پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۱

كادو روز مادر
آخر ما نفهميديم روز مادر تولد حضرت فاطمه هست (ورژن مذهبي ) يا اون 25 آذر (ورژن قديمي ) خلاصه بيخيال ! ما امروز واسه مادرمون رفتيم فيلم 8 ميليمتري عروسيشون رو آورديم رو VHS كلي جالب بود ‏‏‏.
يه سري رو كه خدا رحمت كنه ! از سن زياد فوت كرده بودند ! از اونجايي كه بابا مامانم جفتشون دانشگاه تهران درس خوندن ! كل رفقاشون سياسي اينجور تيريپ ها بودند ! نصفشون رو اون ور انقلاب اعدام كردند ! نصفشون رو اينور انقلاب ! ما اومديم كادو روز مادر بديم ! اشك مامان بابامون در آورديم !!‌ نكات جالبي داشت !‌تو فيلم بعضي از آشنايان محترممون كروات زدند و سبيل قيصري !‌الان ماشاالله نيم تن ريش دارند !
روزگار غريبيست نازنين !‌
3 حلقه فيلم 8 ميليمتري آخرش شد 12 دقيقه !


روز مادر مبارك !

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۱

جزيره



جزيره ، نام اين شعر
نام غذايي در سلف دانشگاهمان
تكه گوشتي نپخته
در آبهاي چرب جوشان .
مي يابم در كنار تكه هويجي خوشمزه
چرا نمي شود اين گوشت تكه !؟
چرا نمي شود اين گوشت هضم !؟
چرا يك روز ! فقط يك روز !
اين گوشت پخته نمي شود بعد اين همه سال .
در كنارش دانه هاي برنج
برنجي كه نه عطر دارد و نه قيافه !
همچو لباس كهنه مرد كفاش ...
با ته ديگ هايي سخت و دندان شكن .
كوفت مي كنم اين جزيره را !
مي خرم از بوفه نوشابه اي
نوشابه اي گرمتر از اين دل سرد .
چرا نمي رود اين غذا امروز پايين !
بوي متعفن گوشت نپخته در هوا بيداد مي كند .
كوفت مي كنم هر روز غذاي سلف را !
غذاي مزخرف سلف را !
مازيار
2/8/80
شعري كه نمي دانم چه نام دهم آن را


زندگي شايد يك شعر باشد ...
يك شعر طولاني
يا شايد هم كوتاه همچو دوبيتي ...
زندگي بعضي همچو غزل ، حجم عشق و مي اش زياد است ...
زندگي مردمان شهر خورشيد شايد اسير قافيه باشد ...
زندگي گاهي همچو شعر نيمايي است ...
وزن دارد، اما قافيه خير !
زندگي گاهي سپيد است ... نه وزني ، نه قافيه اي ...
اما در انتهايش ، در مفهومي غرق است ...
شايد همان مفهومي كه وزنش از حجمش بيشتر است ...
يادم باشد
زندگي ام هر چه باشد چه غزل باشد يا چه نيمايي ...
هر چه هست ،آوازي باشد ...
آوازي باشد كه خوش صدا باشد ...
خوش آهنگ و دلنشين باشد ...
آهنگي باشد كه وقتي تمام شد لحظه بعد در ذهنت باشد آن آهنگ ...
زندگي شايد همين امروز باشد ...
شايدم فردايي باشد ...
گرچه فرداها هم روزي امروز مي شوند...
و گاهي هم ديروز ...
زندگي گاهي يك جنگ است
همچو نبردي در شاهنامه
شايد در دشتي ، در توران زمين ...
گاه دشمن ، پسر است ... گاهي پدر ...
شايدم دشمن مردي باشد از آن سوي مرزها ...
اما هر چه هست ، من سربازي بيش نيستم ...
سربازي كه فقط يك مهره است ...
يه مهره كه بازيچه بازي بزرگان است ...
مهره اي كه در اين بازي محكوم به مرگ است ...
كه شايد هم رزمانش در اين شطرنج زندگي ،لشكريان مقابل را مات سازند
اين زندگي حتي براي مهره هايي چون من نيز قافيه دارد ...
گر رخ باشم محكومم به مستقيم رفتن
گر فيل باشم خسته از اريب رفتن ....
اما افسوس حتي اگر وزير هم باشم
آخرش طعمه اي خواهم بود براي مات كردن شاه مقابل ...
آه از اين قافيه ها خسته ام ...
اي كاش مهره بودم بي قافيه ...
گر مي مردم به رسم خويش مي مردم ...
نه به رسم بازي ...


زندگي شايد نوعي عرفان باشد .... يا عشق ...
پيري عزلت نشيني باشد كه مرادت ،خورشيدي است گمگشته در زمان ...
نامش شمس يا شايدم ليلي ...
تو شمعي مي سوزي همچو جوهر بر اين كاغذ ...
جوهر تمام مي شود اما كاغذ هنوز ذره اي سياه نشده است ...
روزگار مي گذرد
مي يابي كه آري
قلم بي جوهر كهنه اي شده اي كه جايت گورستان است ...
قلمي كه ارزش دوباره جوهر كردن ندارد ...
چاره اي نيست جز تيشه به دست گرفتن
تا دلت بخواهد كوه هست !
تيشه را بگير بر دستت ...
بر دستان خسته ات ...
بزن بر دل كوه فريادهايت ...
دل كوه عادت دارد ....
قبل از تو هزاران نفر زده اند بر دلش ...
بر دل سنگش ...
باز دل سنگش گهگاهي خراشي بر مي دارد ...
اما چه سود كه دل سرخ دلبر حتي همان خراش را برنمي دارد...
آري آري
محكومي
تو هم مثل من
به تيشه زدن ...
به فرياد زدن ...


يا شايد همچو كوه
به تيشه خوردن ...
به فرياد شنيدن ...


يا فرياد عشق را مي زني و نمي شنود ...
يا شايد دگري مي زند و تو نمي شنوي ...
آنان كه فرياد مي زنند ، كرترين آدميان اند ...


آه از اين شايدها بيزارم
همچو گرماي تن يك زن ناپاك بيزارم ...
آري تو خيلي پاكي !? يا فرياد پاكي سر مي دهي !؟
باور نتوان كرد ...
شايد ...
اما تو باور كن ... تا شايد باورش شود ...
باورش شود كه او هم پاك است ...
پاك تر از اشكهاي خونينم ....
مقدستر از سجده هاي عاشقي به پاي معشوق !؟
پاكتر يافته اي از اين ها!؟
عبادت رسم عاشقان است
نه پيغمبران ...
خدا بود تنها جرم معشوقه ها است ...
اما چه سود
در اين دنيا عاشقان هم كافرند ...
يك خدا نمي پرستند
همچو مردمان سرزمين زيتون و شراب
سرزميني در كنار آبهاي نيلگون مديترانه
خدايي را بهر روشني مي خواهند ...
خداي دگر را بهر بستر مي خواهند...
خداي دگر را بهر سفره غذا ...
نمي دانم چگونه نام خداهايشان را حفظ مي كنند ...
يا شايدم همچو هومر مي خواهند شعر بسرايند ...
شعر خدايان را ...
اما خدايان راستين پس كيستند ؟ ...
پس خداي خدايان كيست ...
خداي خدايان همان شعر عشقيست كه بر گوشم خوانند...
بر گوشهاي تشنه از شنيدن كلامي از حق ...
اما كدامين حق
حق را بر صليب كشيدند و زيرش آتش روشن ساختند ...
آري آري
همين مردمان مدعي حق
هيزم آوران اين آتش بودند ...
زندگي هر چه باشد
چه كوتاه
چه طولاني
چه پر جنگ
چه پر درد
چه پر ز فقر
چه خالي ز فقر
هر چه باشد
براي هر كه باشد
آخرش اسير كلامي است
كلامي كه هيچ است
آن كلام پوچ است ...


مازيار
14/3/81


نامه اي به ساقي عشق


درود بر تو اي ساقي عشق ...
نمي دانم كيستي و از كدامين سرزمين آمده اي ... نمي دانم چرا در
پيك خالي دل من شراب عشق ريختي و مرا مست آن يك پيك كردي ...
هنوز مزه شراب نابت در زير زبان خشكيده از محبتم ،شيرين ترين
مزه است ... مزه اي كه هنوز مست آنم ... نمي دانم كيستي اي ساقي
عشق ... ولي اين مست ديوانه را ، بي شراب عشق مگذار ...
كه اين مست خسته است از نوشيدن شرابهاي در شيشه و قوطي ... من
شراب دل مي خواهم ... شراب خونين قلب ... كه در فراسوي مستي اش
مستي دگر باشد كه بيانش سخت و مبهم است ...
ساقي عشق به لبان خشكيده ام با شراب عشق جاني تازه بده ...
ساقي عشق ... من ز تو مستم ... مستي شراب يك بهانه بود ...
حتي شراب عشق هم يك بهانه بود ... من ز تو مستم ... ساقي عشق
از ميان پرده هاي هزار لاي مبهم بودن بيا بيرون تا اين جماعت
مست خانه خراب بدانند كيست كه در پيك هاي دلشان شراب عشق مي ريزد
... ساقي عشق نمي خواهم همچو علي باشي ... كه آن شب كه رفت ...
فقراي كوفه فهميدند كه كيست كه هر شب پشت در خانه هايشان گندم
و خرما مي گذارد... ساقي عشق من صبر فقيران كوفه را ندارم ...
زيرا آنان هر شب در پشت در خانه هايشان غذاي جان بود... اما
اين چندين شب پشت در خانه من نمي دانم كيست كه غذاي روح براي
روح مرده ام مي گذارد و مي رود ... ساقي عشق امشب در خانه اين
فقير را بزن ... فقيري كه فقر ديدار تو برايش از هر فقري مهم تر
مي باشد.... ساقي عشق من تشنه ام ... تشنه تر از هر شب ...
گمشده اي در بدمستي هاي پريشب ... و شايد مستي كه مست است در
روياي مستي فردا شب ... امشب تشنه ام ... خسته ام .... مسافري
خسته و جان فرسوده ام ... جسم خسته از سفر ... دلم خسته از سفر
از اين دل به آن دل ... افكارم خسته از انديشدن به سفر از اين
بلاد تا آن بلاد ... خسته از سفر از ناآبادي ها به ناآبادي ها !!
كاروانسرايي را اين كاروان مي خواهد ... كه بماد در آن ... كه
در كند خستگي بيابان هاي سوزان تنهايي را ... آري اين كاروان
مي خواهد تا ابد در اين كاروانسراي دل بماند ... اگر صاحب
كاروانسرا بيرونش نكند! ساقي عشق 7 پيك شراب برايم بريز
پيك اول را از شراب محبت پر كن
پيك دوم را از شراب وفا پر كن
پيك سوم را از شراب صداقت پر كن
پيك چهارم را از شراب شرافت پر كن
پيك پنجم را از شراب راستي پر كن
پيك ششم را از شراب همدلي پر كن
پيك هفتم را از شراب عشق پر كن


ساقي عشق ...
جام من خاليست ...


مازيار
تابستان 81

مي توان
مي توان شب را روز ديد، مي توان تاريكي را روشنايي ديد، مي توان
نفرت را عشق ديد ، مي توان غروب را طلوع ديد... مي توان هيچ را
هستي ديد ... مي توان سكوت را فرياد ديد... مي توان ذلت را
افتخار ديد.. مي توان سقوط را صعود ديد ... مي توان ...


مي توان ...
مي توان روز را شب ديد، مي توان روشنايي را تاريكي ديد، مي توان
عشق را نفرت ديد ، مي توان طلوع را غروب ديد... مي توان هستي را
هيچ ديد ... مي توان فرياد را سكوت ديد... مي توان افتخار را
ذلت ديد ... مي توان صعود را سقوط ديد ... مي توان !


و اما مي توان
از شب روز بسازيم ، از تاريكي روشنايي بسازيم ، از نفرت عشق
بسازيم ، از سكوت فرياد بسازيم ، از ذلت افتخار بسازيم ، از
شكست پيروزي ، از سقوط صعود بسازيم ...


