شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۲


بندهاي كفشم را محكم گره مي زنم ، بايد راه طولاني را بروم ، راهي كه به ميدان جنگي در درونم ختم مي شود... ميدان جنگ در درون من است اما راهي كه براي رسيدن به درون خودم بايد بروم ،بسيار طولانيست !! ميدان جنگي كه در هر دو سويش خودم ايستاده ام ، جنگ ميان تمام نفسهاي دروني ام با آرمان هايم ، جنگ ميان تمام وسوسه هاي زمين با شعارهايي كه سالها آنها را سر دادم ولي به آنها عمل نكردم !! اما امروز لباس رزم پوشيده ام ، تا شده فقط براي يك روز ! يا شايد براي فقط يك لحظه مرد آرماني شعارهايم باشم ... اما همين يك لحظه بقدري عمل كردن به آن سخت است كه يك عمر براي آن بايد بجنگم !! جنگي كه هر طرفش برنده باشد ، من بازنده آن خواهم بود !! اگر آرمانهايم شكست بخورند تمام عقايدم زير پا لگدمال مي شود ، و اگر وسوسه هايم شكست بخورند نيمي از وجود خاكي را كه انباشته از لذت هاي زميني است را از دست خواهم داد ، اما بازنده اين ميدان قهرمانانه شكست مي خورد ، بازنده اين ميدان آنقدر شجاع بود كه در دنيايي كه انباشته از مردمان ترسوست ، لباس رزم پوشيد و با خويشتنش جنگيد !! شنيده بودم كه جنگ با نفس را جهاداكبر ناميده اند ، آن زمان به اين جمله مي خنديدم ، اما امروز باورش كردم ، براستي كه سخت ترين نبرد ، نبرد انسان است با درونش ، دروني كه سالهاست گرد و غبار منفعت طلبي بر آن نشسته است و عقلانيت بر آن مهر سكوت كوبانده است ... ميدان نبرد منتظر من است ... بايد بروم ...
مازيار
۲۹/۶/۸۲


چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۲


اولين داستاني كه نوشتم ...
كلاس سوم راهنمايي كه بودم معلم انشائمون گفت يك داستان با موضوع آزاد بنويسيد ، داستان زير رو اون موقع نوشتم ، البته الان يه ذره از داستان كم و زياد كردم و دوباره نوشتمش ، اولين و آخرين باري بود كه توي دوران تحصيليم انشا رو 20 شدم ! آخر اون سال هم يادمه با معلمه توي مدرسه رازي كتك كاري كردم و آخرش با هزار بدبختي يه 10 واسه ثلث سوم به ما دادش !
..........
مرگ من
از اتوبوس پياده شدم ، باران هر لحظه شديدتر مي شد ، لب جاده فرعي كه به سمت خانه ام مي رفت ايستادم تا وانتي يا ماشيني بياد و منو سوار كنه ... از شدت سرما دور خودم مي پيچيدم ، هر چي ايستادم ماشيني نيامد به ناچار مجبور شدم پياده به سمت خانه بروم ، كت پشمي كهنه ام روي دوشهام سنگيني مي كرد ، خاك كف جاده هم از آب باران گلي شده بود و راه رفتن رو مشكل تر مي كرد ، كفشم كه دهنه باز كرده بودش با هر گام آب و گل رو وارد خودش مي كرد و از درزهاي جوراب پاره ام پامو آزار مي داد مسير يه جاده نسبتا كوهستاني بود ، روستا بالاي تپه بود ، به راه خودم با هزار بدبختي ادامه مي دادم ، ناگهان از كنار جاده كوه ريزش كرد، يه لحظه يك گرمي رو توي سرم حس كردم ، اما ديگه هيچي يادم نمياد.
صبح شده بود و آفتاب بدن آب كشيدمو داشت گرم مي كرد، بدنم رو مي ديدم كه وسط جاده افتاده بود ، اطراف سرم خوني شده بود ، خون سرم لابه لاي گل هاي جاده پخش شده بود ، من چطوري داشتم خودم رو نگاه مي كردم ، گوشم رو گذاشتم روي سينه ام ديدم هيچ صدايي نمياد ، يك لحظه از خودم فرار كردم ، از بدن خودم ترسيدم ، از جسد خودم ترسيدم . آرام آرام به جسدم باز نزديك شدم ، يك لحظه دلم براي خودم سوخت ، توي زندگي هيچوقت احساس خوشبختي نكرده بودم ، هميشه دربه در دنبال يك لقمه نون بودم ، از بچگي هم توسري خور بودم ، بزرگ شدم هر روز مي رفتم تا يه كارخانه از صبح تا شب كار مي كردم اما باز توي سفره خونه فقط يك لقمه نون بود.
رنگ صورتم پريده بود ، مثل گچ سفيد شده بود ، به دستهاي نهيفم نگاه مي كردم تا حالا اينقدر دقيق به خودم نگاه نكرده بود، از دور صداي موتور يك ماشين ميومد ، صداي يك تراكتور بود كه هر لحظه به شدت صداش افزوده مي شد . راننده تراكتور مشت حسن بود ، به محض ديدن جنازه من وسط جاده از تراكتور پريد بيرون و توي سر خودش مي زد ، يكي نبود بهش بگه مردك جاي اينكه يك ساعت توي سر خودت بزني بيا جسد من رو وردار ببر ده . اما همچنان مشت حسن توي سر خودش مي زد ، بالاخره بعد از اينكه خسته شد از تو سر خودش زدن من انداخت پشت تراكتور . " مردك الاغ يواش تر منو بنداز پشت تراكتور ! درسته كه الان فقط يك جسدام ! اما اينجور كه منو پرت كردي استخوانهام له شد."
به ده نزديك مي شديم ،هركسي جسد خيس آبكشيده من رو پشت تراكتور مي ديد مي زد زير گريه ، تا حالا توي روستا كسي واسه من فكر نكنم گريه كرده بود احساس خوبي داشتم ، اولين باري بود براي خودم كسي شده بودم ، توي اين حس بودم كه تراكتور دم خونه كاهگليم وايستاد ، نرگس در رو باز كرد ، يك لحظه داد زد محمد و غش كرد افتاد روي زمين ، بچه هام هم اومده بودند دم در ، توله سگها انگار نه انگار كه باباشون مرده ! فقط همينجوري يه نگاه به من مي كردند ، يه نگاه به مادرشون كه افتاده روي زمين ! همسايه ها واسه نرگس آب و قند آوردند حالش بجا اومد ، ولي اي كاش همونجوري غش كرده مي موندش ، اونقدر آه و ناله مي كرد كه دلم بدجوري گرفت اولين باري بود كه نرگس رو اينقدر ضعيف مي ديدم ، توي زندگي با همه بدبختي ها و نداري هاي من كنار اومده بود ، با هر مشكلي مي تونست كنار بياد ، اولين باري بود كه مي ديدم جا زده .
كدخداي ده اومد به سمت نرگس گفت : "اگه امروز صبح خاك كنيم ممد آقا بهتره ، خوبيت نداره جنازه روي زمين بمونه " نرگس هم با سرش رو بسمت پايين به نشانه رضايت تكون داد ، مردهاي ده من رو با صداي لااله الاالله از روي تراكتور ورداشتند و بسمت مسجد كوچكي كه نزديك قبرستون ده بودش بردند ، مرده شور با دست هاي زمختش با آفتابه دشت منو مي شصت ، خونهاي روي سرم كه همراه با گل لابه لاي موهام رفته بود رو با همون دستهاي زمخت و زبرش در مي آورد، جسدم رو لاي كفن پيچيد و گذاشتش رو يك برانكارد، ديگه آماده شده بودم ، مثل عروس ها كه لباس سفيد بر تن مي كنند و عطر بخودشون مي زنند من رو توي پارچه سفيد پيچونده بودند و بهم كافور زده بودند ، با صداي يا حسين بلندم كردند و آخوند ده جلوي دسته داشت باز لااله الاالله مي گفت ، كل ده پشت سر من راه افتاده بودند ، نرگس با هزار زحمت و زور روي پاهاش ايستاده بود و دنبال جسد من ميومد ، خيلي سريع خونه من رو درست كردند ، دو متر در يك متر ، گذاشتنم توي قبر ،نمازي بالاي سرم خوندند و خاك رو آروم آروم روي جسدم مي ريختند ، براي خود من هم آخرين باري بود كه جسدم رو مي ديدم ، نرگس داشت گريه مي كرد بچه هام هم زده بودند زير گريه اما نمي دونم بخاطر من گريه مي كردند يا بخاطر گريه هاي مادرشون ، خوب بود كه پول زيادي نداشتم كه سر قبرم بخواهند واسه ارث و ميراث ام دعوا بشه ، باز داشت آسمون ابري مي شد ، جمعيت يواش يواش يواش كم شد ، من موندم ، قبرم و نرگس ... نرگس سرش رو گذاشته بود رو سنگ قبرم و زاري مي كرد ، خواهرش اومدش و بلندش كرد و بردش خونه بارون باز شروع به باريدن كرد مثل ديشب ، مثل همون شبي كه من مردم ! از دور نوري مي آمد ... بايد مي رفتم به سمتش ...
مازيار

شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۲


بنام حضرت حق ...
از ديوارها بيزارم ، از ديوارهاي ميان من و تو ... بيزارم از شروع فصل سرد ، فصل جدايي ، فصل كوچ پرستوها ، فصل زرد شدن برگهاي باغ ديدار ... مي ترسم طفل عشقمان در ميان بادهاي سرد سرما بخورد ... مي ترسم بر روي گلبرگهايمان سحر شبنم يخ بزند ، اما مي دانم در سرما در اجاق دل ، محبت بيشتر مي سوزد و ما را گرم خواهد كرد ... شنيده ام كه پرستوها هر سال در بهار به آشيانه هاي قديمي شان باز مي گردند اميدوارم كه شنيده هايم درست باشند ...
از سفر آمده ام ... اما هنوز خاكهاي كفشم را تميز نكرده باز بايد به سفر بروم ... روزگاري عاشق سفر كردن بودم اما امروز دگر از سفر كردن خسته شده ام ... اما چاره اي نيست بايد كوچ كرد همچو پرستوها ... اما پرستوها به سوي سرزمين هاي گرم جنوب مي روند و من بسوي سرزمين يخ بسته اي در شمال ... پرستوي تنها بايد برود به جنگ برف و يخ ... با تيشه جدش فرهاد اين بار بجاي كوه بيستون بر دل كوه يخ بزند ...
مي هراسم مي هراسم از خودم ... از وسوسه هاي دروني ام ... مي هراسم از پندار خودم ... از كردار خودم ... مي هراسم از شيطان ، از سرما ، از كوه يخ ... مي هراسم شيطان وجود خاكي ام را تسخير كند ... مي هراسم همچو جدم آدم ميوه ممنوعه را بخورم ... من اكنون در بهشت ام ! همچو جدم آدم ! آيا من لياقت اين بهشت را دارم !؟ آيا شيطان بر من ، اين انسان پر از وسوسه رحم خواهد كرد !؟ آيا من لياقت تو را دارم !؟ لياقت اين عشق را !؟ اين بهشت را !؟
مازيار
۲۹/۶/۸۲

یکشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۲


امروز غرقم ... غرق در امواج نگاهي كه غرق در عشق بود ... نگاه هاي آسماني در زمين كمياب اند و گاها" ناياب ... امروز من در اين نگاه ها غرق بودم ... امروز بنده به معراج حداوندگارش رفت ... خداوندگار زميني اش ... فرشتگان همه به بنده تعظيم كردند زيرا كه خداوندگار در قلب بنده اش بود ... امروز غرقم در صافي درياي قلبت ... دريايي كه از درياي قلب من با من صاف تر و بي پرده تر است ... دريايي كه در طوفاني ترين روزهايش براي كشتي من آرام بود... موجهايش را بجاي اينكه محكم بر بدنه فرسوده من بزند ، به آرامي بنده كشتي مرا نوازش كرد ... دريايي كه بخشنده و مهربان بود ... دريايي كه خدا بود ... خداي زميني ... آب شورش را در كام من شيرين كرد و سيرابم كرد ... ماهيانش را، كودكانش را براي من ابراهيم وار قرباني كرد و سيرم كرد ... چگونه پاسخ دهم نگاه هاي اهورايي اش را ... چگونه پاسخ دهم بخشندگي دريا را... هيچ ندارم بگويم ، هيچ ندارم ... جز اينكه به دريا بزنم و غرق شوم ...
درياي آسماني ، موجود زميني را در آغوشت بپذير ...
مازيار

پنجشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۲


نماز عشق ...
غسل ...
بايد غسل داد جان و دل را از ناپاكي ، با پاك ترين آب روي زمين ... با اشك ديدگان ... نه با خون ديدگان بايد غسل كرد ... ديگه اشكي نمانده در چشمانم ... خون مي بارد جاي اشك ... ببار خون كه مي خواهم غسل كنم ... مي خواهم پاك سازم تنم را با خونم ... خوني كه در رگ هايم جريان دارد ... ببار اي چشمانم ... خونين ببار ... كه مي خواهم غسل كنم ...
قبله ...
قبله كجاست !؟ به كدامين سو بايد نماز بخوانم !؟
بسوي تو اي عزيزترينم ! بسوي تو ... رو به آسمان ها نماز مي خوانم چون تو زميني نيستي ... زميني يان خدا نمي شوند ... تو آسماني هستي !
مهر ...
نمي دانم نامش مهر است يا بت ! اما بتم هم تو هستي ! بتي كه نمي شكند، ابراهيم فكر و منطقم هم نيز نمي تواند بت دلم را بشكند ! منطق نيز به فراموشي سپرده شد در ره تو اي عزيزترينم ... بت فرو نريختني من !
نيت ...
نيت ... نيت ... چه گويم از نيت وقتي كه تمامي ذره ذره وجودم نيتش تو هستي ... نيت مي كنم 2 ركعت نماز عشق در آستان حضرت دوست به اميد آنكه مورد قبول قرار گيرد ...
الله اكبر ...
عشق بالاتر از آن است كه وصف شود ... چه آسماني اش ... چه زميني اش ...
بسم الله الرحمن الرحيم ...
بنام خداوند بخشنده مهربان ...
بنام خداوندي كه مهرباني را به ما بخشيد ... عشق را به ما بخشيد ...
دل را به ما بخشيد، جنون را به ما بخشيد ، پرستش را به ما بخشيد ...
الحمدلله رب العالمين
ستايش خداوندي را كه پرودگار جهان ها است ...
خداوندگار اين زمين خاكي ... خداوند اين ستاره ها ... خداوند ماوراي ستاره ها ... خداوند بهشت ... خداوند دورخ ... خداوند برزخ ! خداوندگار سرزمين عاشق ... خداوندگار مردمان عاشق ...
الرحمن و الرحيم
بخشنده مهربان ....
در ره عشق مهرباني ديديم و دل را بخشيديم به صاحبدل ... دلداده دلش را
به مهربان ترين دلبر بخشيد و بخشنده ترين دلداده شد ...
مالك يوم الدين
صاحب روز دين ... روز جزاي بي وفايي ... روز پاداش با وفايي ...
روز دينم من كي است !؟ مي داني !؟ روز رسيدن به تو !؟ دينم هر روز روزش روز دين است ... هر روز روزش روز پرستش است ... هر روزش روز قيامت است
اياك نعبد و اياك نستعين
پروردگارا تنها تو را مي پرستيم ... و از تو ياري مي جوييم و بس ...
تنها .... پرستش ... ياري ... بس ...
اهدانا الصراط المستقيم
تو ما را به راه راست هدايت كن ...
راه ... هدايت ... راه عشق ... صراط ... صراط عشق ... راست ترين راه ها
صراط الذين انعمت عليهم
راه آنان كه به آنها انعام فرمودي
راه فرهادها ... راه كوه ها ... راه تيشه ها ...
راه مجنون ها ... راه بيابان ها ... راه گمگشته ها ...
راه مولوي ها ... راه شمس ها ... راه قونيه ها ...
راه علي ها ... راه شمشيرها ... راه گريه بر سر چاه ها ...
راه عاشق ها ...
غير المغضوب عليهم و لاالضالين ...
نه راه كسانيكه به آنها خشم فرمودي و نه گمراهان عالم ...
نه راه ناپاكان ...
نه راه فاحشگان ...
نه راه مردان گرسنه ...
نه راه نامردان ...
نه راه بي غيرتان ...
نه راه يزيدها ...
نه راه شمرها ...
نه راه افراسياب ها ...
نه راه عاشق كشان ...
نه راه بي وفايان ...
بسم الله الرحمن الرحيم
قل هو الله احد ...
اي رسول ما به مردمان بگو كه خدا يكتاست ...
يكتا ! بي همانند ! اين عشق يكتاست ! چون كه شايد عاشق اين عشق يكتا باشد ... يا شايد معشوق اين عشق ... اما هر چه هست يكتاست ...
الله الصمد ...
آن خدايي كه از همه عالم بي نياز و هم عالم نيازمند اوست ...
دردم از يار است و درمان نيز هم ...
من نياز ... تو بي نياز !؟
من تشنه ... تو سيراب !؟
من درد ... تو درمان !؟
بي نيازم كن
سيرابم كن
درمانم كن
لم يلد و لم يولد
نه كسي فرزند اوست ... نه او فرزند كسي ...
اين عشق فرزندي دارد !? اين عشق زاييده شده كسي است !؟
و لم يكن له كفوا" احد
و نه هيچ كس مثل او و همانند اوست ...
هيچ كس ... مثل ... همانند !؟
همانند هرگز !
عشق دگر !؟ هرگز !
مگر مي شود !؟
ركوع ...
خم مي شم ... قبل از آن دلم خم شده است ... زمزمه اي در زير لب ... نجوايي از پرستش ... از دوست داشتن ... از تسليم شدن ... از مسلمان شدن ...
نمازگزار عشق به سجد نرسيد ...
سجاده اش كفنش شد ...
سجدش را در آغوش خالقش خواند ...
نه در اين زمين پست ...
نمازگزار عشق را وقتي بسوي قبر مي بردند ...
عطر ياس هوا را عطر آگين كرد ...
خورشيد و ماه هر دو آسمان بودند آن روز ...
ستارگان نيز هم ...
جهان آمده بود تا ببيند خاكسپاري نمازگزار عشق را ...
زمين نيز مشتاق پذيرفتن جسم نمازگزار عشق ...
و آسمان ها بي تاب قدم هاي روح نمازگزار عشق ...
نمازگزار عشق علي وار شهيد محراب عشق شد ...
خدانگهدار نمازگزار عشق ...
خدانگهدار ...
خدانگهدار ...
مازيار
29/5/81
پ ن :صداي اذان مي آيد ...
با من بخوان اين نماز را ...
اين نماز جماعت را ...
به امامت عشق ...

جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۲


جاده ...
دوستی شاید مثل یک جاده باشه ... یه جاده با یه ماشین ... رو یک صندلیش تو ... رو یک صندلیش من ... بعضی وقتها من پشت فرمان می شینم ... بعضی وقتها تو باید فرمان این ماشین رو دستت بگیری ... دوست دارم مسیری رو که می ریم اولش ازش لذت ببریم ... از طبیعت کنار این جاده ... از کوه های قشنگ کنار جاده ... وسطش توی یه قهوه خونه روی تخت کنار هم بشینیم ... چایی بخوریم... دو سه تا سیخ جیگری بخوریم ... سفر کردن نصف لذتش توی همین جاده هست ... نمی دونم تا آخر جاده باهم می ریم یا نه ... اما می خواهم تا هر جاییش که رفتیم باهم بریم ... جاده پر پیچ و خمه ... ممکنه توی جاده راهزنی بیاد ... ممکنه یه روز از آسمون سیل بیاد و جاده رو خراب کنه ... من و تو مجبور بشیم چند روزی درجا بزنیم ... داشت یادم می رفت ... نصف دیگه لذت این سفر شاید رسیدن به مقصد باشه ... شاید از حالا فکر کردن به مقصد خنده دار باشه ... شاید توی پیچ بعدی من یا تو زدیم جا ... اما خوب هر جاده ای به یک مقصدی ختم میشه ... امیدوارم اون مقصد اون مقصدی باشه که ما انتخابش کردیم و می خواستیمش ...
مازیار

سه‌شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۲


تو به زيبايي يک کوه سفيد پر برفي ... مي خواهم ابري باشم که تو را در آغوش سايه اش بگيرد تا مبادا آفتاب سوزان تابستان برفهاي زيبايت را آب کند ...


تو به پر خروشي يک آبشار پر آبي ... مي خواهم تکه سنگي باشم که تلاطم امواجت جسم خسته ام را نوازش دهد و در صداي غرشت محو شوم ...