جمعه، دی ۰۵، ۱۳۸۲


من واكسن زدم ، تو هم حتما واكسن زدي !
من راي نمي دهم ، تو هم حتما راي ... !؟


چرا راي نمي دهم !؟
واسه اينكه نمي خوام باز يك مهره سرباز بي ارزش توي بازي شطرنج باشم ، مهره اي كه فقط حق داره يه خونه بره جلو ، مهره اي كه توي خط مقدم قرباني ميشه تا مهره هاي ارزشمندتر سالم بمونند ... آره همه ما مهره ايم براي يك بازي ، بازي بزرگان ، بازي هزاردستانهاي روزگار ، حتي خود نماينده ها، رئيس جمهورها ، نماينده ها و خود حكومت ها هم مهره اند ، فقط مهره هايي بزرگتر و شايد قوي تر . اما هميشه اون شطرنج باز هستش كه داره از اين كشت و كشتار مهرهاش لذت مي بره و سرگرم ميشه ، اگر هم باخت ، مهره هاي جديدي رو روي صفحه شطرنج مي چينه تا يه بازي جديد رو آغاز كنه با مهره هاي جديد .
هيچ فرقي نمي كنه كه توي ايران باشي يا توي آمريكا ! هر كجاي دنيا باشي باز يه مهره خواهي بود . فرقي نمي كنه رنگ پوستت سفيد باشه يا سياه ، مرد باشي يا زن ، روزي كه شطرنج باز بخواهدش بازي كنه هم به مهره سفيد نياز داره ، هم به مهره سياه ، هم اسب مي خواهدش ، هم فيل ...
اگه به تاريخ ايران يا آمريكا نگاه كنيم مي بينيم كه هميشه همه انتخابات ها تاثير زيادي در رقم خوردن سرنوشت مردمان اون كشور نداشته ، فقط از اونها استفاده ابزاري شده ، بطوريكه كه خود اون افراد فكر مي كنند كه دارند كار خيلي بزرگي مي كنند و حتي تا چند سال هر پيشرفتي رو حاصل كار كانديدا يا حزبي كه بهش راي دادند مي بيند . اما دريغ كه خبر ندارند همه اينها يك بازيه ، و اونها يكي از ميليون ها سرباز بي ارزش اين بازي !
شطرنج بازها قانونهاي خودشون رو دارند ، قانونهايي كه توي همه جاي جهان يكي هستش .
قانون شطرنج
سربازها كم ارزش ترين مهره هاي بازي اند ، اما وقتي كه در كنار هم قرار مي گيرند قوي مي شوند.
سربازها وقتي كه زيادي جلو مي روند ، زماني كه به آخرين خانه مي رسند خيلي خطرناك مي شوند ، وزير مي شوند ، پس بايد قبل از اينكه بتوانند قوي شوند از ميدان خارج شوند.
سربازها در اولين حركت مي توانند دو خانه به پيش بروند ، اما سربازهايي كه جلوترند زودتر قرباني مي شوند.


و اما حرفهاي خودماني !
وقتي كه به دولتها نگاه مي كنيم ، توي همه جاي دنيا يه سيكل رو توي روش مملكت داري اين دولتها مي بينيم ، يه چند سالي چپي ها هستند ، يه چند سالي راستي ها ، هر جاي دنيا اسمشون فرق مي كنه ، يه جا اسمشون ميشه جمهوري خواه ، يه جا ميشه اسمشون دموكرات ، يه جا كمونيست ، هر جا اسمي بهشون مي دهند واسه اينكه براي مخاطب هاشون اسمشون جديد و جالب باشه ، يه چند سالي يه گروه مياد كلي گند مي زنه به مملكت ، بعد تعدادي از افراد همون گروه ميان اسم خودشون رو عوض مي كنند ، يك گروه جديد تشكيل مي دهند و توي انتخابات شركت مي كنند ، توي شعارهاي انتخاباتي شون هزار تا وعده مي دهند، که مانند دولت قبلي نخواهند بود و ... در حالي كه خودشون جزو دولت قبلي بودند و توي همه كارهاي اون دولت سهيم بودند ، توي ايران خودمون به بيشتر افرادي كه توي جريان دوم خرداد بودند اگه نگاه كنيم خواهيم ديد كه بيشتر اونها در دولتهاي قبلي هم بودند و اتفاقا جزو تندروهاي دولتهاي قبلي بودند ، بعد طي يك جرياني به يك قهرمان ملي تبديل مي شوند ، گنجي ها ، حجاريان ها و ... من خودم جزو همون جوونهايي بود كه بعد ترور حجاريان جلوي كانون توحيد شمع روشن كردم . الان خودم به اون كارهام مي خندم از ته دل ، جزو همون بچه هايي دبيرستاني بودم كه توي انتخابات دوم خرداد از صبح تا شب توي كانون انتخاباتي خاتمي توي ميدان ونك به مردم پوستر مي دادم ، توي دبيرستان جاي عكس رئيس جمهور وقت ، عكس خاتمي رو چسبونديم ، با معلم ديني و قرآن روزي ده ساعت كلنجار مي رفتيم كه بهش ثابت كنيم خاتمي يك فرشته هست ، آره ما خاتمي رو اون موقع در اون شرايط يك فرشته مي ديديم ، سر خيابون جهان كودك پوسترش رو ماشين ها مي داديم ، سر همون چهارراه ازموتور سوارها كتك خورديم ، فكر مي كرديم بزرگ شديم ، فكر مي كرديم كه داريم سرنوشت كشورمون رو تغيير مي دهيم ... فكر مي كرديم كه سربازهاي بازي شطرنج خودشون مي تونند بدون شطرنج باز حركت کنند ... مگه آدمهاي قبل خاتمي بد بودند !؟ نه !! مگه اونها همونهايي نبودند كه پدر و مادر من روي تخته هاي دانشگاه تهران اسمشون رو مي نوشتند ، مگه همون آدمهايي نبودند كه نصف دوست هاي پدر و مادرم جونشون رو براشون دادند همون آدمهايي نبودند كه همه مردم كشور يه روز بهشون راي دادند ، همون آدمهايي نبودند كه روز وقتي كه جنگ شد ، همه با جان و مالشون كمكشون كردند ... يه زماني توي اين مملكت اگه چفيه مي انداختي بهت مي خنديدند ، اگه كروات مي زدي همه مي گفتند چه آدم با شخصيتيه ! انقلاب شد ، لباسهاي آدمها مهم نبود ، يه مجلس تشكيل شد ، توش هم كرواتي بود ، هم آخوند ... جنگ شد كروات شد نماد آدمهاي بد ، چفيه شد نماد آدمهاي خوب ... جنگ تموم شد ... كت شلوارها خاكستري شدند ، آدمها عوض شدند ، كروات شد نماد آدمهاي خوب ، چفيه شد نماد آدمهايي كه هنوز توي گذشته ها هستند ... توي فيلم هاي ايراني زماني قهرمان ها همه چفيه داشتند ، يواش يواش توي فيلم ها چفيه دارها شدند گروه فشار ... آره ! توي فيلم هاي همون كارگرداني كه يه عمر واسه جنگ مي ساخت ، هنوز هم واسه جنگ مي ساخت ، اما خسته بود از جنگ ! اون گناهي نداشت ، چون همكارهاي آمريكايش هم كار اون رو قبلا كرده بودند ، يه زماني رمبو قهرمان همه بچه هاي آمريكايي بود ، همه بچه ها دوست داشتند رمبو بشوند و بروند ويتنامي ها رو بكشند ، مثل من كه بچگي هام دوست داشتم سرباز بشم و برم عراقي ها رو بكشم . جنگ ويتنام تموم شد ، رمبوها تاريخ مصرفشان تمام شد ، نوبت شكارچي گوزن بود و درد جنگ ، نوبت تاكسي درايور بود خرد كردن يك قهرمان جنگ ، نوبت به آژانس شيشه اي رسيد ، نوبت به ... قهرمانهاي ديروز شدند ضد قهرمانهاي امروز ، قهرمانهايي كه درد خود غرق اند و غريبه با دنياي امروز ، راننده تاكسي از توي خيابانهايي رد مي شد كه برايش انسانهايش غريب بودند ، نگاه هايشان ، لباسهايشان ... و اين سيكل مي چرخد و بازي شطرنج را شطرنج باز بزرگ از اول آغاز مي كند. و انتخابات يكي از هيجان انگيزترين قسمت هاي اين بازي است براي شطرنج باز، مثل حركتهاي اول اسب در آغاز بازي ، مرزها را مشخص مي كند و من نمي خواهم هيجان اين بازي را براي شطرنج باز بزرگ بيشتر كنم ، نمي خواهم مهره اي باشم كه تا وقتي روي خانه هاي سياه و سفيد صفحه هستم ارزشمند باشم و زماني كه از زمين پرت شدم هيچ ارزشي نداشته باشم ، زماني كه لازم شد طعمه اي باشم براي قلاب شطرنج باز كه با من اسبي را شكار كند ... نمي خواهم اين همه تبليغات قبل انتخابات را چون دوران دبيرستانم باور كنم و اتفاقات هميشگي قبل از انتخابات را ، افزايش حقوق كارمندان ، دادن پاداش به بازنشستگان ، نطق هاي پيش از دستور مجلس را ، سفر مقامات و مسئولين به اين دهات و آن دهات را و مي دانم كه مشكل فقط در سرزمين من نيست ، حتي آنسوي آبهاي اقيانوس ، هميشه قبل از انتخابات بايد جنگي به راه بيوفتد ، ماليات ها كم شود ، صدامي دستگير شود و ...
نزديك دو سال است كه از سياسي نوشتن بيزارم ، به روزهايي كه با همين نام يا نام هاي مستعار ديگر براي سايت گويا و يا انجمن هاي تحت وب مطلب مي نوشتم امروز مي خندم ، به روزهايي كه براي خاتمي تبليغ مي كردم مي خندم ، به روزهايي هم كه عليه سياستهاي او مي نوشتم مي خندم ، نمي خواهم قهرمان من رمبو باشد يا يك بسيجي ، نمي خواهم قهرمان من بر گردنش كروات باشد يا چفيه ... مي خواهم اگر روزي قهرماني را مي خواستم ، آن قهرمان خود من باشم ، و اگر قهرماني نمي خواستم مثل همين دو سال اخير به جاي اينكه به سياست فكر كنم به چيزهاي بهتر از آن خواهم انديشيد ، بجاي آنكه در توهم عوض كردن اين اجتماع غرق باشم ، به عوض كردن خود خواهم انديشيد، گرچه كه خودخواهانه خواهد بود اين كار، اما عاقلانه تر از اين خواهد بود که فقط يك مهره باشم ، چه چپي ، چه راستي ... چه كروات بر گردن ، چه چفيه بر گردن ... چه مهره سياه ، چه مهره سفيد ... در انتخابات شركت نمي كنم ، نه بخاطر اينكه از حكومت ايران خوشم مي آيد يا نمي آيد ٬ بخاطر اين شرکت نمي کنم که همه اينها را يک بازي مي دانم و گر وارد اين بازي شوم فقط يک مهره خواهم بود ٬ نه چيز بيشتري .


مازيار


شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۲


خنده تو



نان را از من بگير ٬ اگر مي خواهي ٬
هوا را از من بگير ٬ اما
خنده ات را نه .


گل سرخ را از من مگير
سوسني را که مي کاري ٬
آبي را که به ناگاه
در شادي تو سرريز مي کند ٬
موجي که ناگهاني از نقره را
که در تو مي زايد.


که دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني ٬
اما خنده ات که رها مي شود
و پرواز کنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم مي گشايد.


عشق من ٬ خنده تو
در تاريک ترين لحظه ها مي شکفد
و اگر ديدي ٬ به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري ست٬
بخند ٬زيرا خنده تو
براي دستان من
شمشيري است آخته .


خنده تو ٬ در پاييز
در کناره دريا
موج کف آلوده اش را
بايد برفرازد٬
و در بهاران ٬ عشق من ٬
خنده ات را مي خواهم
چون گلي که در انتظارش بودم ٬
گل آبي ٬ گل سرخ
کشورم که مرا مي خواند.


بخند بر شب
بر روز ٬ بر ماه ٬
بخند بر پيچاپيچ
خيابان هاي جزيره ٬ بر اين پسربچه کمرو
که دوستت دارد ٬
اما آنگاه که چشم مي گشايم و مي بندم ٬
آنگاه که پاهايم مي روند و باز مي گردند ٬
نان را ٬ هوا را ٬
روشني را ٬ بهار را ٬
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم.


از : پابلو نرودا



پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲


من واکسن زدم !! تو هم حتما واکسن زدي !!
من حتما راي نميدهم !!‌ تو هم حتما راي .... ؟!

پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲

پنجشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۲


دفترچه کنکور کارشناسي ارشد !
۱. داوطلب چپ دست !
من ديگر معلول نيستم !! هورا !!
هميشه وقتي اين دفترچه هاي کنکور رو مي گرفتم توي قسمت معلوليت هاي جسمي گزينه داوطلب چپ دست قرار داشت !! يه جور حس مي کردم معلوليت دارم !! آخرشم که مي رفتي کنکور مي دادي برات صندلي راست دست مي گذاشتند ! و کلي حرص نوش جان مي کردي !! اما توي دفترچه فوق ليسانس توي معلوليت هاي جسمي گرينه داوطلب چپ دست وجود نداشت !! احساس کردم که ديگه معلول نيستم !! هورا‌ !!
۲. شرايط !
يه قسمت همه اين دفترچه هاي کنکور خيلي جوکه !
شرايط عمومي داوطلبان :
الف) اعتقاد به اسلام يا يکي از اديان تصريح شده در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران
مگه ميشه توي اين مملکت کسي معتقد به اسلام نباشه !! من که هر کسي رو در اطرافم مي بينم نماز مي خونه و روزه مي گيره !! حتي تو ايران کشيش ها هم مي رن حج !! توي هر کوچه که مي ري مي بيني ۴۳۲۸۳۲۷۰ تا چراغ و پارچه زدند ! آقاي فلاني و بانو رفتند يا کربلا يا رفتند حج !!
ب) ملتزم بودن به احکام عملي اسلام ( انجام دادن واجبات و پرهيز از منکرات )
اصلا مگه منکري توي اين مدينه فاضله وجود داره !! تا حالا شما عرق فروش ديديد ؟! آدم مست ديديد توي خيابون ! نه والا !! تا حالا ديديد کسي دنبال ناموس مردم بيوفته !! من که نديدم ! شما هم حتما نديديد !!
ج) عدم احراز عناد (نه اعتراض) نسبت به نظام جمهوري اسلامي ايران !
من فرق عناد و اعتراض رو نمي فهمم ! تا جايي که مي دونم مجازات جفتش يکيه !
د) نداشتن سابقه عضويت در ساواک و فراماسونري و اعقاب آن !
فراماسونري ؟! نه من نه !! والا من ۲۰ سال سابقه عضويت در ساواک رو دارم !! هر چي فکر کنم نفهميدم اعقاب يعني چي !!
ه) عدم احراز فساد اخلاقي !!
الله اکبر ! الله اکبر !
و) عدم اشتهار به ارتکاب اعمال خلاف شئون شغلي و تحصيلي در طول تحصيل يا زمان اشتغال !!
والا تو دانشکده به من مي گفتن مازيار تيزي !! روي صورت يه دويست سيصد نفر يادگاري نوشتم !!
ز) عدم اعتياد به مواد مخدر !
اي بابا ! بيخيال جناب شروان ! بخدا من معتاد نيشتم ! بخدا همش تقصير رفيق ناباب بودش و زغال خوب !
۳. انتخاب رشته !
رسيديم به انتخاب رشته !! ديديم چه کاري ميشه کرد که همه رو انگشت به دهن کنم !! رشته اول رو که همون رشته عمران زدم !! رسيدم به رشته دوم !! هر چي گشتم گشتم ببينم چه رشته اي بي ربط تر و عجيب غريب تر از بقيه هستش ٬ عجيب غريب تر از رشته فلسفه علم نديدم !! زدم فلسفه علم !! به هر کي گفتم فقط چشماش چهارتا شد و يا زد زير خنده !!
۴. عکس !
اي بابا دفترچه پر شد من عکس ندارم ! توي ترکستاني که درس مي خونم پاشدم رفتم عکس بياندازم ! رفتم مي گم آقا عکس فوري مي خواهم ! اما با دوربين ديجيتال بيانداز بعدش سياه سفيد پرينت کن برام ! همون پول رنگي رو بهت مي دم !! ميگه : ( اين قسمت با لهجه ترکي خوانده شود) والا نميشه ! گرون ميشه‌!‌ کلي جوهر سياه مصرف ميکنه ! آخرش هرچي سعي مي کنم توجيحش کنم که آقا جوهر سياه ارزون تر از رنگيه نمي فهمه !‌ آخرش مي گم باشه يه عکس فوري بيانداز از من ! رفتم نشستم روي صندلي ! يه ۳ تا لامپ ۶۰۰ وات روشن کرده توي چشمم !! چشمام داشت کور مي شد ! اون ور هم با يه دوربين متعقل به زمان احمد شاه نيم ساعت لفت ميده تا عکس بياندازه !‌ آخرش ۳ تا عکس انداخت تا توي يکيش يه ذره چشمم باز بود ! مي گم مرتيکه آخه اين همه لامپ چرا روشن مي کني !! اونم توي فاصله ۵ سانتي متري چشم من !! مگه مي فهمه !! بعد يه عکسي چاپ کرد با چشمهاي نيمه باز ! شبيه قاتل ها شده بودم ! جون مي داد واسه پرونده اداره آگاهي عکسه !!
۵. معرف !
توي دفترچه يه قسمت داره ! واسه اينکه اسم و آدرس معرف و کساني که آدم رو مي شناسند واسه تحقيقات بنويسي ! گشتم گشتم ! اسم ۳ نفر آدم ترک اورجينال رو نوشتم !! يه ترک دانشمند از اردبيل ! يه ترک اورجينال اصيل از زنجان !! يه ترک دانا ۲۴ سيلندر از تبريز !!!
مازيار دانشجويي که فوقش ليسانسش رو بگيره !!