مي توانيم در اين دنياي پست سربلند زندگي كنيم ...
و اما فقط ... فقط نبايد فراموش كنيم كه دنيا پست است !
مي توانيم در افسون گل سرخ اسير شويم ... اما فراموش نكنيم راز
گل سرخ را !
مي توانيم از شكست ها پيروزي سازيم ... اما فراموش نكنيم طعم
تلخ شكست را...
مي توانيم از شب روز بسازيم ... اما فراموش نكنيم سياهي شب را


مازیار
بهمن 1380
ققنوس


دين من چيست؟!
براستي آيا فكر كرده ايم كه دين ما چيست !؟
دين من ، حقيقتي است كه آن را مي فهمم ، حقيقتي كه آن را حس مي
-كنم ، حقيقتي كه بايد خودم به آن حقيقت برسم ، نه آن حقيقتي
كه كسي مرا به آن حقيقت بخواهد برساند ...
دين من اسلام است ، اما نه اسلامي كه نامسلمانان با آمپولي بر
مغز من وارد ساختند ، دين من اسلام راستيني است كه در آن عدالت
و پاكي حرف اول را مي زند ، نه اسلامي كه گناهكاران بر من
مي خواهند بي آموزند، من تشنه اسلامي هستم كه محمد براي مردمان
سرزميني با نام عربستان سر داد ، من تشنه اي ديدن يك مرد پاكم
همچو محمد ، همچو علي ! اما افسوس و صد افسوس هر را يافتم اي
كاش قطره اي ناپاكي در لباس ذاتش داشت ، هر كه را يافتم غرق در
لجن زاري بود كه حتي يزيديان در آن لجن زار غرق نبودند...
من تشنه يك نردبانم ، نردباني كه نبرد من باشد با آسمان ،
نبرد من باشد با وسوسه هاي زميني ام ... نبرد را دوست مي دارم ،
زيرا نبرد مرا دوست مي دارد ، اما مرد نبرد نمي بينم ، گرچه
خودم نيز مرد نبرد نيستم ، فقط بلوف نبردي را مي زنم كه هيچ از
آن نمي دانم ، از نبرد كندن از اين زندگي پست ، با اين آروزهاي
پست ، آري من ، من سست ، فرياد خستگي از همرهان سست عناصر
مي زنم ، اما خود من هم نيز يكي از همين سست عناصرم ، از همان
سست عناصري كه جرات كندن از اين زمين و آرزوهاي پستش را
ندارند، از همانهايي كه جرات وارد شدن به هيچ ميداني را
ندارند.... حتي ميدان عشق ! ميداني كه در آن دينم و خدايم تو
خواهي بود اي معشوقه من ! اما افسوس اي خداي من ، اي معشوقه
من ، من هنوز در گيجي مستي گذشته ام هستم ، هوشيارم كنم ،
هوشيارم كن اي غريبه اي كه آواز عشق را برايم امروز خواندي ،
آوازي كه هنوز من غرق اصواتش هستم ، با كلامي ، با فريادي
هوشيارم كن ، از اين بدمستي گذشته مرا برهان ...
اي غريبه بر در خانه بدي آواز خواندي ، بر در خانه اي آواز
خواندي كه صاحب خانه اش مجنون مست خسته اي است كه در پياله اش جز
غم و ناله چيزي نيست ، روي تاقچه خانه اش جز 3 2 كتاب كهنه
پاره چيزي نيست ... آري او همان بوف كور است ، همان كه غصه
عشقي از هوا و هوسي را مي خورد كه روزگاري گرفتارش بوده است ...


هان ز ققنوس سخن به ميان آمد ... آري همان پرنده اي كه گويند
عمرش 1000 سال است ... همان پرنده اي كه جفتي ندارد ... همان
پرنده كه از بلنداي كوه آواز عشق را نمي داند براي كه سر دهد
.... آري من همان ققنوس پيرم كه عمري را بر بالاي كوه آواز عشق
سر دادم اما نمي دانم براي كه بود اين آواز .... اين آواز پر
درد و پر دودي كه دودش چشمان اشك آلودم را كور كرد و اجازه
نداد بعد از آن آواز چيزي را ببينم ، آري همان آواز كه امروز
خسته ام از سر دادنش ... خسته ام از بدمستي آن شب كه هنوز
گرفتارشم ....
اي غريبه هوشيارم كن ...
مگذار اين ققنوس بر بالاي كوهي از هيزم خود را آتش بزند...
مگذار اين ققنوس ... شايد اين آخرين ققنوس كه شايد ز خاكسترش
ققنوس ديگري زاده نشود ، بي جفت بميرد ...
ققنوس پير مي خواهد اولين ققنوسي باشد كه جفتي مي گيرد ...
ققنوس پير خسته شده از خواندن سرنوشت اجدادش كه سوختند تا او
بماند .... كوه خسته شده است از ديدن سوختن پرنده اي تنها كه
از عشقي مي سوزد ... عاشقي كه معشوقه اش خويشتن است ...
گر به سراغ من مي آيد نرم آهسته نياييد ! مي خواهم چيني نازك
مستي ام ترك بردارد ... مي خواهم ز اين مستي كه سالهاست
گرفتارشم كنده شوم ... مي خواهم ببينم ... مي خواهم حس كنم ...
نه در گرماي سري ز باده ... بلكه مي خواهم ببينم و بفهمم در
گرماي دلي گرم كه بهر خويش نمي تپد ...
ققنوس من ... ققنوست فريادت مي زند ... بشنو فريادش ... يا گر
نمي شنوي بگذار خويشتن در آتش بسوزاند ... همان آتش كه خرمن
عشق را آتش زد... و در پايانش فقط از خرمن خاكستر خاطره
ماند...
ققنوس بدنبال ديني است كه آن را بپرستد ... ققنوس خسته از دين
سوختن است ... ققنوس خسته از آيين تنها ماندن است ... ققنوس
مي خواهد سنت اجدادش را بشكند ... ققنوس امروز خم هاي شراب كهنه
-اش را شكست ... ققنوس بدنبال انگور تازه اي است كه شراب
تازه اي را در خم بي اندازد ... ققنوس در جستجويي خدايست ...
خدايي كه فرياد پر دردش را بشنود....

مازیار
تیر 1381

سلام خدمت امت هميشه در صحنه وبلاگ ما
مانيتورم (همون نمايشگرم ) سوخته ! الان با اين نوت بوك نفتي وصل شدم ! با اين نميشه راحت تايپ كرد مشكلات فراوان دارد !‌ دعا كنيد شوراي اقتصاد تصويب كنه خريد يك عدد نمايشگر رو ! ولا مجبور ميشم ازدواج كنم ! وام ازدواج بگيرم !

التماس دعا
مازيار

پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۱

شب شعر ترنم خيال 3


به همت بچه هاي شبکه پيام


هم شب شعر هست هم خيريه براي کمک به بچه هاي معلول رفيده
واسه اطلاعات بيشتر به آدرس زير مراجعه فرماييد


http://www.iraninside.com/khial3.htm



مازيار


پ ن : راستي آخرين قرار شبکه پيام هست !

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۱

بنام حضرت حق

نماز عشق ...

غسل ...
بايد غسل داد جان و دل را از ناپاكي ، با پاك ترين آب روي زمين ... با
اشك ديدگان ... نه با خون ديدگان بايد غسل كرد ... ديگه اشكي نمانده
در چشمانم ... خون مي بارد جاي اشك ... ببار خون كه مي خواهم غسل كنم
... مي خواهم پاك سازم تنم را با خونم ... خوني كه در رگ هايم جريان
دارد ... ببار اي چشمانم ... خونين ببار ... كه مي خواهم غسل كنم ...



قبله ...
قبله كجاست !؟ به كدامين سو بايد نماز بخوانم !؟
بسوي تو اي عزيزترينم ! بسوي تو ... رو به آسمان ها نماز مي خوانم چون
تو زميني نيستي ... زميني يان خدا نمي شوند ... تو آسماني هستي !


مهر ...
نمي دانم نامش مهر است يا بت ! اما بتم هم تو هستي ! بتي كه نمي شكند،
ابراهيم فكر و منطقم هم نيز نمي تواند بت دلم را بشكند ! منطق نيز به
فراموشي سپرده شد در ره تو اي عزيزترينم ... بت فرو نريختني من !


نيت ...
نيت ... نيت ... چه گويم از نيت وقتي كه تمامي ذره ذره وجودم نيتش
تو هستي ... نيت مي كنم 2 ركعت نماز عشق در آستان حضرت دوست به اميد
آنكه مورد قبول قرار گيرد ...



الله اكبر ...
عشق بالاتر از آن است كه وصف شود ...
چه آسماني اش ... چه زميني اش ...



بسم الله الرحمن الرحيم ...
بنام خداوند بخشنده مهربان ...
بنام خداوندي كه مهرباني را به ما بخشيد ... عشق را به ما بخشيد ...
دل را به ما بخشيد، جنون را به ما بخشيد ، پرستش را به ما بخشيد ...


الحمدلله رب العالمين
ستايش خداوندي را كه پرودگار جهان ها است ...
خداوندگار اين زمين خاكي ... خداوند اين ستاره ها ... خداوند ماوراي
ستاره ها ... خداوند بهشت ... خداوند دورخ ... خداوند برزخ !
خداوندگار سرزمين عاشق ... خداوندگار مردمان عاشق ...



الرحمن و الرحيم
بخشنده مهربان ....
در ره عشق مهرباني ديديم و دل را بخشيديم به صاحبدل ... دلداده دلش را
به مهربان ترين دلبر بخشيد و بخشنده ترين دلداده شد ...


مالك يوم الدين
صاحب روز دين ... روز جزاي بي وفايي ... روز پاداش با وفايي ...
روز دينم من كي است !؟ مي داني !؟ روز رسيدن به تو !؟ دينم هر روز روزش
روز دين است ... هر روز روزش روز پرستش است ... هر روزش روز قيامت است


اياك نعبد و اياك نستعين
پروردگارا تنها تو را مي پرستيم ... و از تو ياري مي جوييم و بس ...
تنها .... پرستش ... ياري ... بس ...


اهدانا الصراط المستقيم
تو ما را به راه راست هدايت كن ...
راه ... هدايت ... راه عشق ... صراط ... صراط عشق ... راست ترين راه ها


صراط الذين انعمت عليهم
راه آنان كه به آنها انعام فرمودي
راه فرهادها ... راه كوه ها ... راه تيشه ها ...
راه مجنون ها ... راه بيابان ها ... راه گمگشته ها ...
راه مولوي ها ... راه شمس ها ... راه قونيه ها ...
راه علي ها ... راه شمشيرها ... راه گريه بر سر چاه ها ...
راه عاشق ها ...


غير المغضوب عليهم و لاالضالين ...
نه راه كسانيكه به آنها خشم فرمودي و نه گمراهان عالم ...
نه راه ناپاكان ...
نه راه فاحشگان ...
نه راه مردان گرسنه ...
نه راه نامردان ...
نه راه بي غيرتان ...
نه راه يزيدها ...
نه راه شمرها ...
نه راه افراسياب ها ...
نه راه عاشق كشان ...
نه راه بي وفايان ...



بسم الله الرحمن الرحيم


قل هو الله احد ...
اي رسول ما به مردمان بگو كه خدا يكتاست ...
يكتا ! بي همانند ! اين عشق يكتاست ! چون كه شايد عاشق اين عشق يكتا
باشد ... يا شايد معشوق اين عشق ... اما هر چه هست يكتاست ...


