شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۲



لالون - تلخاب - آبشار بي اسم !
جمعه - ديرو ز- تصميم گرفتيم با يک سري از هم دانشکده هايي بابا و مامانم بريم کوه پيمايي از نوع خيلي خيلي سبک ! اما وقتي که رفتيم ديديم همچين هم سبک نبود ! بعد از فشم روستايي خوش آب هوايي به اسم لالون قرار داره از لالون به سمت تلخاب رو بايد پاي پياده رفت تقريبا نزديک ۴ ساعت کوه پيمايي لازمه تا به تلخاب برسي از اونجايي که از پيرمرد ۷۰ ساله تا بچه ۷ ساله توي گروه ۸۰ نفري ما بودش همگي خودشونو به هر زوري بود تا تلخاب رسوندند ... تا اونجاش رو هم من فکر نمي کردم که افراد مسن بتونند بيان ! مسن ترين فرد ورودي سال ۱۳۳۶ دانشگاه تهران بود - متولد ۱۳۱۹ - بازهم خيلي خوب اومدند بالا تقريبا تا ارتفاع ۳۰۰۰ متري تونستند بيان بالا و اين خودش خيلي عجيب بود ... تلخاب جاي خيلي زيبايي هستش اونجا رودي از زمين مي جوشه که آبش تقريبا مزه تلخ داره علاوه براون اين آب گازدار هم هست اگه کمي ماست به اين آب بيافزاييم يک دوغ گازدار خيلي خوشمزه ميشه ! اگه مسير کوه پيمايي تون به سمت تلخاب افتاد حتما کمي ماست با خودتون ببريد ... توي تلخاب افراد مسن و بچه ها و عده اي از کساني که ديگه جون نداشتند استراحت کردند . جو کوهنوردي من رو گرفت و با عده تصميم گرفتيم تا آبشار بالا برويم نزديک ۵۰ دقيقه تا آبشار راه بود آبشار خيلي زيبايي بودش و ارتفاع نسبتا زيادي داشت البته تقريبا بصورت پله اي بود آبشار ! اگه تک پله تک پله بخواهي حساب کني در حدود ۶ متر ارتفاع داشت ولي اگه بخواهي کل پله هاش رو جمع بزني نزديک ۵۰ - ۶۰ متر ميشد ! فکر مي کرديم يک کوه پيمايي خيلي سبک باشه ! اما همچين هم سبک نبود ! يکي دو جا کوه يه ذره ريزش داشت و نزديک بود چند نفر برن ته دره ! باز خوبه که با امکانات نسبتا خوبي رفته بوديم ! به خاطر اينکه اختلاف سني ها و آمادگي جسماني ها متفاوت بود تقسيم شديم به ۴ - ۵ گروه که با بي سيم در ارتباط بوديم گرچه باز هم مجبور بوديم فاصله ها زياد نشه که اگه مشکلي پيش اومد بشه زود به هم رسيد ... ته دره ها هنوز برف هاي زمستون آب نشده بودند ! ولي هيچ وقت زياد روي اين برفها راه نرويد چون بيشتر وقتها زير اين برفها خاليه و ممکنه توي اين برفها فرو برويد ! البته کنارهاش زياد مشکل ندارند اما وسطهاش خيلي سسته ! بخصوص توي اين فصل از سال !


من و برادرم زير آبشار !

روي برفها !

یکشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۲


صحرا ساکت بود ... زمين سرد ... کوه ها استوار ... دريا آرام ...
طوفان شد ... آسمان پر گرد و خاک ...باران باريد ... سيل آمد ...کوه ها در هم پيچيدند ... درياها در موجهايشان غرق شدند ... ابرها گريستند به حال زمين ... انسان زميني عاشق شده بود ... عاشق موجود زميني ... طوفان از دل او آغاز شد ... از دل طوفاني او ... گرد و خاک از زير پاهاي در حال رقص او بلند شد ... سيل از چشمان عاشقش سرچشمه گرفت ... کوه غرورش فرو ريخت ... عاشق در عشق غرق شد ...
مازيارت ...