سه‌شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲


شكار و شكارچي ...
توي طبيعت يا شكاري يا شكارچي ، انتخاب ديگري نداري ، يا بايد مثل شير شكارچي باشي يا بايد مثل آهو شكار باشي ... اما من ، يك انسانم ، يك انسان ... يك انسان ... نمي خواهم طبيعت براي من قانون بگذارد ، من موجودي هستم كه براي طبيعت قانون مي گذارم ، نمي خواهم نه شكار باشم نه شكارچي ... مي خواهم يك انسان باشم .
نمي خواهم شكارچي قلب تو باشم ، نمي خواهم قلب من شكار تو باشد ، مي خواهم قلبم را در كنار قلبت بگذارم تا همچو اجداد دهقانم عشق را در اين كشتزار همدلي بكارم ... بهتر بگويم بكاريم ...
مي خواهم من و تو ... بهتر بگويم ما در كنار هم اين كشتزار را با نيروي صداقتمان شخم بزنيم ... قلبهايمان را مي گويم ، كه شايد گرد و غبار دنياي مدرن عقل انديش روي آن نشسته شده باشد ، بايد شخم زد ! تا خاك پاك مرغوبي كه در زير اين گرد و غبار است دانه هاي عشق را در برگيرد ، بروي دامن بلندت دانه هاي عشق را بريز ، برويم بسوي مزرعه براي پاشيدن بذر... بذر مرغوب عشق زماني كه برويد نه هفتاد دانه ، بلكه هفتاد هزار دانه از خود مي روياند... امروز دامنت پر از اين بذر است و روزگاري مزرعه بزرگمان پر از اين دانه ... و من و تو ، بهتر بگويم ما در وسط مزرعه خواهيم رقصيد در ميان گندمهاي طلايي كه در هر كدامشان هفتاد هزار دانه خواهد بود ...
نمي دانم كه هوشيارم يا مست ... مست اين انديشه ... نمي دانم كه آيا ما اين محصول را برداشت خواهيم كرد يا نه ... نمي دانم ملخهاي گرسنه منفعت طلب يه اين كشت زار حمله خواهند كرد يا نه ... نمي دانم كلاغهاي وسوسه محصولمان را غارت خواهند كرد يا نه ...
اما من مي دانم ... كه من و تو دلهايمان را در كنار هم قرار داديم و عشق را در كشت زار همدلي كاشتيم و همين براي من مهم است ...
به اميد رقصيدن من و تو ، بهتر بگويم ما ، در ميان گندمهاي طلايي ...
مازيار

پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۲

وقتي که توي بيداري همه رویاهات رو مي بيني ...
ديگه نمي خوابي تا توي خواب روياهات رو ببيني ...

یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۲


ساقي را صدايش كنيد تا شراب دهمش
از آن شراب ناب دهمش
از آن شراب مردافكن دهمش
جامش پر كنم از مي عشق
كه مستي اش هيچگاه نپرد از اين دل
خدا را صدايش كنيد تا ايمان دهمش
ايمانش دهم به گرمي قلبهاي بهم پيوسته
ايمانش دهم به قدرت مشتهاي گره كرده يك مرد عاشق
ايمانش دهم به يگانگي عشق
ايمانش دهم به جاودانگي عشق
ايمانش دهم به عشقي كه فرزند كسي نيست
ايمانش دهم به عشقي كه فرزندي ندارد
ايمانش دهم به عشقي كه هيچ عشقي شبيه آن نيست
ايمانش دهم به عشقي كه از همه بي نياز است
ايمانش دهم به عشقي كه نه شريك دارد و نه همتايي ...
نوح را صدايش كنيد تا كشتي دهمش
كشتي كه از جنس عشق
با بار محبت
كه از طوفاني ترين دريا بگذرد
كشتي دهمش كه كشتي اش را درون آن بگذارد
تا طوفان اين دل طوفاني من كشتي اش را غرق نكند ...
ابراهيم را صدايش كنيد تا تبر دهمش
تبري از آبديده ترين فولاد زمين
تبري كه تمام بتهاي زمين را خرد مي كند
تبري كه محكمترين بت زمين
بت غرور من را
با تلنگري خرد كند ...
محمد را ... عيسي را ... موسي را ...
همه را صدا كنيد ...
تا من ديوانه از جنون بگويم ...
مازيار
۲۴/۸/۸۲

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲


بنام حضرت حق ...
جام خاليست ، شرابي باش ... كوير تشنه است ، باراني باش ... جسم سرد است ، آفتابي باش ... جان بي جان است ، روحي باش ... نگاه سرتاسر انتظار است ، ديداري باش ... كوه غرور بلند است ، تيشه فرهادي باش ... بدن خسته است ، نوازشي باش ... زندگي پوچ است ، هدفي باش ... دل عاشق است ، معشوقه اي باش ... اين مرد دلداده است ، دلبري باش ... دلداري باش ... دلداده اي باش ... دلي باش ...
مازيار

جمعه، آبان ۱۶، ۱۳۸۲


مي خواهم با واژه ها حسي را كه در درونم هست بيان كنم ، حسي اهورايي در وجود يك انسان خاكي ... در ميان واژه هاي عالم مي گردم تا واژه اي را پيدا كنم ... عشق ... محبت ... دوست داشتن ...
خسته شده ام از اين واژه هاي كليشه اي ... از اين واژه هايي كه هزاران سال است انسان از آنها استفاده يا سواستفاده كرده است ... اين واژه زميني اند ... پر از وسوسه ... پر از شهوت ... بايد واژه اي خلق كرد ... واژه اي اهورايي براي حسي اهورايي ... اما افسوس زماني كه آسماني ترين واژه ها از زبانم مي گذرند زميني مي شوند ... چاره اي نيست جز خلق واژه سكوت ... با سكوت اين حس اهورايي در وجود خاکي ام ، هيچگاه زميني نخواهد شد ...
مازيار
۱۴/۸/۸۲

چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲


سلام !
خيريه پيام اميد !
-== جشنواره مواد غذايی پيام اميد ==--
--== اولين همايش متمركز جمعی از موسسات خيريه ==--
گردهمايی كاربران شبكه اطلاع رسانی پيام
زمان : پنج شنبه و جمعه ۲۹ و ۳۰ آبان ماه ۱۳۸۲
مكان : خيابان شريعتی قبل از حسينه ارشاد جنب شهرداری منطقه ۳ سازمان دانش آموزی كانون مفتح
----
جا داره از بچه هاي انجمن خيريه و همدردي شبکه پيام با اينکه ديگه يکسال و خورده اي که ديگه بي بي اس پيام وجود نداره هنوز فعالانه دارند خيريه راه مي اندازند تشکر کنم :)


شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲



۱.
دلم هوس لواشك كرده ... از اون لواشكهايي كه توي جاده شمال ، كنار جاده ، طرفهاي پلور مي فروشن ... آره از همون لواشكهايي كه هرچي كثيف تر مي شوند خوشمزه تر مي شوند ... همونهايي كه هميشه مگسها روشون دارن باهم بازي مي كنند ... مي گن اين مگسها هستند كه لواشك رو خوشمزه مي كنند ... مگه مگس با زنبور چه فرقي مي كنه ! زنبور آب دهنش ميشه عسل ! ما هم كلي مي ريم پول مي دهيم و عسل رو مي خريم ! اما بيچاره مگس ها هر وقت روي غذايي مي شينند ، اون غذا رو مي ريزيم دور و با مگس كش ميوفتيم به دنبالشون !
۲.
مي خوام درد و دل كنم ... اما دردي توي دل ندارم جز درد بي دردي ! دلم واسه گريه كردن ... واسه غصه خوردن تنگ شده ... واسه دويدن ... واسه شب بيداري ... واسه سيگارهاي پشت سر هم ... واسه كوبيدن مشت توي ديوار ... واسه دل گرفتن دلم تنگ شده ...
درد بي دردي بد درديه ... بد درديه ...
۳.
عين شين قاف ...
چه روزها زود مي گذرند ... يا شايد هم دير ... هر مدلي كه روزها مي گذرند، عادي نمي گذرند ... روزها با كلي دلخوشي مي گذرند ...دلخوشي هايي كه هر چي بيشتر بهشون فكر مي كني ، احساس خوشبختي در وجودت بيشتر ميشه ، خوشبختي كه خودتم هنوز باورش نكردي ... هنوز توي شوك هستی ... نمي توني باور كني كه دنيا چقدر قشنگه ... زندگي چقدر زيباست ... آسمون چقدر آبيه ... به چشمات شك مي كني كه چرا آسمون پر از دود شهر رو اينقدر آبي مي بينه ... به بيني ات شك مي كني كه چرا توي اين هواي كثيف داره بوي زندگي رو بو مي كنه .... به گوشهات ... كه حتي صداهاي ناهنجار بوق ماشين ها رو مثل نت هاي موسيقي كنار هم مي چينه و يه سمفوني تحويل اون مغزت ميده ... به خودت شك مي كني ... كه نكنه خواب هستي و داري اين همه خوشبختي رو خواب مي بيني ... نه تو بيداري مازيار ... تو بيداري !
دنياي واقعي بيشتر وقتها تلخ و زشته ... اما وقتي كه دنيا بخواهدش زيبا بشه ... حتي از روياها هم رويايي تر ميشه ....
مازيار
پ ن : اين ۱ و ۲ و ۳ چه ربطي به هم داشتند ؟!

یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲


۱.
زن ها يا جادوگر مي شود ... يا فرشته !
ولي مردها هيچ وقت به تنهايي نه جادوگر مي شوند نه فرشته !
و اما بعضي از زنها فرشته هاي جادوگر مي شوند ! فرشته هايي که با عشقشون يک مرد رو جادو مي کنند و از يک مرد يک عاشق مي سازند ! و شايد يک فرشته !
---------------
۲.
امشب بالاي پشتمون خوش بگذره ! بريد ماه رو ببنيد ! راستي ميگن آپديت کردن وبلاگ و همينطور بدون حجاب چت کردن موجب باطل شدن روزه ميشه !
مازيار

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲


۱.
نوشتنم نمياد !
نمي دونم وقتي آدم خيلي غمگين و افسرده هستش اين قلمش خيلي خوب مي نويسه ! اما وقتي که مشکلي نداري و از همه چيز و همه کس راضي هستي نوشتنت نمي ياد !
نتيجه گيري تاريخي : همه شاعران و نويسندگان معروف آدمهاي غمگين و افسرده اي بودند !
نتيجه گيري فرهنگي : براي رشد و اعتلاي ادبيات بايد مردم رو افسرده نگه داشت !
-----------------------------
۲.
يه قصه :
روزي روزگاري بود ... يه دهکده اي بود وسط يه جنگل پر از درخت ... همه مردم روزهاي يک شنبه مي رفتند به کليسا و از خدا بخاطر نعمت هايي که بهشون داده تشکر مي کردند ... يه سال خشکسالي شد از آسمون بارون ديگه نيومد ... مردم دهکده همه واسه اومدن بارون دعا کردند ... از خداي مهربون کمک خواستند ... اما بارون نيومد ... گاوها و گوسفندها از تشنگي مردند ... مزراع همه بي محصول شدند ... خيلي ها بخاطر گشنگي مردند... آدمها واسه سير شدن برگ درختهاي کاج رو مي خوردند ... سال بعد از آسمون کلي بارون اومد ... همه جنگل باز سبز شد ... رودها پر آب شدند ... مزارع پر محصول ... اما هيچ کس از خدا بخاطر بارون تشکر نکرد ...
مازيار

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۲


ما اهل کوفه نيستيم ! وبلاگ آپديت نماند !
با تشکر از مسئولين نظام که با سفر کردنشون به شهر زنجان شرايط پيچوندن دانشگاه رو براي ما فراهم کردند و تونستيم يه ۹ روزي تهران بمانيم !!‌ تا حالا اينقدر مسئولين نظام رو دوست نداشته بودم ! اميدوارم کل مسئولين نظام امسال برن به زنجان ! ما دانشگاه رو تعطيل کنيم و بياييم تهران !

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲


در روزگاري كه معلمان نفرت را مي آموزند ، من عشق را از كه بياموزم !؟ در روزگاري كه شاعرانش ، نويسندگانش با قلم سياه بر كاغذ سفيد از عقل مي نويسند ، من چگونه از دل بنويسم !؟
قلم را در جوهر سفيد مي زنم و بر كاغذ سياه روزگار مي نويسم " عين شين قاف " كاغذ سياه را با هذيان هايم پر مي كنم تا آسمان ابري دلم آفتابي شود ... مي دانم كه همه مردمان شهر خواهند خنديد بر من ، بر افكار كودكانه من ، مي دانم با انگشت هايشان مرا بهم نشان خواهند داد و بگويند كه او ديوانه است ... او يك مجنون است ... او كودكي است كه جسمش بزرگ شده است ولي عقلش كودك مانده است ... اما من اين كودكي را دوست دارم ، من نمي خواهم بزرگ شوم ، مرد شوم ، نمي خواهم اسير منفعت و مصلحت باشم ، مي خواهم در حقيقت كودكي غرق شوم . اما من اين جنون را، اين ديوانگي را دوست دارم ، چه زيبا گفتي آن روز به من كه " ديوانگي موهبتي است كه خداوند به عاقل ها نداده ... " چه موهبتي است اين ديوانگي ، اين ديوانگي كه به تو اجازه مي دهد به دنيا لبخند بزني ، به تو اجازه مي دهد به خودت ، به امروزت ، به فردايت لبخند بزني ، با خنده هاي از ته دلت كارهايي كه هر انسان عاقلي آنرا غيرممكن مي داند ، تو انجامش دهي ، ما انجامش مي دهيم !

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۲


ديشب در خواب ديدم كه عاشق شدم ، خواب معشوق را ديدم كه به من لبخند رضايت بخشي مي زد و مهربانانه به من نگاه مي كرد ، صبح كه بيدار شدم حس غريبي سرتاسر وجودم را اشغال كرده بود ... واي خداي من ، من حامله شده بودم ، جنين عشق در قلبم تكان مي خورد ، باز يادم رفته بود قرصهايم را بخورم ، چه بايد مي كردم !؟ نشستم و گريستم ... زيبا اما ترسناك بود احساس من ، احساس زيستن موجود زنده اي بنام عشق در قلبم ، جنين عشق بر ديواره هاي قلبم لگد مي زد ، باز شروع كردم به گريستن ، نمي دانم بار چندم بود كه حامله مي شدم ، دگر از دستم در رفته است ، چه كار بيهوده اي است شمارش تعداد حاملگي هاي من . اما اين بار حسم فرق مي كرد ، حسي كه نمي گذاشت مثل هميشه جنين عشق را در قلبم سقط كنم ، حسي كه به من مي گفت : نگهش دار ... بزرگش كن ... بدنيا بياورش ... شيرش بده ... كهنه اش را عوض كن ... برايش لالايي بخوان ... در آغوشش بكش ... بندهاي كفشش را ببند ... در همين فكرهاي پريشان بودم كه باز جنين بر ديواره قلبم لگد زد ... من مردد در سقط كردن اين جنين ، يا زيستن با اين حس غريب !؟
مازيار

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۲


دانشگاه هر سال طويله تر از پارسال !
آدم وقتي يك چيزي رو داره قدرش رو نمي دونه ، اما وقتي كه داره يواش يواش از دستش ميده قدرش رو مي فهمه ، حالا ممكنه اون چيز يك آدم باشه ، يك لباس باشه يا يك دوران از زندگي ، مثل دوران دانشجويي . امسال شب حذف و اضافه كل بروبچه ها جمع شديم و خاطرات 3 سال از صبح تا شب و شب تا صبح باهم بودنهامون رو مرور مي كرديم ، خاطراتي از خوشحالي ها ، گريه ها ، از شاگرد اول شدن ، از مشروط شدن ، از سركار گذاشتن ملت و هم ديگه ، از خالي بندهاي بچه ها ، از سوتي ها ، از دوست دخترهاي بچه ها ، از ازدواج بچه ها ، از فوت يكي دو نفر از بچه ها ، از ورق بازي ها ، از اولين باري كه هر كي قليون كشيد ، از مستي و عرق خوري بچه ها ، از شرط بندي ها ، از گشنگي كشيدن ها ، از بيداري شب امتحان ها ، از اون روزي كه خونه يكي از بچه 110 ريخت ، از رفاقت ها ، از دعواها ، از كتك كاري ها ، از بالش بازي هاي آخر شب ، از كله پاچه هاي كله سحر ، از غذاي بدمزه سلف دانشگاه ، از شب زنده داري ها ، از شرط بندي ها ، از حكم و 21 بازي ها ، از دختر بازي ها ، از مخ زدن ها ، از همه چيز .... از هر چيزي كه ممكنه توي زندگي آدم پيش بياد و توي 3 سال زندگي كردن باهم پيش اومد ! شيرين ترين و تلخ ترين خاطرات زندگي من توي همين دوران بودش ، خوب ديگه دانشجو سال آخر شديم و يواش يواش بوي تموم شدن اين دوران ميادش ، سال ديگه همين موقع 5 درصد بچه ها پشت ميزهاي فوق ليسانس اند ، يه 40 درصدمون داريم توي سرباز خونه آش مي خوره ، 55 درصد بچه ها هم هنوز دانشجواند و بايد واحدهاي عقب افتادشونو پاس كنن ! من كه فكر نكنم ارشد قبول شم ! بايد برم آش خوري و خدمت به نظام !! حالا خيلي با نگاه مثبت فكر مي كنيم كه كنكور ارشد قبول مي شيم . همين دانشگاهي كه سال اول ازش متنفر بودي ، همون شهري كه وقتي پات رو توش مي گذاشتي حالت ازش بهم مي خورد ، تركي حرف زدن آدمهاش ديونت مي كرد از همه چيزش بيزار بودي الان همه اونها برات قابل تحمل شده و مي دونم روزي كه اين دوران تموم بشه دلت براي همه اينها تنگ ميشه ...
و اما طويلگي دانشگاه
يه زماني پات رو توي دانشگاه مي گذاشتي حس مي كردي كه جايي پات رو گذاشتي كه با دبيرستان و پارك يه فرقي هايي داره ، حس مي كردي يه ذره فقط يه ذره از اون جامعه بيرون خودش مترقي تر هستش ، حس مي كردي كه ارزشهاي داخل دانشگاه مثل بيرون فقط پول ، ماشين و موبايل نيست ، البته اونها بودند اما خوب چيزهاي ديگه اي هم در كنارش بود . امسال وقتي كه رسيدم دم دانشگاه ياد فرشته افتادم ، هر كي داره با ماشين دور دانشگاه مي چرخه ضبطش هم تا آخر زياد كرده ، باز صد رحمت به فرشته ، حداقل آهنگ هايي كه ماشين ها مي گذارند قابل تحمله ، نمياد يارو آهنگ جوادي رو تا ته بلند كنه ، از بنز ام ال تا ژيان جلوي در اين خراب شده بودش ! آدمهاي تازه به دوران رسيده رو مي بيني كه فقط براي تظاهر اومده بودند ، آخه كدوم آدم باشخصيت و عاقلي ميادش روز اول دانشگاه از در و ديوار دانشگاه با موبايل عكس بياندازه يا جلوي در حراست دانشگاه صداي ضبط ماشينش رو تا ته زياد كه همه اولا بفهمن ايشون ماشين دارند و دوم بفهمند كه ايشون روي ماشين عزيزشون سيستم بستند ، والا ما آدم نديد و بديد نبوديم ولي خوب بايد يه فرقي بين دانشگاه و خيابون فرشته و خزر شهر باشه ، اينجا ديگه جاي پز دادن رينگ ماشين و صداي ضبط و .... نيستش ، اينجا ديگه خزر شهر نيست كه واسه رو كم كني بري پورشه بياري ، خوب اونجا واسه اونكاره و سيستمش همينه ! اما خوب اينجا واسه يه كار ديگه ساخته شده و كاربرد ديگري داره ، مي ري كه حذف و اضافه كني مي بيني كه كلي مادر و پدر دارن واسه بچه هاشون حذف و اضافه مي كردند ! آدم جاي اون بچه خجالت مي كشيد كه چقدر آخه بي عرضه مي تونه باشه يه آدم ! ما هم والا سال اولي بوديم يه زماني ، مادرمون اومد گذاشت دم در دانشگاه ما رو ، خودشم رفت هتل ! فرداشم اومد تهران ! گفت هر كاري دوست داري انجام بده ، چون از امروز خودت مسئول همه كارهايي هستي كه انجام مي دي ... دانشگاه از يه لحاظاتي خيلي خوب شده بود ، سلف دانشگاه رو به كارت اعتباري مجهز كرده بودند مشغول يه سايت جديد اينترنت بودند ، يه سر در جديد زدند اما خوب راه همه رو يه 5 دقيقه بيشتر كردند چونكه 3 تا در ديگه دانشگاه رو بستند ! مجبوري تو زمستون زنجان توي هواي منفي پانزده درجه كلي پياده روي كني و حالش رو ببري ! اما امان از ثبت نام و حذف و اضافه ! قبلا هم نامنظم بودش اما نه با اين حد رزوليشن ! واسه يك ثبت نام و حذف و اضافه مجبوري حداقل 3 بار بري بانك ، 2 بار بري پيش كارشناس گروه ، دو بار بري اتاق كامپيوتر ، 3 بار بري امور مالي ، البته همه اينها در صورتي هستش كه واحدهاي كه مي خواهي تكميل نشده باشه ، تداخل امتحاني و كلاسي نداشته باشي ، بدهي قبلي نداشته باشي ! چون با داشتن هر كدوم از اين مشكلات تعداد رفت و آمدهات از اين اتاق به اون اتاق دو برابر ميشه ! ولي باز طويله دوست داشتني هستش اين دانشگاه !
مازيار

شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۲


بندهاي كفشم را محكم گره مي زنم ، بايد راه طولاني را بروم ، راهي كه به ميدان جنگي در درونم ختم مي شود... ميدان جنگ در درون من است اما راهي كه براي رسيدن به درون خودم بايد بروم ،بسيار طولانيست !! ميدان جنگي كه در هر دو سويش خودم ايستاده ام ، جنگ ميان تمام نفسهاي دروني ام با آرمان هايم ، جنگ ميان تمام وسوسه هاي زمين با شعارهايي كه سالها آنها را سر دادم ولي به آنها عمل نكردم !! اما امروز لباس رزم پوشيده ام ، تا شده فقط براي يك روز ! يا شايد براي فقط يك لحظه مرد آرماني شعارهايم باشم ... اما همين يك لحظه بقدري عمل كردن به آن سخت است كه يك عمر براي آن بايد بجنگم !! جنگي كه هر طرفش برنده باشد ، من بازنده آن خواهم بود !! اگر آرمانهايم شكست بخورند تمام عقايدم زير پا لگدمال مي شود ، و اگر وسوسه هايم شكست بخورند نيمي از وجود خاكي را كه انباشته از لذت هاي زميني است را از دست خواهم داد ، اما بازنده اين ميدان قهرمانانه شكست مي خورد ، بازنده اين ميدان آنقدر شجاع بود كه در دنيايي كه انباشته از مردمان ترسوست ، لباس رزم پوشيد و با خويشتنش جنگيد !! شنيده بودم كه جنگ با نفس را جهاداكبر ناميده اند ، آن زمان به اين جمله مي خنديدم ، اما امروز باورش كردم ، براستي كه سخت ترين نبرد ، نبرد انسان است با درونش ، دروني كه سالهاست گرد و غبار منفعت طلبي بر آن نشسته است و عقلانيت بر آن مهر سكوت كوبانده است ... ميدان نبرد منتظر من است ... بايد بروم ...
مازيار
۲۹/۶/۸۲


چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۲


اولين داستاني كه نوشتم ...
كلاس سوم راهنمايي كه بودم معلم انشائمون گفت يك داستان با موضوع آزاد بنويسيد ، داستان زير رو اون موقع نوشتم ، البته الان يه ذره از داستان كم و زياد كردم و دوباره نوشتمش ، اولين و آخرين باري بود كه توي دوران تحصيليم انشا رو 20 شدم ! آخر اون سال هم يادمه با معلمه توي مدرسه رازي كتك كاري كردم و آخرش با هزار بدبختي يه 10 واسه ثلث سوم به ما دادش !
..........
مرگ من
از اتوبوس پياده شدم ، باران هر لحظه شديدتر مي شد ، لب جاده فرعي كه به سمت خانه ام مي رفت ايستادم تا وانتي يا ماشيني بياد و منو سوار كنه ... از شدت سرما دور خودم مي پيچيدم ، هر چي ايستادم ماشيني نيامد به ناچار مجبور شدم پياده به سمت خانه بروم ، كت پشمي كهنه ام روي دوشهام سنگيني مي كرد ، خاك كف جاده هم از آب باران گلي شده بود و راه رفتن رو مشكل تر مي كرد ، كفشم كه دهنه باز كرده بودش با هر گام آب و گل رو وارد خودش مي كرد و از درزهاي جوراب پاره ام پامو آزار مي داد مسير يه جاده نسبتا كوهستاني بود ، روستا بالاي تپه بود ، به راه خودم با هزار بدبختي ادامه مي دادم ، ناگهان از كنار جاده كوه ريزش كرد، يه لحظه يك گرمي رو توي سرم حس كردم ، اما ديگه هيچي يادم نمياد.
صبح شده بود و آفتاب بدن آب كشيدمو داشت گرم مي كرد، بدنم رو مي ديدم كه وسط جاده افتاده بود ، اطراف سرم خوني شده بود ، خون سرم لابه لاي گل هاي جاده پخش شده بود ، من چطوري داشتم خودم رو نگاه مي كردم ، گوشم رو گذاشتم روي سينه ام ديدم هيچ صدايي نمياد ، يك لحظه از خودم فرار كردم ، از بدن خودم ترسيدم ، از جسد خودم ترسيدم . آرام آرام به جسدم باز نزديك شدم ، يك لحظه دلم براي خودم سوخت ، توي زندگي هيچوقت احساس خوشبختي نكرده بودم ، هميشه دربه در دنبال يك لقمه نون بودم ، از بچگي هم توسري خور بودم ، بزرگ شدم هر روز مي رفتم تا يه كارخانه از صبح تا شب كار مي كردم اما باز توي سفره خونه فقط يك لقمه نون بود.
رنگ صورتم پريده بود ، مثل گچ سفيد شده بود ، به دستهاي نهيفم نگاه مي كردم تا حالا اينقدر دقيق به خودم نگاه نكرده بود، از دور صداي موتور يك ماشين ميومد ، صداي يك تراكتور بود كه هر لحظه به شدت صداش افزوده مي شد . راننده تراكتور مشت حسن بود ، به محض ديدن جنازه من وسط جاده از تراكتور پريد بيرون و توي سر خودش مي زد ، يكي نبود بهش بگه مردك جاي اينكه يك ساعت توي سر خودت بزني بيا جسد من رو وردار ببر ده . اما همچنان مشت حسن توي سر خودش مي زد ، بالاخره بعد از اينكه خسته شد از تو سر خودش زدن من انداخت پشت تراكتور . " مردك الاغ يواش تر منو بنداز پشت تراكتور ! درسته كه الان فقط يك جسدام ! اما اينجور كه منو پرت كردي استخوانهام له شد."
به ده نزديك مي شديم ،هركسي جسد خيس آبكشيده من رو پشت تراكتور مي ديد مي زد زير گريه ، تا حالا توي روستا كسي واسه من فكر نكنم گريه كرده بود احساس خوبي داشتم ، اولين باري بود براي خودم كسي شده بودم ، توي اين حس بودم كه تراكتور دم خونه كاهگليم وايستاد ، نرگس در رو باز كرد ، يك لحظه داد زد محمد و غش كرد افتاد روي زمين ، بچه هام هم اومده بودند دم در ، توله سگها انگار نه انگار كه باباشون مرده ! فقط همينجوري يه نگاه به من مي كردند ، يه نگاه به مادرشون كه افتاده روي زمين ! همسايه ها واسه نرگس آب و قند آوردند حالش بجا اومد ، ولي اي كاش همونجوري غش كرده مي موندش ، اونقدر آه و ناله مي كرد كه دلم بدجوري گرفت اولين باري بود كه نرگس رو اينقدر ضعيف مي ديدم ، توي زندگي با همه بدبختي ها و نداري هاي من كنار اومده بود ، با هر مشكلي مي تونست كنار بياد ، اولين باري بود كه مي ديدم جا زده .
كدخداي ده اومد به سمت نرگس گفت : "اگه امروز صبح خاك كنيم ممد آقا بهتره ، خوبيت نداره جنازه روي زمين بمونه " نرگس هم با سرش رو بسمت پايين به نشانه رضايت تكون داد ، مردهاي ده من رو با صداي لااله الاالله از روي تراكتور ورداشتند و بسمت مسجد كوچكي كه نزديك قبرستون ده بودش بردند ، مرده شور با دست هاي زمختش با آفتابه دشت منو مي شصت ، خونهاي روي سرم كه همراه با گل لابه لاي موهام رفته بود رو با همون دستهاي زمخت و زبرش در مي آورد، جسدم رو لاي كفن پيچيد و گذاشتش رو يك برانكارد، ديگه آماده شده بودم ، مثل عروس ها كه لباس سفيد بر تن مي كنند و عطر بخودشون مي زنند من رو توي پارچه سفيد پيچونده بودند و بهم كافور زده بودند ، با صداي يا حسين بلندم كردند و آخوند ده جلوي دسته داشت باز لااله الاالله مي گفت ، كل ده پشت سر من راه افتاده بودند ، نرگس با هزار زحمت و زور روي پاهاش ايستاده بود و دنبال جسد من ميومد ، خيلي سريع خونه من رو درست كردند ، دو متر در يك متر ، گذاشتنم توي قبر ،نمازي بالاي سرم خوندند و خاك رو آروم آروم روي جسدم مي ريختند ، براي خود من هم آخرين باري بود كه جسدم رو مي ديدم ، نرگس داشت گريه مي كرد بچه هام هم زده بودند زير گريه اما نمي دونم بخاطر من گريه مي كردند يا بخاطر گريه هاي مادرشون ، خوب بود كه پول زيادي نداشتم كه سر قبرم بخواهند واسه ارث و ميراث ام دعوا بشه ، باز داشت آسمون ابري مي شد ، جمعيت يواش يواش يواش كم شد ، من موندم ، قبرم و نرگس ... نرگس سرش رو گذاشته بود رو سنگ قبرم و زاري مي كرد ، خواهرش اومدش و بلندش كرد و بردش خونه بارون باز شروع به باريدن كرد مثل ديشب ، مثل همون شبي كه من مردم ! از دور نوري مي آمد ... بايد مي رفتم به سمتش ...
مازيار

شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۲


بنام حضرت حق ...
از ديوارها بيزارم ، از ديوارهاي ميان من و تو ... بيزارم از شروع فصل سرد ، فصل جدايي ، فصل كوچ پرستوها ، فصل زرد شدن برگهاي باغ ديدار ... مي ترسم طفل عشقمان در ميان بادهاي سرد سرما بخورد ... مي ترسم بر روي گلبرگهايمان سحر شبنم يخ بزند ، اما مي دانم در سرما در اجاق دل ، محبت بيشتر مي سوزد و ما را گرم خواهد كرد ... شنيده ام كه پرستوها هر سال در بهار به آشيانه هاي قديمي شان باز مي گردند اميدوارم كه شنيده هايم درست باشند ...
از سفر آمده ام ... اما هنوز خاكهاي كفشم را تميز نكرده باز بايد به سفر بروم ... روزگاري عاشق سفر كردن بودم اما امروز دگر از سفر كردن خسته شده ام ... اما چاره اي نيست بايد كوچ كرد همچو پرستوها ... اما پرستوها به سوي سرزمين هاي گرم جنوب مي روند و من بسوي سرزمين يخ بسته اي در شمال ... پرستوي تنها بايد برود به جنگ برف و يخ ... با تيشه جدش فرهاد اين بار بجاي كوه بيستون بر دل كوه يخ بزند ...
مي هراسم مي هراسم از خودم ... از وسوسه هاي دروني ام ... مي هراسم از پندار خودم ... از كردار خودم ... مي هراسم از شيطان ، از سرما ، از كوه يخ ... مي هراسم شيطان وجود خاكي ام را تسخير كند ... مي هراسم همچو جدم آدم ميوه ممنوعه را بخورم ... من اكنون در بهشت ام ! همچو جدم آدم ! آيا من لياقت اين بهشت را دارم !؟ آيا شيطان بر من ، اين انسان پر از وسوسه رحم خواهد كرد !؟ آيا من لياقت تو را دارم !؟ لياقت اين عشق را !؟ اين بهشت را !؟
مازيار
۲۹/۶/۸۲

یکشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۲


امروز غرقم ... غرق در امواج نگاهي كه غرق در عشق بود ... نگاه هاي آسماني در زمين كمياب اند و گاها" ناياب ... امروز من در اين نگاه ها غرق بودم ... امروز بنده به معراج حداوندگارش رفت ... خداوندگار زميني اش ... فرشتگان همه به بنده تعظيم كردند زيرا كه خداوندگار در قلب بنده اش بود ... امروز غرقم در صافي درياي قلبت ... دريايي كه از درياي قلب من با من صاف تر و بي پرده تر است ... دريايي كه در طوفاني ترين روزهايش براي كشتي من آرام بود... موجهايش را بجاي اينكه محكم بر بدنه فرسوده من بزند ، به آرامي بنده كشتي مرا نوازش كرد ... دريايي كه بخشنده و مهربان بود ... دريايي كه خدا بود ... خداي زميني ... آب شورش را در كام من شيرين كرد و سيرابم كرد ... ماهيانش را، كودكانش را براي من ابراهيم وار قرباني كرد و سيرم كرد ... چگونه پاسخ دهم نگاه هاي اهورايي اش را ... چگونه پاسخ دهم بخشندگي دريا را... هيچ ندارم بگويم ، هيچ ندارم ... جز اينكه به دريا بزنم و غرق شوم ...
درياي آسماني ، موجود زميني را در آغوشت بپذير ...
مازيار

پنجشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۲


نماز عشق ...
غسل ...
بايد غسل داد جان و دل را از ناپاكي ، با پاك ترين آب روي زمين ... با اشك ديدگان ... نه با خون ديدگان بايد غسل كرد ... ديگه اشكي نمانده در چشمانم ... خون مي بارد جاي اشك ... ببار خون كه مي خواهم غسل كنم ... مي خواهم پاك سازم تنم را با خونم ... خوني كه در رگ هايم جريان دارد ... ببار اي چشمانم ... خونين ببار ... كه مي خواهم غسل كنم ...
قبله ...
قبله كجاست !؟ به كدامين سو بايد نماز بخوانم !؟
بسوي تو اي عزيزترينم ! بسوي تو ... رو به آسمان ها نماز مي خوانم چون تو زميني نيستي ... زميني يان خدا نمي شوند ... تو آسماني هستي !
مهر ...
نمي دانم نامش مهر است يا بت ! اما بتم هم تو هستي ! بتي كه نمي شكند، ابراهيم فكر و منطقم هم نيز نمي تواند بت دلم را بشكند ! منطق نيز به فراموشي سپرده شد در ره تو اي عزيزترينم ... بت فرو نريختني من !
نيت ...
نيت ... نيت ... چه گويم از نيت وقتي كه تمامي ذره ذره وجودم نيتش تو هستي ... نيت مي كنم 2 ركعت نماز عشق در آستان حضرت دوست به اميد آنكه مورد قبول قرار گيرد ...
الله اكبر ...
عشق بالاتر از آن است كه وصف شود ... چه آسماني اش ... چه زميني اش ...
بسم الله الرحمن الرحيم ...
بنام خداوند بخشنده مهربان ...
بنام خداوندي كه مهرباني را به ما بخشيد ... عشق را به ما بخشيد ...
دل را به ما بخشيد، جنون را به ما بخشيد ، پرستش را به ما بخشيد ...
الحمدلله رب العالمين
ستايش خداوندي را كه پرودگار جهان ها است ...
خداوندگار اين زمين خاكي ... خداوند اين ستاره ها ... خداوند ماوراي ستاره ها ... خداوند بهشت ... خداوند دورخ ... خداوند برزخ ! خداوندگار سرزمين عاشق ... خداوندگار مردمان عاشق ...
الرحمن و الرحيم
بخشنده مهربان ....
در ره عشق مهرباني ديديم و دل را بخشيديم به صاحبدل ... دلداده دلش را
به مهربان ترين دلبر بخشيد و بخشنده ترين دلداده شد ...
مالك يوم الدين
صاحب روز دين ... روز جزاي بي وفايي ... روز پاداش با وفايي ...
روز دينم من كي است !؟ مي داني !؟ روز رسيدن به تو !؟ دينم هر روز روزش روز دين است ... هر روز روزش روز پرستش است ... هر روزش روز قيامت است
اياك نعبد و اياك نستعين
پروردگارا تنها تو را مي پرستيم ... و از تو ياري مي جوييم و بس ...
تنها .... پرستش ... ياري ... بس ...
اهدانا الصراط المستقيم
تو ما را به راه راست هدايت كن ...
راه ... هدايت ... راه عشق ... صراط ... صراط عشق ... راست ترين راه ها
صراط الذين انعمت عليهم
راه آنان كه به آنها انعام فرمودي
راه فرهادها ... راه كوه ها ... راه تيشه ها ...
راه مجنون ها ... راه بيابان ها ... راه گمگشته ها ...
راه مولوي ها ... راه شمس ها ... راه قونيه ها ...
راه علي ها ... راه شمشيرها ... راه گريه بر سر چاه ها ...
راه عاشق ها ...
غير المغضوب عليهم و لاالضالين ...
نه راه كسانيكه به آنها خشم فرمودي و نه گمراهان عالم ...
نه راه ناپاكان ...
نه راه فاحشگان ...
نه راه مردان گرسنه ...
نه راه نامردان ...
نه راه بي غيرتان ...
نه راه يزيدها ...
نه راه شمرها ...
نه راه افراسياب ها ...
نه راه عاشق كشان ...
نه راه بي وفايان ...
بسم الله الرحمن الرحيم
قل هو الله احد ...
اي رسول ما به مردمان بگو كه خدا يكتاست ...
يكتا ! بي همانند ! اين عشق يكتاست ! چون كه شايد عاشق اين عشق يكتا باشد ... يا شايد معشوق اين عشق ... اما هر چه هست يكتاست ...
الله الصمد ...
آن خدايي كه از همه عالم بي نياز و هم عالم نيازمند اوست ...
دردم از يار است و درمان نيز هم ...
من نياز ... تو بي نياز !؟
من تشنه ... تو سيراب !؟
من درد ... تو درمان !؟
بي نيازم كن
سيرابم كن
درمانم كن
لم يلد و لم يولد
نه كسي فرزند اوست ... نه او فرزند كسي ...
اين عشق فرزندي دارد !? اين عشق زاييده شده كسي است !؟
و لم يكن له كفوا" احد
و نه هيچ كس مثل او و همانند اوست ...
هيچ كس ... مثل ... همانند !؟
همانند هرگز !
عشق دگر !؟ هرگز !
مگر مي شود !؟
ركوع ...
خم مي شم ... قبل از آن دلم خم شده است ... زمزمه اي در زير لب ... نجوايي از پرستش ... از دوست داشتن ... از تسليم شدن ... از مسلمان شدن ...
نمازگزار عشق به سجد نرسيد ...
سجاده اش كفنش شد ...
سجدش را در آغوش خالقش خواند ...
نه در اين زمين پست ...
نمازگزار عشق را وقتي بسوي قبر مي بردند ...
عطر ياس هوا را عطر آگين كرد ...
خورشيد و ماه هر دو آسمان بودند آن روز ...
ستارگان نيز هم ...
جهان آمده بود تا ببيند خاكسپاري نمازگزار عشق را ...
زمين نيز مشتاق پذيرفتن جسم نمازگزار عشق ...
و آسمان ها بي تاب قدم هاي روح نمازگزار عشق ...
نمازگزار عشق علي وار شهيد محراب عشق شد ...
خدانگهدار نمازگزار عشق ...
خدانگهدار ...
خدانگهدار ...
مازيار
29/5/81
پ ن :صداي اذان مي آيد ...
با من بخوان اين نماز را ...
اين نماز جماعت را ...
به امامت عشق ...

جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۲


جاده ...
دوستی شاید مثل یک جاده باشه ... یه جاده با یه ماشین ... رو یک صندلیش تو ... رو یک صندلیش من ... بعضی وقتها من پشت فرمان می شینم ... بعضی وقتها تو باید فرمان این ماشین رو دستت بگیری ... دوست دارم مسیری رو که می ریم اولش ازش لذت ببریم ... از طبیعت کنار این جاده ... از کوه های قشنگ کنار جاده ... وسطش توی یه قهوه خونه روی تخت کنار هم بشینیم ... چایی بخوریم... دو سه تا سیخ جیگری بخوریم ... سفر کردن نصف لذتش توی همین جاده هست ... نمی دونم تا آخر جاده باهم می ریم یا نه ... اما می خواهم تا هر جاییش که رفتیم باهم بریم ... جاده پر پیچ و خمه ... ممکنه توی جاده راهزنی بیاد ... ممکنه یه روز از آسمون سیل بیاد و جاده رو خراب کنه ... من و تو مجبور بشیم چند روزی درجا بزنیم ... داشت یادم می رفت ... نصف دیگه لذت این سفر شاید رسیدن به مقصد باشه ... شاید از حالا فکر کردن به مقصد خنده دار باشه ... شاید توی پیچ بعدی من یا تو زدیم جا ... اما خوب هر جاده ای به یک مقصدی ختم میشه ... امیدوارم اون مقصد اون مقصدی باشه که ما انتخابش کردیم و می خواستیمش ...
مازیار

سه‌شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۲


تو به زيبايي يک کوه سفيد پر برفي ... مي خواهم ابري باشم که تو را در آغوش سايه اش بگيرد تا مبادا آفتاب سوزان تابستان برفهاي زيبايت را آب کند ...


تو به پر خروشي يک آبشار پر آبي ... مي خواهم تکه سنگي باشم که تلاطم امواجت جسم خسته ام را نوازش دهد و در صداي غرشت محو شوم ...

شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۲



لالون - تلخاب - آبشار بي اسم !
جمعه - ديرو ز- تصميم گرفتيم با يک سري از هم دانشکده هايي بابا و مامانم بريم کوه پيمايي از نوع خيلي خيلي سبک ! اما وقتي که رفتيم ديديم همچين هم سبک نبود ! بعد از فشم روستايي خوش آب هوايي به اسم لالون قرار داره از لالون به سمت تلخاب رو بايد پاي پياده رفت تقريبا نزديک ۴ ساعت کوه پيمايي لازمه تا به تلخاب برسي از اونجايي که از پيرمرد ۷۰ ساله تا بچه ۷ ساله توي گروه ۸۰ نفري ما بودش همگي خودشونو به هر زوري بود تا تلخاب رسوندند ... تا اونجاش رو هم من فکر نمي کردم که افراد مسن بتونند بيان ! مسن ترين فرد ورودي سال ۱۳۳۶ دانشگاه تهران بود - متولد ۱۳۱۹ - بازهم خيلي خوب اومدند بالا تقريبا تا ارتفاع ۳۰۰۰ متري تونستند بيان بالا و اين خودش خيلي عجيب بود ... تلخاب جاي خيلي زيبايي هستش اونجا رودي از زمين مي جوشه که آبش تقريبا مزه تلخ داره علاوه براون اين آب گازدار هم هست اگه کمي ماست به اين آب بيافزاييم يک دوغ گازدار خيلي خوشمزه ميشه ! اگه مسير کوه پيمايي تون به سمت تلخاب افتاد حتما کمي ماست با خودتون ببريد ... توي تلخاب افراد مسن و بچه ها و عده اي از کساني که ديگه جون نداشتند استراحت کردند . جو کوهنوردي من رو گرفت و با عده تصميم گرفتيم تا آبشار بالا برويم نزديک ۵۰ دقيقه تا آبشار راه بود آبشار خيلي زيبايي بودش و ارتفاع نسبتا زيادي داشت البته تقريبا بصورت پله اي بود آبشار ! اگه تک پله تک پله بخواهي حساب کني در حدود ۶ متر ارتفاع داشت ولي اگه بخواهي کل پله هاش رو جمع بزني نزديک ۵۰ - ۶۰ متر ميشد ! فکر مي کرديم يک کوه پيمايي خيلي سبک باشه ! اما همچين هم سبک نبود ! يکي دو جا کوه يه ذره ريزش داشت و نزديک بود چند نفر برن ته دره ! باز خوبه که با امکانات نسبتا خوبي رفته بوديم ! به خاطر اينکه اختلاف سني ها و آمادگي جسماني ها متفاوت بود تقسيم شديم به ۴ - ۵ گروه که با بي سيم در ارتباط بوديم گرچه باز هم مجبور بوديم فاصله ها زياد نشه که اگه مشکلي پيش اومد بشه زود به هم رسيد ... ته دره ها هنوز برف هاي زمستون آب نشده بودند ! ولي هيچ وقت زياد روي اين برفها راه نرويد چون بيشتر وقتها زير اين برفها خاليه و ممکنه توي اين برفها فرو برويد ! البته کنارهاش زياد مشکل ندارند اما وسطهاش خيلي سسته ! بخصوص توي اين فصل از سال !


من و برادرم زير آبشار !

روي برفها !

یکشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۲


صحرا ساکت بود ... زمين سرد ... کوه ها استوار ... دريا آرام ...
طوفان شد ... آسمان پر گرد و خاک ...باران باريد ... سيل آمد ...کوه ها در هم پيچيدند ... درياها در موجهايشان غرق شدند ... ابرها گريستند به حال زمين ... انسان زميني عاشق شده بود ... عاشق موجود زميني ... طوفان از دل او آغاز شد ... از دل طوفاني او ... گرد و خاک از زير پاهاي در حال رقص او بلند شد ... سيل از چشمان عاشقش سرچشمه گرفت ... کوه غرورش فرو ريخت ... عاشق در عشق غرق شد ...
مازيارت ...

جمعه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۲


لحظه هايم... سبز و آفتابيست ... سبز ... پر طراوت ... پر نور ...
لحظه هايم ... لحظه هايي که دوستشان دارم ... لحظه هاي با تو بودن ... لحظه هاي دور از تو بودن ... اما به ياد تو بودن ... لحظه هايي که در آن تو را يافتم ... خود گمگشته ام را يافتم ...
نسيم آواز تو را در ميان برگهاي درختان جنگل مي خواند ... دريا ترانه تو را در ميان غرشهايش زمزمه مي کند ... و من اين ساحل تشنه فقط گوش مي کنم به اين ترانه ... ترانه اي که با نت زندگي روحم را نوازش مي دهد ...
ساحل تشنه است ... تشنه آب ... سيرابش کن ...
مازيار

جمعه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۲


ترک دانا سوم شد !!!
اين آرش ( ترک دانا ‌ ) توي مسابقات روباتيک توي کشور سوم شد !! آرش اون شير گاوهاي سبلان حلالت مادر !!!‌
اگه امکانات داشتي و نون بربري اورجينال مي خوردي روباتت اول مي شد !
واسه خوندش چگونگي اين واقعه مهم تاريخي در تاريخ آذربايجان بريد به http://www.robo.shineh.com


جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۲


تق تق ... تق تق ...
چه كسي مي كوبد در خانه را !؟
تق تق ... تق تق ...
نه اين صداي در خانه نيست ... صداي خيلي نزديكتر است ... صدايي در نزديكي قلبم ... چه كسي مي كوبد بر دريچه قلب من !؟ ... تق تق ... كوباندش چه آشناست ... از صداي پاهايش مي شناسمش ... از دست گرمي كه مي كوبد مي شناسمش ... قلبم طاقت صبر ندارد، با تمام وجودش دريچه هايش را مي خواهد بازكند تا دست گرمي كه بر آن مي كوبيد در آغوش خويش بگيرد قلبم ديوانه وار مي تپد از عشق ... از تو ... از تو اي عزيزترينم ... قلبم درهايش را باز كرد، با دستان گرمش گرد و غباري را كه ساليست بر روي رگهاي اين قلب نشسته است را پاك مي كند ... به رگهاي قلبم جاني تازه مي بخشد تا بتپند از عشق ، اما نه ديوانه وار... چه زيباست صداي تپش قلبم امروز ... اما چه زيباتر است صداي تپش دو قلبي كه در كنار هم براي هم مي تپند امروز ...
مازيار

پنجشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۲


تولد تولد تولد وبلاگم مبارک ! تولد تولد تولدت مبارک !
يکسال پيش تو همچين روزهايي بود که عمو حميد گل و گلاب از دوستهاي زمان شبکه بازي (BBS) اومد خونمون و وبلاگ بازي رو بهم ياد داد .... خوب نزديک ۳ ۴ ساله که تقريبا مي نويسم ... توي دوران شبکه بازي نوشتن يه جور ديگه بود ... توي اينترنت يه جور ديگه ... هر کدومش خوبي ها و بديهاي خودش رو داشت ... تو شبکه مي دونستي کيا نوشتت رو مي خونند ... دوستاي صميميت بودند ... اما خوب توي اينترنت آدمهاي مختلفي ميان به وبلاگت که تو هيچي در موردشون نمي دوني ... ولي وبلاگ بازي توي اين يک سال هم تجربه زياد بدي نبود... دوباره خيلي از دوستهاي قديمي دوران شبکه بازي رو ميان وبلاگها پيدا کردم ... و دوستهايي به اونها اضافه شدند ...ميشه گفت وبلاگ بازي تفريحي اينترنتي بود که از چت کردن خيلي بهتر بودش ... اون موقعي که وبلاگ زدم زياد چيزي از صفحات اچ تي ام ال و ... نمي دونستم ... البته هنوزم زياد نمي دونم ... ولي خوب خيلي ها کمک کردند زادمهر عزيز همين لوگو کنار رو برام درست کرد ... بعدها بالماسکه هم اين قالب قشنگ رو درست کرد ... يواش يواش هم خودم يه چيزهايي ياد گرفتم در اون حدي که بتونه احتياجاتم رو برآورده کنه ... نمي دونم تا کي تب وبلاگ بازي توي اينترنت ميمونه ... اما خوب هر چيزي يه روزي دورانش تموم ميشه ... مثل دوران شبکه بازي ... اما خوب مهم اينه توي اون مدتي که توي يه بازي بودي بهترين بازي ممکنت رو انجام بدي ... چون مي دونم يه زماني اين وبلاگ هم جزو خاطرات زندگي ام ميشه ... خاطراتي که دوست دارم اگه زماني به يادشون بيارم برام شيرين باشه ... خاطراتي که با دوستهايي که تو مدت وبلاگ بازي پيدا کردم مسلما شيرين تر خواهد بود ... يکسال گذشت .... ببينيم تا چند سال ديگه مي تونيم وبلاگ بنويسيم ...
مثلا تولد وبلاگمه ! مثل مراسم ترحيم نامه زدم !!‌:)) تولد تولد تولد وبلاگم مبارک ! بيا شمعها رو فوت کن که صد سال آپديت باشي !!!!

سه‌شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۲


در نگاه هاي كودكانه ات گرمي صدايست كه همچو نت هاي پيانو قلبم را نوازش مي دهد ... نگاه هايي اهورايي كه طلسم هاي قلب مرا باز مي كند... نگاه هايي كه گرمايش يخ هاي رو احساساتم را آب مي كند... نگاه هايي كه سيرابم مي كند ... لبخندهات ... مرا به ياد كودكي هايم مي اندازد... به ياد بازيهاي شاد كودكانه مان ... تبسم هايت فكر مرا افسون مي كند ... افسوني كه در آن غرق مي شوم ... در سيمايت نجابتي هست كه مرا از گفتن اينكه دوستت دارم عاجز مي سازد... فرياد دوست داشتنت در گلويم حبس مي شود و سرب داغ سكوت را خودم با دستان خودم در دهانم مي ريزم ...
مازيار
۱۳/۵/۸۲

دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲


علمدار من نيامد ...
صحراي دلم تشنه بود و پر از عطش ديدار ... چشمانم باز غرق بودند در سراب ديدار ... گرماي عشق بيداد مي كرد ... نه سايه باني بود ، نه آب گوارايي ... همچو كودكان دشت كربلا چشمانم در جستجوي علمدار دشت بود ... علمداري كه اگر ببينمش سيرابم خواهد كرد ... تشنه وار و مست از تشنگي غرق در توهمي كه به عطشم مي افزود درميان چهره ها بدنبال آشناترين چهره بودم ... اما افسوس ... علمدار هيچگاه به خيمه ها بازنگشت ... و كودكان دشت تشنه ماندند ... اما علمدار من ! بر تو چه شد كه اينگونه اين طفل را تشنه ديدارت نگه داشتي ... طفلي كه ساليست فقط در خوابهايش ... فقط در روياهايش ... فرصت ديدار تو را پيدا مي كند ... علمدار قلب من ... قلب من تاب اين تشنگي را ندارد ... قلب خسته و دلشكسته من دگر توان ندارد ... مي هراسم از اينكه قلب من ديگر تاب صبر كردن براي علمدارش را نداشته باشد ... مي هراسم قلب من كاسه گدايي عشقش را بر در خانه ديگري ببرد ... مي هراسم كه مبادا بر سر علمدار من آن بلايي آمده باشد كه بر سر علمدار كربلا آمده بود ... مي هراسم كه علمدار من طفل تشنه اش را در دشت كربلا فراموش كرده باشد... مي هراسم از همه اين هراسيدن ها ...
مازيار

جمعه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۲


همه عشق بودي ، همه عاشق بودم ... همه زندگي بودي ، همه فنا بودم ... همه دل شكستن بودي ، همه دلدادگي بودم ... همه بي وفايي بودي ، همه وفا بودم ... همه دل بردن بودي ، همه مجنون بودم ... همه ناز بودي ، همه نياز بودم ... همه مراد بودي همه مريد بودم ... همه مقصد بودي ، همه مسافر بودم ... همه دريا بودي ، همه كوير بودم ... همه مرواريد بودي ، همه صدف بودم ... همه باران بودي ، همه تشنه بودم ... همه هدف بودي ، همه تلاش بودم ... همه شمع بودي ، همه پروانه بودم ... همه شراب بودي ، همه مستي بودم ... همه قبله بودي ، همه سجده بودم ... همه خدا بودي ، همه بنده بودم ...
.
همه عشق بودي ، همه عاشق بودم ...
همه عشق هستي ، همه عاشق هستم ...
همه عشق خواهي بود ، همه عاشق خواهم بود ...
مازيار

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۲


۱.
رنگها همه زيبايند اما يك رنگي زيباتر !
عشقها همه مقدس اند ! اما يك عشق مقدس تر !
خدايان همه توانگرند ! اما يك خدا توانگرتر !
دختران دشت همه دوست داشتني اند ! اما تو دوست داشتني تر !
*
۲.
گفتم :
زندگي رسم تلخيست كه سالهاست پا بر جاست ...
زندگي توهمي است سرتاسر آكنده از واقعيت ...
اما مرگ ...
رسم شيريني است كه سالهاست پا بر جاست ...
دنياي بعد از مرگ واقعيتي است سرتاسر آكنده از توهم ... !
گفتا :
زندگي تعقيب و گريز است
پيوسته در تعقيب اين
و گريز از آنيم ...
گفتم :
در تعقيب عقل
و گريز از عشق ...
در تعقيب سنگ و آهن
و گريز از گل و بوته ...
در تعقيب شهر
و گريز از جنگل ...
اي كاش جاي اين و آن عوض مي شد ... اي كاش ...
مازيار
*
۳.

اما باز نوشته هاي بي سر و ته :
تابستون هم داره مي گذره ... يک روز در ميون تقريبا مجبورم پاشم برم تا کرج سر يه ۳ ۴ تا ساختمون که پدر محترم داره ميسازه ! اي شهرداري بگم خدا چيکارت کنه ! که ما رو مجبور کردي از تهران فرار کنيم ! حالا مجبوريم توي کرج ساخت و ساز کنيم ! البته اونجا هم همچين هتل نيست ساخت و ساز اما خوب مثل تهران ديوانه کننده نيستش ! اينجاست که آهنگ جواد نون و دلقک محمد اصفهاني مياد و ميگه واسه نونه ! واسه نونه !!‌
خودم هم از برنامه آپديت کردن اينجا خندم ميگيره ! يه وقتها يه ماه اينجا چيزي نمي نويسم ! يوهو توي يه روز سه بار آپديت مي کنم !! بي برنامگي تو هر چيزي خوب نباشه فکر کنم توي نوشتن بهتره ! چون معتقدام نوشتن وبلاگ يه چيز کاملا شخصيه ... اگه بخواهي فقط واسه ويزيتورت بنويسي و طبق يه برنامه مرتب بنويسي اونوقته که نوشته هات ارزش خودش رو از دست ميده ...


