نوشته هایی که چند ساعت پیش ، چند روز پیش ، چند ماه پیش نوشته شده بودند...
1- باز باران با ترانه... کيک مي خوريم به رنگ سبز منهاي آبي ... عاشق مي شويم، تايتانيکي غرق مي شويم ... وام مي گيريم بنزين مي زنيم .. قسط مي دهيم سه ليتر سه ليتر ... هاي يا ايها الناس ؟! مومنين و مومناتمان کجاس؟! با خيابان خدا ازدواج موقت مي کنيم ... ساعتي 300 تومن ! مبارک باشد! راه مي رويم شاتوت مي خوريم بدون ه دو چشم ! قدم مي زنيم پاستا مي خوريم با سس خامه ! آهاي اي مردمان بي خامه ؟ دلداران را چه شد ؟ کو جو کو ؟! کجاييد ؟! ز اينجا و آنجا دگر من کس نمي بينم ! اي کس بي کسان ! با رب العالمين ! با اين عالمين هستي ؟ ما که همه مستيم ! مي خوريم کباب مانچي با طمع پيتزاي بيکن کرانچي ، کله پاچه با سس قارچ ، آبگوشت کالباس ، بابا کجاست اين مشتي عباس ؟! هنوزم مردهاي مست کوچه تلو تلو مي خورن تو پيچ تاب کوچه؟ گرد مي زنيم ، گردباد مي رويم ، اسپايسي مي شويم ، روي تردميل تباهي مي دويم ! من جيغ مي زنم روي پلي در ميان لنگرگاه .... من فرياد مي زنم ميان چهار خانه هاي آبي و سپيد ، من مي رقصم ميان نارنجي هاي غروب ... دستانت گرم است ، لبانت بوسيدني و من بي تابتت ! اي همه تابم ! نمي دانم تا کي تاب من داري اي بي تاب ترينم ! با باران با ترانه ! مي چکد بر بام خانه !
2- ندارد يار ياد ... ندارد ياد يار ... يار ياد مارا ديگر ندارد و ياد ما نيز از يار دگر چيزي بر يادش نمانده است... اين رسم روزگاريست که در ميان حرکت دو مهره شطرنجش تو نفس مي کشي ... ثانيه ها مي گذرد بدون لمس عشق
3- به دنبال چه آمده ايد به اينجا ؟! بگذاريد که خاک بخورد، فراموش شود، اينجا ديگر حياتي نيست، مردي نيست، زني نيست، اينجا توقفگاه نوشته هاي بدردنخوري است که براي اسقاط آورده شده اند، اينجا گورستان يادهاست، فرياد يا نجوا چه فرقي دارد، زماني که گوشها نمي خواهند بشنوند فرياد همان را بدست آورد که نجوا بدست مي آورد، پوچستاني در هيچستان، ما بزرگ شده ايم و تقريبا پير، احساس ديگر غريب است براي اين جسم اين خاک اين آب اين سرزمين... قصه هاي بي پايان را دوست دارم، قصه عشقهاي بي پايان را دوست دارم، اما حيف که پامچال ها عمرشان يکسال است... مي شنوي عزيزم ؟! آيا عزيزي هست هنوز که مرا ياري دهد ؟! گالان اوجا دلم تنگ است براي قصه هاي صحرا... مي خواهم گندم ها را آتش بزنم ...
2. زیر پتویی از برف سهند آرام بخواب که ما نیز زیر پتویی از خاطره خفته ایم ...
3. James Blunt …. Chasing Time The Bedlam Sessions آهنگ Goodbye my lover می چسبد ...
Did I disappoint you or let you down? Should I be feeling guilty or let the judges frown? ‘Cause I saw the end before we’d begun, Yes I saw you were blinded and I knew I had won. So I took what’s mine by eternal right. Took your soul out into the night. It may be over but it won’t stop there, I am here for you if you’d only care. You touched my heart you touched my soul. You changed my life and all my goals. And love is blind and that I knew when, My heart was blinded by you. I’ve kissed your lips and held your head. Shared your dreams and shared your bed. I know you well, I know your smell. I’ve been addicted to you. Goodbye my lover. Goodbye my friend. You have been the one. You have been the one for me. I am a dreamer but when I wake, You can’t break my spirit - it’s my dreams you take. And as you move on, remember me, Remember us and all we used to be I’ve seen you cry, I’ve seen you smile. I’ve watched you sleeping for a while. I’d be the father of your child. I’d spend a lifetime with you. I know your fears and you know mine. We’ve had our doubts but now we’re fine, And I love you, I swear that’s true. I cannot live without you.
Goodbye my lover. Goodbye my friend. You have been the one. You have been the one for me.
And I still hold your hand in mine. In mine when I’m asleep. And I will bear my soul in time, When I’m kneeling at your feet. Goodbye my lover. Goodbye my friend. You have been the one. You have been the one for me. I’m so hollow, baby, I’m so hollow. I’m so, I’m so, I’m so hollow
در شهرمان در شهر ما در شهر من تهران چه چيز ها که نميبيني
ديروز در شهرمان چيزهايه عجيبي ديدم. ديروز در يک آن پسري ديدم . پسري ديدم که عشق ميورزيد. پسري که به دختر رهگذري عشق ميورزيد . عشقي پاک عشقي پاک تر از عشق مادري به فرزندش.
