یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲


۱.
زن ها يا جادوگر مي شود ... يا فرشته !
ولي مردها هيچ وقت به تنهايي نه جادوگر مي شوند نه فرشته !
و اما بعضي از زنها فرشته هاي جادوگر مي شوند ! فرشته هايي که با عشقشون يک مرد رو جادو مي کنند و از يک مرد يک عاشق مي سازند ! و شايد يک فرشته !
---------------
۲.
امشب بالاي پشتمون خوش بگذره ! بريد ماه رو ببنيد ! راستي ميگن آپديت کردن وبلاگ و همينطور بدون حجاب چت کردن موجب باطل شدن روزه ميشه !
مازيار

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲


۱.
نوشتنم نمياد !
نمي دونم وقتي آدم خيلي غمگين و افسرده هستش اين قلمش خيلي خوب مي نويسه ! اما وقتي که مشکلي نداري و از همه چيز و همه کس راضي هستي نوشتنت نمي ياد !
نتيجه گيري تاريخي : همه شاعران و نويسندگان معروف آدمهاي غمگين و افسرده اي بودند !
نتيجه گيري فرهنگي : براي رشد و اعتلاي ادبيات بايد مردم رو افسرده نگه داشت !
-----------------------------
۲.
يه قصه :
روزي روزگاري بود ... يه دهکده اي بود وسط يه جنگل پر از درخت ... همه مردم روزهاي يک شنبه مي رفتند به کليسا و از خدا بخاطر نعمت هايي که بهشون داده تشکر مي کردند ... يه سال خشکسالي شد از آسمون بارون ديگه نيومد ... مردم دهکده همه واسه اومدن بارون دعا کردند ... از خداي مهربون کمک خواستند ... اما بارون نيومد ... گاوها و گوسفندها از تشنگي مردند ... مزراع همه بي محصول شدند ... خيلي ها بخاطر گشنگي مردند... آدمها واسه سير شدن برگ درختهاي کاج رو مي خوردند ... سال بعد از آسمون کلي بارون اومد ... همه جنگل باز سبز شد ... رودها پر آب شدند ... مزارع پر محصول ... اما هيچ کس از خدا بخاطر بارون تشکر نکرد ...
مازيار

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۲


ما اهل کوفه نيستيم ! وبلاگ آپديت نماند !
با تشکر از مسئولين نظام که با سفر کردنشون به شهر زنجان شرايط پيچوندن دانشگاه رو براي ما فراهم کردند و تونستيم يه ۹ روزي تهران بمانيم !!‌ تا حالا اينقدر مسئولين نظام رو دوست نداشته بودم ! اميدوارم کل مسئولين نظام امسال برن به زنجان ! ما دانشگاه رو تعطيل کنيم و بياييم تهران !

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲


در روزگاري كه معلمان نفرت را مي آموزند ، من عشق را از كه بياموزم !؟ در روزگاري كه شاعرانش ، نويسندگانش با قلم سياه بر كاغذ سفيد از عقل مي نويسند ، من چگونه از دل بنويسم !؟
قلم را در جوهر سفيد مي زنم و بر كاغذ سياه روزگار مي نويسم " عين شين قاف " كاغذ سياه را با هذيان هايم پر مي كنم تا آسمان ابري دلم آفتابي شود ... مي دانم كه همه مردمان شهر خواهند خنديد بر من ، بر افكار كودكانه من ، مي دانم با انگشت هايشان مرا بهم نشان خواهند داد و بگويند كه او ديوانه است ... او يك مجنون است ... او كودكي است كه جسمش بزرگ شده است ولي عقلش كودك مانده است ... اما من اين كودكي را دوست دارم ، من نمي خواهم بزرگ شوم ، مرد شوم ، نمي خواهم اسير منفعت و مصلحت باشم ، مي خواهم در حقيقت كودكي غرق شوم . اما من اين جنون را، اين ديوانگي را دوست دارم ، چه زيبا گفتي آن روز به من كه " ديوانگي موهبتي است كه خداوند به عاقل ها نداده ... " چه موهبتي است اين ديوانگي ، اين ديوانگي كه به تو اجازه مي دهد به دنيا لبخند بزني ، به تو اجازه مي دهد به خودت ، به امروزت ، به فردايت لبخند بزني ، با خنده هاي از ته دلت كارهايي كه هر انسان عاقلي آنرا غيرممكن مي داند ، تو انجامش دهي ، ما انجامش مي دهيم !

