دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲


شراب نوش !
شراب نوش ! شراب نوش ! كه هستي ات مي بخشد ... جانت مي بخشد ... شراب به رگهاي خشكيده ات جان مي دهد ... جواني مي دهد ... شور مي دهد ... شراب نوش ! كه شراب باراني باشد بر كوير سوخته ي دلت ... كه شراب همچو شبنم به گلبرگهاي خشكيده صورتت لطافت بخشد ... شراب نوش كه در آسمان تاريك واقعيت ،تو را به دنياي پرآفتاب مستي كوچ دهد. شراب نوش كه بجاي لباسهاي سياه ، رخت سپيد بر تن كني ... شراب نوش تا بركني ز اين زمين ز اين زمان ... شراب نوش كه آسمانها منتظر توست ... شراب نوش كه اين جام خونين قصد بوسيدن بر لبهايت را دارد... شراب نوش كه رندي رسم مستان است ، راستگويي طريق مستان ... شراب بنوش تا روزي شراب عشق را بنوشي ... مست مي شو تا مست عشق شوي ! شراب عشق را بنوش تا روزي شراب حق را بنوشي ... مست عشق شو تا روزي مست حق شوي ...
مازيار
۱۸/۳/۸۲

پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۲


ديروز خنده ها ٬ خنده بود ... گريه ها ٬ گريه بود ...
اما
امروز خنده ها ٬ گريه است ... گريه ها ٬‌ خنده است ...
فردا را خدا مي داند ...

چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۲



نوشته ي بي سر و ته !
توي اين ماه خرداد هميشه اتفاقات عجيب غريب زياد ميوفته ! ميان توي دانشگاه صنعتي اصفهان روز دوم اين ماه خرماي اصلاحات مي دن ! رئيس جمهور که سخنراني هاش هر سال بدتر از پارسال ميشه ! نماينده هاي مجلس هم نامه مي دن ! آمريکا ميگه دارم ميام جيگر طلا بسويت !! اين ور هم همچنان مي گن هيچ غلطي نمي توني بکني !! مگه خودت مادر خواهر نداري به مملکت ما گير مي دي ! نماز جمعه هاي کل کشور هم شده مثل مال اروميه ! من از آقاي بلر تعجب مي کنم که با اون پيرهن سفيد اون حرفهاي سياه رو زد !‌ آخه پيرهن سفيد چه ربطي داره !! خلاصه آدم مخش توي اين مملکت شروع ميکنه به ارور دادن و بعد چند دقيقه حس مي کني که ديگه آنتن نمي دي ! از همه اين جفنگيات بگذري با سه چهار تا از رفيقات طبق يه عادت يک ساله شب پا مي شي هلک هلک تا ايستگاه دو توچال پياده مي ري اما مي بييني که قهوه خونه اي که پاتوقته بعلت مراسم سالروز فوت امام تعطيله !! بعد مي زنه به کلت پاشي بري توي جاده فشم يه جا پيدا کني بگيري بشيني ! توي جاده که داري مي ري ! اول جاده مي بيني که رستوران طلايه مال سپاهه فکر کنم چراغوني کرده ! انگارکي دهه فجره ! اون بازه ! اما يه قهوه خونه بالاي کوه نمي تونه باز باشه !! بلاخره يه قهوه خونه توي جاده فشم پيدا مي کني !! با آرش ترکه و کاوه و امير روي يه تخت مي شيني بعد حس مي کني که توي شيب نود درجه نشستي ! بعد همون موقع هي اين موبايل واسه خودش زنگ مي زنه ! در همين لحظات آرش و امير که مثل دو يار از هم جدا دوباره همديگر و پيدا کردند شروع مي کنند به تعريف کردن از خطبه هاي نماز جمعه !! اين ديوانه ها ميشينند کل نماز جمعه ها رو مي بينند! توي اين چند روز يه چيز خيلي خنده دار ديگم ديدم ! اين بنز قراضه هاشون رو براي گشت ارشاد هم گذاشتند ! آخه من نمي دونم به مانتو و ماتيک و لاک گير دادن که ديگه بنز نمي خواهدش !! با ژيان هم ميشه گير داد به اين چيزها !! يه چيز خيلي خنده دار تر از اينها هم ديدم ! دو تا دکل بي تي اس موبايل رو با فاصله ۵۰ متري هم زدند ! آخه من عمله عمراني هم مي فهمم که اين کار احمقانه هستش ! يکجا توي پارکينگ بقل هتل هما اين کار احمقانه رو کردند !! يه جاي ديگم که اين کار روي ديدم ! ايستگاه اول توچال رو که رد مي کني پشت زمين تيراندازي با کمان دو تا دکل رو با فاصله ۱۰۰ متر گذاشتند !! چه حالي ميده مي گن از آخرهاي همين ماه دوباره گير بازار شروع ميشه ! چون الان که اصلا گير نيست !!!! الان همه در آزادي مطلق زندگي مي کنيم!!
مازيار