جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۱

سلام :)
میخواهم از کسي که توي درست کردن اين قالب بهم کمک کرد تشکر کنم :) يعني اون درست می کرد من خراب کاري مي کردم ! باز اون درست مي کرد ! و اين روال فکر کنم ادامه داشته باشه ! چون من از علاقه مندي هاي شخصيم ور رفتن با قالبه و خراب کردنشه!‌:))
بالماسکه ممنونم !

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۱

زندگي مثل يه جاده است ... يه جاده پر از چاله و چوله ... يه روزش هوا آفتابيه ... يه روزش هوا ابري ... يه روزش باروني ... يه روزش برفي ... بعضي وقتها ... آفتابيش اونقدر سوزنده ميشه که آدم جايي اينکه از اون آفتابه لذت ببره ٬آدم ميخواهدش ازش فرار کنه ... بعضي وقتها دلت بارون و برف ميخواهد ... دوست داري توي سکوت برف تنهايي پياده روي کني ... اما اين سکوت قشنگه تا جايي که تمام زندگيت سکوت نشه ...
بعضي وقتها دوست داري با رفقا باشي ... توي يه جمع شلوغ باشي ... رفيق بازي و اين ور و اون ور رفتن خوبه تا جايي که رفقا نشن تمام زندگيت ... توي جاده زندگي هم ميشه تنها رفت ... هم ميشه باهم ... تنهاييش خوبيش اينه که بار سفرت سبکه ... اما بعضي وقتها اونقدر سبک ميشي که سر پيچها وقتي داري مي پيچي ماشينت چپ مي کنه ... بعضي وقتها هم اونقدر بار مي خواهي با خودت ببري ... اونقدر تو ماشينت سوار مي کني که توي سر بالايي ها گير مي کني و در جا مي زني ... آدم مي تونه عاشق باشه ... اما عشق تمام زندگيش نشه ... بشه يه قسمتي از زندگيش ... آدم مي تونه يه بچه خر خون باشه اما به تفريحاتش هم برسه ... آدم مي تونه تو اينترنت کار کنه اما اينترنت نشه تمام زندگيش ... يه روزهايي توي اين جاده پر پيچ خم اتفاق هايي ميوفته ... يه روز ممکنه اوني که بقل دستت بود توي يه تصادف بره ... ممکنه ماشينت خراب شه ... ممکنه داغ کني ... چه خودت ... چه ماشينت ... چه اون بقل دستيت ...
آدم خوبه واسه کسي که ميره پيرهن سياه بپوشه اما آيه از آسمون نيومده که تا دنيا دنياست و تا خورشيد توي آسمونهاست تو پيرهن سياه بپوشي ... هفت روز ؟! ده روز؟! چهل روز ؟! يکسال ؟! بلاخره بايد روزي پيرهنت رو عوض کني ... لازم نيست وقتي عوض مي کني حتما يه پيرهن قرمز گوجه اي بپوشي ... از مشکي بزن تو سورمه اي ... از سورمه اي تو آبي ... از آبي به سفيد ...

مازيار

کارگران مشغول کارند! وبلاگر مورد نظر در حال زدن کلنگ است ، اگه صفحه با ارور میاد بالا ببخشید

چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۱

سلام


امتحانات
بيست و چند روزه ننوشتم ...امتحانهاي اين ترم هم تموم شد ٬ اميدوارم پاس يشن ٬ اصلا حال اينکه سر کلاس هاي اين استادهاي بيسواد باز بشينم رو ندارم !! خيرسرمون يه زماني شاگرد اول يوني بوديم ! الان زورکي داريم واحد پاس مي کنيم ! الان آرزو اين شده که همه رو ۱۰ بگيريم ٬ دانشجويي شديم که فقط به فکر پاس کردن و تموم کردن اين دانشگاه هست و گرفتن مدرکي که ديگه زياد ارزشي تو جامعه نداره !
اين ترم خفن ترين ترم بود ! فولاد٬ بتن٬ تحليل سازه٬ هيدروليک ٬هيدرولوژي ٬ماشين آلات٬ راهسازي و ... ! يه مشت درسهاي وحشتناک با استادهاي وحشتناک تر ! همينجوري الکي الکي ۸۰ واحد پاس کرديم اومديم بالا ! توي اين درسها که به کلي پيشنياز احتياج دارند مثل خر تو گل گير کرديم ! جزوه هايي که همشون بدون استثنا فتوکپي بود و غير قابل خوندن هم مشکلي بود واسه خودش ٬ با هزار بدبختي شب هاي امتحان فقط کارمون شده بود نوشتن تقلب توي ماشين حساب ! اين ترم تکنولوژي خيلي پيشرفت کرده بود ! يکي تقلب مي نوشت بقيه ماشين حساب ها رو بهم لينک مي کرديم ! اين ترم امکانات خيلي بالا بود ! تا ترم پيش فقط کابل لينک دو تا ماشين حساب بهم رو داشتيم ! اين ترم يکي از بچه کابل لينک ماشين حساب به کامپيوتر هم خريده بود ! ديگه يه سري از بچه ها با کيبورد تايپ مي کردند !! البته خوب نصف امتحانهاي اين ترم اپن بوک بود و ماشين حساب و تقلب دردي رو درمون نمي کرد !

