شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۲


نامم چه بود؟ مازيار ... شهرتم چه بود؟ عاشق ... دينم چه بود؟ عشق ... مذهبم چه بود؟ عاشقي ... طريقم چه بود؟ سكوت ... رسومم چه بود؟ گريه ...وطنم چه بود؟ قلب تو... دلم چه بود؟ پر ز اميد ... هدفم چه بود؟ معشوق... مهرنماز كه بود؟ تو !!
نامم چه شد؟مجنون ... شهرتم چه شد؟ ديوانه ... دينم چه شد؟ بي ديني ... مذهبم چه شد؟ صبر ... طريقم چه شد؟ فرياد... رسومم چه شد؟ تبسم سرد... وطنم چه شد؟ غربت ... دلم چه شد؟ خون ... هدفم چه شد؟ هيچ ... مهر نمازم كه شد؟ نمي دانم ...
مازيار
۸/۳/۸۲
-------------------
نمي دونم اين ترم چرا اصلا حس امتحانها رو ندارم ! با اين برنامه ريزي دانشگاهمون واسه امتحانها اگه حسي هم واسه امتحانها بود از بين مي رفت ! نزديک ۱ ماه امتحانهام طول مي کشه ... از اول هاي تير تا آخرش !! تازه وقتي هم امتحانها تموم شه تحويل پروژه ها شروع ميشه !!

شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۲


نامه دوم كودك 21 ساله اي به خدا كه امروز 22 ساله شد ...
سلام خداي مهربون ، من رو يادت مياد !؟ يادته پارسال همين روز برات يه نامه نوشتم ... ازت يه جعبه مداد رنگي واسه كادو تولد خواستم تا بتونم با مداد رنگي هام خوبي ها رو توي كشورم نقاشي كنم ... با رنگ سبز زمين سوخته كشورم رو رنگ كنم ... با رنگ آبي آسمون شهرم رو رنگ كنم ... خداي مهربون تو مداد رنگي ها رو به من دادي ... من هم توي اين يكسال شروع كردم به نقاشي كردن ... اومدم اول زمين رو با مداد سبز رنگش كردم ... اون وسط زمين يه گربه كوپول موپول نازنازي كشيدم ... اسمش رو گذاشتم ايران ... اومدم گربه روي رنگ كنم ... اما هر چي خواستم گربه نازنازي رو رنگ كنم نمي شد كه نمي شد ... خداي مهربون من نمي دونستم نميشه روي كاغذ سياه با مداد سبز نقاشي كرد ... نمي دونستم آسموني كه سياهه نمي شه با مداد آبي رنگش كرد ... خداي مهربون ... تو هميشه به حرفهام گوش دادي ... هميشه توي بدترين شرايط پشتم بودي ... خداي مهربون من يه پاك كن مي خوام يه پاك كن واسه اينكه اول سياهي رو پاك كنم ... بعد بيام روي سفيدي ها نقاشي كنم ...مي دونم پاك كردن سياهي ها خيلي سخت تر از كشيدن يه نقاشي روي يه كاغذ سفيده ... اما خوب خداي مهربون چاره اي نيست ... من توي اين كاغذ سياه يعني ايران زاده شدم ... خوب بايد توي همين كاغذ نقاشي كنم ... خداي مهربون عادت ندارم پام رو از توي اين كاغذ كه روزها خيلي سياهه بيرون بگذارم و برم توي يه كاغذ كه سفيد باشه و بخوام برم توي اونجا نقاشي كنم ... خداي مهربون من به بوي كاغذ كاهي عادت كردم ... عادت ندارم روي كاغذهاي گلاسه كه آدم توي زرق و برقش غرق ميشه نقاشي كنم ... خداي مهربون يه پاك كن به من بده تا باهاش سياهي دلهاي مردم كشورم رو پاك كنم ... با همون جعبه مداد رنگي كه پارسال به مازيار 21 ساله كادو دادي بشينم روي بوم دلهاشون رنگ آزادي ... رنگ عدالت ... رنگ دوستي ... و رنگ عشق رو بزنم ... بعدش خود اون آدمهايي كه دلهاشون رو نقاشي كردم مي توانند تمام سرزمين مادري ام رو نقاشي كنند ... به اين سرزمين سوخته رنگ حيات بزنند ... به اين دلهاي خسته رنگ اميد بزنند ... خداي مهربون توي اين يه سال خيلي چيزها فهميدم ... فهميدم كه نمي شه به تنهايي با يه دست تموم دنيا رو نقاشي كرد... فهميدم نمي شه بدون اينكه سياهي ها رو پاك كني ، خوبي ها رو نقاشي كني ... خداي مهربون توي اين يه سال فهميدم كه وقتي كه يه خونه عمر خودش رو كرده بايد خرابش كرد... و از اول ساختش ... نمي شه با يه بازسازي خونه اي رو كه عمرش رو كرده سرپاش كرد ... خداي مهربون به من پاك كني رو بده كه بتونم باهاش ظلم ، ستم ، ناداني ، جهالت و سياهي رو پاك كنم ... نقاشي كردنش رو خود خواهم آموخت ...
مازيار كودكي كه 22 سالش شد
۳/۳/۸۲

دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۲


چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست ...
قصه من و تو به بامداد نرسيده به پايان رسيد ... قصه من و تو قبل از آنکه شهرزاد لبهايش را ببندد به پايان رسيد... اينجاي قصه کجاست که پايان قصه من و تو شد ... در اينجاي قصه قصه نويسان چه نوشته اند که پايان قصه من و تو شد ؟! ... اينجاي قصه را قصه نويسان نوشتند يا من ؟! يا تو ؟!‌ يا ما ؟! ما ؟! من و تو هنوز در ما مي گنجيم ؟! يا فقط در قصه هايمان من و تو در ما گنجيده مي شويم ؟! قصه مان تمام شده ... قضاوت راست بودن يا دروغ بودن اين قصه را بر عهده کودکاني بگذاريم که شبها با قصه هاي من و تو بخواب خواهند رفت ... قصه هايي که روزگاري بوي نمناکي اشک از آنان مي باريد و روزهايي غرق در صداي خنده هايمان بود ... قصه مان هزار و يک شب طول نکشيد ... اما شايد نوشتن قصه مان به هزار و يک شب برسد... قصه من و تو به سر رسيد... کلاغه به خونش نرسيد ...
مازيار

یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۲


يادته مازي مي گفتي واسه يه عشق بايد جنگيد ... نبايد دست گدايي بسوي معشوقت دراز كني ... يادته مازي مي گفتي توي جنگ يا برنده اي يا بازنده ... اما توي گدايي هميشه يه بازنده اي ... مازي يادته مي گفتي كه برنده بودن يا بازنده بودنش اصلا مهم نيست ... مهم اون شور و هيجانيه كه توي وجودت شعله مي گيره ... مازي يادته مي گفتي كه واسه آتش زدن زاده شدي نه براي آتيش خاموش كردن ... يادته مي گفتي وقتي كه همه چيز اطرافت رو آتيش مي زني از زير خاكسترهاش جونه هاي گلها بيرون مياد ... يادته مازي مي گفتي كه براي بريدن درخت ها بدنيا اومدي نه براي درخت كاشتن ... توي وجودت جاي بيل باغبوني يه تبر هست ... كه با اون بايد بري به جنگ سينه درختهاي پير ... بايد با تبر محكم بزني به سينه درخت هاي پير خودخواهي كه با شاخه هاي بزرگشون نمي گذارند آفتاب به بوته هاي كوتاه و مظلوم برسه همون درخت هاي پيري كه توي تنشون جغدهاي پير و بدجنس خونه هاي بلبل ها و داركوب ها رو اشغال كردند ... مازي يادته مي گفتي از اين بيزاري كه بخواهي يه هواپيماي سقوط كرده رو تعمير كني و دوباره با جون كندن به پرواز درش بياري ... يادته مي گفتي كه ساختن يه هواپيماي تازه خيلي راحتر از اينه كه بخواهي يه سقوط كردش رو تعمير كني ... مازي يادته كه مي گفتي از شرايط سخت خوشت مياد... چون آدمهاي اطرافت رو توي شرايط سخت مي شناسي ... مازي يادته !؟ حرفهات رو يادت مياد !؟ شعارهاتو رو؟! مازي اصلا خودت رو يادت ميادت !؟
مازيار

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۲


در جستجوي قطعات گمشده ام به بيابانها سرک کشيدم ... اما هيچ يک از تکه هاي گمشده ام را در ميان شن هاي سوزان بيابان نيافتم ... از بيابانها به سوي هيچستانها راهم را کج کردم ... اما باز تکه اي از قطعات گمشدم در ميان قلبهاي هيچستاني ها نيافتم ... مردمان هيچستان مرا از سرزمين شان بيرون کردند و به پوچستان ها تبعيدم کردند ... مردمان پوچستان مردماني مهربان بودند و مرا در آغوش گرمشان پذيرفتند ... اما هيچگاه قطعات گمشده ام را در وجودشان نيافتم ... اين بار خودم ٬ خودم را از اين سرزمين بيرون کردم ... دگر جايي براي رفتن نبود ... جز يک جا ... خويشتن خويشم ... در خويشتنم تمامي قطعاتي که سالها سرزمينهايي را براي يافتنشان جستجو مي کردم يافتم ... قطعاتي که سالها همراه من بودند ... اما من همراه آنان نبودم ... قطعاتي در وجودم که سالها غبار فراموشي بر آنها نشسته بود و مرا از ديدنشان محروم کرده بود ... قطعاتي که اميدوارم دوباره گمشان نکنم ...
مازيار
۲۴/۲/۸۲