الله الصمد ...
آن خدايي كه از همه عالم بي نياز و هم عالم نيازمند اوست ...
دردم از يار است و درمان نيز هم ...
من نياز ... تو بي نياز !؟
من تشنه ... تو سيراب !؟
من درد ... تو درمان !؟
بي نيازم كن
سيرابم كن
درمانم كن


لم يلد و لم يولد
نه كسي فرزند اوست ... نه او فرزند كسي ...
اين عشق فرزندي دارد !? اين عشق زاييده شده كسي است !؟


و لم يكن له كفوا" احد
و نه هيچ كس مثل او و همانند اوست ...
هيچ كس ... مثل ... همانند !؟
همانند هرگز !
عشق دگر !؟ هرگز !
مگر مي شود !؟


ركوع ...
خم مي شم ... قبل از آن دلم خم شده است ... زمزمه اي در زير لب ...
نجوايي از پرستش ... از دوست داشتن ... از تسليم شدن ... از مسلمان
شدن ...


نمازگزار عشق به سجد نرسيد ...
سجاده اش كفنش شد ...
سجدش را در آغوش خالقش خواند ...
نه در اين زمين پست ...
نمازگزار عشق را وقتي بسوي قبر مي بردند ...
عطر ياس هوا را عطر آگين كرد ...
خورشيد و ماه هر دو آسمان بودند آن روز ...
ستارگان نيز هم ...
جهان آمده بود تا ببيند خاكسپاري نمازگزار عشق را ...
زمين نيز مشتاق پذيرفتن جسم نمازگزار عشق ...
و آسمان ها بي تاب قدم هاي روح نمازگزار عشق ...
نمازگزار عشق علي وار شهيد محراب عشق شد ...
خدانگهدار نمازگزار عشق ...
خدانگهدار ...
خدانگهدار ...


مازيار
29/5/81


پ ن :
صداي اذان مي آيد ...
با من بخوان اين نماز را ...
اين نماز جماعت را ...
به امامت عشق ...

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۱


داستان سردرد
امروز وقتي از خواب پاشودم ، سرم درد مي كرد، يه سر درد
معمولي نبود ، مثل اينكه يكي داشت با پتك تو مغزم مي زد.
رفتم در يخچال رو باز كردم ، يكي دوتا قرص خوردم ، اما
فايده نداشت ، به مامانم گفتم ، مامان من سرم بدجوري درد
مي كنه ، گفت نكنه باز عاشق شدي ، دختره ضدحال زده ، سر درد
گرفتي ، گفتم مامان اذيت نكن واقعا درد مي كنه ، گفت پاشو
برو دكتر ، بعداز ظهر همون روز بود كه رفتم پيش دكتري كه
از بچه گي مي رفتيم پيشش ، دكتر يه معاينه معمولي كرد ، گفت
چيزيت نيست ، خوب مي شي ، من سرم درد مي كرد دكتره مي گفت دهنت
رو باز كن آ بگو !!!! تو گوشمو مي ديد ! آخه من نمي فهم سردرد
به اينا چه ربطي داره .
فردا اون روز حالم بهتر شده بود فكر كردم دارم خوب مي شم ...
يه هفته گذشت ، تو خيابون با دوستم داشتيم راه مي رفتيم يوهو
سرم گيج رفت ، داشتم خون بالا مي آوردم ... بي هوش شدم .
وقتي به هوش اومدم ، بالاي سرم اول چراغهاي مهتابي سقف رو
مي ديدم ، سرم يه ذره به سختي كج كردم ، سرم رو ديدم كه
بهم وصله ، تازه داشتم حس مي كردم كه تو دستم سوزن گنده رو فرو
كرده اند ، سر و صداها اطرافم كم نبود.. ولي نمي تونستم تشخيص
بدم كه اين سر و صداها ماله چيه ، نمي دونم چرا بي اختيار شروع
كردم به داد و فرياد كردن تمام انرژي مو بكار گرفتم تا سوزن
سرم رو از دستم در بيارم ، نمي تونستم درك كنم كه چرا من
اينجام ، از دور پرستار اومد بهم يه آمپول .... زد و دوباره
من بي هوش شدم ، تو اون 4 3 روزي كه بيمارستان بودم هر جور
ازمايشي كه وجود داشت رو از من گرفتم از سي تي اسكن ، ام آراي !
فقط آزمايش حاملگي از من نگرفتن !!!
نمي دونم همه يه جوري باهم برخورد مي كردند انگار ديگه من اون
مازيار 2 هفته پيش نبودم ، عموم كه من باهاش يه بار دعوام شده
بود اومده بود به ديدنم ! برام خيلي عجيب بود.. روز به روز
برخوردهاي اطرافيانم باهام فرق مي كرد ، يه جوري بيشتر تحويلم
مي گرفتند... هرچي كه قبلا به بابام گفته بودم برام بخر، بابام
برام تو اين هفته خريده بود... برام عجيب بود بابايي كه بايد
حتي واسه كوچيكترين چيزها جونمو مي گرفت تا برام بخره ! امروز
نمي دونم چرا اينقدر دست دل باز شده بود... داشتم شاخ در
مياوردم ، مادربزرگم كه از 2 سال بود از خونه شون نيومده بود
بيرون ، تا بيمارستان واسه ديدن من اومده بود...
در حالي كه دور ورم رو تمام آشنايانم پر كرده بودند اما
برخوردها اطرفيانم برام غريبانه بود...
از بيمارستان مرخص شده بودم اما خونه مثل بيمارستان بود،روزي
بايد N مدل قرص مي خوردم ، وضع تزريقاتي محل هم خوب شده بود با
داشتن مشتري به خوبي من كه روزي 3 تا آمپول نوش جان مي كرد...
مي دونستم يه چيزيم هست ،اما هر وقت از دكتر يا از اطرفيانم
مي پرسيدم يه جوري منو مي پيچوندند و جواب سربالا مي دادند ...
تا يه شب نصفه شب وقتي از خواب بيدار شدم ديدم مادرم داره
گريه مي كنه ، داشت با بابام حرف مي زد ، نمي دونم اين اولين
باري بود كه بخودم اجازه مي دادم يواشكي حرف كسي رو گوش بدم .
مامانم داشت مي گفت دكترش گفته ممكنه فقط تا 3 سال ديگه زنده
بمونه ، اون سال آخرش هم اينقدر حالش بد مي شه كه با مرده فرقي
نداره .... تو چشمام تا اون موقع اونقدر اشك جمع نشده بود حتي
وقتي با GF ام بهم زده بودم اينچنيني اشك نريخته بودم ...
داشتم شوري اشكامو تو دهنم حس مي كردم ، بي حركت شده بودم فقط
مي تونستم كه گريه كنم ، يواش يواش گريه ام صدا دار شد مامان و
بابام فهميدند كه من حرفاشونو شنيدم ، مامانم اومد بغل كرد
نشستيم باهم زار زار گريه كرديم ، تا اون روز بابامو اونقدر
داغون نديده بودم ، وقتي كه ورشكست شد و تمام زندگيشو باخت
بابام واسه اينكه به ماها دلداري بده به لباش لبخند رو نگه
مي داشت ، ولي بابام اين دفعه طاقت نياورد ، اونم داشت گريه
مي كرد ، گريه كردن يه مرد رو فقط يه مرد مي تونه بفهمه ، بابام
دستهاي زبرش صورت رنگ پريده منو داشت نوازش مي كرد ، شب عجيبي
بود ، نمي دونستم دلم واسه خودم بايد بسوزه كه دارم مي ميرم يا
اطرافيانم كه دارن مردن منو تماشا مي كنند ...
يه دو سه روزي تو اين عالم نبودم ، پاك مخم هنگ كرده بود ،
حوصله هيچ كس رو حتي خودمو رو نداشتم ، از آينده مي ترسيدم
از درد مردن ، از درد چگونه مردن ، از واكنش هاي اطرافيانم
وقتي مي خواستم قيافه خودم رو در يكي دو سال آينده مجسم كنم
يه آدم لاغر ، با موهاي ريخته تجسم مي كردم ، واي كه چقدر غير
قابل تحمل بود ، از اون روز مي ترسيدم ، زد به سرم كه خودم
قبل از اينكه مريضيم منو از بين ببره ، خودم اين كارو بكنم
اما جراتشو نداشتم ، دو سه بار خواستم ، ولي ترس از مردن
هر دفعه پشيمانم مي كرد ....
سرم هنوز درد مي كرد يه روز بد بودم يه روز ديگه بدتر
دكترهامو عوض كردند ، دفترچه بيمه ام كه فقط تا چند هفته
پيش 8 7 تا ورقش استفاده شده بود ، داشت تموم مي شد..
يخچال خونه شده بود انبار داروهاي من ! پيش هر دكتري
مي رفتيم هر كدوم يه چيزي تشخيص مي داد ، بعضي هاشون هم مثل
هم ! آخرش فهميدم يه چيزي تو كله مون اضافه هست !! يه غده !!
يه تومور !!
يه روز مي گفتند داري خوب مي شي ، يه روز نااميدت مي كردند.
يكي مي گفت شيمي درماني كنيد ، اونيكي مي گفت عمل بكنيد...
بيشتر گيج اين بوديم كه چيكار كنيم ، يه فاميليمون مي گفت
يه دكتر علفي هست فلان جا ! معجزه مي كنه ! يكي ديگه مي گفت يه
مرده هست انرژي درماني مي كنه ! خوبت مي كنه ! هركي هر چيزي
شنيده بود مي خواست رو من امتحان كنه ! شده بودم موش
آزمايشگاهي ، فك وفاميل منو به دكترهاي مختلف پاس مي دادند!
دكترها هم كه هرچي حاليشون بود رو من آزمايش مي كردند!
بابام ديگه سر كار نمي رفت ، 24 ساعته دنبال اين دكتر اون دكتر
بود. مادرم هم يا مواظب من بود ، يا بايد از فك وفاميل كه هر
روز ميومدن ديدن من پذيرايي مي كرد.
آخرش شروع كردن به شيمي درماني من ! اول هاش جالب بود ! يه
آمپول گنده بهت مي زدند ! نمي دونم چند سي سي بود تو مايه هاي
ليتر بيشتر بود ! خوش رنگ هم بود آمپولاش ! سبز فسفري ! صورتي
مايل به پلنگي !
هر هفته هم بايد از مخم عكس مي گرفتند! هر وقت كه داشتم مخ
پرستار يا منشي دكتري رو مي زدم دكترم عوض مي شد ! شانس هم كه
نداشتيم . موهاي سرم داشت مي ريخت ، داشتم كچل خوش تيپي مي شدم
مي گفتند اثر داروهاست . بدنم راديواكتيو بود ، فكر كنم با
مقدار مواد راديواكتيوي كه بهم تزريق كرده بودند يه نيروگاه
اتمي را واسه يه سال تامين كنم !
زياد فايده نداشت ، حالم به زور قرص هاي نيروزا خوب بود،
داشتم به قرصها معتاد مي شدم ، ديگه زياد روم تاثير نداشتند هر
روز دوز قرصام بالا مي رفت ، قرصهامو بايد مي ريختم تو بشقاب با
قاشق اينه برنج بخورم !
بعدازظهر يه روز بود كه بابام اومد گفت مازيار لوازمت رو جمع
كن ، تا 5 روز ديگه مي ريم انگليس ! اولش خيلي خوشحال بودم
گفتم حداقل خارج نديده نمرديم ! انگليس هم مي بينيم ! ولي
فرداش بود كه فهميدم بابام دفتر شركتش رو واسه خرج مريضي من
فروخته ... بابايي كه واسه اين شركتش يه عمر زحمت كشيده بود N
سال زحمت كشيده بود ، پولاشو جمع كرده بود تا اين دفتر رو
بخره . پنج روز گذشت ، فرودگاه مهرآباد، سالن پروازهاي خارجي
يه بچه كچل لاغر دستاش تو دست باباش و مامانش بود.اون من بودم
آره من بودم . هموني كه تا چند وقت پيش مو داشت ، لاغر نبود..
رفتيم سوار هواپيما شديم ، عينه دهاتي ها تا سوار هواپيما شديم
با همه چيزش ور مي رفتم ! يه پاكتي زير صندلي بود ! كاغذي بود
اولش نفهميدم ماله چيه ! بعدا كه فهميدام ماله چيه حالم داشت
بهم مي خورد ! رسيديم لندن Wow ! چه خوشگل بود ، گفتم اي كاش
تهران رو مي كردنند پايتخت انگليس ماهم بچه لندن بشيم !
رفتيم يه كله يه بيمارستان درست حسابي ، دكتراي اونجا يه ذره
بيشتر حاليشون بود ، آدم حداقل خانم دكترها يا پرستارهاشو
مي ديد كلي شارژ مي شد ! به زندگي اميدوار مي شد !
اونجام يه دو سه هزارتا روم آزمايش انجام دادند ، بهتر شدم
ولي خوب نشدم ، يه ماهي رو تو لندن و بيمارستاناش حال كرديم
ديگه پولامون داشت تموم مي شد. اومديم ايران باز ، اي مثل
هميشه بودم ، ديگه برام مهم نبود مي ميرم ، زنده مي مونم ، ديگه
به مريضيم عادت كرده بودم ، با زمان پيش مي رفتم ، دكتر رفتن
برام اينه تا سر كوچه رفتن شده بود .
يه روز ماشين رو دودر كردم ، از خودم پرسيدم كارخونه سازنده
الكي زده اينجا كه اين ماشين 200 ميره ! غير ممكنه ! بايد
امتحان مي كردم ، دنده 3 گاز ، دنده 4 گاز ، دنده 5 تخته گاز
داشتم مي رفتم سرعت داشت به 180 نزديك مي شد ، جاده داشت
مي پيچيد ولي من مي خواستم ببينم كه به 200 مي رسه يانه سرعت كم
نكردم ، فقط يه لحظه يه ضربه رو حس كردم ،بعدش هيچي رو
نفهميدم ، دو رو ورم رو سياهي گرفته بود ، نمي دونم چرا احساس
سبكي داشتم ، داشتم يواش يواش اطرافمو مي ديدم ولي نمي دونم چرا
داشتم بدن له و لورده خودمو از دور مي ديدم !!
نه ! من مرده بودم !
آخه چرا من ! من كه داشتم همينجوري مي مردم ! عزرائيل هم عجله
بد چيزي هست 2 ! روز دندون رو جيگر مي گذاشتي ، خودم مثل آدمي
-زاد مي مردم . از بدنم نمي تونستم زياد دور بشم ولي نزديكشم
نمي تونستم بشم ، تو بزرگراه ترافيك شده بود مردم اومده بودند
تماشا !!! مردن من چقدر تماشايي بود.
آمبولانس اومد منو برد ، با جسمم رفتيم به سردخونه ! دلم واسه
بدن داغون شدم مي سوخت ، لت پار شده بود ، له و لورده ، جاي
سالم نداشت ، بابا مامانم اومده بودن منو تشخيص بدند! داشتند
گريه مي كردند ، برام غيرقابل تحمل بود ،اي كاش چشم واقعي
داشتم مي تونستم من هم گريه كنم ...
فردا صبح اومدند منو گذاشتند ، تو يه تابوت آهني بي ريخت !
تو يه آمبولانس ! سفر بسوي بهشت زهرا ، چه حالي مي داد پشت سرم
همه فاميل ميومدند! يه اتوبوس هم اجاره كرده بودند !
ما اينقدر فاميل داشتيم خبر نداشتيم ! نمي دونم واسه
چلوكباب ظهر اومده بودند ! يا مراسم ختم من !
رفتيم اول مرده شور خونه ! يه مرتيكه گرفت ما رو شست ! عجب
دستهاي زبري داشت ، بيچاره تنه من ! اگه حداقل تو انگليس مرده
بودم يه پرستار خوشگل منو مي شست . تنم يه كفن سفيد كردند.
پيش بسوي قبر، روم داشتند بي انصاف ها خاك مي ريختند! داشتم اون
زير له مي شدم ، رو سنگ نوشته بودند جوان ناكام ! دلم واسه
خودم كباب شد وقتي متن روشو مي خوندم . نمي دونم نيرويي منو
داشت از بدنم دور مي كرد ، دور و دورتر شدم بجايي رفتم كه نمي دونم كجاست.

