سه‌شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲


شكار و شكارچي ...
توي طبيعت يا شكاري يا شكارچي ، انتخاب ديگري نداري ، يا بايد مثل شير شكارچي باشي يا بايد مثل آهو شكار باشي ... اما من ، يك انسانم ، يك انسان ... يك انسان ... نمي خواهم طبيعت براي من قانون بگذارد ، من موجودي هستم كه براي طبيعت قانون مي گذارم ، نمي خواهم نه شكار باشم نه شكارچي ... مي خواهم يك انسان باشم .
نمي خواهم شكارچي قلب تو باشم ، نمي خواهم قلب من شكار تو باشد ، مي خواهم قلبم را در كنار قلبت بگذارم تا همچو اجداد دهقانم عشق را در اين كشتزار همدلي بكارم ... بهتر بگويم بكاريم ...
مي خواهم من و تو ... بهتر بگويم ما در كنار هم اين كشتزار را با نيروي صداقتمان شخم بزنيم ... قلبهايمان را مي گويم ، كه شايد گرد و غبار دنياي مدرن عقل انديش روي آن نشسته شده باشد ، بايد شخم زد ! تا خاك پاك مرغوبي كه در زير اين گرد و غبار است دانه هاي عشق را در برگيرد ، بروي دامن بلندت دانه هاي عشق را بريز ، برويم بسوي مزرعه براي پاشيدن بذر... بذر مرغوب عشق زماني كه برويد نه هفتاد دانه ، بلكه هفتاد هزار دانه از خود مي روياند... امروز دامنت پر از اين بذر است و روزگاري مزرعه بزرگمان پر از اين دانه ... و من و تو ، بهتر بگويم ما در وسط مزرعه خواهيم رقصيد در ميان گندمهاي طلايي كه در هر كدامشان هفتاد هزار دانه خواهد بود ...
نمي دانم كه هوشيارم يا مست ... مست اين انديشه ... نمي دانم كه آيا ما اين محصول را برداشت خواهيم كرد يا نه ... نمي دانم ملخهاي گرسنه منفعت طلب يه اين كشت زار حمله خواهند كرد يا نه ... نمي دانم كلاغهاي وسوسه محصولمان را غارت خواهند كرد يا نه ...
اما من مي دانم ... كه من و تو دلهايمان را در كنار هم قرار داديم و عشق را در كشت زار همدلي كاشتيم و همين براي من مهم است ...
به اميد رقصيدن من و تو ، بهتر بگويم ما ، در ميان گندمهاي طلايي ...
مازيار

پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۲

وقتي که توي بيداري همه رویاهات رو مي بيني ...
ديگه نمي خوابي تا توي خواب روياهات رو ببيني ...

یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۲


ساقي را صدايش كنيد تا شراب دهمش
از آن شراب ناب دهمش
از آن شراب مردافكن دهمش
جامش پر كنم از مي عشق
كه مستي اش هيچگاه نپرد از اين دل
خدا را صدايش كنيد تا ايمان دهمش
ايمانش دهم به گرمي قلبهاي بهم پيوسته
ايمانش دهم به قدرت مشتهاي گره كرده يك مرد عاشق
ايمانش دهم به يگانگي عشق
ايمانش دهم به جاودانگي عشق
ايمانش دهم به عشقي كه فرزند كسي نيست
ايمانش دهم به عشقي كه فرزندي ندارد
ايمانش دهم به عشقي كه هيچ عشقي شبيه آن نيست
ايمانش دهم به عشقي كه از همه بي نياز است
ايمانش دهم به عشقي كه نه شريك دارد و نه همتايي ...
نوح را صدايش كنيد تا كشتي دهمش
كشتي كه از جنس عشق
با بار محبت
كه از طوفاني ترين دريا بگذرد
كشتي دهمش كه كشتي اش را درون آن بگذارد
تا طوفان اين دل طوفاني من كشتي اش را غرق نكند ...
ابراهيم را صدايش كنيد تا تبر دهمش
تبري از آبديده ترين فولاد زمين
تبري كه تمام بتهاي زمين را خرد مي كند
تبري كه محكمترين بت زمين
بت غرور من را
با تلنگري خرد كند ...
محمد را ... عيسي را ... موسي را ...
همه را صدا كنيد ...
تا من ديوانه از جنون بگويم ...
مازيار
۲۴/۸/۸۲

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲


بنام حضرت حق ...
جام خاليست ، شرابي باش ... كوير تشنه است ، باراني باش ... جسم سرد است ، آفتابي باش ... جان بي جان است ، روحي باش ... نگاه سرتاسر انتظار است ، ديداري باش ... كوه غرور بلند است ، تيشه فرهادي باش ... بدن خسته است ، نوازشي باش ... زندگي پوچ است ، هدفي باش ... دل عاشق است ، معشوقه اي باش ... اين مرد دلداده است ، دلبري باش ... دلداري باش ... دلداده اي باش ... دلي باش ...
مازيار