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲


در سرزميني که سرب داغ جواب فرياد است ... در سرزميني که مشت هاي گره کرده را با قفل و زنجير بهم مي بندند ... در سرزميني که قلم محکوم است به شکستن و صاحب قلم محکوم است به مردن ... در سرزميني که در خاک حاصلخيزش بجاي پيشرفت دانه هاي عقب ماندگي را مي کارند ... در سرزميني که در آسمان آبي بجاي پرستوهاي مهاجر فقط کلاغ ها پرواز مي کنند ... در سرزميني که جاي بلبلان فقط جغدها بر بالاي بوم ها سمفوني مرگ را مي خوانند ... در سرزميني که ديگر آزادمردي نمانده ... جوانمردي فراموش شده ... پهلواني مرده .... آري در همين سرزمين زاده شدم ... اما در چنين سرزميني نخواهم مرد ... يا سرزمينم را بايد عوض کنم ... يا مردمان سرزمين را ....
مازيار
پ ن : باز مثل قديمها شروع کردم به شعار دادن!!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲


از اين نمي ترسم که دگر خورشيد در آسمان نباشد ... که شب ستارگان برايم چشمک نزنند و ماه اين تنها همدم شبهاي تنهايي ام دگر در آسمان نباشد ... از اين نمي ترسم که بلبلان بر روي شاخه هاي درختان دگر آواز نخوانند ... از اين نمي ترسم که دگر درختان ميوه ندهند و گلي بروي بوته هاي رز حياط نباشد ... از اين نمي ترسم که دانه هاي گندم مزرعه دلم را کلاغهاي گرسنه به تاراج ببرند ... از اين نمي ترسم که قلبم را بر بالاي دار ببينم ... از اين نمي ترسم که زنده زنده پوستم را بکنند ... بر صليب جسم پوست کنده ام را بياوزيند و در زيرش بوته هاي خشکيده را به آتش بکشند ... از اين نمي ترسم که آزادي ام را محدود به ديوارهاي زندان بکنند ... و عدالت را از سرزمين من تبعيد کنند ... از اين نمي ترسم که دگر عشقي متولد نشود ... کودکي زاده نشود ... از اين نمي ترسم که دنيا به آخر برسد ... چون که خود به آخر رسيده ام ...
مي ترسم از همه ي اين نترسيدن ها ... مي ترسم که بي تفاوت ترين مرد روي زمين باشم ...
مازيار

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲


آخرين بندر
قول مي دهم وطن تو باشم
قول بده پايتخت من باشي
قول مي دهم کشتي روياهايت باشم
قول بده آخرين بندر تو باشم
قول مي دهم که ابر تو باشم
قول بده باران من باشي !
شعر از سعاد الصباح ٬ ترجمه وحيد اميري

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۲


سالي كه نكوست از بهارش پيداست ...
توي بهاري كه بجاي بارون از آسمونش برف مياد و تگرگ ... گلبرگهاي دل درخت بادام صبح ها جاي شبنم ميزبان تيكه هاي يخي هست كه از آسمون هفتم براش سوغاتي آورده شده ... توي بهار جاي اينكه مثل درخت هاي سيب شكوفه كنه و پر از گل بشه ... محكومه كه كل غنچه هاش رو به باد بده و برگهاشو با رنگ زرد نقاشي كنه ... جاي اينكه يه بلبل بياد روي شاخش يه آشيانه كوچيك بسازه ... يه كلاغ مياد روي شاخه هاي زردش لانه مي سازه ... بجاي اينكه هر روز صبح صداي گنجشك و بلبل از خواب بيدارش كنه ... مجبوره كه صداي غارغار كلاغ رو تحمل كنه ... جاي اينكه پروانه ها بيان روي گلهاش بشينند ... مورچه ها از جونش بالا و پايين مي رند و مثل مرده خورها ميان تيكه برگهاي زردش رو مي خورند آخر سرشم هم باغبون حوصلش از اين درخت سر ميره ... و با يه تبر ميوفته به جون درخت ... درخت بادام توي بي كسي محكوم شده به مرگ . آخه درخت بادام چه گناهي كرده كه بايد اين بلاها سرش بياد... گناهش اينه كه هيچ گناهي نكرده ...
مازيار

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲


كجاست نوشته هاي نانوشته من !؟ كجاست !؟ كجاست اشكهاي خشكيده من!؟ كجاست !؟ كجاست سكوت فريادهاي من !؟ كجاست !؟ كجاست معشوقه عشق ناكام من !؟ كجاست !؟ كجاست دشمن رفاقت هاي من !؟ كجاست !؟ كجاست سبكي خواب سنگين من !؟ كجاست !؟ كجاست قداست كفر درون من !؟ کجاست !؟ كجاست راستگويي چوپان دروغگو من !؟ كجاست !؟ كجاست صداي تپيدن قلب شكسته من !؟ كجاست !؟ كجاست بوي اميد تمام نااميدي هاي من !؟ كجاست !؟ خانه دوست كجاست !؟ دوست كجاست !؟ هر جا هست اينجا نيست !! هر جا باشد اينجا نخواهد باشد ...