جمعه، دی ۰۵، ۱۳۸۲


من واكسن زدم ، تو هم حتما واكسن زدي !
من راي نمي دهم ، تو هم حتما راي ... !؟


چرا راي نمي دهم !؟
واسه اينكه نمي خوام باز يك مهره سرباز بي ارزش توي بازي شطرنج باشم ، مهره اي كه فقط حق داره يه خونه بره جلو ، مهره اي كه توي خط مقدم قرباني ميشه تا مهره هاي ارزشمندتر سالم بمونند ... آره همه ما مهره ايم براي يك بازي ، بازي بزرگان ، بازي هزاردستانهاي روزگار ، حتي خود نماينده ها، رئيس جمهورها ، نماينده ها و خود حكومت ها هم مهره اند ، فقط مهره هايي بزرگتر و شايد قوي تر . اما هميشه اون شطرنج باز هستش كه داره از اين كشت و كشتار مهرهاش لذت مي بره و سرگرم ميشه ، اگر هم باخت ، مهره هاي جديدي رو روي صفحه شطرنج مي چينه تا يه بازي جديد رو آغاز كنه با مهره هاي جديد .
هيچ فرقي نمي كنه كه توي ايران باشي يا توي آمريكا ! هر كجاي دنيا باشي باز يه مهره خواهي بود . فرقي نمي كنه رنگ پوستت سفيد باشه يا سياه ، مرد باشي يا زن ، روزي كه شطرنج باز بخواهدش بازي كنه هم به مهره سفيد نياز داره ، هم به مهره سياه ، هم اسب مي خواهدش ، هم فيل ...
اگه به تاريخ ايران يا آمريكا نگاه كنيم مي بينيم كه هميشه همه انتخابات ها تاثير زيادي در رقم خوردن سرنوشت مردمان اون كشور نداشته ، فقط از اونها استفاده ابزاري شده ، بطوريكه كه خود اون افراد فكر مي كنند كه دارند كار خيلي بزرگي مي كنند و حتي تا چند سال هر پيشرفتي رو حاصل كار كانديدا يا حزبي كه بهش راي دادند مي بيند . اما دريغ كه خبر ندارند همه اينها يك بازيه ، و اونها يكي از ميليون ها سرباز بي ارزش اين بازي !
شطرنج بازها قانونهاي خودشون رو دارند ، قانونهايي كه توي همه جاي جهان يكي هستش .
قانون شطرنج
سربازها كم ارزش ترين مهره هاي بازي اند ، اما وقتي كه در كنار هم قرار مي گيرند قوي مي شوند.
سربازها وقتي كه زيادي جلو مي روند ، زماني كه به آخرين خانه مي رسند خيلي خطرناك مي شوند ، وزير مي شوند ، پس بايد قبل از اينكه بتوانند قوي شوند از ميدان خارج شوند.
سربازها در اولين حركت مي توانند دو خانه به پيش بروند ، اما سربازهايي كه جلوترند زودتر قرباني مي شوند.