جمعه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۲


لحظه هايم... سبز و آفتابيست ... سبز ... پر طراوت ... پر نور ...
لحظه هايم ... لحظه هايي که دوستشان دارم ... لحظه هاي با تو بودن ... لحظه هاي دور از تو بودن ... اما به ياد تو بودن ... لحظه هايي که در آن تو را يافتم ... خود گمگشته ام را يافتم ...
نسيم آواز تو را در ميان برگهاي درختان جنگل مي خواند ... دريا ترانه تو را در ميان غرشهايش زمزمه مي کند ... و من اين ساحل تشنه فقط گوش مي کنم به اين ترانه ... ترانه اي که با نت زندگي روحم را نوازش مي دهد ...
ساحل تشنه است ... تشنه آب ... سيرابش کن ...
مازيار

جمعه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۲


ترک دانا سوم شد !!!
اين آرش ( ترک دانا ‌ ) توي مسابقات روباتيک توي کشور سوم شد !! آرش اون شير گاوهاي سبلان حلالت مادر !!!‌
اگه امکانات داشتي و نون بربري اورجينال مي خوردي روباتت اول مي شد !
واسه خوندش چگونگي اين واقعه مهم تاريخي در تاريخ آذربايجان بريد به http://www.robo.shineh.com


جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۲


تق تق ... تق تق ...
چه كسي مي كوبد در خانه را !؟
تق تق ... تق تق ...
نه اين صداي در خانه نيست ... صداي خيلي نزديكتر است ... صدايي در نزديكي قلبم ... چه كسي مي كوبد بر دريچه قلب من !؟ ... تق تق ... كوباندش چه آشناست ... از صداي پاهايش مي شناسمش ... از دست گرمي كه مي كوبد مي شناسمش ... قلبم طاقت صبر ندارد، با تمام وجودش دريچه هايش را مي خواهد بازكند تا دست گرمي كه بر آن مي كوبيد در آغوش خويش بگيرد قلبم ديوانه وار مي تپد از عشق ... از تو ... از تو اي عزيزترينم ... قلبم درهايش را باز كرد، با دستان گرمش گرد و غباري را كه ساليست بر روي رگهاي اين قلب نشسته است را پاك مي كند ... به رگهاي قلبم جاني تازه مي بخشد تا بتپند از عشق ، اما نه ديوانه وار... چه زيباست صداي تپش قلبم امروز ... اما چه زيباتر است صداي تپش دو قلبي كه در كنار هم براي هم مي تپند امروز ...
مازيار

پنجشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۲


تولد تولد تولد وبلاگم مبارک ! تولد تولد تولدت مبارک !
يکسال پيش تو همچين روزهايي بود که عمو حميد گل و گلاب از دوستهاي زمان شبکه بازي (BBS) اومد خونمون و وبلاگ بازي رو بهم ياد داد .... خوب نزديک ۳ ۴ ساله که تقريبا مي نويسم ... توي دوران شبکه بازي نوشتن يه جور ديگه بود ... توي اينترنت يه جور ديگه ... هر کدومش خوبي ها و بديهاي خودش رو داشت ... تو شبکه مي دونستي کيا نوشتت رو مي خونند ... دوستاي صميميت بودند ... اما خوب توي اينترنت آدمهاي مختلفي ميان به وبلاگت که تو هيچي در موردشون نمي دوني ... ولي وبلاگ بازي توي اين يک سال هم تجربه زياد بدي نبود... دوباره خيلي از دوستهاي قديمي دوران شبکه بازي رو ميان وبلاگها پيدا کردم ... و دوستهايي به اونها اضافه شدند ...ميشه گفت وبلاگ بازي تفريحي اينترنتي بود که از چت کردن خيلي بهتر بودش ... اون موقعي که وبلاگ زدم زياد چيزي از صفحات اچ تي ام ال و ... نمي دونستم ... البته هنوزم زياد نمي دونم ... ولي خوب خيلي ها کمک کردند زادمهر عزيز همين لوگو کنار رو برام درست کرد ... بعدها بالماسکه هم اين قالب قشنگ رو درست کرد ... يواش يواش هم خودم يه چيزهايي ياد گرفتم در اون حدي که بتونه احتياجاتم رو برآورده کنه ... نمي دونم تا کي تب وبلاگ بازي توي اينترنت ميمونه ... اما خوب هر چيزي يه روزي دورانش تموم ميشه ... مثل دوران شبکه بازي ... اما خوب مهم اينه توي اون مدتي که توي يه بازي بودي بهترين بازي ممکنت رو انجام بدي ... چون مي دونم يه زماني اين وبلاگ هم جزو خاطرات زندگي ام ميشه ... خاطراتي که دوست دارم اگه زماني به يادشون بيارم برام شيرين باشه ... خاطراتي که با دوستهايي که تو مدت وبلاگ بازي پيدا کردم مسلما شيرين تر خواهد بود ... يکسال گذشت .... ببينيم تا چند سال ديگه مي تونيم وبلاگ بنويسيم ...
مثلا تولد وبلاگمه ! مثل مراسم ترحيم نامه زدم !!‌:)) تولد تولد تولد وبلاگم مبارک ! بيا شمعها رو فوت کن که صد سال آپديت باشي !!!!

