جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

پاک کردن نام هایی که بروی قلبت حک کرده ای چقدر سخت است ... چقدر سخت است ...

چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۳

كوه ايستاده است ، تا ابرها بر قله اش بوسه زنند !
من هم ايستاده ام در كنار خياباني تا آب و گل هاي كف خيابان بر من بوسه بزنند ... من ايستاده ام تا باد نامه اي بياورد كه در آن نوشته شده باشد بردي از يادم ، دادي بر بادم ! من ايستاده ام ، تا عزرائيل بي آيد و با او كاپوچينو بخورم ! من ايستاده ام ، بسان تمامي ايستادني هاي دنيا ، كه در ظاهر خيلي محكم اند اما در درون فروپاشيده اند ، گريه نمي كنم براي پر پر شدن قاصدك ها ، فقط فوت مي كنم ، فقط فوت ...
بايد محكم و ايستاده باشم مثل چنارهاي باغ فردوس ! اما چه سود همه مي دانند كه روزهاي آخر عمرم است ، تنه ام پر شده است از كرمهايي كه جانم را مي خورند ، ريشه هايم در فاضلاب غرق شده اند ... من ماندم همين چند برگ زرد ، كه برف امروز ، همين چند برگ زردم را با خود خواهد برد و من باز دل خوش خواهم كرد به اينكه " كوه ايستاده است ، تا ابرها بر قله اش بوسه زنند " پس من هم مي ايستم به اندازه تمام دلخوشي هاي دنيا ، به اندازه تمام دلخوشي هايي كه سرتاسر توهم است و زاييده خيال ، مثل حباب ها كه در بچگي درست مي كرديم ، هرچه بيشتر فوت مي كرديم ، بزرگتر مي شدند ، توهمات من هم بزرگتر مي شوند ...
فوت مي كنم ...
فوت مي كند ...
فوت نمي كند ...
فوت مي كنم ...
فوت مي كنم ...
فوت مي كنم ...
نمي تركد ...
نمي تركد ...
مي تركم ...
تو اين وسط چه مي كني !؟ به تماشاي جان دادن حباب ها آمده اي !؟ اينجا مردمانش ارثي جز جزام نمي گذارند ، بدنبال ارثيه نيا ، كه مردمان اين سرزمين از سنگ اند و تيشه نگاهت هرگز آن ها را خرد نخواهد كرد ، مرهم لبانت زخمهاي جزامشان را خوب نخواهد كرد ، نوازش دستانت كوفتگي هايشان را علاج نخواهد كرد ...
اينان بيماراند ، بيمارهاي رواني ، بيمارهايي كه خود نمي دانند كه چه مي خواهند ، چه مي كارند ، چه برداشت مي كنند ، شايد هم بدانند ، آري آنان مرض مي كارند تا مرگ درو كنند ، آنها عشق مي كارند در قلبهايي كه شخم خورده اند و شهريورماه نفرت درو مي كنند ، آنها قلبهاي شخم خورده را دوست دارند،قلبهاي شخم خورده محصول بيشتر مي دهند ، پر محصول ترين و مرغوب ترين نفرت هاي دنيا را قلبهاي شخم زده به بار مي آورند ...
فرار كن ! تا سه مي شمارم ! اگر جزام گرفتي ، اگر در قلبت عشق كاشتم و ديدي روزي كه سرتاسر قلبت پر از نفرت شده است بر من خرده مگير ...
بر من خرده مگير ...
فوت بكن ...
در حباب ها ...
فوت بكن ...
می شمارم
سه
دو
یک

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳

دين يعني قانون گذاشتن براي عشق به خدا ، عاشق همه چيزي دارد جز قانون ... قانون عشق بي قانونيست ... براستي كه بزرگترين كافران تاريخ دينداران اند ... بي ديني ، دين عاشق است و كفر مذهب اش !
دين تو ...
كفر من ...
دين من ...
كفر تو ...
زمانی که به زیستن بیاندیشیم ، مرگ به ما خواهدخندید !
زمانی که به زیستن بیاندیشیم ، مرگ به ما خواهدخندید !
و خندید ...