جمعه، آبان ۱۶، ۱۳۸۲


مي خواهم با واژه ها حسي را كه در درونم هست بيان كنم ، حسي اهورايي در وجود يك انسان خاكي ... در ميان واژه هاي عالم مي گردم تا واژه اي را پيدا كنم ... عشق ... محبت ... دوست داشتن ...
خسته شده ام از اين واژه هاي كليشه اي ... از اين واژه هايي كه هزاران سال است انسان از آنها استفاده يا سواستفاده كرده است ... اين واژه زميني اند ... پر از وسوسه ... پر از شهوت ... بايد واژه اي خلق كرد ... واژه اي اهورايي براي حسي اهورايي ... اما افسوس زماني كه آسماني ترين واژه ها از زبانم مي گذرند زميني مي شوند ... چاره اي نيست جز خلق واژه سكوت ... با سكوت اين حس اهورايي در وجود خاکي ام ، هيچگاه زميني نخواهد شد ...
مازيار
۱۴/۸/۸۲

چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲


سلام !
خيريه پيام اميد !
-== جشنواره مواد غذايی پيام اميد ==--
--== اولين همايش متمركز جمعی از موسسات خيريه ==--
گردهمايی كاربران شبكه اطلاع رسانی پيام
زمان : پنج شنبه و جمعه ۲۹ و ۳۰ آبان ماه ۱۳۸۲
مكان : خيابان شريعتی قبل از حسينه ارشاد جنب شهرداری منطقه ۳ سازمان دانش آموزی كانون مفتح
----
جا داره از بچه هاي انجمن خيريه و همدردي شبکه پيام با اينکه ديگه يکسال و خورده اي که ديگه بي بي اس پيام وجود نداره هنوز فعالانه دارند خيريه راه مي اندازند تشکر کنم :)


شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲



۱.
دلم هوس لواشك كرده ... از اون لواشكهايي كه توي جاده شمال ، كنار جاده ، طرفهاي پلور مي فروشن ... آره از همون لواشكهايي كه هرچي كثيف تر مي شوند خوشمزه تر مي شوند ... همونهايي كه هميشه مگسها روشون دارن باهم بازي مي كنند ... مي گن اين مگسها هستند كه لواشك رو خوشمزه مي كنند ... مگه مگس با زنبور چه فرقي مي كنه ! زنبور آب دهنش ميشه عسل ! ما هم كلي مي ريم پول مي دهيم و عسل رو مي خريم ! اما بيچاره مگس ها هر وقت روي غذايي مي شينند ، اون غذا رو مي ريزيم دور و با مگس كش ميوفتيم به دنبالشون !
۲.
مي خوام درد و دل كنم ... اما دردي توي دل ندارم جز درد بي دردي ! دلم واسه گريه كردن ... واسه غصه خوردن تنگ شده ... واسه دويدن ... واسه شب بيداري ... واسه سيگارهاي پشت سر هم ... واسه كوبيدن مشت توي ديوار ... واسه دل گرفتن دلم تنگ شده ...
درد بي دردي بد درديه ... بد درديه ...
۳.
عين شين قاف ...
چه روزها زود مي گذرند ... يا شايد هم دير ... هر مدلي كه روزها مي گذرند، عادي نمي گذرند ... روزها با كلي دلخوشي مي گذرند ...دلخوشي هايي كه هر چي بيشتر بهشون فكر مي كني ، احساس خوشبختي در وجودت بيشتر ميشه ، خوشبختي كه خودتم هنوز باورش نكردي ... هنوز توي شوك هستی ... نمي توني باور كني كه دنيا چقدر قشنگه ... زندگي چقدر زيباست ... آسمون چقدر آبيه ... به چشمات شك مي كني كه چرا آسمون پر از دود شهر رو اينقدر آبي مي بينه ... به بيني ات شك مي كني كه چرا توي اين هواي كثيف داره بوي زندگي رو بو مي كنه .... به گوشهات ... كه حتي صداهاي ناهنجار بوق ماشين ها رو مثل نت هاي موسيقي كنار هم مي چينه و يه سمفوني تحويل اون مغزت ميده ... به خودت شك مي كني ... كه نكنه خواب هستي و داري اين همه خوشبختي رو خواب مي بيني ... نه تو بيداري مازيار ... تو بيداري !
دنياي واقعي بيشتر وقتها تلخ و زشته ... اما وقتي كه دنيا بخواهدش زيبا بشه ... حتي از روياها هم رويايي تر ميشه ....
مازيار
پ ن : اين ۱ و ۲ و ۳ چه ربطي به هم داشتند ؟!