دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۲


امشب نمي دانم که چرا قلم بر روي کاغذ سرسره بازي مي کند ... امشب نمي دانم که چرا ستارگان آسمان چشمک نمي زنند ... امشب نمي دانم که چرا خداوند جبرئيل را به اين خانه فرستاده است ... امشب نمي دانم که چرا باد پنجره ها را به هم نزد ... امشب نمي دانم که چرا تگرگ گلهاي درختان را کفن پوش کرد ... امشب نمي دانم که چرا صداي گريه کودک همسايه تنها صداي امشب بود ... امشب نمي دانم که چرا ماه از ميان ابرها بيرون نيامد ... امشب فقط يک چيز را مي دانم که من هيچ نمي دانم ...
مازيار
۲۶/۱/۸۱

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۲




سلام :)
باز بچه هاي خوب انجمن کمک و همدردي شبکه پيام مرحوم يه بازارچه خيريه زدند ٬ دو تا نامه زير رو امير مسافر عزيز از بچه هاي خوب شبکه سابق پيام نوشته ٬ رفقاي پيامي واسه اين خيريه توي اين چند سال خيلي زحمت کشيدند .... خيريه که ۲ سال پيش داشت نابود مي شد رو زنده کردند ٬ اميدوارم موفق باشند توي کارهاشون .
-------------------------------
Forum: help
Mosafer :فرستنده
پيام اميد :عنوان



به نام حضرت دوست
زندگي زيباست ،
و از روزنه چشم كودك باز هم زيباتر
او پژمردگي و زوال را تجربه نكرده است
او مرگ را نمي شناسد و باور ندارد
دنيايش پر از رنگ ، شكوه و افسانه است
او شوق زنده ماندن دارد،
او حق زنده ماندن دارد.
و داستان ما از همين جا آغاز مي گردد


موسسه خيريه پيام اميد



سلام و درود بر دلهائي كه همواره براي كمك به همنوعان مي تپد ٬ موسسه خيريه پيام اميد با اهداف خيرخواهانه افتخار دارد كه به موحبت الهي توان برداشتن قدمي كوچك در را خير دارد و خوشحاليم از اينكه به ياري شما خوبان پرچم مهر و اميد را بر دست داريم . به همين منظور و جهت آشنائي بيشتر شما به اين موسسه توضيحاتي را خدمت شما ارائه مي كنيم به اميد اينكه مفيد واقع شود.
تاريخچه :
تاريخ شروع قعاليت اين گروه در اصل به بهمن ماه سال 1376 برمي گردد كه عزيزاني به نيت انجام كارهاي خير در شبكه اطلاع رساني پيام دور هم جمع شدند و با صفاي دلهاي خود و ياري خدا شروع به فعاليت كردند. اين گروه كه همه اعضاي آن جوان بودند بدون حمايت ارگان خاصي كار خود را آغاز كردو با گسترش كارها و بعضا" تغيير نفرات گروه فعلي تصميم به ثبت اين موسسه از طريق سازمان ملي جوانان گرفت كه در حال حاضر با 30 عضو اصلي و در راس آن 9 نفر اعضاي شوراي مركزي به كار خود ادامه مي دهد. براي آشنائي بيشتر شما اهداف و فعاليتهاي اين گروه در زير ذكر مي شود.
اهداف و فعاليتها :
تعاون و فعاليت هاي خير خواهانه اجتماعي
كمك رساني به محرومين
كمك رساني به معلولين
گسترش فرهنگ كمك به همنوع در ميان جوانان
بخشي از فعاليتهاي انجام شده توسط اين موسسه عبارتند از :
چندين مورد كمك به معلولين و موسسات بهزيستي ، كمك به خانواده هاي نيازمند از قبيل چند مورد فراهم كردن وام و كمك مالي ، كمك به كانون اصلاح و تربيت وكمك به زندانيان بي سرپرت بعد از آزادي ، كمك به مدارس و دانش آموزان نيازمند از قبيل تهيه وسيله گرمائي و لوازم مورد نياز، چند مورد تهيه جهزيه براي زوجهاي كم بضاعت برگزاري چند مورد جشن سبز و جمع آوري لباس و مواد غذايي براي كمك در ايام عيد و ماه رمضان ، چند مورد كمك به بيماراني كه دچار مشكل مالي بوده اند از قبيل :
كمك به بيماران كليوي ، كمك به چندين كودك ( ناشنوا، دچار عارضه صورت و... ) و تقبل هزينه اي براي بازگشت آنها به زندگي همچين موارد زيادي برگزاري بازارچه هاي مختلف همايش هاي مختلف از قبيل شب شعر، جشن رمضان و... كه در آمد آن كمك به افراد بي بضاعت و بعضا" اعطاي وام به آنها شده است . لازم به ذكر است اين موسسه تنها هدف كمك مالي به نيازمندان نداشته و در موارد بسياري با برگزاري جشن هاي مختلف در خانه هاي سالمندان و مراكز بهزيستي سعي در جبران كمبود محبت در بين اين عزيزان داشته و به ياري خدا خواهد داشت .
ارتباط با اين موسسه :
در بالا سعي شد گوشه اي از فعاليت هاي انجام شده و اهداف اين گروه بازگو شود تا بيشتر با اين گروه آشنا شويد. همچنين شما عزيزان مي توانيد براي آشنائي با موضوع فعاليتها و روشهاي گوناگون كسب درآمد، نحوه مصرف كمك ها و عضويت در اين موسسه توسط پست الكترونيكي : Payam_Omid@Sorna.net و همچنين شماره هاي : 8978330 ، 2447275-َ0911 ( دفتر و نماينده گروه ) در تماس باشيد. به اميد اينكه بتوانيم به ياري حق و لطف شما خوبان بار اين وظيفه الهي را درست به مقصد برسانيم .
منتظر تماس ها و راهنمائي هاي شما خواهيم بود. موفق باشيد.
....
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است ...
يا حق ...