...........

تغذيه
امتحانات بدترين دوران تغذيه يه دانشجو اون هم تو شهرستانه !‌ نه وقت داري که توي خونه چيزي درست کني ! نه وقت اينکه از بري يه جاي درست حسابي غذا بخوري !‌توي راه خونه هر ساندويچي جنگولکي که پيدا کني مي ري و غذا مي خوري !‌ آخرشم مسموم ميشي ‌ و امتحان تحليل سازه ات رو گند مي زني !‌ يا روز کله سحر مي ري کله پاچه اي با يه قابلمه انداره ۱۰ وعده کله پاچه مي گيري مياري خونه ! بعدش به اين نتيجه مي رسي که يه ذره داري چاق ميشي ! بعد ۲ روز از کله پاچه هم متنفر ميشي !‌ با اينکه تا دو روز پيشش عاشق کله پاچه بودي !‌! آخر سر مثل فيلم پاپيون گوشت و استخون مياي تهرون !

............

اجتماع
توي اين بيست و چند روز چه توي زندگي شخصي ام چه تو اجتماع اتفاق هاي عجيبي افتاد که تعداد شاخ هاي رو سرم چند صد برابر شد !
خيلي خنده دار يا گريه دار که مردم يک جامعه رو احمق فرض کنند ! البته همه جاي دنيا مردم هر جامعه اي رو احمق فرض مي کنند وگرنه کاري پيش نميره ٬ يه پرونده گوشت هاي آلوده مدت ۱ ماه مهم ترين خبر توي روزنامه و تلويزيون و ....بود ! قاضي فلان گفت متهم فلان جواب داد ! نمي دونم تو اين مملکت اتفاقي مهم تر از اين نيافتاده توي اين يه ماه ؟! از اون ور هم فلان مرجع تقليد تو اصفهان يه جا مي گن مرده ! بعد تکذيب ميشه ! بعد يه سري داد و فرياد که مرجع تفليد ما بايد رفع حصر بشه و ... ! يه روز يه مشت دانشجو ميشن مهره هاي بازي بزرگان ٬ يه روز ديگه يه مشت بچه مذهبي و جوجه آخوند ميشن مهره هاي اين بازي ! بازي که نزديک ۱۰۰ ساله توي مملکت ما بوده ! فقط مهره هاش رو عوض مي کنند هر چند وقت يه بار ! اگه اونقدري که ملت ما وقتشون رو صرف اين بازي مي گذاشتند رو جاي ديگه اين وقت رو خرج مي کردند ! خيلي مفيد تر بود ! حداقل اگه تو علم و صنعت اينقدر وقت مي گذاشتيم الان يه قطب صنعتي بوديم ! يا اگر حتي توي زدن غمار خونه و کازينو اين جور چيزها سرمايه گذاري کرده بوديم از لاس وگاس هم جلو تر بوديم ! شديم مملکتي که در هيچ زمينه اي پيشرفتي نداشته و نخواهد داشت !

............