نوشته های اینجا سوخته اند ...توهماتی بیش نیستند نوشته های اینجا !
مهم این است که زندگی جریان دارد با او یا بی او ...
من ماندم و قبرستانی از نوشته هایی که هرکدام بویی می دهد ... بوی گلی که پر پر شد در زمستان ... بوی قاصدکی که در دستم بود و باد باخودش آنرا برد ...
من ماندم ...و باز این وبلاگ در پیت ! من ماندم نوشته هایی که فقط برای فراموش کردن خواهم نوشت ... فراموش کردن نوشته هایی که نوشته شدند برای او ... اویی که دیگر نیست ...
تستی برای وبلاگی که می نوشتم در آن برای او ... برای اویی که دیگر نیست ... من هستم و یادهایی که مرا به باد می دهند

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۳


قلمم پير شده است ، قلمم به سن يائسگي اش رسيده ، دستانم مي لرزد هنگام نوشتن ، مي ترسم ، مي ترسم از اين بزرگ شدن ، از اين محتاط شدن ، از اين مصلحت انديش شدن ... دلم تنگ شده است براي كاغذهايي كه پشت سر هم در سطل آشغال سقط مي شدند ، براي كاغذهاي باروري كه امروز در آرزوي نوشتن خطي از آنها هستم ، كاغذهايي پر از شور ، پر از آرمان ، پر از ايده آل هاي يك جوان ، پر از اعتراض ، پر از خون ... كاغذها را به جرم اينكه فرياد اعتراضشان كمرنگ بود در سطل اشغال سقط مي كردم ، تا كودكي با صداي بلندتر و فريادي پر خون تر در كاغذ بي آفرينم ... چه گناه نابخشودني است سقط كردن ...
اين بزرگ شدن را دوست ندارم ، اين آرام بودن ، اين راضي بودن به هر چيزي كه داري ، اين دروغ گفتن هاي به خويشتن خويش را ، اين توجيه هاي منطقي را ... اين پيراهن تنگ حال مرا بهم مي زند نمي گذارد كه نفس بكشم ، مي خواهم شش هايم را پر از هواي جواني كنم ، اما اين پيراهن تنگ دگمه بسته نمي گذارد ، كودكي هايم را مي خواهم ، صداقت ام را ، پاكي را ، بي ريايي ام ...
آري آري ... هر كس كه مرا مي بيند مي گويد چه جوان موفقي ، من اين موفقيت ها را دوست ندارم ، خسته شدم از گرفتن اين مدرك پشت آن مدرك ، اين كتاب پشت آن كتاب ، از خواندن و حفظ كردن هزارها و هزارها فرمول و راه حل ، كه آخرش چه !؟ كه باز در اين مرداب پر از مصلحت خويش غرق باشم ، واقعيت را زير پاهايم لگدمال مي كنم ، فريادهايم را در گلو خفه مي كنم كه خداي ناكرده با كفش روي قالي مصلحت راه نروم ... خسته ام ، از اين منطقي انديشيدن ، از اين كهنه انديشيدن ، از اين انديشيدني كه در آن انديشه اي نيست ، بلكه تكرار كاغذهاي كهنه ايست كه هزاران و هزاران زن و مرد قبل از من خوانده اند ، انديشيدني را مي خواهم كه انديشه اي را بزايد،نه اين انديشه هايي كه مانند تخمك بارور شده اي در رحم مغزم مي گذارند و مي خواهند كه من روزي انديشه ايي بزايم ، اين انديشه من حرامزاده اي بيش نخواهد بود ... من فقط بزرگش كردم ، فقط چند خطي زير آن چند خط نوشتم ، مال من نيست نطفه ي اين انديشه ... خسته ام ، هواي آزاد مي خواهم ، هوايي كه بهايش ميله آهنين است ، اما من بزرگ شده ام ، ترسو شده ام ، خموش شده ام و توان بهايش را ندارم ، پس مثل هميشه دروغها را به خودم مي گويم ، به مرداب مصلحت خويش بسنده مي كنم ، از خروش رود واقعيت مي هراسم ، آرامش را انتخاب مي كنم ، حتي آرامشي خفه و سنگين ، مثل آرامش اين مردابي كه در آن هستم ... دل را خوش مي كنم به همه خوشي هاي ظاهري زمين ، دل را خوش مي كنم به كوباندن تصوير مدركي بر ديوار سرد اتاق ، دل را خوش مي كنم به توجيه هايم ، به هزار و صد دليل و مثال خودم را راضي مي كنم ، اما باز خواهم دانست كه واقعيت را كتمان كرده ام و مصلحت را برگزيده ام ... چقدر انساني كه مي فهمد از خود بيزار مي شود زماني كه خود را به نفهميدن مي زند ... چقدر قلم از دستي بيزار مي شود زماني كه دستي لرزان آنرا مي گيرد ، لرزان مي نويسد ، لرزان حرف مي زند ، لرزان زندگي مي كند و لرزان ميمرد، شايد زيستنم تا روز مرگ اينگونه باشد ... عقل اينگونه زيستن را فرياد مي زند ولي جنونم فرياد زدن را فرياد مي زند ... جنونم را بايد در جلوي بت بزرگ شدنم قرباني عقل ام بكنم ...
نوشتن امروزم ، مانند سعي زن يائسه اي است كه مي خواهد باردار شود ...
اما افسوس
كمي پير شده ام ... و تهوع بيداد ...