مازیار
مهر ماه 1380



یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۱

اين دل شكستني است آهسته حمل شود
اين دل سوختني است آهسته گرم شود
اين دل كباب شدني است آهسته به سيخ كشيده شود
اين سكوت شكستني است آهسته فرياد كشيده شود
اين آري گفته شدني است آهسته پرسيده شود
اين نام فراموش شدني است آهسته به ياد آورده شود
اين لب ها دوختني است آهسته بوسيده شود
اين عشق ديدني است آهسته كور شود
اين زنداني اعدامي است آهسته به دار آويخته شود
اين چشمها بهاري است آهسته باريده شود
اين دختر آسماني است آهسته زميني شود
اين آزادي رويايي است آهسته خواب ديده شود
اين گنجشگ جوجه است آهسته شكار شود
اين شراب مردافكن است آهسته نوشيده شود
اين زخم بدخيم است آهسته خوب شود
اين مرد عاشق است آهسته عاقل شود
اين مازيار ديوانه است آهسته داماد شود
اين شعر پريشان است آهسته پاره شود
اين شاعر مجنون است آهسته كشته شود

مازیار
27/5/81

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۱

بنام حضرت حق



شيدا



اسمش شيدا بود، اما دل من شيداي اون بود، خونشون سر كوچمون
بود، هر روز صبح موقع رفتن مدرسه يه جوري ساعتم رو جور مي كردم
كه ببينمش ، سر ساعت 7:10 از خونه مي زدم بيرون ، سر كوچه
سرويس مدرسه ميومد دنبالش ، هر روز صبح از فاصله 2 متري هم رد
مي شديم ، تو صورتش هر روز صبح نگاه مي كردم ، ولي اصلا بهم
توجهي نداشت ، هر روز يه بامبولي در مي آوردم كه يه جور بهم
نگاه كنه ، ولي انگار كه نه انگار، سوت مي زدم بعضي وقتها ،
وسط كوچه تا بهم مي رسيد شروع مي كردم به بستن بند كفشهايي كه
مخصوصا باز گذاشته بودم ، اما اصلا فايده اي نداشت ، تو اين
عالم نبود شيداي من ، ولي من محو و شيداي شيدا بودم ، تو
چشمهاي آبيش دريا رو مي ديدم ، دريايي كه توش غرق بودم ،
دريايي كه تمام احساسات پاك يه بچه 14 ساله توش داشت شنا مي كرد
عجب دريايي بود! اقيانوس بود، حداقل واسه من اقيانوس بود...
به اين ديدارهاي هر روز صبح عادت كرده بودم ، هر شب با خودم
كلنجار مي رفتم كه فردا صبح حرف دلم رو به شيدا مي زنم ، اما هر
روز صبح كه مي ديدمش ، زبونم بند ميومد، دست خودم نبود، زنگ
اول مدرسه هر روز به خودم مي گفتم مازيار خاك تو سر بي عرضت
كنند، مي رفتي جلو باهاش حرف مي زدي ، حرف دلتو بهش مي زدي ، اون
روزها عشق معناي ديگه اي برام داشت ، عشق يعني شيدا ... شيدا
بتي بود برايم كه هر روز مي پرستيدمش ، بتي بود كه در سر كلاس
مدرسه اسمش رو روي نيمكت مي نوشتم ، گوشه و كنار نيمكت مدرسه ام SH
كنده شده بود، روزها گذشت ، تابستون شده بود ، ديگه شيدا
رو نمي ديدم ، ديگه صبحها تو كوچه ساعت 7:10 شيداي من نبود....
خيلي سخت بود با بچه ها ته كوچه ، روي پله هاي خونه بقلي شيدا
اينا مي شستيم ، سيامك ، بابك و علي هم پيشم بودند ، من فقط
شيداي شيدا نبودم ، همه دوستام هم شيداش بودند ، ولي خوب همه
بچه ها تريپ من با شيدا خبر داشتند حداقل در ظاهر از خودشون
چيزي بروز نمي دادند، تابستون رو با روي پله نشستن سپري كرديم
طرفهاي ماه آذر بود كه قرار شد سياوش بره با شيدا حرف بزنه ،
مخ شيدا رو واسه من بزنه ، كلي نقشه كشيديم ، و سرانجام روز
عمليات رسيد. عمليات شيدا ! سياوش رفت سمت شيدا سلام كرد، اما
شيدا بي اعتنا رفت سر كوچه ، منتظر سرويس شد ، كلي نقشه كشيده
بوديم ، كلي جملات قلمبه سلمبه ياد سياوش داديم كه بره حرف
بزنه ، اما بي اعتنايي شيدا نسبت به سياوش همه چيز رو خراب كرد.
اون روز تو مدرسه حال خوبي نداشتم ، تو اين عالم نبودم كه
معلم مدرسه مون ديدم يه لحظه بالا سرم وايستاده ، بعدا" از بچه
شنيدم كه معلمون يه 10 دقيقه بالاي سر من وايستاده بوده ولي من
اصلا نفهميدم كه اون بقل دست من وايستاده بوده ! ديدم معلمون
با خط كش محكم زد رو ميز، داد زد خوابيدي ?! كجايي !? عاشقي !?
سر جام خشكم زد بود، كه يه لحظه بچه هاي كلاس با شنيدن حرفهاي
معلمون منفجر شدند، ديگه از اون روز تو مدرسه همه بما مي گفتند
عاشق ، يه جورهايي سوژه خنده بوديم ، هر روز صبح شيدا رو
مي ديدم ، شيدايي مثل هميشه با وقار از كنارم رد مي شد، تا
زمستون شد ، يه روز صبح كه كف كوچه برف بود و زمين ليز وقتي
شيدا داشت از كنارم رد مي شد ، يه لحظه پام ليز خورد، افتادم
رو زمين ، نمي دونم چي شد كه لحظه شيدا را بالا سرم ديدم ، كف
كوچه دراز كشيده بودم ، و شيدا زانو زده بالاي سرم ، دستكش هاشو
در آورد، با دست گرمش برفهاي رو صورتم پاك كرد، داشتم پشت سرم
گرمايي رو حس مي كردم ، آره يه ذره خون از پشت سرم ميومد، يه
لحظه شيدا زد زير گريه ، خداي من ! شيدا واسه من داشت گريه مي
-كرد كه از سرم خون ميومد، باورم نمي شد. از يه طرف سرم درد مي
-كرد از طرف ديگه داشتم شيدا رو آروم مي كردم ، نمي دونم چطوري
شد كه يه لحظه منو شيدا روي آسفالت كف كوچه زانو زده بوديم ،
و همديگرو بقل كرده بوديم ، سرش رو شونه هام بود، اون فاصله 2
متري ديگه باهم نداشتيم ، محكم بهم چسبيده بوديم ، اولين باري
بود كه گرماي غريبي رو توي بدنم حس مي كردم ، حس غريبي داشتم ،
يه چند ماهي هر روز باشيدا تلفني حرف مي زديم و صبحها همديگرو
مي ديديم ، هر دفعه كه از كنار هم رد مي شديم تبسمي روي لبهاي
جفتمون بود، زير چشمي بهم ديگه نگاه مي كرديم ...
طرفهاي ماه ارديبهشت شد ، شيدا خونمون زنگ زد، صداي گريه ازون
ور خط ميومد، صداي گريه شيدا، خندهاش بيشتر برام آشنا بود تا
گريه هاش ، فقط اون روزي كه من زمين خورده بودم صداي گريش رو
شنيده بودم ، شيدا بهم گفت مازيار خيلي وقته مي خوام بهت بگم 2
ماهي هست كه دارم باخودم كلنجار مي رم كه بهت بگم ، مازيار ما
داريم مي ريم خارج تا 10 روز ديگه ، واسه هميشه ، همون موقع بود
كه اشكهايم همچون آبشاري بروي گونه هايم سقوط مي كردند ، اون
روز پاي تلفن اندازه يه دنيا باهم دردودل كرديم ، نمي دونستم
من دارم اون رو آروم مي كنم يا اون منو داشت آروم مي كرد، قرار
شد فردا واسه آخرين بار باهم بريم بيرون همديگرو ببنيم ،
رفتيم يه پارك خلوت ، نشستيم كنار همديگه ، شروع كرديم زار
زار گريه كردن ، آخرش هم همديگرو بوس كرديم ، بوسه به گرمي
خورشيد، بوسه ي پاك 2 تا بچه معصوم ، كه جرمشون دوست داشتن هم
بود ، خيلي قولها بهم داديم ، قول داد كه تا برسه خارج برام
نامه بده ، تلفن بزنه و ... اما روزها گذشت ، ماهها گذشت ....
ولي خبري نشد، هيچ خبر .... بعدا فهميدم كه باباي شيدا كه
ساواكي قديمي بوده كه ايران در رفته بودند ، هيچ نشوني و اثري
از شيدا نتونستم پيدا كنم ... بعدا كه بزرگتر شدم تو هر سايت
اينترنتي كه مي رفتم اسم و فاميل شيدا رو سرچ مي كردم ، اما هيچ
نشونه اي از شيدا پيدا نكردم ، هنوز چشمم به تلفن هست ، هنوز هر وقت پستچي محلمون زنگ در ميزنه ... از جام می پرم که شاید نشونه ای از شیدای من بیاره.