خوددرگيري !
آدم بعد امتحان ها يک جور احساس پوچي مزمني تمام وجودش رو فرا مي گيره ! احساسي که نوعي بي احساسي رو در آدم ايجاد مي کنه ! زندگي بدک نيست !‌ اما اون زندگي آرمانيت نيست !‌ بعضي ها ممکنه بهت ابراز علاقه کنند اما اونقدر دچار خوددرگيري بي دليلي هستي که اصلا نمي فهمي اطرافت همچين آدمهايي وجود دارند! به نوعي از تکرار تجربه ها مي ترسي ! از تکرار تجربه ها هم که نترسي برات خيلي چيزها پوچ ميشه ! وقتي دنبال عشق هستي ٬ عشق ازت فرار مي کنه ! اما وقتي از عشق فرار مي کني ! عشق به دنبالت مياد ! تو همون مازيار هستي و اون آدم ها همون آدمها ! اين دفعه مازيار بايد فرار کنه ! چون مازيار دچار خوددرگيري بي دليلي هست که نمي خوادش کسي رو در اين خود درگيري وارد کنه !


...........

و اما عشق !
يه زماني خندم مي گرفت کسي بهم مي گفت عشق توي زندگي فقط يکبار پيش مياد... فکر مي کردم يه حرف چرنده ! اما اگه عشق رو نوعي حماقت بچگانه رو فرض کنيم و همينطور فرض کنيم که انسانها توي زندگي شون يه حماقت بچگانه رو يکبار فقط انجام ميدهند ميشه نتيجه گرفت که عشق توي زندگي يک بار پيش مياد !‌ دفعه هاي بعد باز مي خواهي اون حماقت بچگانه رو تکرار کني ! اما نميشه ! خودت رو عاشق نشون ميدي تا دوباره به اون درجه حماقت برسي ! اما بي فايده است ! چون خودت نقشت رو باور نداري و خودت رو يک بازيگر درجه ده تاتئر مي بيني ! پس کسي نقشت رو باور نميکنه !

............

برف برف برف !
نمي دونم چه حکايتي من بخوام پام رو توي جاده بگذارم برف مياد !‌ نميشه توي زمستون من تو جاده باشم و برف نياد ! امروز اونقدر برف بود که اتوبان بسته شد و مجبور شدم با قطار بيام !‌ هميشه برف به آدم يک جور احساس آرامش و لذت مي ده ! اما از وقتي که زنجان دانشجو شدم ٬ از بس برف ديدم توي اين سه سال و اونقدر بدبختي کشيدم توي اين برف ها که اسم برف برام مساوي مصيبت شده ! برف يعني اينکه جاده بسته ميشه ! برف يعني اينکه قطار بليطهاش تموم ميشه ! برف يعني کنار خيابون بايد مثل مترسک منتظر تاکسي وايستي و ماشين ها پاشونو بگذارند روي گاز و کلي گليت کنند !برف يعني سر خوردن روي زمين و ... ! اما باز هم برف با همه این دردسرهاش قشنگه !!