مازیار

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۳


چه گويم كه گفتني ها كم نيست ، خواستنت كم نيست ، چه گويم كه چه گويم هايم كم نيست ، گويند كه خداوند در آسمان است ، ولي من در زمين یافتمش مي گويند كه كفر مي گويي ، مي گويم كه كافر من ام ! خداي تويي !تو !و مي گويند بت پرستي ! چه گويم جز اين كه من بت پرست ترين بت پرست زمينم ! كسي از دور فرياد سر مي دهد "خونت حلال باد" چه گويم جز اين كه خون دادن در راه خدايت ، بت ات ، هستي ات ، زندگي ات ، .....ات شيرين ترين شهد زمين است ...

مازيار
ارديبهشت 83

چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳

خیریه پیام امید



زمان : پنجشنبه و جمعه , 16 و 17 مهرماه
مکان :خیابان شریعتی - بالاتر از سیدخندان - نرسیده به حسینیه ارشاد - جنب شهرداری منطقه سه - سازمان دانش آموزی تهران (کانون شهید مفتح)

اطلاعات بیشتر در سایت www.payamomid.com

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۳


مي خوانمت ...
مي خوانمت اي خواندي ام ... اي خواندي ترين ، خواندني زمين ... اي رويايي ترين خواندي ...
مي خوانمت ... با آغوشي باز كه اگر به آغوشش بيايي پاياني براي هم آغوشي اش نيست ... مي خوانمت با صدايي بلند تا پايان زماني كه صدايي از حنجره بيرون بي آيد... مي خوانمت ... اي خواندي ام ...
مي خوانمت براي خواندن داستان هايي كه باهم خواهيم نوشت ،خواهيم خواند ... خواندي ترين خواندي هاي زمين را ...
بخوانم ... كه مي خوانمت ... كه مي خوانيم همديگر را ...
مازيار

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۳

هوشیاری هایم چه مستانه است با تو ...

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۳

حرفهای پدر ...
پدرم قدیم ها به من و برادرم می گفت درس بخونید ! فوق لیسانس بگیرید ! دکترا بگیرید ! امروز یه حرفی زد من بردیم ! گفت شما دو تابرادر تا کی می خواهید درس بخونید !؟! تو هم که ارشد قبول شدی ! برادرت هم که ترم آخر ارشدش هست می خواهدش دکترا بگیره ! پاشین برین زن بگیرن ، برین دیگه !
مازیار

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۳


زمانی که به زیستن بیاندیشیم ٬ مرگ به ما خواهدخندید !

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۳

یک آواز بلوچی در گوشم زمزمه مى كند:
از مرگ نمى ترسم
چون دريا در كنار من آرميده است
خورشيد بايد بداند
كه گرسنگى كودكان مرا بزرگ خواهد كرد

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۳

وقتهایی هست که جوهر قلم می خشکد و فقط می خواهی کاغذ را با قلم بی جوهری خراش بدهی !

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۳

e e e e
این وبلاگ دو سال و دو روزاش شد
چقدر جفنگیات خورد مردم دادم !!!