مازیار
شهریور1380

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۱

پيرمرد مست بغداد



كودكان بغداد
كودكان بغداد
نجوايي كه در سرم تكرار مي شود


كودكاني كه گرسنه اند
گرسنه نان
گرسنه محبت
گرسنه پدر
گرسنه مادر
گرسنه خانه
گرسنه عشق
گرسنه آزادي


و شايد گرسنه زندگي !


نمي دانند از زندگي
جز نفس كشيدن
آنهم با زجر كشيدن


كودكاني كه اسباب بازيي ندارند
چون نمي دانند بازي چيست
كودكاني كه پوشك ندارند
چون نمي دانند پوشك چيست
كودكاني كه سواد ندارند
چون نمي دانند سواد چيست


اما اين كودكان يك چيز را مي دانند
كه عكسي بايد بالاي سر هر كوچه باشد
بالاي سر هر ديوار و معبر
عكس پيرمرد مست بغداد


كودكان بغداد آرزويشان آزادي از اين زندگيست
آرزوي مرگ !
آري !
آزادي چه معني دارد براي شكم هاي گرسنه !؟
چه معني دارد براي كودكان يتيم !
جز مرگ مگر لغتي مي شناسند اين كودكان ؟


هر روز تابوتهاي كوچكشان مسافران قبرستان است
مسافران كوچك با آرزوهاي كوچك !
داشتن يك قوطي شير خشك
يا يك پاي مصنوعي
يا شايد يك توپ فوتبال
آرزوهاي بزرگ اين كودكان است ...
آرزوهايي در ديد ما كوچك !


آه لعنت بر اين سياست باد !
لعنت !


چرا كسي براي كودكان بغداد
گريه نمي كند؟!
چرا نخلهاي بغداد امسال خرما ندارد 1؟


چرا آب فرات سرخ است !؟
از خون كودكان سرخ است !؟
يا از دندانهاي خون آشام شهر بغداد !؟
مي چكد اين خون !
خون اين معصومان !
اما در كجاي جهان
قطره اشكي مي ريزد بر زمين بخاطر اين كودكان !؟
كودكاني در جهان يتيم ...
فقط قطره اشكي ...
فقط ...


پيرمرد مست بغداد
نفرين بر تو باد ...
نفرين ...


مازيار
25/5/81


پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۱

من + تو = ما


فكر مي كردم يه آروز هست
يا شايد يه خيال
اما هر چي مي گذره خيالم به واقعيت نزديك تر ميشه ...
به اميد روزي كه ما شدن من و تو يه واقعيت باشه
و شايد واقعيت رو از روي ما تعريف كنند


مازيارت
نمي دانم مست مي هستم
يا مست مي عشق
گر جرعه اي نوشيدم به سلامتي تو بود
و گر پيكي مستم ،از عشق تو مستم
تا هستم
مست تو هستم
گرمم
سرم
تنم
قلبم
همه و همه از تو گرمست
اي گرمترين گرماي زميني من


مازيار
24/5/81

به سلامتي


پيك اول
به سلامتي كرم خاكي ، نه بخاطر اينكه كه كرمه ، فقط بخاطر
اينكه خاكيه
پيك دوم
به سلامتي هرچي نامرده ... كه اگه نبودند مردي معني نداشت
پيك سوم
به سلامتي هرچي نارفيقه ... كه اگه نبودند رفيق ديگه وجود
نداشت
پيك چهارم
به سلامتي هرچي بي مرامه كه اگه نبودند ... مرام معني نداشت ...
پيك پنجم
به سلامتي هرچي دشمنه ... كه به دوستي معني بخشيدند
پيك ششم
به سلامتي اون كه رفت و ديگه هيچ وقت نيومد... چون اگه برمي گشت
ديگه اسمش يار رفته نبود
پيك هفتم
به سلامتي اوني كه اين دل رو برد و هيچ وقت پسش نياورد... كه
اگه برمي گردونش ديگه اين دل ، دل برده نبود
پيك هشتم
به سلامتي اوني كه اين دل رو شكست ... چون اگه نمي شكست اين دل
از عشقش مي شكست ...
پيك نهم
به سلامتي اوني كه من خيلي دوسش مي داشتم و رفت ... كه اگه
نمي رفت دل من مزه دوري رو نمي چشيد
پيك دهم
به سلامتي ساقي كه امشب مرام گذاشت برامون پيك خالي ريخت

مازیار
خرداد 80

چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۱

بيد و باد


بيد

باد مياد
يه باد خنك كه به برگ هام جون ميده
بهشون خنكي مي ده
نوازششون ميكنه
شاخه هام شروع كردن به رقصيدن
تو اين تابستون گرم
تنها مرهم اين آفتاب داغ
نوازش باده روي برگم
تنم يه ذره كج شده
ميگن ماله پيريه
ميگن ماله باده
اما بيخيالش
هر چه از دوست رسد نكوست



باد

خسته شدم از بس تيزي سنگها رو لمس كردم
خسته شدم از بس كوه ها جلومو گرفتن
خسته شدم از سفر
مي خواهم استراحت كنم
توي بقل يه بيد
يه بيد مجنون
يه بيد عاشق
مي خوام طراوت بگيرم
مي خوام جون بگيرم
مي خوام تو آغوشت بخوابم
مي خوام صداي من بشه لالايي تو
يا بشه آهنگ رقص شاخه هاي تو
مي دونم وقتي از پيشت مي رم
از سرعتم كم شده
اما بوي تو رو گرفتم
طراوت گرفتم
جووني گرفتم
مي دونم آخر اين عشق بازي مرگه
اما مرگ در آغوش تو
برام زندگيه


مازيار
23/5/81
يه قصه دانماركي


يه روز دخترکي که اسمش طلادل بود راه افتاد كه اين دنياي بزرگ رو بشناسه . توي دستش يه تيكه شريني بود و تو دست ديگش يه چوبدستي ، با همين ها رفت توي جنگل. ميون راه ، يه دختر كوچولوي فقير رو ديد كه سرش كلاهي نداشت و پيدا بود كه حسابي سردشه.
طلادل گفت : بيا اين كلاه من ، بذارش سرت ، من بدون اين هم مي تونم سر کنم.
بعدش همينجور كه مي رفت ، روي پل پسركي رو ديد كه فقط پيرهن نازكي تنش بود و پيدا بود كه حسابي سردشه.
طلادل گفت : بيا اين جليقه ي من ، بپوشش ، من بدون اين هم مي تونم سر كنم.
روزها گذشت و يه روز شاهزاده اي از طلادل خواست که باهاش ازدواج کنه.
اومد و گفت : من هموني ام كه جليقت روز دادي تا من بپوشم تا سردم نشه ، قلب تو راستي يه جواهره ، دلم مي خواهد كه تو ملكه من باشي.
طلادل گفت : بيا اين قلب من ، بگيرش ، من بدون اين هم مي تونم سر کنم !


پ ن : راستي اين رو خودم ننوشتم ! نويسنده اش يه دانمارکي بوده ! همين رو مي دونم ! اسمش اينها رو نمي دونم ! ولي داستانش در عين کوتاهي خيلي پر معنيه !حيفم اومد اينجا نگذارمش !

از اين شيداي نالان
به پيشگاهت اي يار


عشق زيباي من
دوستت دارم ، مي دوني كه دوست دارم
هان ! چه خنده دار است يا گريه دار عاشق شدن
عاشق آدميزاد شدن ، عاشق يه موجود 2 پا شدن
صداي گريه مي آيد... اما مي دوني عزيزم اين اشكها خيلي شيرينه وقتي از صورتت مي ياد پايين تمام خستگي هات در ميره ، وقتي مزه اشك رو چشيدي تازه مي فهمي اشك آدميزاد خيلي شيرينه ، اشكي كه واسه معشوق بباره شيرينه ، مي دوني آخه اون نگاهت شيرينه...
قلم دگر ياراي من نيست يا دست من ياراي قلم نيست عزيزم
مي پندارم آنچه را كه من مي پندارم در مورد تو ، تو نپنداري در مورد من ... چه وحشتناك است پنداشتن چنين پنداشتي...

مازيار


سلام
متن زير نزديک يک سال و نيم پيش نوشتم ! نوشتن با طنز شروع کردم ! اون موقع فقط داداش شبکه اي وجود داشت ! الان داداش اينترنتي ! باباي اينترنتي ! عموي اينترنتي ! مامان اينترنتي ! پسر اينترنتي و دها ورژن ديگه فاميل اينترنتي وارد بازار مخ زني به روش غير مستقيم شده. ! راستي فقط اين شوخيه ! از فردا دخترها نيان اينجا منو کتک بزنن
مخصوصا آبجيهاي اينترنتيم ! :)



داداش شبكه اي


اوصلا دخترهاي اين زمونه 7 8تا داداش دارند هر كدوم از داداشاشونو واسه يه كاري مي خواهند:
داداش شماره يک :
بچه پول دار ! ماشين داره ! رستوران خوب مي رويد باهم! اينترنت 24 ساعته مجاني هم بعنوان اشانتيون بهتون ميده !
داداش شماره دو :
يه پسر رومانتيك ! خوراك درددل بشينن نصفه شبها باهم درددل كنند و گريه كنن باهم.
داداش شماره سه :
بچه خلاف و شر چت روم ! هر پسري بخواهد تو اينترنت اذيتشون كنه خان داداشون حالشو مي گيره !
دادش شماره چهار :
از نوع هنري ! خوراك رفتن باهم به سينما تاتر ! موزه ! و محافل نقد فيلم ! بليط جشنواره فجرشون تضمينيه ! موهاي اين مدل داداش ترجيها بلنده ! به اضافه ريشهايي مدل دار
داداش شماره پنج :
خوشتيپ ! خوراك اينه كه ببره با خودش به دوستاش پز بده بگه: نگاه کنين چه دادش جيگري دارم ! داداش من خيلي خوشتيپه
داداش شماره شش :
بچه معروف ! هر هفته پنج شنبه ها يه پارتي! دعوتت مي كنه ! ! رقصشم خوبه ! همه مدله بلده برقصه.
داداش شماره هفت :
متخصص كامپيوتره ! هر وقت كامپيوترت خراب شد داداش جونت مياد برات درست مي كنه.
داداش شماره هشت :
بچه مثبت هست .. بچه مودبيه .. وقتي مي ري باهاش بيرون لپاش سرخ ميشه ، خوراك اينه ببري به مامانت نشون بدي بگي مامان جون اين دوست پسره منه ! مامانت عاشق اين جور پسراست ! پسر نيستن که اصلا شاخ شمشادند!


سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۱

این دل شکستنی است ، با احتیاط حمل شود
سلام داستان زیر رو نزدیک 1 سال پیش نوشتم ! اگه توش مشکل تایپی اینها هست ببخشید به بزرگی خودتون ، آخه مجبورم نوشته های قدیمیم رو از فونت ایران سیستم به فونتهای قابل خوندن تو اینترنت تغییر بدم ! امیدوارم بدتون نیاد ! اون موقع ها کلی استعداد نوشتن داشتم !! :) آی بسوزه پدر عاشقی !!


