دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۲


اندر حکايات بهشت زهرا !
پدر بزرگ من ۲ روز پيش عمرش رو داد به شما ! البته ماشالله ۱۰۶ سالش بود! اين پدر بزرگم هم خودش در نوع خودش آدم جالبي بود اما نه به جالبي اون يکي پدر بزرگم که حکايتش رو توي وبلاگم قبلا نوشتم ! اين حکايت بهشت زهرا و مراسم کفن و دفن واسه خودش حکايتي هست ! توي بهشت زهرا آدم کشفياتي مي کنه ! مي بينه که زدن يه قبرستان چقدر مي تونه پر سود باشه ! بسته به اينکه قبر کجاي بهشت زهرا باشه و همين طور چند طبقه باشه ! قيمت قبر از ۱۵۰ هزار تومن تا ۹ ميليون تومن متغيير هست !! البته تو قبرهاي عادي ! اگه بخواهي مقبره بگيري که قيمت يه خونه توي فرشته ميشه !! قبر دو بر باشه ! يه بر باشه ! دمش درخت باشه يا نباشه !! هر چي که بگي توي قيمت يه قبر تاثير داره !! نمي دونم واسه چي مردم ما ميان اينهمه خرج کفن و دفنشون مي کنن !! اين پول رو برن خيرات کنن بهتر نيست ؟!‌ بابام و عموهام رفتن يه قبر گرون خريدن واسه پدربزرگم ( البته نه از اون ۹ تومني هاش !‌) ممم نمي دونم واقعا اين کارها درسته ؟!‌ با اون پول مي شد حداقل واسه چند تا دختر رو به خونه بخت فرستاد !! تازه همه خرجهايي که واسه يه فوت ميشه مربوط به قبر نميشه ... ماشالله مسجدها واسه ۱ ساعت مراسم برگزار کردن از ۶۰ هزار تومن تا ۱ ميليون تومن پول مي گيرند !! نمي دونم اين کارها واسه چيه ؟! واسه اينکه مثلا بگيم اوني که از دنيا رفته رو دوست داشتيم ! يا جلو فاميل آبرو داري کنيم؟! يا چشم و هم چشمي ! نمي دونم ! فقط مي دونم واسه آدم مرده فرقي نمي کنه که قبرش دو بر باشه يا يه بر ! دمش درخت باشه يا نباشه ! دو طبقه باشه يا يه طبقه !! مي دونم واسه آدم مرده فرقي نمي کنه که مسجدش کجا برگزار بشه ! ناهار بعد خاکش تو کدوم رستوران برگزار بشه !! جاي اينهمه خرج ملت اين پولي که مي خواهدش حروم بشه برن باهاش يه کار خيري بکنن ! تا اينکه اينجوري دور ريخته بشه !! الان واسه يه مرده مردم ما حاضراند چند ميليون خرج کنند ! اما هيچ وقت حاضر نيستند واسه آدمهاي زنده اي که زندگيشون با چند تومن مي گذره خرجي بکنند !!


شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲


امشب به کليسا خواهم رفت تا صليب ها را بشکنم ! با مشت بر مجسمه هاي قديسين خواهم کوبيد تا در هم بشکنند ... به مسجد خواهم رفت و قرآن ها را آتش خواهم زد ... مهرها را خرد خواهم کرد ... امشب تمام بتهاي زمين را ابراهيم وار خواهم شکست ... اما هرگز يک بت نمي شکند ... بتي در جاجاي قلبم ! بتي که سالهاست پروردگار اين قلب بوده است ... بتي که با تبر هيچ تبر زني نخواهد شکست !

دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲


عشق ... صلح ... دوستي ... محبت ... اين غريب ترين کلمات تاريخ حسرت مي خورند به پر آوازه گي کلماتي چون خون ... نفرت ... جنگ ... مرگ ... !
در آغاز قرن بيست و يک انسان خاکي رسم نياکانش را بهتر از نياکانش انجام داد ... انسانهاي خاکي نمي توانند عادتهاي پدرهايشان را ترک کنند ... تنها تفاوت انسانهاي خاکي با نياکانشان در نحوه اجراي آداب و رسوم پدرانشان است ... پدرانشان روزگاري با نيزه باهم مي جنگيدند ... روزگاري با شمشير ... روزگاري با گلوله هاي سربي و امروز با موشکهاي کروز ... انسانهاي خاکي عادتهايشان را هرگز فراموش نمي کنند ...

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۱


عيدي كودكان بغداد ...
بوي جنگ را ، بوي باروت را ... بوي ناله هاي زنان بيوه را ... بوي گريه هاي كودكان يتيم را ... فردا باد با خود خواهد آورد ... فردا پرندگان آهنين براي كودكان بغداد عيدي مي آورند ... عيدي هايي از جنس آهن و سرب ... فردا عمو نوروز در بقچه اش براي كودكان بصره بمب خواهد آورد ... براي كودكان بغداد موشك ... كودكان هميشه تاوان بدمستي هايي پيرمردها را مي دهند ... بدمستي هاي پيرمرد مست بغداد ... صداي آژير وضعيت قرمز لالايي كودكان بغداد خواهد شد... كودكان بغداد با اين لالايي بخوابيد ... شايد آسمان فردا آبي تر از امروز باشد ...
مازيار

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۱


امروز همين جوري تو گوگل داشتم سرچ مي کردم !
love يافته ها حدود 73,100,000 يافته. زمان جستجو: 0.11 ثانيه
sex يافته ها حدود 142,000,000 يافته. زمان جستجو: 0.05 ثانيه
نشون میده که مردم دنیا ۲ برابر اینکه از عشق حرف بزنند از سکس حرف می زنند!!



یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۱


بوي بهار مي آيد ... بوي خونه تکوني ...
بوي زايش ... بوي تولد ... بوي زندگي
اما چه سود که بهارها مي‌آيند ... اما نوبهارها نمي آيند ...
خونه ها گرد گيري مي شن ... اما خاک روي دلها ميمونه ...

مازيار

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۱


نزديک يک ماه اينجا ننوشتم ... تا شايد واسه خودم باشم ... فقط واسه خودم ... واسه اينکه وقتي تو آينه نگاه مي کنم خودم رو ببينم نه صفحه بلاگر رو ...
يه سر جفنگيات مثل هميشه هست ... يه سريش قديميه ... يه سريش رو همين ۱ ماه نوشتم ... که مي گذارم تو وبلاگم ...

-=-=-=-=-=-=-=-=-
آهاي آهاي هيچستاني ...
مردي از پوچستان فرياد عشق برايت سر مي دهد ... مي شنوي صدايش را ؟!‌ يا صداي پوچستاني ها قابل شنيدن نيست ؟!‌ يا هيچستاني ها فريادها را نمي شنوند ... پس سکوت کنيم ... شايد آنان سکوت را بشنوند ...
آهاي آهاي هيچستاني ...
نامه اي از پوچستان قلبم مي فرستم براي هيچستان قلبت ... تا شايد هيچ هايت پوچ هايم را بخوانند ... تا جاي شنيدن اين فريادها ... اين فريادها را بخواني ... فريادها را نوشته اي ميکنم ... تا هيچستان قلبت شايد بلرزد و گرد و غبارهايش برزمين ريزد ...
آهاي آّهاي هيچستاني ...
پوچستاني ها گر با هيچستاني ها وصلت کنند ... هست مي شوند ... هستي ام بخش ... وجودم ده ... در اين جسم خاکي روح عشق را بدم ... تا جان بگيرد اين مشت خاک ... تا پوچستان دلش را گلستان عشقت سازد ... تا هيچستان دلت را بوستان دلش سازد ...

پوچستاني ات ...
روز پوچ ... ماه پوچ ... سال پوچ