ديروز مرد خياطي ديدم . مرد خياط شاگردي داشت. مرد خياط به شاگردش ميگفت آقايه ..
ديروز پدري ديدم . پدري متشخص پدر پسري داشت هوي توله سگ بيا اينجا
ديروز در شهرمان تهران ديروز پشت چراغ دخترکي ديدم ميرقصيد چه زيبا ميرقصيد عروسکي بود عروسکي بود در آن ميان در ميان آهن پاره ها فقر عروسک گردان او بود. چه عروسک گردان زبر دستي.
ديروز مردي ديدم ميگريست. زندگي او را ميگرياند. مردي ديدم . شايد مدتها بود مرد نديده بودم. شايد ديگر مردي نبينم.
ديروز دزدي ديدم دست نداشت. ديروز دزدي ديدم دزدي ديدم با دستانش گلويه يک ملت را ميفشرد.
ديروز فاحشه اي ديدم. فاحشه اي پاک. ديروز زن پاکي ديدم زن پاکي زن پاکي فاحشه.
ديروز مردي ديدم مردي ديدم غذايش را با محتاجي تقسيم کرد. ديروز ربا خواري ديدم رباخواري ديدمم خيرات ميداد.
ديروز رفتگري ديدم کنار خيابان کنار خيابان نماز ميخواند ديروز در آئينه در آئينه پسري ديدم در آرزويه دو رکعت نماز
نوشته از خودم نیست ، مال برادر ستمکس است در سایتی در ناکجا آباد!
1. شازده کوچولو امشب به سیاره من آمد گفت چه کار می کنی ... گفتم می می خورم گفت می می خوری که چی را فراموش کنی ؟ گفتم خودم را ... گفت که چرا خودت را می خواهی فراموش کنی ؟ گفتم می خواهم خودم را فراموش کنم تا خودم را پیدا کنم ... شازده کوچولو در حالی که زیر لب می گفت این آدم نابزرگها راستی راستی چقدر عجیب اند، گیج تر از همیشه رفت !
2. ساعت ها به احترام ثانیه هایی که میمیرند 3600 ثانیه سکوت می کنند ... !
3. چند روزی دلم برای آقای رئیس جمهور تنگ شده ، توی تیتر اخبار BBC نمی بینمش !
4. سه ماه و اندی گذشت ... خورشید هنوز همان خورشید و ماه هنوز همان ماه است و من هم هنوز با همان حال و هوا !
5. توی شهر که راه می روم ... یه دوست به یه دوست گفت ، یه دوست دختر گرفتم خوشگل ، خوشتیپ و خوش هیکل ... دوست زیر لب خندید ... دنیا این روزها همه چیزش بوی سکس و اسکناس گرفته ! چه سری است که اسکناس بدون انا می شود سکس!! توی شهر که راه می روم ... جلوی ساندویچی شلوغه، جلوی لباس فروشی شلوغه، جلوی کبابی دربند شلوغه یه کتاب فروشی دیدم رفتم توش، خوشحال شدم یه نفر توی کتاب فروشی دیدم، رفت که دم صندوق حساب کنه، 2 تا کتاب داشت، برطرف کردن چین و چروک صورت با ماساژ ! دومیش راهنمای مسائل جنسی ! توی شهر دیگه راه نمی روم !
6. دستمال من زیر درخت آلبالو همچنان گم شده ...
7. زمین هایی که زیر آنها لوله گاز رد شده است را شخم نزنید !
روزها می گذرد ، انگار عاشقی را فراموش کرده ام …کتابهایی که 10 سال پیش می خواندم توی کتابخانه چشمک می زند ، می گویند بیا منو بخون … بی اختیار یکی یکی کتابها از توی کتابخونه به سمت تخت خوابم پرواز می کند ، مثل پرستوهایی که آشیانشان را پیدا کرده اند … سلام شازده کوچولو … سلام کویر … سلام نادر ابراهیمی … سلام شریعتی … سلام سارتر … سلام مازیار … داره عاشقی یادم میاد … اما خوب خیلی کنده … ما مسخ شده ایم توی روزمرگی … توی پول … توی مشروب … توی همش توی فکر این بودن که امشب چطوری بیشتر خوش بگذرونیم … توی اینکه آخر هفته کجا بریم … خیلی دلم تنگ شده واسه اینکه موقع خوابیدن به کسی فکر کنم … صبح که از خواب پا می شم به کسی فکر کنم … دلم واسه خودم دلم تنگ شده … فوق لیسانس یه ماهه دیگه تمومه … دلم خیلی وقته واسه کلاسهای دانشگاه تنگ شده … دلم می خواهد امسال کنکور لیسانس بدم … شک دارم که ریاضی بخونم یا فلسفه شایدم پزشکی … هرچی باشه مهندسی نیست … سی دی های ده سال بهم دارن می گن بیا منو گوش کن … برم سراغشون !