سه‌شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲


در زمانه اي متولد شدم كه عشق را متحجرين زمان مصلوب ساختند و در زيرش بوته هاي محبت را آتش زدند ، چه صحنه ي دردناكي بود مرگ عشق براي آزادمردان و چه زيبا براي متحجرين ! اما متحجرين بي خبر از آن بودند كه عشق را گر آتش بزني ققنوس هايي متولد خواهند شد كه راه و رسم پدرانشان را ادامه خواهند داد ، راه فرهادها ، رسم مجنون ها هيچگاه از سينه ي كودكان اين سرزمين رخت نمي بندد ... ققنوس هايي كه امروز متولد شدند روزي بزرگ خواهند شد ... آنها انتقام خون پدرانشان را به روش قاتلان پدرشان نخواهند گرفت ... از ققنوس هاي عشق ، مصلوب ساختن و به دار آويختن برنمي آيد ... آنان با تنها سلاحشان يعني محبت به جنگ متحجريني مي روند كه نفرت سرتاسر وجودشان را اشغال كرده است ... آنان هيچگاه متحجري را آتش نخواهند زد زيرا مي دانند كه هميشه ققنوسي از هر آتش زدني زاده خواهد شد و دود آتش هميشه در چشمان مرد آتش زننده مي رود.
مازيار


دوشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۲


روزي يه عاشقي رفت و در خانه معشوقش رو زد ... ليلي پرسيد كيستي كه مي كوبي بر در !? عاشق گفت : منم ... عاشقت ... ديونت ... ليلي گفت : من كسي رو به اسم من نمي شناسم ... در رو باز نكرد و عاشق پشت در موندش ... روزها گذشت ... برگ درختها زرد شد ، برف همه جا رو سفيد پوش كرد ... باز بهار شد و عاشق اومد در خانه ليلي رو زد ... ليلي باز پرسيد كيستي !? عاشق گفت : تو هستم ! آن كسي هستم كه روزي من بود ! كنون آنكس همه وجودش مثل تو شده است ... جانش ... دلش ... فكرش ... دگر آنكس وجودي ندارد كه همه وجودش ز توست ... ليلي در را باز كرد و گفت : بيا داخل اي من ! كه من خودم را از همه بيشتر مي شناسم ... كه خويشتم در اين خانه محرم هست ... بيا داخل ...
مازيار
با اقتباس از يك داستان مثنوي معنوي ...

شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۲



بازم نوشته هاي بي سر و ته !
حرکت مردمي من !!!
توي دانشگاه سال اول و دوم کلي درسخون بودم ! طوري که توي ۵ ترم يه ۱۰۰ واحدي مثل تراکتور پاس کردم ! بدون تابستون ... بدون حذف ! بدون افتادن ! نمي دونم حس مي کردم مثل مردم نيستم !‌:)) از اونجايي که بايد رئيس جمهوري آينده مملکت در بطن جامعه باشه و با مردم جامعه اش در يک سطح باشه ! اين ترم با کمک خدا و دعاي خير مردم ۳ واحدي افتادم !! يه ۳ واحد هم حذف کردم ! الان حس مي کنم حسابي مردمي شدم ! ديگه کسي با انگشت توي دانشگاه نشونم نميده به دوستش بگه اين همون خرخونه هستش ! اگرم با انگشت نشون بدهند مي گن ! اين همون بچه باحاله است‌!!‌:)) ولي کلي حال داد واحد افتادم ! آخه نمي دونستم واحد افتادن چه حسي داره !! خيلي حس خوبي داشت ! بلاخره افتادن حق دانشجو هستش ! پس افتادن مال کيه ؟! مي ترسم اينقدر از اين افتادن خوشم بياد که اين بيست و هفت هشت واحدي که مونده تا مدرکمو بگيرم يه ۲ ۳ سالي لفتش بدم !‌! ميگن مشروطي هم هيجان داره !؟ اون رو تجربه نکردم ! انشالله امام رضا بطلبه اون رو هم تجربه کنم !!
*
خوب خوب امتحانها هم تموم شد و باز بازار وبلاگ بازي رونق گرفت ! مثل پارسال همين موقع که تعداد وبلاگها دو برابر شد توي همين روزها فکر تعداد وبلاگها باز دوبرابر بشه شايدم بيشتر ... ابن مخابرات هم حالي داد و بلاگ اسپات و پرشين بلاگ رو يه چند روزي بست ! البته هنوز هم بعضي از شرکت هاي خدمات دهنده اينترنت که آدم و عالم بي خبراند و در منطقه آفسايد حضور دارند اين سايت ها رو بستند ! اميدوارم افزايش کمي تعداد وبلاگها موجب افزايش کيفي اونها بشه ! البته پارسال که برعکس بود ! افزايش کمي موجب کاهش کيفي شد !!
*
تور توريستي يا تور تروريستي !
با يه سري از بچه هاي شبکه پيام و يه سري از رفيق رفقاي شبکه هاي کامپيوتري قديم و جديد تهران باز تصميم گرفتيم يه تور بريم ! دو ماه پيش رفتيم کاشان گلاب گيري کلي خوش گذشت ... اين سري شنيده بوديم يه جايي به اسم تنگه واشي ( ساواشي) هستش خيلي قشنگه ! ما هم خر شديم با اين اراذل اوباش گفتيم بريم ! جاده اش اونقدر مزخرفه و پر شيب بود که نمي شد با اتوبوس رفت...يه ۳ تا ميني بوس گرفتيم...وسط راه که يکي از ماشينها خراب شد ! بچه ها رو بصورت mp3 و zip کرديم توي ۲ تا ماشين ! با هزار بدبختي رسيديم به اول جاده تنگه واشي ديديم نيروهاي هميشه در صحنه بسيج جاده رو بستند ! اولش مسئول بسيجه داد و بيداد کرد ! اما خوشبختانه با تور رفته بوديم و مجوز داشتيم ماشين هاي ما رو اجازه عبور دادند ! بسيجه اولين بسيجي مودبي بود که توي زندگيم ديده بودم !!‌ با اينکه مي تونست خيلي گير بهمون بده ! اون همه دختر پسر بصورت زيپ شده توي ميني بوس نشسته بودند ! اما بيخيال شد ! به مکان توريستي يا همون تروريستي که وارد شديم جاده بسته شد بود ! نزديک ۷ کيلومتر مجبور شديم بلانسبت اسب راه بريم ! تا رسيديم ! حالا کلي اون موقع اميدوار بوديم که الان مي رسيم به جاي خوش آب و هوا و ... ! تا رسيديم پاي يکي از بچه ها توي رودخونه ضرب ديد ! تور هم يه ساندويچ مزخرف بهمون داد ! که فقط نايلونش مال هايدا بود! توي تصور خودمون فکر مي کرديم خوب آب رودخونه فوقش تا زانوي پامون باشه ! ديديم توي بعضي جاها تا بالاي کمرمون هستش ! با بدبختي توي رودخونه رفتيم يه ۵ ۶ کيلومتري
جلو ! با هزار بدبختي هم همين مسير رو برگشتيم ! حالا هم بايد مواظب خودت باشي هم مواظب دخترهاي بقل دستت !اين مي خوره زمين ! بايد بگيريش ! اون يکي مي خوره زمين بايد بگيريش ! کلا با بچه ها خوب هميشه خوش ميگذره ! اما خوب توي اين همه توري که با رفيق رفقاي قديمي رفتيم اين يکي با بقيه فرق داشت ! مثل جسد چون رسيديم خونه ! اما خوب هيجانش خوب بود !!
مازيار


سلام
این بلاگر داره منو دیونه می کنه

یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۲


بنام حضرت حق
كودكي هايت زيبا بودند ... پاك چو آب ، معصومانه چو آهو ... سرشار از طراوات همچو شبنم سحرگاهان ... صدايت گرمتر از صداي سازت بود ... و سيمايت زيباتر از نقش هاي روي بوم نقاشي ... آري آري تو بودي تمام آرزوهاي زميني من ... آري تو بودي مقصد تمام راههاي من ... آري تو بودي شاه بيت تمام اشعار من ... آري تو بودي قهرمان همه قصه هاي من ... تو رستم شاهنامه ام بودي ... تو كوروش تاريخم بودي !
نمي دانم چرا رستم ،سهراب كش شد ... نمي دانم چرا كوروش ، يزدگرد شد ... نمي دانم چرا قهرمان قصه هايم ديگر قهرمان نبود... نمي دانم چرا شعرهايم خشكيدند ... نمي دانم چرا راههايم همه به ناكجاآباد ختم شد... نمي دانم چرا تمام آرزوهاي زميني ام پرپر شدند ... نمي دانم چرا نقاش بجاي نقاشي روي بوم ، صورتش را نقاشي كرد... نمي دانم چرا صدايت در گوشهايم يخ زد ... نمي دانم چرا روي گلبرگها بجاي شبنم ، خون بود سحرگاهان ... نمي دانم چرا آهو بازيچه گوزنهاي سركش شد... نمي دانم چرا آب رود گل آلود شد...
نمي دانم ...
نمي دانم ...
اما هنوز من كودكي هايت رو دوست دارم ... مي پرستمشان ... و بسمتشان نماز خواهم خواند ... سجده خواهم كرد ... دعا خواهم كرد كه رستمم باز رستم دستان شود ... يزدگردهايم بابك خرم دين شوند... قهرمان قصه هايم ،قهرمان تمام قصه هاي زمين باشد... تمام بيت هاي شعرهايم شاه بيت شوند...تمام راههاي زمين به راههاي من ختم شوند...آرزوهاي زميني ام همه باز جان بگيرند... سيمايت نوارني شود و صدايت در اعماق جانم طنين انداز شود ...
مازيار


زندگي
(ورژن شماره 6)
زندگي يعني سفر ... يه سفر بي مقصد با صدها همسفري كه هر كدوم توي اين سفر چند روزي همسفرت مي شن ... بعضي هاشون چند روز... بعضي هاشون چند ماه بعضي هاشون چند سال . اما هيچكس از اول تا آخر سفر پابه پاي آدم نميادش چون همسفر شدن يه تصادفه و از دست دادن همسفرهات يه قانونه ... قانون هاي زندگي هيچگاه عوض نشده اند ، نمي شوند و نخواهند شد ، گرچه هميشه آدمي خواسته در خلاف جريان آب شنا كنه اما هيچ وقت نتوسته در جهت خلاف مسير زندگي شنا كنه ... زندگي بعضي روزهاش آفتابيه ... بعضي روزهاش ابري ، نميشه گفت روزهاي آفتابي زندگي بهتره يا روزهاي ابري و بارونيش چون كه اگه روزهاي باروني و ابري نباشند ديگه روزهاي آفتابي به يه عادت تبديل مي شوند و آدمي نمي تونه از اون روزهاي آفتابي لذت ببره ... توي روزهاي بارونيه كه آدم قدر روزهاي آفتابي رو مي دونه ...روزهايي كه زندگيش تابعي بود از زندگي انسان ديگري ... روزهايي كه دو زندگي با هم به نوعي درآميخته مي شوند،هم روزهاي خوبي هست هم روزهاي بدي ...از اين لحاظ بد هستش كه آدم ديگه واسه خودش زندگي نمي كنه ... ديگه اون زندگي كه داري مي كني متعلق به خود تنهات نيست ... زندگيت و وجودت با زندگي و وجود ديگري گره خورده ... اما خوب همين گره خوردن هاست كه به آدمي انرژي ناشناخته اي رو مي ده ... قدرتي رو مي ده كه مي تونه با بازوانش هر كاري رو كه مي خواهد هم براي خودش ،هم براي اون كسي كه زندگيت باهاش گره خورده انجام بده ... خون توي رگهات جريان پيدا مي كنه و شعله هاي عشق توي قلبت شراره مي کشه ...
زندگي شايد يعني عشق ... عاشق بودن ... ديوانه و مجنون بودن ...يا شايد گريه هاي شبانه ... قلبهاي شكسته ... كشتي هاي به گل نشسته ... زندگي شايد نقاشي باشد كه هر انساني نقاشش باشد ... بر روي بوم وجودش رنگ را در قالب طرح با قلمو مي كشد... روزهايي رو سياه مي كشد ، روزهايي را سپيد، شايد هم آبي ، گاهي هم سبز ، مواقعي هم سرخ ! حتي روزهاي نارنجي را بروي بوم مي كشد ...
زندگي شايد يعني همين نفس كشيدن ... راه رفتن ، خوردن ، نوشيدن ، خوابيدن يا شايد بوسيدن ... زندگي رو نميشه تعريف كردن چون اگه بخواهي تعريفش كني بايد همه چيزهاي اطرافت رو توي تعريفش بياري ... زندگي مهم هست ... اما چگونه زندگي كردن مهم تر از خود زندگي هست ... زندگي چه زيبا باشد چه زشت ... چه آسمانش آفتابي باشد چه ابري ... چه رودهايش پر آب باشد چه خشكيده ... چه بلبلانش خوش آهنگ باشد چه بد آهنگ ... زندگي هر چه كه باشد ... زندگي آخرش زندگيست ...
مازيار

جمعه، تیر ۱۳، ۱۳۸۲


اندر احوالات ترکستان و امتحانات !
اين برنامه ريزان دانشگاه ما بايد هميشه يک کارهايي بکنند که حتما توش ثابت بشه توي اون خونش نون بربري هستش ! امتحانهاي هر دانشگاهي رو نگاه مي کني مي بيني که خيلي بخواهدش طول بکشه ۱۵ روز فوقش ۱۷ ۱۸ روز ! اما اين امتحانات ما از ۳۱ ماه خرداد شروع ميشه تا ۲۷ ام تير طول مي کشه !‌ آخه يکي نيست بياد بگه مادرتون خوب پدرتون خوب چه خبره !! حالا اگه برنامه امتحاني مثل آدميزاد بود که خوب بودش ! هر امتحان ۳ ۴ روز وقت مي دادند ! تا ۱۲ تير امتحان هست ! از ۱۲ ام تا ۲۲ ام در دانشگاه رو گل مي گيرند ! بخاطر کنکور و ۱۸ تير و ... ! بعد دوباره بيا برو دانشگاه بقيه امتحانها رو بده ! مثلا توي ۳ روز ۴ تا امتحان داري !! ديگه وقت نمي کني که بخواهي چيزي بخوري ! چه برسه به خوابيدن ! تا اينجا يه ۵ تا امتحاني دادم ! ۴ تاش مونده ! فکر کنم با هزار بدبختي اين ۵ تا پاس بشه ! اون ۴ تا هم با دعاي خير مردم و کمک مسئولين انشاالله پاس ميشه !
*
اين ترم با گسترش فن آوري تقلبات ما هم با استفاده از تکنولوژي مدرن تر شد ! يه ۲ ۳ سالي هست که ماشين حسابهاي گردن کلفت مهندسي توي بازار اومده ! سري ۹۰۰۰ به بالاي کاسيو و الجبرا ! توي اين ۳ سالي که از دانشجويي ما مي گذره ! ميشه گفت نصف امتحانها رو با همين ماشين حساب ها پاس کرديم ! تا ترم پيش خوب هر کي مي نشستش خودش ۳ ساعت تقلب هاش رو تايپ مي کرد ! که جونش بالا مي اومد !! اما خوب امسال برو بچه ها کابل لينک ۲ ماشين حساب به هم ! و همينطور کابل لينک ماشين حساب به کامپيوتر رو به دانشگاه آورده بودند ! طوري شد که شب امتحان ترابري ساعت ۱۰ شب رفتيم خونه بچه ها ! نشستم پاي کامپيوتر يکي مي خوند ! من توي کامپيوتر مثل موشک تايپ مي کردم ! بعدش مي ريختيم روي ماشين حساب ! البته خوب اين ماشين حسابها هر کدوم يه خوبي هايي دارند همينطور يه بديهايي ! مثلا سري الجبرا ژاپني نيستند ! توي مالزي ساخته مي شوند ! به ماشين حسابهاي ژاپني کاسيو مثل ۹۹۷۰ لينک نمي شوند ! اما خوب حافظشون بيشتره ! همينطور فلش مموري دارند ! يعني وقتي که حتي رستشون مي کنند ! ميشه اطلاعات رو بازيابي کرد ! اما خوب ۹۹۷۰ صفحهشون سه رنگه ! توي نمودار کشيدن کمتر آدم قاطي ميکنه اگه بخواهدش چند تا نمودار رو با هم بکشه ! خوبي ديگرشون اينه که ماشين حسابهاي هم ژاپني هم چيني کاسيو بهشون لينک ميشن ! در عوض حافظه کمتري دارند !و قيمتشون هم از الجبراها يه ذره بالاتره ! اما جالبه که بچه هاي ما هر ماشين حسابي داشته باشند ! چه از ۴۵۰۰ و ۵۵۰۰ تا ۹۹۷۰ و الجبرا ! تنها استفاده اي که بلد هستند از ماشين حساب بکنند تقلب نوشتنه !!
*
اين ترم درسهام خيلي خفن شده !زلزله فولاد ۲ بتن ۲ آب و فاضلاب پي ترابري بارگذاري ترافيک روسازي ... اگه اين ترم همش پاس بشه يه ۲۴ واحدي ميمونه که بيشترش عموميه ! آخيش بعدشم بايد بريم آشخوري ! خدمت زير پرچم !! شانس هم که نداريم مي دونم روزي که من دفترچه خدمت بگيرم آمريکا حمله مي کنه ! جنگ شروع ميشه ! فعلا که تصميم گرفتم اين ۲۴ واحد رو يه دو ترمي لفتش بدم ! تا اگه جنگي منگي بخواهدش بشه يه وقت اين هويج مظلوم شهيد نشه !
خدايا به استادان ما بخشش نمره اعطا کن ! خدايا به دانشجويان ما استعداد تقلب کردن اعطا بفرما ! خدايا به مراقبين امتحان ما خنگي اعطا بفرما ! خدايا به ژاپني ها مخ براي ساختن ماشين حسابهاي بهتر اعطا بفرما !
مازيار

دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲


شراب نوش !
شراب نوش ! شراب نوش ! كه هستي ات مي بخشد ... جانت مي بخشد ... شراب به رگهاي خشكيده ات جان مي دهد ... جواني مي دهد ... شور مي دهد ... شراب نوش ! كه شراب باراني باشد بر كوير سوخته ي دلت ... كه شراب همچو شبنم به گلبرگهاي خشكيده صورتت لطافت بخشد ... شراب نوش كه در آسمان تاريك واقعيت ،تو را به دنياي پرآفتاب مستي كوچ دهد. شراب نوش كه بجاي لباسهاي سياه ، رخت سپيد بر تن كني ... شراب نوش تا بركني ز اين زمين ز اين زمان ... شراب نوش كه آسمانها منتظر توست ... شراب نوش كه اين جام خونين قصد بوسيدن بر لبهايت را دارد... شراب نوش كه رندي رسم مستان است ، راستگويي طريق مستان ... شراب بنوش تا روزي شراب عشق را بنوشي ... مست مي شو تا مست عشق شوي ! شراب عشق را بنوش تا روزي شراب حق را بنوشي ... مست عشق شو تا روزي مست حق شوي ...
مازيار
۱۸/۳/۸۲

پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۲


ديروز خنده ها ٬ خنده بود ... گريه ها ٬ گريه بود ...
اما
امروز خنده ها ٬ گريه است ... گريه ها ٬‌ خنده است ...
فردا را خدا مي داند ...

چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۲



نوشته ي بي سر و ته !
توي اين ماه خرداد هميشه اتفاقات عجيب غريب زياد ميوفته ! ميان توي دانشگاه صنعتي اصفهان روز دوم اين ماه خرماي اصلاحات مي دن ! رئيس جمهور که سخنراني هاش هر سال بدتر از پارسال ميشه ! نماينده هاي مجلس هم نامه مي دن ! آمريکا ميگه دارم ميام جيگر طلا بسويت !! اين ور هم همچنان مي گن هيچ غلطي نمي توني بکني !! مگه خودت مادر خواهر نداري به مملکت ما گير مي دي ! نماز جمعه هاي کل کشور هم شده مثل مال اروميه ! من از آقاي بلر تعجب مي کنم که با اون پيرهن سفيد اون حرفهاي سياه رو زد !‌ آخه پيرهن سفيد چه ربطي داره !! خلاصه آدم مخش توي اين مملکت شروع ميکنه به ارور دادن و بعد چند دقيقه حس مي کني که ديگه آنتن نمي دي ! از همه اين جفنگيات بگذري با سه چهار تا از رفيقات طبق يه عادت يک ساله شب پا مي شي هلک هلک تا ايستگاه دو توچال پياده مي ري اما مي بييني که قهوه خونه اي که پاتوقته بعلت مراسم سالروز فوت امام تعطيله !! بعد مي زنه به کلت پاشي بري توي جاده فشم يه جا پيدا کني بگيري بشيني ! توي جاده که داري مي ري ! اول جاده مي بيني که رستوران طلايه مال سپاهه فکر کنم چراغوني کرده ! انگارکي دهه فجره ! اون بازه ! اما يه قهوه خونه بالاي کوه نمي تونه باز باشه !! بلاخره يه قهوه خونه توي جاده فشم پيدا مي کني !! با آرش ترکه و کاوه و امير روي يه تخت مي شيني بعد حس مي کني که توي شيب نود درجه نشستي ! بعد همون موقع هي اين موبايل واسه خودش زنگ مي زنه ! در همين لحظات آرش و امير که مثل دو يار از هم جدا دوباره همديگر و پيدا کردند شروع مي کنند به تعريف کردن از خطبه هاي نماز جمعه !! اين ديوانه ها ميشينند کل نماز جمعه ها رو مي بينند! توي اين چند روز يه چيز خيلي خنده دار ديگم ديدم ! اين بنز قراضه هاشون رو براي گشت ارشاد هم گذاشتند ! آخه من نمي دونم به مانتو و ماتيک و لاک گير دادن که ديگه بنز نمي خواهدش !! با ژيان هم ميشه گير داد به اين چيزها !! يه چيز خيلي خنده دار تر از اينها هم ديدم ! دو تا دکل بي تي اس موبايل رو با فاصله ۵۰ متري هم زدند ! آخه من عمله عمراني هم مي فهمم که اين کار احمقانه هستش ! يکجا توي پارکينگ بقل هتل هما اين کار احمقانه رو کردند !! يه جاي ديگم که اين کار روي ديدم ! ايستگاه اول توچال رو که رد مي کني پشت زمين تيراندازي با کمان دو تا دکل رو با فاصله ۱۰۰ متر گذاشتند !! چه حالي ميده مي گن از آخرهاي همين ماه دوباره گير بازار شروع ميشه ! چون الان که اصلا گير نيست !!!! الان همه در آزادي مطلق زندگي مي کنيم!!
مازيار


شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۲


نامم چه بود؟ مازيار ... شهرتم چه بود؟ عاشق ... دينم چه بود؟ عشق ... مذهبم چه بود؟ عاشقي ... طريقم چه بود؟ سكوت ... رسومم چه بود؟ گريه ...وطنم چه بود؟ قلب تو... دلم چه بود؟ پر ز اميد ... هدفم چه بود؟ معشوق... مهرنماز كه بود؟ تو !!
نامم چه شد؟مجنون ... شهرتم چه شد؟ ديوانه ... دينم چه شد؟ بي ديني ... مذهبم چه شد؟ صبر ... طريقم چه شد؟ فرياد... رسومم چه شد؟ تبسم سرد... وطنم چه شد؟ غربت ... دلم چه شد؟ خون ... هدفم چه شد؟ هيچ ... مهر نمازم كه شد؟ نمي دانم ...
مازيار
۸/۳/۸۲
-------------------
نمي دونم اين ترم چرا اصلا حس امتحانها رو ندارم ! با اين برنامه ريزي دانشگاهمون واسه امتحانها اگه حسي هم واسه امتحانها بود از بين مي رفت ! نزديک ۱ ماه امتحانهام طول مي کشه ... از اول هاي تير تا آخرش !! تازه وقتي هم امتحانها تموم شه تحويل پروژه ها شروع ميشه !!

شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۲


نامه دوم كودك 21 ساله اي به خدا كه امروز 22 ساله شد ...
سلام خداي مهربون ، من رو يادت مياد !؟ يادته پارسال همين روز برات يه نامه نوشتم ... ازت يه جعبه مداد رنگي واسه كادو تولد خواستم تا بتونم با مداد رنگي هام خوبي ها رو توي كشورم نقاشي كنم ... با رنگ سبز زمين سوخته كشورم رو رنگ كنم ... با رنگ آبي آسمون شهرم رو رنگ كنم ... خداي مهربون تو مداد رنگي ها رو به من دادي ... من هم توي اين يكسال شروع كردم به نقاشي كردن ... اومدم اول زمين رو با مداد سبز رنگش كردم ... اون وسط زمين يه گربه كوپول موپول نازنازي كشيدم ... اسمش رو گذاشتم ايران ... اومدم گربه روي رنگ كنم ... اما هر چي خواستم گربه نازنازي رو رنگ كنم نمي شد كه نمي شد ... خداي مهربون من نمي دونستم نميشه روي كاغذ سياه با مداد سبز نقاشي كرد ... نمي دونستم آسموني كه سياهه نمي شه با مداد آبي رنگش كرد ... خداي مهربون ... تو هميشه به حرفهام گوش دادي ... هميشه توي بدترين شرايط پشتم بودي ... خداي مهربون من يه پاك كن مي خوام يه پاك كن واسه اينكه اول سياهي رو پاك كنم ... بعد بيام روي سفيدي ها نقاشي كنم ...مي دونم پاك كردن سياهي ها خيلي سخت تر از كشيدن يه نقاشي روي يه كاغذ سفيده ... اما خوب خداي مهربون چاره اي نيست ... من توي اين كاغذ سياه يعني ايران زاده شدم ... خوب بايد توي همين كاغذ نقاشي كنم ... خداي مهربون عادت ندارم پام رو از توي اين كاغذ كه روزها خيلي سياهه بيرون بگذارم و برم توي يه كاغذ كه سفيد باشه و بخوام برم توي اونجا نقاشي كنم ... خداي مهربون من به بوي كاغذ كاهي عادت كردم ... عادت ندارم روي كاغذهاي گلاسه كه آدم توي زرق و برقش غرق ميشه نقاشي كنم ... خداي مهربون يه پاك كن به من بده تا باهاش سياهي دلهاي مردم كشورم رو پاك كنم ... با همون جعبه مداد رنگي كه پارسال به مازيار 21 ساله كادو دادي بشينم روي بوم دلهاشون رنگ آزادي ... رنگ عدالت ... رنگ دوستي ... و رنگ عشق رو بزنم ... بعدش خود اون آدمهايي كه دلهاشون رو نقاشي كردم مي توانند تمام سرزمين مادري ام رو نقاشي كنند ... به اين سرزمين سوخته رنگ حيات بزنند ... به اين دلهاي خسته رنگ اميد بزنند ... خداي مهربون توي اين يه سال خيلي چيزها فهميدم ... فهميدم كه نمي شه به تنهايي با يه دست تموم دنيا رو نقاشي كرد... فهميدم نمي شه بدون اينكه سياهي ها رو پاك كني ، خوبي ها رو نقاشي كني ... خداي مهربون توي اين يه سال فهميدم كه وقتي كه يه خونه عمر خودش رو كرده بايد خرابش كرد... و از اول ساختش ... نمي شه با يه بازسازي خونه اي رو كه عمرش رو كرده سرپاش كرد ... خداي مهربون به من پاك كني رو بده كه بتونم باهاش ظلم ، ستم ، ناداني ، جهالت و سياهي رو پاك كنم ... نقاشي كردنش رو خود خواهم آموخت ...
مازيار كودكي كه 22 سالش شد
۳/۳/۸۲

دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۲


چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست ...
قصه من و تو به بامداد نرسيده به پايان رسيد ... قصه من و تو قبل از آنکه شهرزاد لبهايش را ببندد به پايان رسيد... اينجاي قصه کجاست که پايان قصه من و تو شد ... در اينجاي قصه قصه نويسان چه نوشته اند که پايان قصه من و تو شد ؟! ... اينجاي قصه را قصه نويسان نوشتند يا من ؟! يا تو ؟!‌ يا ما ؟! ما ؟! من و تو هنوز در ما مي گنجيم ؟! يا فقط در قصه هايمان من و تو در ما گنجيده مي شويم ؟! قصه مان تمام شده ... قضاوت راست بودن يا دروغ بودن اين قصه را بر عهده کودکاني بگذاريم که شبها با قصه هاي من و تو بخواب خواهند رفت ... قصه هايي که روزگاري بوي نمناکي اشک از آنان مي باريد و روزهايي غرق در صداي خنده هايمان بود ... قصه مان هزار و يک شب طول نکشيد ... اما شايد نوشتن قصه مان به هزار و يک شب برسد... قصه من و تو به سر رسيد... کلاغه به خونش نرسيد ...
مازيار

یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۲


يادته مازي مي گفتي واسه يه عشق بايد جنگيد ... نبايد دست گدايي بسوي معشوقت دراز كني ... يادته مازي مي گفتي توي جنگ يا برنده اي يا بازنده ... اما توي گدايي هميشه يه بازنده اي ... مازي يادته مي گفتي كه برنده بودن يا بازنده بودنش اصلا مهم نيست ... مهم اون شور و هيجانيه كه توي وجودت شعله مي گيره ... مازي يادته مي گفتي كه واسه آتش زدن زاده شدي نه براي آتيش خاموش كردن ... يادته مي گفتي وقتي كه همه چيز اطرافت رو آتيش مي زني از زير خاكسترهاش جونه هاي گلها بيرون مياد ... يادته مازي مي گفتي كه براي بريدن درخت ها بدنيا اومدي نه براي درخت كاشتن ... توي وجودت جاي بيل باغبوني يه تبر هست ... كه با اون بايد بري به جنگ سينه درختهاي پير ... بايد با تبر محكم بزني به سينه درخت هاي پير خودخواهي كه با شاخه هاي بزرگشون نمي گذارند آفتاب به بوته هاي كوتاه و مظلوم برسه همون درخت هاي پيري كه توي تنشون جغدهاي پير و بدجنس خونه هاي بلبل ها و داركوب ها رو اشغال كردند ... مازي يادته مي گفتي از اين بيزاري كه بخواهي يه هواپيماي سقوط كرده رو تعمير كني و دوباره با جون كندن به پرواز درش بياري ... يادته مي گفتي كه ساختن يه هواپيماي تازه خيلي راحتر از اينه كه بخواهي يه سقوط كردش رو تعمير كني ... مازي يادته كه مي گفتي از شرايط سخت خوشت مياد... چون آدمهاي اطرافت رو توي شرايط سخت مي شناسي ... مازي يادته !؟ حرفهات رو يادت مياد !؟ شعارهاتو رو؟! مازي اصلا خودت رو يادت ميادت !؟
مازيار

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۲


در جستجوي قطعات گمشده ام به بيابانها سرک کشيدم ... اما هيچ يک از تکه هاي گمشده ام را در ميان شن هاي سوزان بيابان نيافتم ... از بيابانها به سوي هيچستانها راهم را کج کردم ... اما باز تکه اي از قطعات گمشدم در ميان قلبهاي هيچستاني ها نيافتم ... مردمان هيچستان مرا از سرزمين شان بيرون کردند و به پوچستان ها تبعيدم کردند ... مردمان پوچستان مردماني مهربان بودند و مرا در آغوش گرمشان پذيرفتند ... اما هيچگاه قطعات گمشده ام را در وجودشان نيافتم ... اين بار خودم ٬ خودم را از اين سرزمين بيرون کردم ... دگر جايي براي رفتن نبود ... جز يک جا ... خويشتن خويشم ... در خويشتنم تمامي قطعاتي که سالها سرزمينهايي را براي يافتنشان جستجو مي کردم يافتم ... قطعاتي که سالها همراه من بودند ... اما من همراه آنان نبودم ... قطعاتي در وجودم که سالها غبار فراموشي بر آنها نشسته بود و مرا از ديدنشان محروم کرده بود ... قطعاتي که اميدوارم دوباره گمشان نکنم ...
مازيار
۲۴/۲/۸۲

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲


در سرزميني که سرب داغ جواب فرياد است ... در سرزميني که مشت هاي گره کرده را با قفل و زنجير بهم مي بندند ... در سرزميني که قلم محکوم است به شکستن و صاحب قلم محکوم است به مردن ... در سرزميني که در خاک حاصلخيزش بجاي پيشرفت دانه هاي عقب ماندگي را مي کارند ... در سرزميني که در آسمان آبي بجاي پرستوهاي مهاجر فقط کلاغ ها پرواز مي کنند ... در سرزميني که جاي بلبلان فقط جغدها بر بالاي بوم ها سمفوني مرگ را مي خوانند ... در سرزميني که ديگر آزادمردي نمانده ... جوانمردي فراموش شده ... پهلواني مرده .... آري در همين سرزمين زاده شدم ... اما در چنين سرزميني نخواهم مرد ... يا سرزمينم را بايد عوض کنم ... يا مردمان سرزمين را ....
مازيار
پ ن : باز مثل قديمها شروع کردم به شعار دادن!!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲


از اين نمي ترسم که دگر خورشيد در آسمان نباشد ... که شب ستارگان برايم چشمک نزنند و ماه اين تنها همدم شبهاي تنهايي ام دگر در آسمان نباشد ... از اين نمي ترسم که بلبلان بر روي شاخه هاي درختان دگر آواز نخوانند ... از اين نمي ترسم که دگر درختان ميوه ندهند و گلي بروي بوته هاي رز حياط نباشد ... از اين نمي ترسم که دانه هاي گندم مزرعه دلم را کلاغهاي گرسنه به تاراج ببرند ... از اين نمي ترسم که قلبم را بر بالاي دار ببينم ... از اين نمي ترسم که زنده زنده پوستم را بکنند ... بر صليب جسم پوست کنده ام را بياوزيند و در زيرش بوته هاي خشکيده را به آتش بکشند ... از اين نمي ترسم که آزادي ام را محدود به ديوارهاي زندان بکنند ... و عدالت را از سرزمين من تبعيد کنند ... از اين نمي ترسم که دگر عشقي متولد نشود ... کودکي زاده نشود ... از اين نمي ترسم که دنيا به آخر برسد ... چون که خود به آخر رسيده ام ...
مي ترسم از همه ي اين نترسيدن ها ... مي ترسم که بي تفاوت ترين مرد روي زمين باشم ...
مازيار

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲


آخرين بندر
قول مي دهم وطن تو باشم
قول بده پايتخت من باشي
قول مي دهم کشتي روياهايت باشم
قول بده آخرين بندر تو باشم
قول مي دهم که ابر تو باشم
قول بده باران من باشي !
شعر از سعاد الصباح ٬ ترجمه وحيد اميري

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۲


سالي كه نكوست از بهارش پيداست ...
توي بهاري كه بجاي بارون از آسمونش برف مياد و تگرگ ... گلبرگهاي دل درخت بادام صبح ها جاي شبنم ميزبان تيكه هاي يخي هست كه از آسمون هفتم براش سوغاتي آورده شده ... توي بهار جاي اينكه مثل درخت هاي سيب شكوفه كنه و پر از گل بشه ... محكومه كه كل غنچه هاش رو به باد بده و برگهاشو با رنگ زرد نقاشي كنه ... جاي اينكه يه بلبل بياد روي شاخش يه آشيانه كوچيك بسازه ... يه كلاغ مياد روي شاخه هاي زردش لانه مي سازه ... بجاي اينكه هر روز صبح صداي گنجشك و بلبل از خواب بيدارش كنه ... مجبوره كه صداي غارغار كلاغ رو تحمل كنه ... جاي اينكه پروانه ها بيان روي گلهاش بشينند ... مورچه ها از جونش بالا و پايين مي رند و مثل مرده خورها ميان تيكه برگهاي زردش رو مي خورند آخر سرشم هم باغبون حوصلش از اين درخت سر ميره ... و با يه تبر ميوفته به جون درخت ... درخت بادام توي بي كسي محكوم شده به مرگ . آخه درخت بادام چه گناهي كرده كه بايد اين بلاها سرش بياد... گناهش اينه كه هيچ گناهي نكرده ...
مازيار

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲


كجاست نوشته هاي نانوشته من !؟ كجاست !؟ كجاست اشكهاي خشكيده من!؟ كجاست !؟ كجاست سكوت فريادهاي من !؟ كجاست !؟ كجاست معشوقه عشق ناكام من !؟ كجاست !؟ كجاست دشمن رفاقت هاي من !؟ كجاست !؟ كجاست سبكي خواب سنگين من !؟ كجاست !؟ كجاست قداست كفر درون من !؟ کجاست !؟ كجاست راستگويي چوپان دروغگو من !؟ كجاست !؟ كجاست صداي تپيدن قلب شكسته من !؟ كجاست !؟ كجاست بوي اميد تمام نااميدي هاي من !؟ كجاست !؟ خانه دوست كجاست !؟ دوست كجاست !؟ هر جا هست اينجا نيست !! هر جا باشد اينجا نخواهد باشد ...

دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۲


امشب نمي دانم که چرا قلم بر روي کاغذ سرسره بازي مي کند ... امشب نمي دانم که چرا ستارگان آسمان چشمک نمي زنند ... امشب نمي دانم که چرا خداوند جبرئيل را به اين خانه فرستاده است ... امشب نمي دانم که چرا باد پنجره ها را به هم نزد ... امشب نمي دانم که چرا تگرگ گلهاي درختان را کفن پوش کرد ... امشب نمي دانم که چرا صداي گريه کودک همسايه تنها صداي امشب بود ... امشب نمي دانم که چرا ماه از ميان ابرها بيرون نيامد ... امشب فقط يک چيز را مي دانم که من هيچ نمي دانم ...
مازيار
۲۶/۱/۸۱

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۲




سلام :)
باز بچه هاي خوب انجمن کمک و همدردي شبکه پيام مرحوم يه بازارچه خيريه زدند ٬ دو تا نامه زير رو امير مسافر عزيز از بچه هاي خوب شبکه سابق پيام نوشته ٬ رفقاي پيامي واسه اين خيريه توي اين چند سال خيلي زحمت کشيدند .... خيريه که ۲ سال پيش داشت نابود مي شد رو زنده کردند ٬ اميدوارم موفق باشند توي کارهاشون .
-------------------------------
Forum: help
Mosafer :فرستنده
پيام اميد :عنوان



به نام حضرت دوست
زندگي زيباست ،
و از روزنه چشم كودك باز هم زيباتر
او پژمردگي و زوال را تجربه نكرده است
او مرگ را نمي شناسد و باور ندارد
دنيايش پر از رنگ ، شكوه و افسانه است
او شوق زنده ماندن دارد،
او حق زنده ماندن دارد.
و داستان ما از همين جا آغاز مي گردد


موسسه خيريه پيام اميد



سلام و درود بر دلهائي كه همواره براي كمك به همنوعان مي تپد ٬ موسسه خيريه پيام اميد با اهداف خيرخواهانه افتخار دارد كه به موحبت الهي توان برداشتن قدمي كوچك در را خير دارد و خوشحاليم از اينكه به ياري شما خوبان پرچم مهر و اميد را بر دست داريم . به همين منظور و جهت آشنائي بيشتر شما به اين موسسه توضيحاتي را خدمت شما ارائه مي كنيم به اميد اينكه مفيد واقع شود.
تاريخچه :
تاريخ شروع قعاليت اين گروه در اصل به بهمن ماه سال 1376 برمي گردد كه عزيزاني به نيت انجام كارهاي خير در شبكه اطلاع رساني پيام دور هم جمع شدند و با صفاي دلهاي خود و ياري خدا شروع به فعاليت كردند. اين گروه كه همه اعضاي آن جوان بودند بدون حمايت ارگان خاصي كار خود را آغاز كردو با گسترش كارها و بعضا" تغيير نفرات گروه فعلي تصميم به ثبت اين موسسه از طريق سازمان ملي جوانان گرفت كه در حال حاضر با 30 عضو اصلي و در راس آن 9 نفر اعضاي شوراي مركزي به كار خود ادامه مي دهد. براي آشنائي بيشتر شما اهداف و فعاليتهاي اين گروه در زير ذكر مي شود.
اهداف و فعاليتها :
تعاون و فعاليت هاي خير خواهانه اجتماعي
كمك رساني به محرومين
كمك رساني به معلولين
گسترش فرهنگ كمك به همنوع در ميان جوانان
بخشي از فعاليتهاي انجام شده توسط اين موسسه عبارتند از :
چندين مورد كمك به معلولين و موسسات بهزيستي ، كمك به خانواده هاي نيازمند از قبيل چند مورد فراهم كردن وام و كمك مالي ، كمك به كانون اصلاح و تربيت وكمك به زندانيان بي سرپرت بعد از آزادي ، كمك به مدارس و دانش آموزان نيازمند از قبيل تهيه وسيله گرمائي و لوازم مورد نياز، چند مورد تهيه جهزيه براي زوجهاي كم بضاعت برگزاري چند مورد جشن سبز و جمع آوري لباس و مواد غذايي براي كمك در ايام عيد و ماه رمضان ، چند مورد كمك به بيماراني كه دچار مشكل مالي بوده اند از قبيل :
كمك به بيماران كليوي ، كمك به چندين كودك ( ناشنوا، دچار عارضه صورت و... ) و تقبل هزينه اي براي بازگشت آنها به زندگي همچين موارد زيادي برگزاري بازارچه هاي مختلف همايش هاي مختلف از قبيل شب شعر، جشن رمضان و... كه در آمد آن كمك به افراد بي بضاعت و بعضا" اعطاي وام به آنها شده است . لازم به ذكر است اين موسسه تنها هدف كمك مالي به نيازمندان نداشته و در موارد بسياري با برگزاري جشن هاي مختلف در خانه هاي سالمندان و مراكز بهزيستي سعي در جبران كمبود محبت در بين اين عزيزان داشته و به ياري خدا خواهد داشت .
ارتباط با اين موسسه :
در بالا سعي شد گوشه اي از فعاليت هاي انجام شده و اهداف اين گروه بازگو شود تا بيشتر با اين گروه آشنا شويد. همچنين شما عزيزان مي توانيد براي آشنائي با موضوع فعاليتها و روشهاي گوناگون كسب درآمد، نحوه مصرف كمك ها و عضويت در اين موسسه توسط پست الكترونيكي : Payam_Omid@Sorna.net و همچنين شماره هاي : 8978330 ، 2447275-َ0911 ( دفتر و نماينده گروه ) در تماس باشيد. به اميد اينكه بتوانيم به ياري حق و لطف شما خوبان بار اين وظيفه الهي را درست به مقصد برسانيم .
منتظر تماس ها و راهنمائي هاي شما خواهيم بود. موفق باشيد.
....
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است ...
يا حق ...

----------------------------------------



با سلام
انجمن خيريه ما كه تحت عنوان موسسه پيام اميد به ثبت رسيده و قبلا" نيز در شبكه پيام نيز فعاليت مي كرده به ياري حضرت حق قصد برگزاري مراسمي با اهداف خير دارد. در تاريخ چهارم و پنجم ارديبهشت ماه دوستانمان در كنار هم جمع شدند تا تمامي هنرهاي خود را تقديم كودكان عزيزي كه چشم انتظار ياريمان هستند نمايند . اين بازارچه با هدف آشنايي عزيزان با موسسه پيام اميد ، آشنايي با مراكز مختلف بهزيستي شركت كننده در بازارچه و جمع آوري كمكهاي مردمي از طريق فروش اجناس مختلف برگزار ميگردد.
بازارچه شامل غرفه هاي گوناگون فرهنگي وهنري ، سرگرمي ، كارهاي دستي شركت كنندگان و مواد غذايي ميباشد . محيط بازارچه براي بازديد كليه عزيزان در سنين مختلف و مقاطع مختلف تحصيلي آماده گرديده و بازديد از آن براي همگان آزاد ميباشد . منتظر شركت تمامي شما عزيزان در اين امر خير هستيم . اميدواريم با همكاري تمامي دوستان بتوانيم بااين قدم هر چند كوچك شكرانه نعمتهاي بي پايان الهي را به جاي آوريم .
مكان : خيابان وليعصر،بالاتراز بلوار ميرداماد،جنب دبيرستان پسرانه رازي ، تالار پذيرايي خانه معلم
زمان : پنجشنبه وجمعه چهارم وپنجم ارديبهشت ماه از ساعت 10 الي 30:َ21

هيئت امناي انجمن خيريه پيام اميد



دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۲


چه كسي به ابرها گفت كه ديگر نباريد !؟ چه كسي به آسمان ها گفت كه ديگر غرش نكنيد ...چه كسي به خورشيد گفت تا آفتاب حقيقتش را بر زمين بتابد!؟ ابرها بباريد ! تا اشكهايم محو شود ... آسمانها غرش كنيد تا ناله هايم شنيده نشود!ستارگان چشمك نزنيد تا در اين بيابان گم شوم ! خورشيد غروب كن تا نبينم حقيقت تلخ زيستن را !
مازيار

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲


مي خواستم ترانه اي باشم ... تا بخواني مرا ... تا گم شوم در ميان نت هاي سازت ... مي خواستم تار مويي باشم اندر قلمي كه به دست گرفته بودي تا بوسه زنم بر بوم نقاشي ات ... مي خواستم لمس كنم نقشهاي بر بوم را ... اما افسوس كه بر بوم جز سياهي چيز ديگري نكشيدي ...

شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲


مي پنداشتم كه عشق زيباست ... عاشقي زيباتر ... مي پنداشتم كه حق زيباست ... عدل زيباتر ... مي پنداشتم كه بکارت زيباست ... پاکي زيباتر ... مي پنداشتم كه آزادي زيباست ... آزادمردي زيباتري ... مي پنداشتم كه معرفت زيباست ... صداقت زيباتر ... مي پنداشتم كه دين زيباست ... مذهب زيباتر... مي پنداشتم كه خورشيد زيباست ... ماه زيباتر ...مي پنداشتم كه طاووس زيباست ... يك رنگي زيباتر ... مي پنداشتم رندي زيباست ... مستي زيباتر ... مي پنداشتم كه خواب زيباست ... بيداري زيباتر... مي پنداشتم كه صداي ني زيباست ... چوپان زيباتر ... مي پنداشتم كه نقاشي هايت زيباست ... نقاش زيباتر... مي پنداشتم كه دست نوشته هايت زيباست ... دستانت زيباتر ... مي پنداشتم كه زندگي زيباست ... با تو زيستن زيباتر ... اما امروز مي پندارم به تمام پنداشت هاي گذشته ام ... مي پندارم به پنداشت هايم كه درست بوده اند يا غلط ؟!
مازيار
۳۰/۱/۸۲

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۲

بنام حضرت حق
عاشق گر در تنهايي ها غرق شود ... کسي بر او خرده نگيرد که همه هستي اش تنهايي باشد ....عاشق گر دستش را در آتش بکند ... کسي بر او خرده نگيرد که جانش همه در آتش باشد .... عاشق گر فرياد زند انا المجنون ... کسي او را به دار المجانين نبرد که سراسر وجودش جنون باشد ... عاشق گر بخندد در ميان خنده هايش همه گريه باشد ... که همه خنده اش از شايد خيال باطل بوسيدن لب ليلي باشد ... عاشق همه وجودش آتش باشد همه آب ... همه گريه باشد همه خنده ... همه فرياد باشد همه سکوت ... همه جنون باشد همه عقل ... هر چه باشد ... هر کجا باشد ... وجودش ز وجوديست که همه وجودش ز او باشد ...
عاشق نمي داند کيست ... اهل کجاست ؟! ... به کدامين سوي مي رود در کدامين رود ... رودش مهم نيست ... خيالش همه دريا باشد ... همه غرق در دريا ...
عاشق گر مي نويسد نه براي اوست ... بلکه فقط پاشيدن نمکي بر زخم هاي کهنه اش که تازه شود .. که فراموش نکند خنجر زن زخمهايش را ...
آري او بي زخمهايش هيچ است ... تنها يادگاري مانده از معشوق برايش همين جاي خنجر است ... يادگاري اش را هيچگاه بدست طبيب ندهد ... که همه غمش... همه خنده اش ... همه آتشش ... همه آبش ... همه جنونش ...همه عقلش ... همه وجودش همين يادگاري کهنه است ...
مازيار
۲۷/۱/۸۲

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۲


آري عشق زيباست ... به شرطي که به آن بوي شهوت ندهيم و بهانه اي باشد براي ارضا شدن غريزه هايمان ... آري صلح زيباست ... به شرطي که بهانه اي براي جنگ نشود ... آري بخشش زيباست به شرطي که باعث آزادي گناهکار نشود ... آري آزادي زيباست به شرطي که به قيمت بي بندباري تمام نشود ... آري دوستي زيباست به شرطي که بهانه براي پر کردن وقتهاي خاليمان نشود ... آري اين دل شکسته زيباست به شرطي که بيهوده باز به بازي گرفته نشود ... آري دنيا ما زيباست به شرطي همه چيز ما دنياي ما نباشد ... آري شعار دادن زيباست به شرطي که فقط شعار باقي نمانند ...
مازيار


هميشه دوست داريم از واقعيت ها فرار کنيم ... از خودمون ... از اطرافيانمون که به نوعي تشکيل دهنده واقعيت ما هستند فرار کنيم ... دوست داريم واقعيت هايي که بهمون تحميل شده رو از بين ببريم ... بعضي وقتها اين واقعيت اسمش ميشه دين ... بعضي وقت ها اسمش ميشه سنت ... بعضي وقتها مجموعه از آداب و رسوم خانوادگي اين واقعيت رو تشکيل ميده ... اما آدمها هميشه از هر چيزي که به نوعي بخواهدش جلو دست و پاشونو بگيره فرار مي خواهند بکنند ... گرچه که ممکنه بيشتر اون هنجارها در نهايت به نفعشون باشه ... اما هميشه دلمون ميخواهدش که زنجيري به پامون نباشه ... بتونيم مثل قاصدک توي باد آزادانه پرواز کنيم ... به کجاش رو خودمون نمي دونيم ... برامون مقصد کارهامون بعضي وقتها مهم نيست ... مي خواهي فقط پرواز کني ... حالا اينکه پشت دريا شهري باشه يا نباشه زياد مهم نيست ... اول بايد قايق رو ساخت ...
مازيار

سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۲



امشب حس مي کنم ديوارهاي اتاق هر لحظه دارند بهم نزديک تر مي شوند ... حس مي کنم اونقدر نزديک بهم شدند که ديگه نمي تونم نفس بکشم ... اونقدر اين اتاق تنگه که آدم حوس مي کنه از پنجره بپره بيرون ... اما نه اونم فايده نداره ... برج نشين هم نيستيم که اگه از پنجره بپري پايين از تنگي اين دنيا راحت بشي ... خوش بحال برج نشين ها ... مي خواهم بشينم کنج اتاق با خودم حرف بزنم ... اما حتي ديگه جرات اينکه با خودم هم حرف بزنم رو از دست دادم ... حس مي کني زندگي اونقدر پوچ و بي ارزشه که ارزش نداره براي تموم کردنش بخواهي انرژي يا وقتت رو براش هدر بدي ... اين پوچي داره توي تک تک سلولهاي بدنت داره نفوذ مي کنه ... تو چشمات اونقدر نفوذ کرده که ديگه نمي توني ببيني که دنيا چقدر بزرگه ... که دنيا چقدر مي تونه قشنگ باشه ... توي قلبت اونقدر نفوذ کرده که نمي توني ديگه کسي رو دوست داشته باشي ... ديگه نمي توني عاشق کسي بشي ... توي بازوهات اونقدر نفوذ کرده که حاضر نيستي براي هر چيزي بجنگي !!‌
پس کجا رفت ؟!‌ اون همه شعار ؟!‌ اون همه فرياد که توي اين سالها زدي مازيار ؟!‌ کجا رفت ؟! اون همه از عشق نوشتي ؟!‌ کجا رفت ؟! از عدالت و آزادي نوشتي ؟!‌ جا زدي ؟!‌ به همين زودي ؟! اون همه آرمان ساختي براي خودت ... حالا خودت داري پشت مي کني به همه آرمان هات ... به همه شعارهات ... تو شعارهايي که توش عشق ٬پاک بود... دوستي٬ پاک بود ... عدالت ٬ مذهبت بود ... آزادي ٬ دينت بود ! کجا رفتند اين ها ؟! کجا ؟!‌ هر جا هستند اينجا نيستند ؟! اون مازيار کجا رفت ؟!‌ دم از رفاقت و مردونگي و مرام مي زد ... اينه مردونگيش که بزنه جا ؟!
دنيا چقدر کوچيکه ... نميشه توش نفس کشيد ...
مازيار
پ ن : ببخشيد من اينجوري نوشتم اينجا ! امشب هنگيدم‌!


شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲


بنام حضرت حق
يكي بود، يكي نبود، غير از يه خدا اون بالاها هيچكي نبود ... يه روزي يه روزگاري اون قديمها يكي بود ديونه بود ، توي سرش هيچي عقل نبود ، يكي بود عاشق بود توي دلش جز عشق هيچي نبود ، يكي بود آواره كوچه و خيابون بود ، توي راهش هيچ مقصدي نبود ... يكي بود ديونت بود ... يكي بود آواره ات بود ... يكي بود عاشقت بود ... يكي بود كه اون قديمها ، اون موقع ها كه جاي بنز و ماكسيما توي شهر ماشين دودي و درشكه بود ،يكي بود كه عاشق و حيرونت بود ... توي دلش هر چي كه بود ، كينه و نفرت نبود توي خونش هرچي كه بود نامردي و بي مرامي نبود... توي بازوش اگه زور نبود دو قطره غيرت و مردونگي بود ... توي چشمش اگه نور نبود تصوير يكي فقط بود... توي جيبش اگه پول نبود يه تسبيح پاره بود ...درشكه ها جمع شد ... ماشين هاي فورد اومد ... ماشين دودي جمع شد مترو و قطار اومد ... كلي آدم اومد تو زندگيش اما هيچكي جاي تو نيومد ... مردي و مردونگي از توي شهر بار خودش رو بست و رفت ، اما عاشق هيچ وقت بارش رو از جلو خونه تو جمع نكرد ... ماشين دودي رفت توي موزه ... اما عاشق ما رفت توي كوزه !شد توي عشقش بدجوري رفوزه ... سال به سال گذشت ... اما اون هميشه بود رفوزه يه عشق ... اما هيچ وقت خسته نشد از امتحان اين عشق ... عاشق هر سال ميره ميشينه سر جلسه امتحانش ... كه شايد بياد بيرون از اين كوزه ... تا ديگه نشه رفوزه ...
مازيار

دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۲


اندر حکايات بهشت زهرا !
پدر بزرگ من ۲ روز پيش عمرش رو داد به شما ! البته ماشالله ۱۰۶ سالش بود! اين پدر بزرگم هم خودش در نوع خودش آدم جالبي بود اما نه به جالبي اون يکي پدر بزرگم که حکايتش رو توي وبلاگم قبلا نوشتم ! اين حکايت بهشت زهرا و مراسم کفن و دفن واسه خودش حکايتي هست ! توي بهشت زهرا آدم کشفياتي مي کنه ! مي بينه که زدن يه قبرستان چقدر مي تونه پر سود باشه ! بسته به اينکه قبر کجاي بهشت زهرا باشه و همين طور چند طبقه باشه ! قيمت قبر از ۱۵۰ هزار تومن تا ۹ ميليون تومن متغيير هست !! البته تو قبرهاي عادي ! اگه بخواهي مقبره بگيري که قيمت يه خونه توي فرشته ميشه !! قبر دو بر باشه ! يه بر باشه ! دمش درخت باشه يا نباشه !! هر چي که بگي توي قيمت يه قبر تاثير داره !! نمي دونم واسه چي مردم ما ميان اينهمه خرج کفن و دفنشون مي کنن !! اين پول رو برن خيرات کنن بهتر نيست ؟!‌ بابام و عموهام رفتن يه قبر گرون خريدن واسه پدربزرگم ( البته نه از اون ۹ تومني هاش !‌) ممم نمي دونم واقعا اين کارها درسته ؟!‌ با اون پول مي شد حداقل واسه چند تا دختر رو به خونه بخت فرستاد !! تازه همه خرجهايي که واسه يه فوت ميشه مربوط به قبر نميشه ... ماشالله مسجدها واسه ۱ ساعت مراسم برگزار کردن از ۶۰ هزار تومن تا ۱ ميليون تومن پول مي گيرند !! نمي دونم اين کارها واسه چيه ؟! واسه اينکه مثلا بگيم اوني که از دنيا رفته رو دوست داشتيم ! يا جلو فاميل آبرو داري کنيم؟! يا چشم و هم چشمي ! نمي دونم ! فقط مي دونم واسه آدم مرده فرقي نمي کنه که قبرش دو بر باشه يا يه بر ! دمش درخت باشه يا نباشه ! دو طبقه باشه يا يه طبقه !! مي دونم واسه آدم مرده فرقي نمي کنه که مسجدش کجا برگزار بشه ! ناهار بعد خاکش تو کدوم رستوران برگزار بشه !! جاي اينهمه خرج ملت اين پولي که مي خواهدش حروم بشه برن باهاش يه کار خيري بکنن ! تا اينکه اينجوري دور ريخته بشه !! الان واسه يه مرده مردم ما حاضراند چند ميليون خرج کنند ! اما هيچ وقت حاضر نيستند واسه آدمهاي زنده اي که زندگيشون با چند تومن مي گذره خرجي بکنند !!


شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲


امشب به کليسا خواهم رفت تا صليب ها را بشکنم ! با مشت بر مجسمه هاي قديسين خواهم کوبيد تا در هم بشکنند ... به مسجد خواهم رفت و قرآن ها را آتش خواهم زد ... مهرها را خرد خواهم کرد ... امشب تمام بتهاي زمين را ابراهيم وار خواهم شکست ... اما هرگز يک بت نمي شکند ... بتي در جاجاي قلبم ! بتي که سالهاست پروردگار اين قلب بوده است ... بتي که با تبر هيچ تبر زني نخواهد شکست !

دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲


عشق ... صلح ... دوستي ... محبت ... اين غريب ترين کلمات تاريخ حسرت مي خورند به پر آوازه گي کلماتي چون خون ... نفرت ... جنگ ... مرگ ... !
در آغاز قرن بيست و يک انسان خاکي رسم نياکانش را بهتر از نياکانش انجام داد ... انسانهاي خاکي نمي توانند عادتهاي پدرهايشان را ترک کنند ... تنها تفاوت انسانهاي خاکي با نياکانشان در نحوه اجراي آداب و رسوم پدرانشان است ... پدرانشان روزگاري با نيزه باهم مي جنگيدند ... روزگاري با شمشير ... روزگاري با گلوله هاي سربي و امروز با موشکهاي کروز ... انسانهاي خاکي عادتهايشان را هرگز فراموش نمي کنند ...

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۱


عيدي كودكان بغداد ...
بوي جنگ را ، بوي باروت را ... بوي ناله هاي زنان بيوه را ... بوي گريه هاي كودكان يتيم را ... فردا باد با خود خواهد آورد ... فردا پرندگان آهنين براي كودكان بغداد عيدي مي آورند ... عيدي هايي از جنس آهن و سرب ... فردا عمو نوروز در بقچه اش براي كودكان بصره بمب خواهد آورد ... براي كودكان بغداد موشك ... كودكان هميشه تاوان بدمستي هايي پيرمردها را مي دهند ... بدمستي هاي پيرمرد مست بغداد ... صداي آژير وضعيت قرمز لالايي كودكان بغداد خواهد شد... كودكان بغداد با اين لالايي بخوابيد ... شايد آسمان فردا آبي تر از امروز باشد ...
مازيار

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۱


امروز همين جوري تو گوگل داشتم سرچ مي کردم !
love يافته ها حدود 73,100,000 يافته. زمان جستجو: 0.11 ثانيه
sex يافته ها حدود 142,000,000 يافته. زمان جستجو: 0.05 ثانيه
نشون میده که مردم دنیا ۲ برابر اینکه از عشق حرف بزنند از سکس حرف می زنند!!



یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۱


بوي بهار مي آيد ... بوي خونه تکوني ...
بوي زايش ... بوي تولد ... بوي زندگي
اما چه سود که بهارها مي‌آيند ... اما نوبهارها نمي آيند ...
خونه ها گرد گيري مي شن ... اما خاک روي دلها ميمونه ...

مازيار

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۱


نزديک يک ماه اينجا ننوشتم ... تا شايد واسه خودم باشم ... فقط واسه خودم ... واسه اينکه وقتي تو آينه نگاه مي کنم خودم رو ببينم نه صفحه بلاگر رو ...
يه سر جفنگيات مثل هميشه هست ... يه سريش قديميه ... يه سريش رو همين ۱ ماه نوشتم ... که مي گذارم تو وبلاگم ...

-=-=-=-=-=-=-=-=-
آهاي آهاي هيچستاني ...
مردي از پوچستان فرياد عشق برايت سر مي دهد ... مي شنوي صدايش را ؟!‌ يا صداي پوچستاني ها قابل شنيدن نيست ؟!‌ يا هيچستاني ها فريادها را نمي شنوند ... پس سکوت کنيم ... شايد آنان سکوت را بشنوند ...
آهاي آهاي هيچستاني ...
نامه اي از پوچستان قلبم مي فرستم براي هيچستان قلبت ... تا شايد هيچ هايت پوچ هايم را بخوانند ... تا جاي شنيدن اين فريادها ... اين فريادها را بخواني ... فريادها را نوشته اي ميکنم ... تا هيچستان قلبت شايد بلرزد و گرد و غبارهايش برزمين ريزد ...
آهاي آّهاي هيچستاني ...
پوچستاني ها گر با هيچستاني ها وصلت کنند ... هست مي شوند ... هستي ام بخش ... وجودم ده ... در اين جسم خاکي روح عشق را بدم ... تا جان بگيرد اين مشت خاک ... تا پوچستان دلش را گلستان عشقت سازد ... تا هيچستان دلت را بوستان دلش سازد ...

پوچستاني ات ...
روز پوچ ... ماه پوچ ... سال پوچ



چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱



به مدت يه ماه حدودا اينجا وربچوليده !!
نقاشي عاشقونه است ! والا خبري نشده بيده!
لطفا اينجا پارک نفرماييد . پنچر مي بيديم !!


سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۱


نوشته هاي آبگوشتي !
بقول يکي از دوستام نوشته هاي اينجا خيلي آبگوشتي شده‌! يه مدت کوتاه سعي مي کنم ننويسم تا يه خورده از درجه آبگوشتاسيون اينجا کم بشه ! بعد بيام يه ذره کله پاچه اي بنويسم !


-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
BBS :Peyam BBS
فرستنده : GHOROUB
انجمن : FRIENDLY
- =-=-=-=-=-=-=-=-=-



آخرين ورژن دختران روشنفكر.. شهريور ۱۳۸۰



هوالمحبوب
اي كه دوريت آزمون تلخ زنده بگوريست گوش كن دورترين مرغ جهان ميخواند يه روز سرد پاييزي كه يه پسر آس و پاس داشت تو خيابوناي خيس شهر ميگشت يه نگاه گرم و مهربون و كف اندر كف ناز ديد و دلش هوايي شد و گيرپاژ كرد و زد تو خاكي .. گفت ايهاالناس من سيم كارت سوزوندم .. دلم گرفتاره .. برانكارد بيارين منو توش بذارين كه من خورد و خميرم .. كه من عاشق ترينم .. همين الان ميميرم ... چي ديده بود..؟ دختري ديده بود كه ما.. ماتيك ميكشيد.. دور لب يك خط.. و از اين حرفا..! اوجه تنهايي و بدبختياش بود .. بيچاره الهي براش بميريم كلي دلگيرو تيپر بود.. خلاصه دختره هم از خدا خواسته شمارشو قبول كرد و فرداش بهش زنگ زد.!
(چقدر حول .. معمولا براي گذاشتن كلاس يه هفته اي صبر ميكنن .. )
دختر: سلام (:
پسر: سلام .. ..ee.ee.e چي .. شمايين .. آخ ببخشيد حول كردم ..
دختر: اهمن .. مهم نيست .. خوبيد.. من از قرمز خوشم مياد..
پسر: هر چي شما بگين منم از قرمز خوشم مياد..
دختر: ا.. چه تفاهمي بريم ازدواج كنيم ..
پسر: باشه منم خيلي خوشحال ميشم .. هر روز زنگ بزن (نمونه ي بارز خر)
فردا و پس فردا..
دختر:
تركوندن كمي تا قسمتي تيريپ اتمي Love .. و كمي عاشق بازي .. بي تو هرگز.. با تو عمرا.. شبا بدون صدات خوابم نميبره .. از عشق تو چون مرغم .. باور نداري غد.غد.. بازم باور نداري از 118 بپرس .. كلي دلم برات تنگ شده بود.. به خدا ديشب كه تو اينترنت بودي تلفنتون اشغال بود من مردم .. كپكيدم .. خيلي دلم برات تنگ شد عزيزم .. كجا بودي .. احساس ميكنم هيچ وقت بدون تو نميتونم زنده بمونم .. تو مرد زندگيمي .. شبا همش خواب تو رو ميبينم .. سراغ مي و پيمونه ميرم من .. تو اين ميخونه ها خسته ي دردم .. به دنبال دل خودم ميگردم .. نامتو تو ميل باكسم Exempt كردم .. نامت كه مياد ميگي حالم خوبه عزيزم انگار همه ي دنيا رو به من دادن .. تو خوب باشي منم خوبم .. دوست دارم با تموم گرفتاريات ..
پسر:
عزيزم من هيچ چي از تو نميخوام .. همين كه با مني يعني همه چيو دارم .. من چهقدر خرم ميدونم خودم .. دوست دارم باهمه شيطونيات اي مصيبت .. همه چيزه مني .. زندگي بدون تو برام معني نداره .. ليلاي من كجايي .. از صبح دارم عكستو ميبينم و گريه ميكنم .. (به خدا راست ميگه )
روزها در اوج عشق و عاشقي و اسيد بازي دو كبوتر سپري شد و كلي خاطره تو حافظه ي پر ظرفيت پسر ايجاد شد..! روزا رو به اميد تلفن و قرار ها سپري ميكرد.. دم كنكوري بود.. بايد درس ميخوند.. جاش نامه هاي عشقش رو ميخوند.. اي خدا درس چيه .. هندسه و حساب چيه .. نامه هاي عاشقانشو عشق است .. از نگاه اول به دنبال تو بودم بيا تپل قشنگم بذار دورت بگردم .. اره منو كشتي (يه چيزي اونور تر از كشتن ) فدات شم .. قوربون اون ناز و ادات شم .. خوب خلاصه پسره كلي چت شده بود و كمبود آنتن هم كه خوب ديگه همتون آشنايين باهاش .. حموم نميرفت بو تن ماهي ميداد ولي بازم منتظر تلفن بود.. يا اگه ميرفت تلفنم ميبرد زير دوش .. تنهايي معنا نداشت .. صداي دختر همه ي اهنگاي روي زمين بود.. صداي دختر تمام تار وجود پسر رو ميلرزوند.. چشماشو بهاري ميكرد.. دختره اومد جاي خالي همه رو پر كرد.. پسره نميدونست اگه يه روز دختره بره كي ميخواد جاي خالي اينو پر كنه ..! دختره شد انيس و مونس .. دختره يه شب قلبش درد گرفت .. پسره يه هفته قلبش وايساد.. دختره يه آه كشيد.. پسره يه عمر زمين گير شد.. دختره گفت دستم درد ميكنه .. پسره سر به بيابون گذاشت تا دردكشيدن عشقشو يه وقت نبينه .. دختره تو پاييز كه گل سرخ نبود گل سرخ خواست .. پسره هر چي گل سفيد بود با خونش سرخ كرد و چهار دستي تقديم كرد.. اي روزگار.. گذشت و گذشت تا اينكه همه فهميدن اينا تيكه ي همن .. همه فهميدن ..دختره گفت تا آخرش هستم .. پسره گفت ما بيشتر..! تا ته خط اين زندگي باهاتم .. ميشم مرد خونت .. رفيق تنهاييات .. مخلص شباي بي كسيت .. (چقدر اين پسر ساده بود خدا..!) خلاصه .. زد و پسره كنكور قبول نشد.. از اولم كه آس و پاس بود.. آس و پاستر شد.. خونه و خونواده تيپر.. رفيق و برو بچه هاي محل تيپر و تعطيل .. بعد همه شدن دشمن .. همه دست به دست هم داده بودن تا اين پسر عاشق رو يه جورايي بيچاره تر كنن .. باباش گفتپدر جان از اينجا برو.. آبرو براي ما نذاشتي .. اين همه خرجت شد.. اخرشم هيچ جا قبول نشدي .. زت زياد.! هررررررري ... خلاصه در و همسايه و هر كي كه يه اشناييتي با اين بنده خدا داشت يه سيفونرو براش ميكشيد.. حالا سرتونو درد نميارم از دوست دخترش براتون بگم .. پسره بهش زنگ زد و گفت خانومي كجايي ازت خبري نيست .. هر چي ميزنگم اشغالي كه .. دلم خيلي گرفته .. نميدونم چيكار كنم .. دختر: من كه تلفن حرف نميزنم .. با دوستام تو اينترنت قرار ميذارم ميرم اونجا ميحرفم .. خيلي پسراي ماهين .. عين داداشم ميمونن .. تازه دانشگاه هم قبول شدن .. چه رشته هايي .. آب و برق و گاز و همه چي هم دارن . واي نگو...
پسر: به من چرا نگفته بودي پس .. داداش اينترنتي داري .. (صد رحمت به داداش شبكه اي ) من حالم بده ..
دختر: ببين من بايد برم با داداشم قرار دارم .. نرم حالا فكر ميكنه كه چه خبره .. شب خوش ..
دختره گفت اصلا بذار همين امشب روشنت كنم ..! بايد باهات بحرفم .. ديگه دوستيمون داره تكراري ميشه .. بايد زودتر از اينها بهت ميگفتم .. ببين عزيز ما تيكه ي هم نيستيم ..اصلا براي هم ساخته نشديم .. تو يه فازي من يه فاز ديگه .. تو همش ريپ ميزني .. من دلم ميخواد بيرون جلو دوستام از دوس پسرم حرف بزنم .. آخه تو چي داري كه من پوزشو بدم .. نه ماشين نه خونه .. نه هيچ چي كه داري .. تازه ده سال ديگه هم اينا گيرت نمياد.. منم دل دارم آخه .. ميدونم كه همه حرفامو منطقي گوش ميكني ..اينجوري برات بگم ما خانوادمون خيلي روشنفكره (ارواح عمت ) و اصلا نميتونيم اين تيريپها رو باور كنيم .. آدم تا وقتي جوونه بايد از جوونيش استفاده كنه .. فردا اگه به شوهرم بگم يه دوست پسر داشتم ميگه خاك بر سرت .. نميشه كه .. بايد خيلي ها تو زندگيم باشن تا با روحيات مختلف آشنا بشم و از اين حرفاي صد من يه غاز..!
پسر: چرا كانال عوض كردي .. ما كلي باهم قرار مدار داشتيم .. همشون زرشك ..؟؟ آخه چرا.. چرا يه شبه اين تصميمو گرفتي ..
دختر: ببين دوست پسر مريم BMW داره .. تو خونشون هم كه موبايل ريخته .. خونه مجردي هم كه ديگه نگو.. انقدر خونش قشنگه .. يه داداش خوشگل هم تازه داره .. تازه با اين همه دبدبه كبكبه .. مريم تحويلش نميگيره .. تو يه فورقون هم نداري اخه .. من چي بگم . من اينده دارم اخه ..
پسر: به خدا بابابزرگم اينا دارن .. اگه تو بخواي ازشون قرض ميگيرم .. چرا تو عوض شدي .. خودت گفتي همين كه دوسم داري بسه ..! همه چي رو ميخواي خراب كني ...؟
دختر: ما از اولشم نبايد دوست ميشديم .. (حرفي كه همه دخترا ميزنن ) كارمون بيخودي كش دار شد.. ما داريم به هم عادت ميكنيم .. تو هم كه اينده اي نداري .. پس بهتره كه زودتر تمومش كنيم .. صداي هم رو هم نشنويم بهتره ...
پسر: يادته يه روز گفتي خيلي دوسم داري ..
دختر: ديگه چه خبر.. (همه حرفا باده هواست ..)
پسر: يادته گفتي تا اخرش ميموني ..
دختر: من بايد برم اينترنت اونجا قرار دارم ..!
پسر: يادته يه روز تو بغل من گريه كردي .. گفتي همه چيزم توي ..
دختر: خدافظ.. تق . (گوشي قطعيده شد)
*********
پسر رفت بالا اومد پايين .. ياد بدهكارياش افتاد.. مخش شيش و هشت رو تجربه كرد و ملق زدن رو شروع كرد.. ياد خاطره هاش افتاد.. يادش افتاد چقدر سختي كشيده .. يادش افتاد كه چه شبايي رو گذرونده .. ياد حرفاش افتاد.. ياد روزاي قشنگش كه همه يه شبه رفتن .. ياده kiss.kkiss.kkiss ياد عاشق بازيا.. 6 عصر دمه ميدون ونك يادت نره عزيزم ..! خلاصه ملقاتي ميزد باسه خودش .. رفت تو عالم هپروت .. چند روز بعد خبر رسيد زيدش دست تو دست يكي ديگه ..!!!! سرتونو درد نيارم پسره يه ماهي تو اين دنيا آنلاين نشد.. نفهميد از كي و از كجا خورده .. همش ميگفت آخه يه شبه ..!
همه چي فراموش شد.. مگه چيكار كرده بودم من ..
(يه سوال همينجا تو ذهن نويسنده پيش مياد و اونم اينه كه جدا چطوري همه چي رو زير پا ميذارن و ظرف 24 ساعت .. تو رو خدا به ما هم ياد بدين .. بالاتر از نعمت سلامتي نعمت فراموشيست كه پسرا ازش بي نصيبن ..)
پسره بعد از مدتي با رسم و رسوم ورژن جديد آشنا شد و فهميد كه بابا زندگي يعني همين ..الان بهتون نشون ميدم .. رفت تو خيابون .. ده تا دختر ديد.. ده تا شماره داد.. ده تا عزيزم گفت .. ده تا عشق من گفت .. ده نفر هم بهش زنگ زدند.. ده نفر براش مردن .. ده نفر گفتن دلم برات تنگ شده .. به ده نفر گفت از تموم اين دنيا فقط تو رو ميخوام .. ده نفر براش مردن .. ده باز قرار گذاشت .. فهميد كه دنيا اين روزا معرفت و دل پاكه پاك حاليش نميشه .. بايد گرگ بيابون باشي تا زمين گير نشي .. فهميد كه اگه پول و ماشين و خونه هم باشه دل هم داري .. لگه اونا نبودن عاشق حسابت نميكنن .. تو ورژن جديد ميگن كه پول يعني وجود عشق .. خونه يعني وجود عاشق .. ماشين يعني وجود معشوق .. فهميد كه زيادي خوب بوده تو اين دنيا.. معني قرن جديد رو فهميد.. فهميد كه بابا جان روشنفكر
نيست ..! فهميد كه كمي عقبه از زندگي .. رفت و شد نامرد عالم .. ده تا زيد و ده تا تيريپ اتمي .. ده تا من برات ميميرم .. ده تا روزه خوب تو بام تهران .. ديگه ميدونست كه برات ميميرم و برات جونمو ميدم و همه چيزه من تويي .. مثل قصه هاي شاهنامه بابابزرگ يه كمايي بفهمي نفهمي خالي بنديه ..! (خيلي زياد خالي بنديه ..) يه مدت اين دنيا رو هم تو اين ورژن تجربه كرد.. وسط راه راهشو كج كرد و دنده عقب گرفت .. گفت .. نه عزيز ما به اين ورژن نميخوريم .. يه دل داريم يه دلدار هم بيشتر نميخوايم .. هيچ چي هم نداريم .. گرچه ميدونيم كه : اگه ماشين و خونه و پول باشه دل ليلي امشب با ماست .. برگشت و زد تو خاكيهاي خودش .. گفت بابا ورژنتون به ما نساخت .. ما همون عاشق زار ميمونيم .. ده تا هم نميخوايم .. ديگه يه دونشم نميخوايم .. همين كه فهميديم اين دنيا يه كمايي چپندر قيچي هست برامون بسه .. همين كه عشق برامون معني شد كلي هم چاكرتيم .. فهميديم كه ارزش دوستي و عشق كجاست .. ته دل آدما نيست .. ته جيبشونه و بس ..! اين روزا بايد آدم به خودش اعتماد كنه نه زيدش .. اگه يه روز گفتن دوستت دارم بدون كه فردا عرايض بالا رو تحويلت ميدن .. پس هر كي گفت I Love U بگو بر آدم خالي بند لعنتتتتتتتتتتتتت ....
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فرياد در من
فواره و رويا در تو بود
تالاب و سياهي در من
در گذرگاهت سرودي ديگر گونه آغاز كردم ..


پدرام و پيام