و اما حرفهاي خودماني !
وقتي كه به دولتها نگاه مي كنيم ، توي همه جاي دنيا يه سيكل رو توي روش مملكت داري اين دولتها مي بينيم ، يه چند سالي چپي ها هستند ، يه چند سالي راستي ها ، هر جاي دنيا اسمشون فرق مي كنه ، يه جا اسمشون ميشه جمهوري خواه ، يه جا ميشه اسمشون دموكرات ، يه جا كمونيست ، هر جا اسمي بهشون مي دهند واسه اينكه براي مخاطب هاشون اسمشون جديد و جالب باشه ، يه چند سالي يه گروه مياد كلي گند مي زنه به مملكت ، بعد تعدادي از افراد همون گروه ميان اسم خودشون رو عوض مي كنند ، يك گروه جديد تشكيل مي دهند و توي انتخابات شركت مي كنند ، توي شعارهاي انتخاباتي شون هزار تا وعده مي دهند، که مانند دولت قبلي نخواهند بود و ... در حالي كه خودشون جزو دولت قبلي بودند و توي همه كارهاي اون دولت سهيم بودند ، توي ايران خودمون به بيشتر افرادي كه توي جريان دوم خرداد بودند اگه نگاه كنيم خواهيم ديد كه بيشتر اونها در دولتهاي قبلي هم بودند و اتفاقا جزو تندروهاي دولتهاي قبلي بودند ، بعد طي يك جرياني به يك قهرمان ملي تبديل مي شوند ، گنجي ها ، حجاريان ها و ... من خودم جزو همون جوونهايي بود كه بعد ترور حجاريان جلوي كانون توحيد شمع روشن كردم . الان خودم به اون كارهام مي خندم از ته دل ، جزو همون بچه هايي دبيرستاني بودم كه توي انتخابات دوم خرداد از صبح تا شب توي كانون انتخاباتي خاتمي توي ميدان ونك به مردم پوستر مي دادم ، توي دبيرستان جاي عكس رئيس جمهور وقت ، عكس خاتمي رو چسبونديم ، با معلم ديني و قرآن روزي ده ساعت كلنجار مي رفتيم كه بهش ثابت كنيم خاتمي يك فرشته هست ، آره ما خاتمي رو اون موقع در اون شرايط يك فرشته مي ديديم ، سر خيابون جهان كودك پوسترش رو ماشين ها مي داديم ، سر همون چهارراه ازموتور سوارها كتك خورديم ، فكر مي كرديم بزرگ شديم ، فكر مي كرديم كه داريم سرنوشت كشورمون رو تغيير مي دهيم ... فكر مي كرديم كه سربازهاي بازي شطرنج خودشون مي تونند بدون شطرنج باز حركت کنند ... مگه آدمهاي قبل خاتمي بد بودند !؟ نه !! مگه اونها همونهايي نبودند كه پدر و مادر من روي تخته هاي دانشگاه تهران اسمشون رو مي نوشتند ، مگه همون آدمهايي نبودند كه نصف دوست هاي پدر و مادرم جونشون رو براشون دادند همون آدمهايي نبودند كه همه مردم كشور يه روز بهشون راي دادند ، همون آدمهايي نبودند كه روز وقتي كه جنگ شد ، همه با جان و مالشون كمكشون كردند ... يه زماني توي اين مملكت اگه چفيه مي انداختي بهت مي خنديدند ، اگه كروات مي زدي همه مي گفتند چه آدم با شخصيتيه ! انقلاب شد ، لباسهاي آدمها مهم نبود ، يه مجلس تشكيل شد ، توش هم كرواتي بود ، هم آخوند ... جنگ شد كروات شد نماد آدمهاي بد ، چفيه شد نماد آدمهاي خوب ... جنگ تموم شد ... كت شلوارها خاكستري شدند ، آدمها عوض شدند ، كروات شد نماد آدمهاي خوب ، چفيه شد نماد آدمهايي كه هنوز توي گذشته ها هستند ... توي فيلم هاي ايراني زماني قهرمان ها همه چفيه داشتند ، يواش يواش توي فيلم ها چفيه دارها شدند گروه فشار ... آره ! توي فيلم هاي همون كارگرداني كه يه عمر واسه جنگ مي ساخت ، هنوز هم واسه جنگ مي ساخت ، اما خسته بود از جنگ ! اون گناهي نداشت ، چون همكارهاي آمريكايش هم كار اون رو قبلا كرده بودند ، يه زماني رمبو قهرمان همه بچه هاي آمريكايي بود ، همه بچه ها دوست داشتند رمبو بشوند و بروند ويتنامي ها رو بكشند ، مثل من كه بچگي هام دوست داشتم سرباز بشم و برم عراقي ها رو بكشم . جنگ ويتنام تموم شد ، رمبوها تاريخ مصرفشان تمام شد ، نوبت شكارچي گوزن بود و درد جنگ ، نوبت تاكسي درايور بود خرد كردن يك قهرمان جنگ ، نوبت به آژانس شيشه اي رسيد ، نوبت به ... قهرمانهاي ديروز شدند ضد قهرمانهاي امروز ، قهرمانهايي كه درد خود غرق اند و غريبه با دنياي امروز ، راننده تاكسي از توي خيابانهايي رد مي شد كه برايش انسانهايش غريب بودند ، نگاه هايشان ، لباسهايشان ... و اين سيكل مي چرخد و بازي شطرنج را شطرنج باز بزرگ از اول آغاز مي كند. و انتخابات يكي از هيجان انگيزترين قسمت هاي اين بازي است براي شطرنج باز، مثل حركتهاي اول اسب در آغاز بازي ، مرزها را مشخص مي كند و من نمي خواهم هيجان اين بازي را براي شطرنج باز بزرگ بيشتر كنم ، نمي خواهم مهره اي باشم كه تا وقتي روي خانه هاي سياه و سفيد صفحه هستم ارزشمند باشم و زماني كه از زمين پرت شدم هيچ ارزشي نداشته باشم ، زماني كه لازم شد طعمه اي باشم براي قلاب شطرنج باز كه با من اسبي را شكار كند ... نمي خواهم اين همه تبليغات قبل انتخابات را چون دوران دبيرستانم باور كنم و اتفاقات هميشگي قبل از انتخابات را ، افزايش حقوق كارمندان ، دادن پاداش به بازنشستگان ، نطق هاي پيش از دستور مجلس را ، سفر مقامات و مسئولين به اين دهات و آن دهات را و مي دانم كه مشكل فقط در سرزمين من نيست ، حتي آنسوي آبهاي اقيانوس ، هميشه قبل از انتخابات بايد جنگي به راه بيوفتد ، ماليات ها كم شود ، صدامي دستگير شود و ...
نزديك دو سال است كه از سياسي نوشتن بيزارم ، به روزهايي كه با همين نام يا نام هاي مستعار ديگر براي سايت گويا و يا انجمن هاي تحت وب مطلب مي نوشتم امروز مي خندم ، به روزهايي كه براي خاتمي تبليغ مي كردم مي خندم ، به روزهايي هم كه عليه سياستهاي او مي نوشتم مي خندم ، نمي خواهم قهرمان من رمبو باشد يا يك بسيجي ، نمي خواهم قهرمان من بر گردنش كروات باشد يا چفيه ... مي خواهم اگر روزي قهرماني را مي خواستم ، آن قهرمان خود من باشم ، و اگر قهرماني نمي خواستم مثل همين دو سال اخير به جاي اينكه به سياست فكر كنم به چيزهاي بهتر از آن خواهم انديشيد ، بجاي آنكه در توهم عوض كردن اين اجتماع غرق باشم ، به عوض كردن خود خواهم انديشيد، گرچه كه خودخواهانه خواهد بود اين كار، اما عاقلانه تر از اين خواهد بود که فقط يك مهره باشم ، چه چپي ، چه راستي ... چه كروات بر گردن ، چه چفيه بر گردن ... چه مهره سياه ، چه مهره سفيد ... در انتخابات شركت نمي كنم ، نه بخاطر اينكه از حكومت ايران خوشم مي آيد يا نمي آيد ٬ بخاطر اين شرکت نمي کنم که همه اينها را يک بازي مي دانم و گر وارد اين بازي شوم فقط يک مهره خواهم بود ٬ نه چيز بيشتري .