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۲


ديشب در خواب ديدم كه عاشق شدم ، خواب معشوق را ديدم كه به من لبخند رضايت بخشي مي زد و مهربانانه به من نگاه مي كرد ، صبح كه بيدار شدم حس غريبي سرتاسر وجودم را اشغال كرده بود ... واي خداي من ، من حامله شده بودم ، جنين عشق در قلبم تكان مي خورد ، باز يادم رفته بود قرصهايم را بخورم ، چه بايد مي كردم !؟ نشستم و گريستم ... زيبا اما ترسناك بود احساس من ، احساس زيستن موجود زنده اي بنام عشق در قلبم ، جنين عشق بر ديواره هاي قلبم لگد مي زد ، باز شروع كردم به گريستن ، نمي دانم بار چندم بود كه حامله مي شدم ، دگر از دستم در رفته است ، چه كار بيهوده اي است شمارش تعداد حاملگي هاي من . اما اين بار حسم فرق مي كرد ، حسي كه نمي گذاشت مثل هميشه جنين عشق را در قلبم سقط كنم ، حسي كه به من مي گفت : نگهش دار ... بزرگش كن ... بدنيا بياورش ... شيرش بده ... كهنه اش را عوض كن ... برايش لالايي بخوان ... در آغوشش بكش ... بندهاي كفشش را ببند ... در همين فكرهاي پريشان بودم كه باز جنين بر ديواره قلبم لگد زد ... من مردد در سقط كردن اين جنين ، يا زيستن با اين حس غريب !؟
مازيار