داستان پريسا


اسم من پيتر هست ساكن محله چيني هاي شهر نيويورك ،بابام ايراني اصل هست و مامان چيني ! دوست دخترم هم ايراني اصل هست ، امروز تو كالج باهم سر
كلاس بوديم ، نمي دونم چرا نگاهاش برام غريبه شده ، يه زماني كه سر كلاس
بغل دست هم بوديم ، حس عجيبي رو در خودم و در نگاه هاي پريسا مي ديدم ،
زنگ خورد ، تو راهروهاي كالج داشتيم باهم مي رفتيم كه يه لحظه بيلي
اومد به پريسا گفت امشب تو ديسكو كريزي ومن مي بينمت ، برام دركش سخت بود ، درسته كه تو آمريكا بزرگ شده بودم ولي پدر مادرم منو شرقي بزرگ
كرده بودند، برام مهم بود كه دوست دخترم كجا ميره ، با كيا مي گرده ....
اول شكه بودم ، با پريسا داشتيم پياده به سمت ايستگاه مترو مي رفتيم
دستش توي دستم بود ولي سرد بود !سرد !د اولين باري بود كه دستش برام
گرمايي نداشت ، يه لحظه دستش ول كردم تو چشماش نگاه كرد سرش داد زدم
پريسا ! اين چه وضعشه ?! حالا ديسكو مي ري ?! اونم با 4 تا سياه پوست نره خر آمريكايي !? تو مگه دوست دختر من نيستي ?! اگه قرار ديسكو رفتني
باشه مگه من چلاقم كه باهات نيام ! پريسا نه مي خنديد نه گريه مي كرد اصلا
نمي شد تو نگاهش چيز رو فهميد ، يه لحظه بهم نيش خندي زد گفت :امل ! مگه
من برده تو هستم كه هرجا بخواهم برم بايد ازت اجازه بگيرم ! تو رو
واسه 1400 سال پيش تو عربستان طراحي كردند ! نمي دونم چرا الان تو
آمريكا هستي ! يه لطفي مي كني دست از سرم ور دار ! خيلي وقته مي خواهم
اينو بهت بگم ! تا اينجاشم دلم برات مي سوخت كه باهات دوست بودم ! برو
به بابا جونت بگو برام يه زن از همون امل هاي ايروني چشم و گوش بسته
بگيره ! كه فقط با دوست باشه ! با كس ديگه ديسكو نره ! با كس ديگه
نرقصه ! با كس ديگه .... !
من آدم املي نبودم ، برام سخت بود ببينم دوست دخترم ،عشقم با 4 تا نره
خر سياه پوست بره ديسكو ! فرداشم لابد ... ! شايد حق با اون بود !
نمي دونم ولي من عاشق پريسام ! دست خودم نيست ! عاشقم ! ولي نمي تونم
چيز رو كه پدرم به اسم غيرت بهم ياد داد رو فراموش كنم .. شب حالم
گرفته بود زنگ زدم خونه پريسا اينا مامانش ورداشت گوش رو گفتم ببخشيد
پريسا هست گفت نه با بيلي رفته بيرون ! سرم درد گرفته بود .. از خونه
زدم بيرون به اولين كافه كه رسيدم رفتم توش ، دم ميز بار نشسته بودم
شروع كردم بخوردن ، سرم داغ شده بود ولي بازم مي خوردم ، ديگه مخم داشت
6و 8و مي زد كه با لگد از تو كافه بيرون شدم ، داشتم تلو تلو خوران تو
خيابون مي رفتم ، اون شب رو كنار ساحل رو شنها خوابيدم ، صبح با صداي
يه كشتي تجاري از خواب بيدار شدم ، هنوز سرم داغ بود ، به لباسهام
نگاه كردم ديدم ديشب بالا آورده بودم ، ولي نفهميده بودم ، چطوري برم
خونه ، آخه پدرم واسه يه سازمان اسلامي مصري كار مي كرد ، تو خونه اي كه
هنوز عكس علي روي ديوارش بود ، نمي دونستم پدرم منو راه ميده يا نه !!!
رفتم خونه مايكل يه دوست قديميم كه ديگه مجرد زندگي مي كرد، يه دوش
گرفتم و چند تا لباس تميز ازش قرض كردم ، يه زنگ زدم خونه پريسا
ورداشتش ، زبونم بند اومد ، اون ور خط الو الو كرد بعد گوشي رو گذاشت
دوباره زنگ زدم ، گفتم سلام پريسا ، جواب سلامي سرد داد ، گفتم پاشو بيا
بريم بيرون مي خوام ببينمت واسه آخرين بار، با خوشحالي گفت خدا رو شكر
كه عاقل شدي دست از سر من ورداشتي ، اميدوارم موفق باشي پيتر عزيزم مي
-دوني ماها واسه هم درست نشده بوديم ،تو يكي رو مي خواي كه اينه خودت
باشه ، من و تو 2 تا موجود ناهماهنگ بوديم مي فهمي !? گفتم آره .......
با ماشين رفتم دنبالش ، دم خونش بوق زدم ، اومد سوار شد ، تو چشماش
فقط خيانت رو مي تونستم ببينم ، در عين تنفري كه ازش داشتم عاشقش بودم
يا درعين اينكه عاشقش بودم ازش تنفر داشتم ، يه 5 دقيقه ساكت بوديم تو
اتوبان داشتيم مي رفتيم ، گفت پيتر منو آوردي بيرون كه ماشين سواري كنم
خيابون ببينم !? يه لحظه تمام بغضي كه تو گلوم گير كرده بود باهم
مي خواست بريزه بيرون روي لاين دوم اتوبان زدم رو ترمز فقط صداي بوق
ماشين ها رو شنيدم ، وقتي بهوش اومدم خودم رو تو بيمارستان ديدم سرم رو
كج كردم رو اون يكي تخت پريسا بود اون هم تازه بهوش اومده بود ،صورتش
زخمي شده بود ، داشتم نگاهش مي كردم كه تازه فهميدم دور ور خودم كلي
سرم و دستگاه هاي عجيب غريب ديدم كه يكي شون داشت خون پمپاژ مي كرد يه 4 5تا هم سيم بهم وصل كرده بودند ! پريسا هم حالي مثل من داشت ، شايد بدتر از من ! دكتر اومد تو اتاق يه سوزن تو كف پاي پريسا زد ولي اصلا
نفهميد پريسا ! واي خداي من ! پريسا من قطع نخاع شده بود ، يه 2 روزي
بود كه تو بيمارستان بوديم ، احساس گناه مي كردم ، دلم واسه كسي كه ازش
تا همين 2 روز قبل متنفر بودم ، مي سوخت ، چقدر ناتوان شده بود ، هوا
داشت تاريك مي شد ، يه لحظه يكي از اين دستگاه هاي بالا سر پريسا كه
ضربان قلبش رو نشون مي داد شروع كرد به بوق زدن .. خط صاف ...
دكترها ريختند تو اتاقمون ، بهش شك برقي دادند فايده نداشت ، پريساي
من مرده بود ... برام زندگي معني نداشت اون شب تخت بغلي ام خالي بود،
تختي كه تا چند ساعت پيش عزيزترين كس تو زندگيم توش خوابيده بود....
تمام نيروهامو جمع كردم ، به سختي يكي يكي دستگاه هايي كه بهم وصل بود
رو از خودم جدا كردم ، داشتم مرگ رو جلو چشمام مي ديدم ، ترسيده بودم !
از مرگ ترسيده بودم .. اومد زنگي رو كه كنار دستم بود فشار بدم كه تا
پرستار بياد ولي ديگه نيرويي نداشتم !فقط 2ط سانتي متر ديگه مونده بود
ولي ديگه نيرويي نداشتم ... مي رفتم بسوي كسي كه دوستش داشتم واسش
ميمردم و مردم ! ديگه زندگي بدون برام معنايي نداشت ، بسوي سرزميني مي رفتم که شاید تو اون سرزمین به پریسای خودم برسم.


مازیار
28/6/1380

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۱

اي دختر صحرا مرا ببخش
كه جرم من دوست داشتن توست ...
و جرم تو دوست داشته شدن ...
من اين غريب با قانونهاي صحرا
بي گدار دل به دريا زدم
عاشق دختر صحرا گشتم ...
نمي دانستم دختر صحرا را به غريب نمي دهند ...
نمي دانستم كه جرم است ، عاشقي در اين صحرا ...
نمي دانستم دل ها هم در صحرا قانون دارند ...
قانوني از جنس باروت ...
چه كنم
چه كار كنم
عاشقم !
امشب به خيمه ات مي زنم اي دختر صحرا !
مي دانم تكه هاي سرب تفنگهاي برادرهايت
براي سينه پر درد من بي تابي مي كند ...
و شايد سينه من براي تكه سرب ها ...
امشب بايد آخرين نماز را خواند ...
غسل كرد ...
كفن را پوشيد ...
بوي كافور كفن در بوي باروت تفنگهاي برادرانت محو مي شود ...
همچو ياد من در خاطر تو ...


روزي كه فهميدم زنده ام
روزي بود كه عشق را حس كردم


روزي كه خواهم مرد
روزي است كه من در دلت بميرم


بر روي سنگ قبرم با تيشه حك كنيد
عشق ناكام
متولد در دل دختر صحرا ...
متوفي در دل دختر صحرا ...


مازيار

چرا چت میکنیم ؟!
چرا اینقدر زیاد چت میکنیم ؟!


از دوران شبکه بازیم که با شبکه پیام شروع شد ، پر طرفدارترین جای شبکه یه جایی بود به اسم تله کنفرانس
که کار همون چت روم های یاهو رو می کرد...
شبکه خوب به خوشگلی اینترنت نبود ، ولی در زمان خودش آخر تکنولوژی بود ! روزهایی که حداقل5 ساعت یا شایدم بیشتر از وقتمون رو توی چت روم میگذرونیدم ... هر هفته منتظر پنجشنبه ها میشدیم که بریم قرار شبکه توی پارک ملت ....
بعدا که اینترنت توی ایران جا افتاد ما هم واسه اینکه از قافله عقب نیوفتیم ، اومدیم توی اینترنت ! مثل تمام ایرانی های دیگه اولین چیزی که تو اینترنت یاد گرفتیم مثل شبکه ! مخ زدن بود ! وقتی واسه اولین بار یاهو مسنجر رو روی کامپیوترم ریختم کف کردم ! دیدم ماشاالله با جمعیت 70 میلیونیمون که نزدیک 47 میلیونش با سوادن و بقیه بی سواد ! و از این 47 میلیون با سواد فوقش 1 میلیون نفر به اینترنت دسترسی دارند !! دیدم که همه اون 1 میلیون نفر در حال چت زدن یا اصطلاحا" گپ زدن هستند ! تو هر مسنجری رفتم دیدم ماشاالله ایرانی ها همه جا در صحنه حضور دارند ! حتی مسنجرهای مخصوص آسیایی شرقی !
همیشه برام سوال بوده چرا ما ایرانی ها اینقدر بیش از اندازه از چت استفاده میکنیم ؟! خوب همه جای دنیا از چت استفاده میکنند اما نه به شدتی که ماها استفاده می کنیم ! بعضی از ماها وصل شدن به اینترنت برامون از نون شب هم واجب تر شده ! اگه یه روز میل باکسمون رو چک نکنیم انگار قرص هامون رو نخوردیم !!