مازيار


شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۲


خنده تو



نان را از من بگير ٬ اگر مي خواهي ٬
هوا را از من بگير ٬ اما
خنده ات را نه .


گل سرخ را از من مگير
سوسني را که مي کاري ٬
آبي را که به ناگاه
در شادي تو سرريز مي کند ٬
موجي که ناگهاني از نقره را
که در تو مي زايد.


که دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني ٬
اما خنده ات که رها مي شود
و پرواز کنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم مي گشايد.


عشق من ٬ خنده تو
در تاريک ترين لحظه ها مي شکفد
و اگر ديدي ٬ به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري ست٬
بخند ٬زيرا خنده تو
براي دستان من
شمشيري است آخته .


خنده تو ٬ در پاييز
در کناره دريا
موج کف آلوده اش را
بايد برفرازد٬
و در بهاران ٬ عشق من ٬
خنده ات را مي خواهم
چون گلي که در انتظارش بودم ٬
گل آبي ٬ گل سرخ
کشورم که مرا مي خواند.


بخند بر شب
بر روز ٬ بر ماه ٬
بخند بر پيچاپيچ
خيابان هاي جزيره ٬ بر اين پسربچه کمرو
که دوستت دارد ٬
اما آنگاه که چشم مي گشايم و مي بندم ٬
آنگاه که پاهايم مي روند و باز مي گردند ٬
نان را ٬ هوا را ٬
روشني را ٬ بهار را ٬
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم.


از : پابلو نرودا



پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲


من واکسن زدم !! تو هم حتما واکسن زدي !!
من حتما راي نميدهم !!‌ تو هم حتما راي .... ؟!

پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲

پنجشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۲


دفترچه کنکور کارشناسي ارشد !
۱. داوطلب چپ دست !
من ديگر معلول نيستم !! هورا !!
هميشه وقتي اين دفترچه هاي کنکور رو مي گرفتم توي قسمت معلوليت هاي جسمي گزينه داوطلب چپ دست قرار داشت !! يه جور حس مي کردم معلوليت دارم !! آخرشم که مي رفتي کنکور مي دادي برات صندلي راست دست مي گذاشتند ! و کلي حرص نوش جان مي کردي !! اما توي دفترچه فوق ليسانس توي معلوليت هاي جسمي گرينه داوطلب چپ دست وجود نداشت !! احساس کردم که ديگه معلول نيستم !! هورا‌ !!
۲. شرايط !
يه قسمت همه اين دفترچه هاي کنکور خيلي جوکه !
شرايط عمومي داوطلبان :
الف) اعتقاد به اسلام يا يکي از اديان تصريح شده در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران
مگه ميشه توي اين مملکت کسي معتقد به اسلام نباشه !! من که هر کسي رو در اطرافم مي بينم نماز مي خونه و روزه مي گيره !! حتي تو ايران کشيش ها هم مي رن حج !! توي هر کوچه که مي ري مي بيني ۴۳۲۸۳۲۷۰ تا چراغ و پارچه زدند ! آقاي فلاني و بانو رفتند يا کربلا يا رفتند حج !!
ب) ملتزم بودن به احکام عملي اسلام ( انجام دادن واجبات و پرهيز از منکرات )
اصلا مگه منکري توي اين مدينه فاضله وجود داره !! تا حالا شما عرق فروش ديديد ؟! آدم مست ديديد توي خيابون ! نه والا !! تا حالا ديديد کسي دنبال ناموس مردم بيوفته !! من که نديدم ! شما هم حتما نديديد !!
ج) عدم احراز عناد (نه اعتراض) نسبت به نظام جمهوري اسلامي ايران !
من فرق عناد و اعتراض رو نمي فهمم ! تا جايي که مي دونم مجازات جفتش يکيه !
د) نداشتن سابقه عضويت در ساواک و فراماسونري و اعقاب آن !
فراماسونري ؟! نه من نه !! والا من ۲۰ سال سابقه عضويت در ساواک رو دارم !! هر چي فکر کنم نفهميدم اعقاب يعني چي !!
ه) عدم احراز فساد اخلاقي !!
الله اکبر ! الله اکبر !
و) عدم اشتهار به ارتکاب اعمال خلاف شئون شغلي و تحصيلي در طول تحصيل يا زمان اشتغال !!
والا تو دانشکده به من مي گفتن مازيار تيزي !! روي صورت يه دويست سيصد نفر يادگاري نوشتم !!
ز) عدم اعتياد به مواد مخدر !
اي بابا ! بيخيال جناب شروان ! بخدا من معتاد نيشتم ! بخدا همش تقصير رفيق ناباب بودش و زغال خوب !
۳. انتخاب رشته !
رسيديم به انتخاب رشته !! ديديم چه کاري ميشه کرد که همه رو انگشت به دهن کنم !! رشته اول رو که همون رشته عمران زدم !! رسيدم به رشته دوم !! هر چي گشتم گشتم ببينم چه رشته اي بي ربط تر و عجيب غريب تر از بقيه هستش ٬ عجيب غريب تر از رشته فلسفه علم نديدم !! زدم فلسفه علم !! به هر کي گفتم فقط چشماش چهارتا شد و يا زد زير خنده !!
۴. عکس !
اي بابا دفترچه پر شد من عکس ندارم ! توي ترکستاني که درس مي خونم پاشدم رفتم عکس بياندازم ! رفتم مي گم آقا عکس فوري مي خواهم ! اما با دوربين ديجيتال بيانداز بعدش سياه سفيد پرينت کن برام ! همون پول رنگي رو بهت مي دم !! ميگه : ( اين قسمت با لهجه ترکي خوانده شود) والا نميشه ! گرون ميشه‌!‌ کلي جوهر سياه مصرف ميکنه ! آخرش هرچي سعي مي کنم توجيحش کنم که آقا جوهر سياه ارزون تر از رنگيه نمي فهمه !‌ آخرش مي گم باشه يه عکس فوري بيانداز از من ! رفتم نشستم روي صندلي ! يه ۳ تا لامپ ۶۰۰ وات روشن کرده توي چشمم !! چشمام داشت کور مي شد ! اون ور هم با يه دوربين متعقل به زمان احمد شاه نيم ساعت لفت ميده تا عکس بياندازه !‌ آخرش ۳ تا عکس انداخت تا توي يکيش يه ذره چشمم باز بود ! مي گم مرتيکه آخه اين همه لامپ چرا روشن مي کني !! اونم توي فاصله ۵ سانتي متري چشم من !! مگه مي فهمه !! بعد يه عکسي چاپ کرد با چشمهاي نيمه باز ! شبيه قاتل ها شده بودم ! جون مي داد واسه پرونده اداره آگاهي عکسه !!
۵. معرف !
توي دفترچه يه قسمت داره ! واسه اينکه اسم و آدرس معرف و کساني که آدم رو مي شناسند واسه تحقيقات بنويسي ! گشتم گشتم ! اسم ۳ نفر آدم ترک اورجينال رو نوشتم !! يه ترک دانشمند از اردبيل ! يه ترک اورجينال اصيل از زنجان !! يه ترک دانا ۲۴ سيلندر از تبريز !!!
مازيار دانشجويي که فوقش ليسانسش رو بگيره !!