مازيار

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۱


ديکته


نمي دونم چرا توي دوستي هامون دوست داريم که عشق رو به طرف مقابلمون زورکي ديکته بگيم ... زورکي مي خواهيم که طرف ما رو دوست داشته باشه ... مي خواهيم عشق رو دوستي رو مثل غذا دادن به يه بچه زورکي تو حلقش فرو کنيم !
يادمه بچه بودم صبحونه نمي خوردم ! تا مادرم روي نون تست با عسل شکل مي کشيد و من هم گول مي خوردم و کلي نون و عسل رو توي همين بازي مي خوردم ... اما اگه قرار بود کسي بهم بگه اين رو بخور غير ممکن بود که من يه لقمه هم بخورم !‌ حکايت عشق همون حکايت نون و عسله هست .... بعضي وقتها از يکي خوشمون مياد ... يا يکي از ما خوشش مياد ... نمي دونم چرا از همون روز اول توقع داريم که دوستي بشه عين عشق ليلي و مجنون ! يا بشيم شيرين و فرهاد !‌ مي خواهيم ره صد ساله رو يک روزه بريم ... البته حق هم شايد داشته باشيم ... اونقدر از اون شخص خاص خوشمون اومده که مي خواهيم هر چه سريعتر بهش برسيم ... اما خوب زياد تند رفتن هم خوب نيست ... جاده دوستي اونقدر پر پيچ و خم هست که اگه از يه حدي تندتر بري ميوفتي تو دره ! يا ميخوري تو سينه کوه .... از دبستان بهمون ياد دادن که ديکته بنويسيم ... درسها رو زورکي کردن توي مخمون بدون اينکه يک ذره روي نکته اي بخواهيم فکر کنيم کل درسها رو مثل يه نوار ضبط و صوت توي اون مخمون حفظ کرديم ! دوست داريم به همين روش عشق رو تجربه کنيم ... يا دوستي رو تجربه کنيم ! مي خواهيم زورکي به طرف ديکته بگيم ... طرف ديکته بنويسه دوستت دارم عزيزم ... و انوقت هم توقع داريم که طرف اين ديکته رو بفهمه و بهش عمل کنه ! در حالي که اصلا عشق اينجوري نيست ! دوستي اصلا اينجوري نيست ... بايد اون رو مثل قصه نوشت ... اون هم نه دست تنها ... بلکه باهم ديگه ... چون قصه شخصي خود آدم نيست که آدم تنهايي بنويسه ... قصه زندگي دو نفره ... که بايد خود اون دو نفر بنويسنش ... و البته اين قصه بدون غصه رو دو طرف بايد خودشون از روي علاقه و ميل بنويسند ... حکايت خوندن شعر حافظ ميمونه ... خوندن يه شعر حافظ توي کلاس دبيرستان يا دانشگاه چقدر خواب آوره و دردناکه ... در حاليکه همون شعر رو وقتي خودت توي تنهاي هات يه فال حافظ مي گيري و اون شعر رو مي خوني ... اون شعر برات مثل قند شيرين ميشه ... شعر همون شعر ... و خواننده شعر همون خواننده ... اينجا عاشق همون عاشقه ... و معشوق همون معشوق ... اما خوب ... اينجا کلاس درس نيست ... که توش ديکته بگي ... و بخواي شعر معني کني ... اينجا کلاس زندگيه ... يه کلاس که نه توش تخته سياه هست ... نه ميزي و نه نيمکتي ... سقف اين کلاس آسمونه .... و کف اين کلاس جاي سراميک هاي کثيف مدرسه زميني که بعضي جاهاش خاکه ... بعضي جاهاش سنگه ... و بعضي جاهاش چمن زار ... اينجا نميشه ديکته گفت ... يا ديکته نوشت ... روي اين زمين بچه ها ميون بازيهاشون با هم دوست ميشن ... ميون همين خنده ها ... همين خنده هايي که بعدا اسمش ميشه رفاقت ... بهم مي گن رفيق ... همون رفيقي که واسه رفيقش جون مي داد ... حالا يکي از اين رفقا که از قضاي روزگار غير همجنس هم هست ميشه اسمش معشوق ... و شايد بجاي کلمه رفاقت بينشون کلمه عشق رد و بدل ميشه ... اما ذات و معني رفاقت و عشق يکيه ... فقط ديکته هاشون با هم فرق داره .... ديکته هايي که اگه بد گفته بشه نمره هم اوني که داره ديکته ميگه صفره ... هم اوني که داره اون ديکته رو مي نويسه ....

مازيار
شعر زیر رو اولین بار برام دريا خوند... نمی دونم چرا خیلی به دلم در اون زمان خاص نشست ... شاید حرفهای اون موقع من رو وحشی بافقی قرنها پیش به نظم کشیده بوده ... ممنونم از مريم و همينطور از امير مسافر يکي از دوستهاي شبکه پياميم که اين شعر رو برام تايپ کرده ...

شرح پريشاني

دوستان شرح پربيشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه ئ بي سر وساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل ودين باخته ، ديوانه رويي بوديم
بسته ئ سلسله ئ سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سر و سامان دارد
چاره اينست و ندارم به ازاين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد ازاين راي من اينست وهمين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يارنو و ياركهن هردو يكي است
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي است
قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو يكي است
نغمه ئ بلبل و غوغاي زغن هردو يكي است
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه ئ مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نو گلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه برجانم ازاو دم به دم آزاري هست
مي توان يافت كه بردل زمنش باري هست
از من و بندگي من اگرش عاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويدم بس است
راه سد باديه ئ درد بريدم بس است
قدم از راه طلب باز كشيدم بس است
اول و آخر اين مرحله ديدم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به سد افسانه وافسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
اي پسر چند بكام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه ئ عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند
يار اين طايفه ئ خانه برانداز مباش
ازتوحيف است به اين طايفه دمسازمباش
مي شوي شهره به اين فرقه هم آوار مباش
غافل از لعب حريفان دغا باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را
در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پردرد زتو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه زتو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصدتو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه فقايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل ازكوي تو رفت
با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

وحشی بافقی