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۲


دانشگاه هر سال طويله تر از پارسال !
آدم وقتي يك چيزي رو داره قدرش رو نمي دونه ، اما وقتي كه داره يواش يواش از دستش ميده قدرش رو مي فهمه ، حالا ممكنه اون چيز يك آدم باشه ، يك لباس باشه يا يك دوران از زندگي ، مثل دوران دانشجويي . امسال شب حذف و اضافه كل بروبچه ها جمع شديم و خاطرات 3 سال از صبح تا شب و شب تا صبح باهم بودنهامون رو مرور مي كرديم ، خاطراتي از خوشحالي ها ، گريه ها ، از شاگرد اول شدن ، از مشروط شدن ، از سركار گذاشتن ملت و هم ديگه ، از خالي بندهاي بچه ها ، از سوتي ها ، از دوست دخترهاي بچه ها ، از ازدواج بچه ها ، از فوت يكي دو نفر از بچه ها ، از ورق بازي ها ، از اولين باري كه هر كي قليون كشيد ، از مستي و عرق خوري بچه ها ، از شرط بندي ها ، از گشنگي كشيدن ها ، از بيداري شب امتحان ها ، از اون روزي كه خونه يكي از بچه 110 ريخت ، از رفاقت ها ، از دعواها ، از كتك كاري ها ، از بالش بازي هاي آخر شب ، از كله پاچه هاي كله سحر ، از غذاي بدمزه سلف دانشگاه ، از شب زنده داري ها ، از شرط بندي ها ، از حكم و 21 بازي ها ، از دختر بازي ها ، از مخ زدن ها ، از همه چيز .... از هر چيزي كه ممكنه توي زندگي آدم پيش بياد و توي 3 سال زندگي كردن باهم پيش اومد ! شيرين ترين و تلخ ترين خاطرات زندگي من توي همين دوران بودش ، خوب ديگه دانشجو سال آخر شديم و يواش يواش بوي تموم شدن اين دوران ميادش ، سال ديگه همين موقع 5 درصد بچه ها پشت ميزهاي فوق ليسانس اند ، يه 40 درصدمون داريم توي سرباز خونه آش مي خوره ، 55 درصد بچه ها هم هنوز دانشجواند و بايد واحدهاي عقب افتادشونو پاس كنن ! من كه فكر نكنم ارشد قبول شم ! بايد برم آش خوري و خدمت به نظام !! حالا خيلي با نگاه مثبت فكر مي كنيم كه كنكور ارشد قبول مي شيم . همين دانشگاهي كه سال اول ازش متنفر بودي ، همون شهري كه وقتي پات رو توش مي گذاشتي حالت ازش بهم مي خورد ، تركي حرف زدن آدمهاش ديونت مي كرد از همه چيزش بيزار بودي الان همه اونها برات قابل تحمل شده و مي دونم روزي كه اين دوران تموم بشه دلت براي همه اينها تنگ ميشه ...
و اما طويلگي دانشگاه
يه زماني پات رو توي دانشگاه مي گذاشتي حس مي كردي كه جايي پات رو گذاشتي كه با دبيرستان و پارك يه فرقي هايي داره ، حس مي كردي يه ذره فقط يه ذره از اون جامعه بيرون خودش مترقي تر هستش ، حس مي كردي كه ارزشهاي داخل دانشگاه مثل بيرون فقط پول ، ماشين و موبايل نيست ، البته اونها بودند اما خوب چيزهاي ديگه اي هم در كنارش بود . امسال وقتي كه رسيدم دم دانشگاه ياد فرشته افتادم ، هر كي داره با ماشين دور دانشگاه مي چرخه ضبطش هم تا آخر زياد كرده ، باز صد رحمت به فرشته ، حداقل آهنگ هايي كه ماشين ها مي گذارند قابل تحمله ، نمياد يارو آهنگ جوادي رو تا ته بلند كنه ، از بنز ام ال تا ژيان جلوي در اين خراب شده بودش ! آدمهاي تازه به دوران رسيده رو مي بيني كه فقط براي تظاهر اومده بودند ، آخه كدوم آدم باشخصيت و عاقلي ميادش روز اول دانشگاه از در و ديوار دانشگاه با موبايل عكس بياندازه يا جلوي در حراست دانشگاه صداي ضبط ماشينش رو تا ته زياد كه همه اولا بفهمن ايشون ماشين دارند و دوم بفهمند كه ايشون روي ماشين عزيزشون سيستم بستند ، والا ما آدم نديد و بديد نبوديم ولي خوب بايد يه فرقي بين دانشگاه و خيابون فرشته و خزر شهر باشه ، اينجا ديگه جاي پز دادن رينگ ماشين و صداي ضبط و .... نيستش ، اينجا ديگه خزر شهر نيست كه واسه رو كم كني بري پورشه بياري ، خوب اونجا واسه اونكاره و سيستمش همينه ! اما خوب اينجا واسه يه كار ديگه ساخته شده و كاربرد ديگري داره ، مي ري كه حذف و اضافه كني مي بيني كه كلي مادر و پدر دارن واسه بچه هاشون حذف و اضافه مي كردند ! آدم جاي اون بچه خجالت مي كشيد كه چقدر آخه بي عرضه مي تونه باشه يه آدم ! ما هم والا سال اولي بوديم يه زماني ، مادرمون اومد گذاشت دم در دانشگاه ما رو ، خودشم رفت هتل ! فرداشم اومد تهران ! گفت هر كاري دوست داري انجام بده ، چون از امروز خودت مسئول همه كارهايي هستي كه انجام مي دي ... دانشگاه از يه لحاظاتي خيلي خوب شده بود ، سلف دانشگاه رو به كارت اعتباري مجهز كرده بودند مشغول يه سايت جديد اينترنت بودند ، يه سر در جديد زدند اما خوب راه همه رو يه 5 دقيقه بيشتر كردند چونكه 3 تا در ديگه دانشگاه رو بستند ! مجبوري تو زمستون زنجان توي هواي منفي پانزده درجه كلي پياده روي كني و حالش رو ببري ! اما امان از ثبت نام و حذف و اضافه ! قبلا هم نامنظم بودش اما نه با اين حد رزوليشن ! واسه يك ثبت نام و حذف و اضافه مجبوري حداقل 3 بار بري بانك ، 2 بار بري پيش كارشناس گروه ، دو بار بري اتاق كامپيوتر ، 3 بار بري امور مالي ، البته همه اينها در صورتي هستش كه واحدهاي كه مي خواهي تكميل نشده باشه ، تداخل امتحاني و كلاسي نداشته باشي ، بدهي قبلي نداشته باشي ! چون با داشتن هر كدوم از اين مشكلات تعداد رفت و آمدهات از اين اتاق به اون اتاق دو برابر ميشه ! ولي باز طويله دوست داشتني هستش اين دانشگاه !
مازيار