توی این گپ زدن ها همه جور حرفی می زنیم ... یه شب درد و دل میکنیم ! یه شب غصه هامون رو برای هم می گیم ! یه شب هم پیاله غم های هم می شیم ! یه شب مخ هم رو میزنیم ! بعضی هامون هم که .... !!!
یه روز با میخندیم ! بعضی وقتها تو خونه مادرم میگه این پسره دیونه است ! با کامپیوتر می خنده !! یه بار می زنه زیر گریه ! جلوی همین مانیتورهامون ... خندیدیم ! عاشق شدیم ... ! با هم بهم زدیم ! گریه کردیم ... طمع مردی و نامردی از صفحه مانیتور چشیدیم ! خیلی حرفها زدیم و خیلی حرفها شنیدیم ! با همه جور آدمی حرف زدیم ! آدمهایی از هر فرهنگی ! با هر مدل تیپ عقاید و ارزشها ! از بچه مسلمون خفنش ! یا برو بچه های شیطان پرست ... از دخترهای خیلی خانمش ... تا دخترهای ... ! از پسرهای مردش ... تا نامردش ... بقدری گستره شخصیتی کسانی که باهاشون چت کردم زیاده که اصلا نمی شه طبقه بندیشون کرد ! پروانه ها رو میشه طبقه بندی کرد ! اما شخصیت و تیپ آدم هایی که چه در دوران شبکه بازی ... و چه در دوران اینترنت بازیم دیدم نمی تونم طبقه بندی کنم ! چون به جرات می تونم بگم هر کدومشون یک مدل بودند !!


اما چرا ما ها این همه چت می کنیم ؟!
شاید یک نیاز باشه .. . در جامعه ای که روابط دختر و پسر به خاطر سنت یا شاید هنجارهای جامعه با اینکه نسبت به قدیم جا افتاده ولی هنوز به طور کامل جا نیوفتاده ! شاید در دنیایی که ماشینیسم در و دیوارش رو گرفته ... ماشین واسطه ای شده ببرای برقراری ارتباط انسانها !
یا شاید در دنیایی که انسانهاش در عین اینکه در کنار هم هستند ، اما تنها هستند ! چت راه فراری باشه از این تنهایی ... یا شاید از بس از انسانهایی که می شناختیمشون نامردی و دروغ شنیدیم ، به کسانی که برایمان غریبه هستند راحت تر اعتماد می کنیم ! کسانی که ما را نمی شناسند و ما آنها را نمی شناسیم ! بعضی اوقات تمام اسرار زندگی مان را نمی دانم چرا به این انسانهای غریبه می گوییم ! حرفهای دلمان را ! حرفهایی که شاید به صمیمی ترین دوستان بیرون اینترنت مان نمی گویم !
بعضی وقتها هم اونقدر در خیابون دوستی ها بوی ظاهر رو گرفته ... به سرمون میزنه بیاییم از توی اینترنت کسی رو پیدا کنیم که بخاطر ماشین و موبایلت باهات دوست نمی شه ! شاید بخاطر خودته که باهات دوست می شه !
گاهی آنقدر روابط مان با هم در این چت ها قوی می شود که در قلبمان نجوای عشق را می شنویم ! عاشق کسانی می شویم ! که ندیدمشان ! عاشق کسانی می شویم ! که اصلا شاید تناسبی فرهنگی یا ارزشی با ما نداشته باشند ! اما خیلی دوستشان داریم !! کسانی که حتی وقتی می بینمشان برایمان قیافه شان چندان مهم نیست... حتی تیپشان ! یه حس نزدیکی به آنها داریم که به خیلی از دوستان نزدیکمان نداریم !
در دوران شبکه بازیم در شبکه پیام ... خیلی ها را دیدم که از طریق همین چت کردن ها با هم ازدواج کردند ! خیلی ها را دیدم که تا دم ازدواج پیش رفتند ! خیلی ها را دارم می بینم که دارند ازدواج میکنند ! دوستانم که الان نزدیک 3 سال است در کنار هم هستیم ... دوستانی شبکه ای که با هم کوه و شمال و این ور اون ور هر از گاهی می رویم ! دوستانی که شاید عقاید و تفکرات بسیار متفاوتی باهم داریم ! یکیمون یک مذهبی خفن و یکی دیگرمون یه نیمچه شیطان پرست ... یکی آخر بچه مثبت و خوب ! یکی دیگه آخر پدر سوخته !!
اما می تونیم توی یه اتوبوس تا شمال همدیگر رو تحمل کنیم ! حتی با هم دیگه هم حال کنیم ! بهمون هم خوش بگذره ! داشتم از رفاقتهای اینترنتی می گفتیم ! وقتی این رفیق های اینترنتی رو می بینم ! دوست پسر دوست دخترهای اینترنتی ... در ظاهر هیچ وقت باورم نمیشه که این ها چطوری با هم دوست هستند ! ظاهرشون تیپ هاشون و کلا همه چیشون خیلی با هم فرق داره ! اما خیلی با هم خوب هستند ! و عجیب بهم اعتماد دارند !! هر وقت توی شبکه 2 نفر با هم دوست می شدند من در تعجب میموندم ! 2 نفری که هیچگاه فکر نمی کردم باهم دوست بشوند همیشه باهم دوست میشدند !! احساس آدمها مرز نمی شناسه ! حتی از پشت مانیتور هم منتقل می شه ... وقتی انسانها به زبان انسانی با هم حرف می زنند ... دیوارهای اختلاف های فرهنگی و اقتصادی و خیلی دیوارهای دیگه رو می شکند ! چون همه ما ها اول انسان هستیم بعدش لباسهای گوناگونی بر تن می کنیم ! ذات همه ما یکی است ... و زبان انسانی همه ما یکی است ... میخواهد در زعفرانیه بدنیا آمده باشیم یا در شوش ... در تهران زندگی کنیم یا در لندن .... خواه مسلمان باشیم ... خواه مسیحی ! و خواه بی خدا ! اما ابتدا انسان هستیم ! انسانهای قرن 21 امی ! انسانهایی که در چند متری شان پر از آدم است ... اما در کنارشان کسی نیست ! خودشان هستند و خودشان !
هیچ جامعه شناسی فکر نکنم بتونه این روابط دختر و پسرهای الان رو در اینترنت تحلیل کنه ! خود من که چندین ساله این گونه روابط رو تجربه کردم ... و از نزدیک لمس کردم هیچ وقت نمی تونم بگم اینگونه روابط رو می فهمم ! گرچه که غرق این روابط هستم ! اما نمی دونم دارم تو کدوم دریا غرق میشم !
تو شبکه با پیج بازی و تله کنفرانس شروع شد ... با انجمن بازی ادامه پیدا کرد ... با مدیر انجمنی این جور جیزها پایان یافت ...
اینترنت هم با چت شروع شد ... با سایت خوانی ادامه پیدا کرد ... با وبلاگ داره ادامه پیدا می کنه ! خدا آخر این یکی رو بخیر کنه !


روابطتون سالم باد رفقای اینترنتی !


مازیار
21/5/81

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۱

در کدامین جهان زندگی میکنیم !
نام نامه ای بود که چندی پیش در سایت گویا از یکی از دوستانم با نام دلارام خواندم ... در جهانی زندگی می کنیم کثیف اما بی شرم ! در دنیایی که آنقدر کثیف است گفتن و شنبدن از کثافت ها برایمان عادی شده است... برایمان شنیدن خبر دزدی عادی تر از شنیدن خبر پس آوردن کیف پولی گمشده شده است ... در جهانی که از شرق تا غربش به نوعی انسانهایش تحت استثمار قرار میگیرند و از این استثمارها چه در روزنامه و چه در
اینترنت و در هر قالب اطلاع رسانی به مردم عرضه میشود ! اما مردم جهان آنقدر بی تفاوت شده اند چه از شرقیان و چه از غربیان ! ما در ایران میبینم که بعضی ها چگونه دزدی میکنند ... روزنامه ها می نویسند اما کجاست فریادی که به اعتراض برخیزد ! یا کجاست دادگاهی که محاکمه کند ! در آنسوی مرزها هم منوال کار بر همین صورت است ... رئیس جمهور آمریکا هم رشوه میگیرد ! پول و قدرت نمیگذارد که فریاد اعتراضی بلند شود ! پول و قدرت نمیگذارد که چکش دادگاهی بر میز کوبیده شود !
در این روزگار جلوی این گستره اطلاع رسانی را هیچ کشور نمی تواند بگیرد و نخواهد توانست، اما افسوس که این اطلاع رسانی مانند روزه خوانی بعد از مرگ می باشد ! بی اثر ! شاید اما تسکین بخش ! و شاید دردی باشد بر دردهایی مان ! هر روز در روزنامه و اینترنت و هزاران جای دگر میخوانیم دروغ ها را ! دزدی ها را... غارت ها را ... رشوه ها را ... قتل و کشتار ... از سرتاسر جهان ! اما کجاست وجدان جهانی ؟!
کودکان افغانی سالها در بدبختی بزرگ میشدند ! زنانشان استثمار میشدند ! اگر بن لادن آن کارهای تروریستی را نمیکرد ، آیا وضع زن و کودک افغانی تغییر می کرد ؟! آیا صدای وجدان جهانی بلند میشد ؟! وجدانهای جهانی تا کشورشان مورد تهاجم قرار نگیرند فقط حرف می زنند ! فقط حرف ! در جهانی که همه فریاد عدالت می زنند ... من هر چه گشتم در هر جای این زمین خاکی فقط دیدم که پول و قدرت حکم میکند !
نه دین حکم میکند بر این زمین خاکی ! نه انسانیت ! نه عدالت !

مازیار
شر شر آب رودخانه
خش خش برگها زير پا ...
چك چك اشكهاي صورتم ...
و تاپ تاپ قلب عاشقم ...


همه و همه تو را فرياد مي زند ...


فرياديي شايد بي پاسخ ...
شايد هم اكنون بي پاسخ ...
آينده را آيندگان دادند ...
ما حاليان چه مي دانيم از آينده ؟
از حال هم هيچ نمي دانيم ...
نه نه !
يك چيز مي دانيم ...
در كنار تو بودن ...
يا دور بودن !
دور بودن از تو؟!
يا از آرزوهايم ؟
ميان تو و آروزهايم آيا مرزي هست ؟
نمي دانم ...
شايد باشد ...
شايد نباشد ...
اما مانند طنابي بافته شده اند در هم ...
تو و آرزوهايم ...


از ميان تو و آرزوهايم
تو را انتخاب مي كنم !
حتي اگر آروزهايم در برابرم باشد ...
من قايقرانم ...
از قايق راندن در خلاف جهت آب هم باكي ندارم !


اما هر چه فكر مي كنم ...
مي بينم تو و آروزهايم ...
بيشتر در كنار هم مي گنجيد ...
تا در برابر هم ...



مازيار
21/5/81

گرگ عاشق


دشت پر بود از ميش !
و من بودم گرگ اين دشت !
گرگي كه ذاتش گرگ بود !
بايد مي دريد همسان دگر گرگان !


ميشي را ديدم در دور دست ...
سپيدي در سيمايش نقش بسته بود
در چشمانش معصوميت مي درخشيد ...
و در باطنش پاكي ...


پاهايم جان نداشت ...
تاب دويدن نداشت ...
چنگالهايم درندگي نداشت ...
تاب دريدن نداشت ...
دندانهايم تيزي نداشت ...
تاب جويدن نداشت ...


نمي دانستم عشق چيست ...
اما عاشق ميش گشتم !
در دنيايي كه دنياي گرگان و ددان بود
زندگي همانند ميشان را انتخاب كردم !


امروز سبزه برايم خوشمزه تر بود
تا گوشت ميش هاي چاق !
يونجه هم صفايي دارد ...
بويي دارد ...
بويي دلپذيرتر از بوي خون !


گرگم ! و ميشها هنوز از من مي هراسند ...


اما اطمينان كن اي ميش به اين گرگ !
گرچه توبه گرگ مرگ است !
اما اين بار را به اين گرگ اطمينان كن !


مازيار
20/5/81

آرزويي بالاتر براي شمع از آنكه كه بدست دستان تو خاموش شود نیست ..
هر شمعي محكوم است به خاموش شدن ... و چه خاموش شدن شيرين تر و دوست داشتني تر از اينكه به دست گرمترين دستان دنيا
چراغ دل يك شمع بي ارزش خاموش شود
دوست دارم جاي فوت هايت را ... دوست دارم بادهاي مرگ را ...
دوست دارم تمام چيزهايي كه طرف توست ... حتي آن تكه سنگ كه
در دست توست ... و سنگ محكوم است به پرتاب شدن ... و اين
تكه قلب شيشه اي در آرزوي شكستن ...