----------------------------------------



با سلام
انجمن خيريه ما كه تحت عنوان موسسه پيام اميد به ثبت رسيده و قبلا" نيز در شبكه پيام نيز فعاليت مي كرده به ياري حضرت حق قصد برگزاري مراسمي با اهداف خير دارد. در تاريخ چهارم و پنجم ارديبهشت ماه دوستانمان در كنار هم جمع شدند تا تمامي هنرهاي خود را تقديم كودكان عزيزي كه چشم انتظار ياريمان هستند نمايند . اين بازارچه با هدف آشنايي عزيزان با موسسه پيام اميد ، آشنايي با مراكز مختلف بهزيستي شركت كننده در بازارچه و جمع آوري كمكهاي مردمي از طريق فروش اجناس مختلف برگزار ميگردد.
بازارچه شامل غرفه هاي گوناگون فرهنگي وهنري ، سرگرمي ، كارهاي دستي شركت كنندگان و مواد غذايي ميباشد . محيط بازارچه براي بازديد كليه عزيزان در سنين مختلف و مقاطع مختلف تحصيلي آماده گرديده و بازديد از آن براي همگان آزاد ميباشد . منتظر شركت تمامي شما عزيزان در اين امر خير هستيم . اميدواريم با همكاري تمامي دوستان بتوانيم بااين قدم هر چند كوچك شكرانه نعمتهاي بي پايان الهي را به جاي آوريم .
مكان : خيابان وليعصر،بالاتراز بلوار ميرداماد،جنب دبيرستان پسرانه رازي ، تالار پذيرايي خانه معلم
زمان : پنجشنبه وجمعه چهارم وپنجم ارديبهشت ماه از ساعت 10 الي 30:َ21

هيئت امناي انجمن خيريه پيام اميد



دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۲


چه كسي به ابرها گفت كه ديگر نباريد !؟ چه كسي به آسمان ها گفت كه ديگر غرش نكنيد ...چه كسي به خورشيد گفت تا آفتاب حقيقتش را بر زمين بتابد!؟ ابرها بباريد ! تا اشكهايم محو شود ... آسمانها غرش كنيد تا ناله هايم شنيده نشود!ستارگان چشمك نزنيد تا در اين بيابان گم شوم ! خورشيد غروب كن تا نبينم حقيقت تلخ زيستن را !
مازيار

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲


مي خواستم ترانه اي باشم ... تا بخواني مرا ... تا گم شوم در ميان نت هاي سازت ... مي خواستم تار مويي باشم اندر قلمي كه به دست گرفته بودي تا بوسه زنم بر بوم نقاشي ات ... مي خواستم لمس كنم نقشهاي بر بوم را ... اما افسوس كه بر بوم جز سياهي چيز ديگري نكشيدي ...

شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲


مي پنداشتم كه عشق زيباست ... عاشقي زيباتر ... مي پنداشتم كه حق زيباست ... عدل زيباتر ... مي پنداشتم كه بکارت زيباست ... پاکي زيباتر ... مي پنداشتم كه آزادي زيباست ... آزادمردي زيباتري ... مي پنداشتم كه معرفت زيباست ... صداقت زيباتر ... مي پنداشتم كه دين زيباست ... مذهب زيباتر... مي پنداشتم كه خورشيد زيباست ... ماه زيباتر ...مي پنداشتم كه طاووس زيباست ... يك رنگي زيباتر ... مي پنداشتم رندي زيباست ... مستي زيباتر ... مي پنداشتم كه خواب زيباست ... بيداري زيباتر... مي پنداشتم كه صداي ني زيباست ... چوپان زيباتر ... مي پنداشتم كه نقاشي هايت زيباست ... نقاش زيباتر... مي پنداشتم كه دست نوشته هايت زيباست ... دستانت زيباتر ... مي پنداشتم كه زندگي زيباست ... با تو زيستن زيباتر ... اما امروز مي پندارم به تمام پنداشت هاي گذشته ام ... مي پندارم به پنداشت هايم كه درست بوده اند يا غلط ؟!
مازيار
۳۰/۱/۸۲

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۲

بنام حضرت حق
عاشق گر در تنهايي ها غرق شود ... کسي بر او خرده نگيرد که همه هستي اش تنهايي باشد ....عاشق گر دستش را در آتش بکند ... کسي بر او خرده نگيرد که جانش همه در آتش باشد .... عاشق گر فرياد زند انا المجنون ... کسي او را به دار المجانين نبرد که سراسر وجودش جنون باشد ... عاشق گر بخندد در ميان خنده هايش همه گريه باشد ... که همه خنده اش از شايد خيال باطل بوسيدن لب ليلي باشد ... عاشق همه وجودش آتش باشد همه آب ... همه گريه باشد همه خنده ... همه فرياد باشد همه سکوت ... همه جنون باشد همه عقل ... هر چه باشد ... هر کجا باشد ... وجودش ز وجوديست که همه وجودش ز او باشد ...
عاشق نمي داند کيست ... اهل کجاست ؟! ... به کدامين سوي مي رود در کدامين رود ... رودش مهم نيست ... خيالش همه دريا باشد ... همه غرق در دريا ...
عاشق گر مي نويسد نه براي اوست ... بلکه فقط پاشيدن نمکي بر زخم هاي کهنه اش که تازه شود .. که فراموش نکند خنجر زن زخمهايش را ...
آري او بي زخمهايش هيچ است ... تنها يادگاري مانده از معشوق برايش همين جاي خنجر است ... يادگاري اش را هيچگاه بدست طبيب ندهد ... که همه غمش... همه خنده اش ... همه آتشش ... همه آبش ... همه جنونش ...همه عقلش ... همه وجودش همين يادگاري کهنه است ...
مازيار
۲۷/۱/۸۲

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۲


آري عشق زيباست ... به شرطي که به آن بوي شهوت ندهيم و بهانه اي باشد براي ارضا شدن غريزه هايمان ... آري صلح زيباست ... به شرطي که بهانه اي براي جنگ نشود ... آري بخشش زيباست به شرطي که باعث آزادي گناهکار نشود ... آري آزادي زيباست به شرطي که به قيمت بي بندباري تمام نشود ... آري دوستي زيباست به شرطي که بهانه براي پر کردن وقتهاي خاليمان نشود ... آري اين دل شکسته زيباست به شرطي که بيهوده باز به بازي گرفته نشود ... آري دنيا ما زيباست به شرطي همه چيز ما دنياي ما نباشد ... آري شعار دادن زيباست به شرطي که فقط شعار باقي نمانند ...
مازيار


هميشه دوست داريم از واقعيت ها فرار کنيم ... از خودمون ... از اطرافيانمون که به نوعي تشکيل دهنده واقعيت ما هستند فرار کنيم ... دوست داريم واقعيت هايي که بهمون تحميل شده رو از بين ببريم ... بعضي وقتها اين واقعيت اسمش ميشه دين ... بعضي وقت ها اسمش ميشه سنت ... بعضي وقتها مجموعه از آداب و رسوم خانوادگي اين واقعيت رو تشکيل ميده ... اما آدمها هميشه از هر چيزي که به نوعي بخواهدش جلو دست و پاشونو بگيره فرار مي خواهند بکنند ... گرچه که ممکنه بيشتر اون هنجارها در نهايت به نفعشون باشه ... اما هميشه دلمون ميخواهدش که زنجيري به پامون نباشه ... بتونيم مثل قاصدک توي باد آزادانه پرواز کنيم ... به کجاش رو خودمون نمي دونيم ... برامون مقصد کارهامون بعضي وقتها مهم نيست ... مي خواهي فقط پرواز کني ... حالا اينکه پشت دريا شهري باشه يا نباشه زياد مهم نيست ... اول بايد قايق رو ساخت ...
مازيار

سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۲



امشب حس مي کنم ديوارهاي اتاق هر لحظه دارند بهم نزديک تر مي شوند ... حس مي کنم اونقدر نزديک بهم شدند که ديگه نمي تونم نفس بکشم ... اونقدر اين اتاق تنگه که آدم حوس مي کنه از پنجره بپره بيرون ... اما نه اونم فايده نداره ... برج نشين هم نيستيم که اگه از پنجره بپري پايين از تنگي اين دنيا راحت بشي ... خوش بحال برج نشين ها ... مي خواهم بشينم کنج اتاق با خودم حرف بزنم ... اما حتي ديگه جرات اينکه با خودم هم حرف بزنم رو از دست دادم ... حس مي کني زندگي اونقدر پوچ و بي ارزشه که ارزش نداره براي تموم کردنش بخواهي انرژي يا وقتت رو براش هدر بدي ... اين پوچي داره توي تک تک سلولهاي بدنت داره نفوذ مي کنه ... تو چشمات اونقدر نفوذ کرده که ديگه نمي توني ببيني که دنيا چقدر بزرگه ... که دنيا چقدر مي تونه قشنگ باشه ... توي قلبت اونقدر نفوذ کرده که نمي توني ديگه کسي رو دوست داشته باشي ... ديگه نمي توني عاشق کسي بشي ... توي بازوهات اونقدر نفوذ کرده که حاضر نيستي براي هر چيزي بجنگي !!‌
پس کجا رفت ؟!‌ اون همه شعار ؟!‌ اون همه فرياد که توي اين سالها زدي مازيار ؟!‌ کجا رفت ؟! اون همه از عشق نوشتي ؟!‌ کجا رفت ؟! از عدالت و آزادي نوشتي ؟!‌ جا زدي ؟!‌ به همين زودي ؟! اون همه آرمان ساختي براي خودت ... حالا خودت داري پشت مي کني به همه آرمان هات ... به همه شعارهات ... تو شعارهايي که توش عشق ٬پاک بود... دوستي٬ پاک بود ... عدالت ٬ مذهبت بود ... آزادي ٬ دينت بود ! کجا رفتند اين ها ؟! کجا ؟!‌ هر جا هستند اينجا نيستند ؟! اون مازيار کجا رفت ؟!‌ دم از رفاقت و مردونگي و مرام مي زد ... اينه مردونگيش که بزنه جا ؟!
دنيا چقدر کوچيکه ... نميشه توش نفس کشيد ...
مازيار
پ ن : ببخشيد من اينجوري نوشتم اينجا ! امشب هنگيدم‌!


شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲


بنام حضرت حق
يكي بود، يكي نبود، غير از يه خدا اون بالاها هيچكي نبود ... يه روزي يه روزگاري اون قديمها يكي بود ديونه بود ، توي سرش هيچي عقل نبود ، يكي بود عاشق بود توي دلش جز عشق هيچي نبود ، يكي بود آواره كوچه و خيابون بود ، توي راهش هيچ مقصدي نبود ... يكي بود ديونت بود ... يكي بود آواره ات بود ... يكي بود عاشقت بود ... يكي بود كه اون قديمها ، اون موقع ها كه جاي بنز و ماكسيما توي شهر ماشين دودي و درشكه بود ،يكي بود كه عاشق و حيرونت بود ... توي دلش هر چي كه بود ، كينه و نفرت نبود توي خونش هرچي كه بود نامردي و بي مرامي نبود... توي بازوش اگه زور نبود دو قطره غيرت و مردونگي بود ... توي چشمش اگه نور نبود تصوير يكي فقط بود... توي جيبش اگه پول نبود يه تسبيح پاره بود ...درشكه ها جمع شد ... ماشين هاي فورد اومد ... ماشين دودي جمع شد مترو و قطار اومد ... كلي آدم اومد تو زندگيش اما هيچكي جاي تو نيومد ... مردي و مردونگي از توي شهر بار خودش رو بست و رفت ، اما عاشق هيچ وقت بارش رو از جلو خونه تو جمع نكرد ... ماشين دودي رفت توي موزه ... اما عاشق ما رفت توي كوزه !شد توي عشقش بدجوري رفوزه ... سال به سال گذشت ... اما اون هميشه بود رفوزه يه عشق ... اما هيچ وقت خسته نشد از امتحان اين عشق ... عاشق هر سال ميره ميشينه سر جلسه امتحانش ... كه شايد بياد بيرون از اين كوزه ... تا ديگه نشه رفوزه ...
مازيار