سه‌شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۲


در نگاه هاي كودكانه ات گرمي صدايست كه همچو نت هاي پيانو قلبم را نوازش مي دهد ... نگاه هايي اهورايي كه طلسم هاي قلب مرا باز مي كند... نگاه هايي كه گرمايش يخ هاي رو احساساتم را آب مي كند... نگاه هايي كه سيرابم مي كند ... لبخندهات ... مرا به ياد كودكي هايم مي اندازد... به ياد بازيهاي شاد كودكانه مان ... تبسم هايت فكر مرا افسون مي كند ... افسوني كه در آن غرق مي شوم ... در سيمايت نجابتي هست كه مرا از گفتن اينكه دوستت دارم عاجز مي سازد... فرياد دوست داشتنت در گلويم حبس مي شود و سرب داغ سكوت را خودم با دستان خودم در دهانم مي ريزم ...
مازيار
۱۳/۵/۸۲

دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲


علمدار من نيامد ...
صحراي دلم تشنه بود و پر از عطش ديدار ... چشمانم باز غرق بودند در سراب ديدار ... گرماي عشق بيداد مي كرد ... نه سايه باني بود ، نه آب گوارايي ... همچو كودكان دشت كربلا چشمانم در جستجوي علمدار دشت بود ... علمداري كه اگر ببينمش سيرابم خواهد كرد ... تشنه وار و مست از تشنگي غرق در توهمي كه به عطشم مي افزود درميان چهره ها بدنبال آشناترين چهره بودم ... اما افسوس ... علمدار هيچگاه به خيمه ها بازنگشت ... و كودكان دشت تشنه ماندند ... اما علمدار من ! بر تو چه شد كه اينگونه اين طفل را تشنه ديدارت نگه داشتي ... طفلي كه ساليست فقط در خوابهايش ... فقط در روياهايش ... فرصت ديدار تو را پيدا مي كند ... علمدار قلب من ... قلب من تاب اين تشنگي را ندارد ... قلب خسته و دلشكسته من دگر توان ندارد ... مي هراسم از اينكه قلب من ديگر تاب صبر كردن براي علمدارش را نداشته باشد ... مي هراسم قلب من كاسه گدايي عشقش را بر در خانه ديگري ببرد ... مي هراسم كه مبادا بر سر علمدار من آن بلايي آمده باشد كه بر سر علمدار كربلا آمده بود ... مي هراسم كه علمدار من طفل تشنه اش را در دشت كربلا فراموش كرده باشد... مي هراسم از همه اين هراسيدن ها ...
مازيار

جمعه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۲


همه عشق بودي ، همه عاشق بودم ... همه زندگي بودي ، همه فنا بودم ... همه دل شكستن بودي ، همه دلدادگي بودم ... همه بي وفايي بودي ، همه وفا بودم ... همه دل بردن بودي ، همه مجنون بودم ... همه ناز بودي ، همه نياز بودم ... همه مراد بودي همه مريد بودم ... همه مقصد بودي ، همه مسافر بودم ... همه دريا بودي ، همه كوير بودم ... همه مرواريد بودي ، همه صدف بودم ... همه باران بودي ، همه تشنه بودم ... همه هدف بودي ، همه تلاش بودم ... همه شمع بودي ، همه پروانه بودم ... همه شراب بودي ، همه مستي بودم ... همه قبله بودي ، همه سجده بودم ... همه خدا بودي ، همه بنده بودم ...
.
همه عشق بودي ، همه عاشق بودم ...
همه عشق هستي ، همه عاشق هستم ...
همه عشق خواهي بود ، همه عاشق خواهم بود ...
مازيار