جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

تو را دوست می داشتم ...
همچو خارک های بر بالای نخل ...
تو را دوست می داشتم ...
همچو شعله های سرکشیده در بیابان

خورشید خانه چه زود غروبت آغاز گردید ...
تا شب بسیار مانده بود ...
اما تو هوای غروب داشتی ...
و پایان غروبت ، آغاز شب من ...

پاییز را با فصل مهاجرت پرستوها می شناختم ...
اما هیچ وقت نمی پنداشتم که تمام آرزوهایم را پرستوها خواهند برد ...
برگ برگ درختان چنار می ریزد و تک تک قطرات اشک ...
در انتظار اغازین برف زمستان خواهم بود تا مثل کبک سر در آن کنم ...
تا شاید هیچ نبینم ...
رفتنت را ...
نبودت را ...
و شاید آغوشت را ...
زمستان امسال بسیار سرد خواهد بود
با نخلهای سر بریده ...
با شعله های خاموش ...
و لانه های بی پرستو ...




جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۹۲

خشم خشم خشم
نفرت نفرت نفرت
و
سکوت سکوت سکوت
این همه سکوت در میان این همه خشم و نفرت ... شاید ذبح واقعیت باشد بخاطر مصلحت ...
تا کجاش را نمی دانم ... دیگر هیچ نمی دانم ...



پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۲

خودخواه ترین انسان های دنیا گاهی کسانی به سراغشان می آیند که از آنها خودخواه ترند ... چنین زمانهایی به خودخواهی هایم فکر می کنم ... فقط فکر ... نه بیشتر ... شاید باید قضاوت کرد ... اما شهامت قضاوت هرگز ...

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۲

کاش حال خانه خوب بود
کاش هنوز دودکشش دود داشت
بالای آن خورشید می کشیدم و
در باغچه اش درخت
تابی هم وصل می کردم
خودم و تو و شاید کودکی را می کشیدم
یا حداقل امیدی به دود دودکشش  بود
امید به خورشید و درخت و ...
کاش زندگی نقاشی بود
نقاشی های بدون  خط خطی
نقاشی ها تمام شد و نقش بازیگرانش
بوم آبرنگ را سیل اشک برد
کاغذ سفیدم را کاش می شد پس گرفت و موشکی می ساختم
شایدم قایقکی بادبانی
فوتش کنم
بزنم به دریا
به امید ساحلی در دور دست
آغوشی آرام
وای بر تو که هنوز دنبال نقاشی هستی و دنبال کاغذ

در سایه ها قدم زدن
در سایه ها زندگی کردن
در سایه ها عاشق شدن
در سایه ها بوسیدن
ظاهرا همه چیز سایه بود
حتی من و تو
و شاید بلاخص ما


آفتاب تو از کجا پیدایت شد؟!

آغازی دیگر ...

خواستم سلامی باشم برای زندگی و زندگی تو را خواست ... خواستنت پایان اینجا بود و نخواستنت شاید آغاز ...
بیش از ده سال از اولین آغاز و بیش از 5 سال از پایان اینجا ... دوباره نوشتن .... نالیدن ... آغاز شد ...

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۸

زبان بند آمده
قلم خشکیده
حتی دیگر دکمه های کیبورد هم اعجاز نمی کنند...
اندک مویی سفید ، امید خاموش ، کوچه ها بند بست
تکرار تکرار تکرار
صداهای مرکب ، تباهی هستی یا هستی تباهی
تکرار تکرار تکرار
اینجا کاغذ پاره دیجیتالی فراموش شده من ....
و زمان چه زود می گذرد بی آنکه بنویسی ...

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷

سالهاست که خاک می خورد اینجا !

یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

سلام و خداحافظ وبلاگستان