مازيار ...


پ ن : بشكن ...
يا تاريكي دخمه را ...
يا اين تكه شيشه قرمز را ...
اين تكه شيشه اي قرمز هم مال تو ...
من بدون اين هم مي تونم سر كنم ...
بازم یکی از نوشته های نه چندان قدیمیم توی سایت گویا رو امروز لینکش رو می دم ... اگه سر بزنید خوشحال می شم
عنوانش این بود: بیاییم یک ذره آدم باشیم
می تونید اینجا واسه خوندش کلیک کنید
http://news.gooya.com/2002/06/16/1606-07.php

شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۱

نمي دانم که عشق چيست
اما مي دانم عاشقم ...

نمي دانم که بال چيست
اما مي دانم كه دارم پرواز مي كنم ...

نمي دانم كه شعر چيست
اما مي دانم كه شاعرم ...

نمي دانم كه شراب چيست
اما مي دانم كه مستم ...
مست مي عشق !

مازيار
19/5/81
یه روز زد به کلم بشم یه گنده لات ! اما یه گنده لات پر در گفتم چی کار کنم نشستم از دل این گنده لات نوشتم
گذاشتم تو خبرنامه گویا ، برای خوندش اینجا کلیک کنید.
اسم نوشتم هست " مرام رو لای اسکناس می پیچند و دودش می کنند
آزادي


آزادي
رويايي در خوابهايم
خوابهاي مشوشم
محالي در بيداري ام
انگيزه اي براي زيستنم
هدف دست نيافتي
تيري در تاريكي
تنها شعله اين اجاق خاموشم

كليد اين زندان
زيستن آنسوي ميله ها
اين ميله هاي آهنين

آزادي
كجايي كه بيايم به دنبالت
هر چه از تو نوشم
تشنه ترت خواهم شد
آزادي
انگيزه هر انقلابي
چه خونها داده شده براي تو
اما افسوس كه هيچگاه ظاهر نشدي
همانند جزيره ناشناخته در اقيانوس
مجهول و مبهم مي ماني

اقيانوس ها را شنا خواهم كرد
براي يافتن ات
اما وقتي تو را يافتم
فهميدم كه اسيري بيش نيستم
اسير دريا
حبس ميان آب ها

آزادي از دور چه زيبايي
اما از نزديك تو هم زنداني بيش نيستي
زنداني كه فقط ميله هايش بجاي آهن از آب است
و سلولهايش كمي زيباتر
و هوايش كمي متعفن تر

مازيار
31/7/1380

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۱

چه طلوع مرگباريست براي قطره هاي شبنم
طلوع خورشيد در اين تابستان
دل يخ زده اي كه از گرماي اين تابستان مي هراسد ...
از ذوب شدن
از آب شدن
از نيست شدن
از غرق شدن در خويش
مي هراسد.

خورشيد عشق آرام بتاب
كه آفتابت مرگبار است
براي غم هايم
براي ناله هايم
براي دل يخ زده ام ...
براي عادت هايم !

اي كاش طلوع نمي كردي !
اي كاش !
چون مي هراسم
در پايان اين روز
غروب كني
همچو اين خورشيد
اين خورشيد جانبخش
اما
جانسوز !


مازيار

زن ايراني موجودي بدبختر از مرد ايراني

زن ايراني موجودي كه در هر دوره از زندگي اش بگونه اي مورد
استثمار و استحمار خانواده اش ، جامعه اش و ... قرار مي گيرد. از
همان روز تولدش در حسب سنت هاي نانوشته و غلط جامعه ما مورد
تحقير قرار مي گيرد متاسفانه ... در جامعه اي كه بدنيا آوردن يك
پسر براي مادرش شاهكار محسوب مي شود اما بدنيا آوردن دختر را
جامعه بر اثر فقري با نام فقر فرهنگي ، ناتواني مادر مي داند!
نوزاد آرام آرام در جامعه كه از كودكي اش به گونه اي به كار او
كار دارد به سن بلوغ مي رسد ... اما بايد در بهار بلوغش خزان
كند... سرشاخه هايش كه تازه جوانه زده اند، در زير برف تحجر
جامعه بايد يخ بزنند! سرشاخه هايي كه به اميد ميوه دادن در حال
شكوفه زدن بودند ناگهان برف وجودشان را در زير خودش پنهان
مي كند... دخترك در بهار بلوغش از بلوغ هيچ نمي داند چون در
مدرسه و جامعه كسي به او چيزي نمي گويد ! فقط از بلوغ گرمايي
در وجودش را مي يابد اهدايي از خداوند ، گرمايي كه با اوست ولي
در اين جامعه همراه او نيست ، مادر بزرگش در قصه هاي شبانه اش
واژگاني همچو نجابت ، عفت و پاكدامني را سر مي دهد اما در ذهن
دخترك تابلوهاي ورود ممنوع ، چراغهاي قرمز و ميوه ممنوعه نقش
مي بندد ... از دخترك موجودي تشنه مي سازد كه نمي داند آب چيست !
فقط مي داند كه تشنه است ... مجبور است يا بهتر بگويم كه محكوم
است به ساختن و سوختن به پاي هنجارهاي جامعه اش ! هنجارهايي كه
فقط براي او تعريف شده اند ! نه براي پسران هم سن او ! آري
برادرانش حق دارند كه هر روز از صبح تا شب در خيابان باشند
اما او محكوم است كه در خانه بماند ! تا روزي مردي سوار بر
اسب سپيدي بيايد به خواستگاري او ! مردي كه فقط اسبش سفيد است
... پدر و مادرش به نوعي يا منطقي يا غير منطقي ! يا با زور
يا با كمي مهرباني ! زور زوركي او را به طرف خانه بخت هل
مي دهند ! او را هرگز راهنمايي نمي كنند ! نمي دانند كه دخترشان
چي مي خواهد از زندگي اش !? نمي دانند كه داماد چه مي خواهد از
اين زندگي مشترك ! در بهترين حالت فكر مي كنند كه داماد پسر
بدي نيست ! پدرش كه آشنا هست و مورد قبول ! خودش هم لابد خوب
است ! في امان الله مي فرستند دخترشان را از زنداني به زندان
ديگر ! آري دخترك تا ديروز زنداني زندان هنجارهاي خانواده اش
بود كه از كودكي به آنها عادت كرده بود ! امروز بايد در
زنداني جديد با زندان باني جديد زندگي كند ! او بايد مطيع
زندان باني باشد با خواسته ها و فرمايشات عجيب و غريب ! جناب
داماد تا ديروز روي دخترهاي محلشان هم غيرت نداشت امروز تمام
غيرت يك عمرش را جمع كرده و روي يك نفر خرج مي كند ! نبايدها
شروع مي شود و توانستن ها به پايان مي رسد ! چون او مرد است ! و
تمام اين مردانگي را بايد امروز به اثبات برساند ، از كودكي
آموخته كه دستور دادن لازمه مرد بودنش مي باشد ... در خانواده اش
در جامعه اش بارها ديده است سكانسي تكراري را ! سكانس سركوفت
زدن به يك دختر ! فيلمي واقعي كه هر روز مي بيند يواش يواش
باورش م ي كند ! و خود آرام آرام بازيگر اين داستان مي شود ! و
مي خواهد نقش اول اسكار امسال را بگيرد ! اما در آنسو براي
خودش تبصره ها مي گذارد ! واژه آزادمرد را شنيده است ! يعني
مرد آزاد است كه هر كاري كه دلش مي خواهد بكند ! براي شركتش مي
-رود منشي هاي 18 ساله را سلكشن مي كند ! اما زن او حق كار كردن
ندارد ! زنش ياد مي گيرد در خانه با گل دوزي و گل چيني و ... سر
خود را در زندان جديدش گرم كند ! و شوهر عزيزش خودش را با
حوري هاي زميني شهر مقدس تهران !

براستي چرا خواهر ، دوست دختر و زن آينده مان را بگونه اي
خواسته يا ناخواسته مورد استثمار قرار مي دهيم ! كه فردا
دخترمان مورد استثمار پسرمان و شوهر آينده اش قرار بگيرد ! چرا
آن چيزهايي كه براي خودمان صلاح مي دانيم براي نزديك ترين كسان
زندگيمان صلاح نمي دانيم ! به خودمان حق مي دهيم كه در خيابان و
هزاران جاي ديگر هر كاري بكنيم ! اما به زنان يا خواهرانمان
چنين حقي نمي دهيم ! اگر غيرت داريم اول براي خودمان خرج دهيم !
تا براي نزديكان مان ! چرا جامعه مان را بدين گونه مردسالار
ساخته ايم .... جامعه اي كه در آن رودهاي فساد و تباهي جريان
دارد ... چرا خودمان جلوي اين رودها سد نمي زنيم ! چون از اين
رودها بدمان نمي آيد!? از حوريان زميني شهرمان بدمان نمي آيد!!?
رودهاي وحشي و پرتلاطمي كه پر است از ماهيگران گرسنه و
دختركاني فراري از دست هنجارهاي خانواده هايشان ! ماهيگران
گرسنه من و تو هستيم كه با ماشين در جلوي دخترك ساده اي كه شنا
بلد نيست ترمز مي زنيم ! و قلاب را براي ماهي مي اندازيم كه شنا
بلد نيست !
داستان قصه پر دردي است كه قلم قدرت بيان آن را ندارد ! قدرت
بيان ناعدالتي كه ما خودمان باني آن هستيم ! اين ديگر سياست
نيست كه بگوييم كار استكبار جهاني است يا مشكل اقتصادي كه
بگوييم بر مي گردد به زمان جنگ ! مشكل خودمان هستيم ! من و تو!
افكار متعلق به قرون وسطي من و تو !

اگر طالب پاكي هستيم ! اول خودمان را از گناه پاك سازيم تا
اطرافيانمان پاك زندگي كنند !
و اگر ناپاك زندگي مي كنيم ! دور از انصاف است كه از
اطرافيانمان طلب پاكي كنيم !
گرچه من يك دختر نيستم ! اما مي توانم كمي از حس كنم دردهاي يك
دختر در جامعه اي كه در آن زندگي مي كنم ! گرچه كه پسران اين
جامعه هم كم درد نيستند ! اما كمي كم دردتريم !

مازيار 21 ساله از شهر مقدس تهران
قلبم محكوم شد به شكستن ...
غرورم محكوم شد به خرد شدن ...
احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن ...
دلم محكوم شد به تير خوردن ...
چشمانم محكوم شدند به باريدن ...
خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ...
و اما
عشقت محكوم شد كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم ...
در ميان جاي جاي قلبم ...
و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه ام ...

اردیبهشت
1381

سربدار


مي دونم صداي تيشم ... صداي تيشه فرهاد رو نمي ده ...
مي دونم ناله هام ... مثل ناله تار پيرمرد بالاي كوه دردناك نيست ...
مي دونم اگه گريه كنم ... اگه اشك بريزم ... مي گي اشك تمساحه ...
مي دونم كه خيلي ديره ... واسه زدن اين حرفها ...
مي دونم كه وقتي يه شيشه مي شكنه ديگه نمي شه درستش كرد ...
مي دونم هر آدمي فقط يه بار بدنيا مي ياد ... يه بار ميميره ...
مي دونم هميشه حاصل جمع من و تو ، ما نمي شه ...
مي دونم اين رسمشه ... اين قانونشه ...
آره دور گردن عشق طناب دار رو مي اندازند ...
كه قشنگ ترين گردن بند زمين طناب داره ...
و قشنگ ترين سربدار زمين ...
قلب يه عاشقه ...

مازيار
28/4/81

با سلام
بلاخره من هم وبلاگ زدم . در ابتدا از کمک دوستم حمید متشکرم بخاطر کمکهایی که در زدن وبلاگ بهم کرده ...
امیدوارم که نوشته هام سرتون رو درد نیاره ! راستی اگه در خوندن فارسی نامه ها مشکل داشتید بهم بگید که درستش کنم