خداحافظ ...
خداحافظ دوران لیسانس ! خداحافظ زنجان ! خداحافظ چایی کیسه ای ! خداحافظ نیمرو ! خداحافظ سوسیس بندری ! خداحافظ فتوکپی های دوست داشتنی جلوی دانشگاه ! خداحافظ کاروان سرا ! خداحافظ قلیونهای چاق ! خداحافظ چاقوی تیز ! خداحافظ معجون بستنی زیبا ! خداحافظ علی ساندویچی ! خداحافظ حسین سگ پز ! خداحافظ شبهای امتحان ! خداحافظ تقلبهای توی ماشین حساب ! خداحافظ اینترنت مزخرف زنجان ! خداحافظ نون چایی ! خداحافظ ماکارونی ! خداحافظ خورشهای یخ زده ! خداحافظ اتحادیه ! خداحافظ گروه جنگل ۷۹ ! خداحافظ بیمارستان شفیعیه ! خداحافظ علی ! خداحافظ اروین ! خداحافظ کامبیز ! خداحافظ همه دانشجوهایی که در کنارمون مردند ... ! خداحافظ خاطره های خوب و بد چهار ساله من ! خداحافظ پا شکستن ! خداحافظ بیست و یک های تا ۷ صبح ! خداحافظ حلیم های انصاریه ! خداحافظ کبابهای یاشار ! خداحافظ جاده تبریز ! خداحافظ سر کار گذاشتنها ! خداحافظ سر کار رفتن ها ! خداحافظ قهوه آبی ! خداحافظ هویج بستنی های چهار راه ! خداحافظ سکوت شبها ! خداحافظ سرمای صبحهای امتحان ! خداحافظ سیبری ایران ! خداحافظ ترکها ! خداحافظ کلاغهای دانشگاه ! خداحافظ گروه عمران ! خداحافظ کافورهای سلف ! خداحافظ همبرگرهای بوفه ! خداحافظ زن جان های زنجانی !! خداحافظ زنجان !

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۳

می دانی که دو سال تبعید می شوی ٬ اما سرزمینش را نمی دانی ! عجب دردیست ندانستن سرزمین تبعیدگاه !

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۳

در حرم دل به زیارت عشق می روم ... دست بر ضریح سینه می گذارم به سجاده می روم ! بی تو کجا روم ؟! کجا روم ؟!

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۳

ای کاش زمان رو میشد توی ماکروویو گذاشت !!!

چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۳

سيرابي چه سرابيست براي چشمان تشنه ...

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۳

کشتی نوشتنم به گل نشسته است ! یکی یه ذره منو فوت کنه !

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۳


● جدايی!
بير‌کاکليک آلديرسا زوربا بالاسين / اگر يک‌پرنده از جوجه‌اش جدا شود!
سايرای ٫ سايرای ايزلامايين بؤلارمی!؟ / آيانالان بدنبال آن‌نخواهد بود؟!
بير بؤلبؤل ييتيرسه قيزيل لأله سين! / واگر بلبلی لاله‌ی سرخش را ازدست دهد!
حاسرتيندا سوزله‌مايين بولار می؟! / آيا در حسرت‌فراقش ناله‌ها سرنخواهد داد؟!...
... آيراليغا آدم اؤغلی نيله‌سين ؟! / آدميزاده باغم جدايی چه خواهد کرد؟!
کيم قالار٫ گورمه ‌يين آجال حيله سين؟! / چه‌کسی شهد جدايی رااز دست اجل نخواهد نوشيد؟!
اينسان باغرين دؤزله‌ مايين بولار می؟! / آيا ازانسان عجب است اگرقلب‌خودراپاره - پاره کند؟!

از مختوم قلی

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۳

آتشي مي خواهم تا نوشته هاي کهنه اي را که بوي مرگ مي دهند را آتش بزنم ، قلم نتراشيده من ، مي خواهم نوشتني را با تو آغاز کنم ، نوشتني به درازاي يک عمر .حاصل اين نوشتن زيستن من و توست . بهاي اين زيستن کوتاه شدن هر روزه توست و شکستن دست من ...تراش را صدا کنم تا خطبه عقد را بخواند !؟

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۳

کودکي در بيست و سه سال پيش با پول قرضي ، بدون هماهنگي ، سر زده ، زير بمباران در بيمارستاني در تهران بدنيا آمد ، کودک چهار پا راه رفتن را آموخت و سپس بروي دو پا راه رفتن را، قلم بر دست گرفت و به مدرسه رفت ،‌آتش جنگ سوزانده تر شد ، آسمان پر از پرنده هاي آهنين ، قلم شکست ، مدرسه تعطيل شد ، سفر آغاز شد تا کبوتران سفيد جاي پرنده هاي آهنين را در آسمان شهر بگيرند و باز چيني بند زني قلم شکسته را بند بزند ! روزگاران آنچنان به شتاب گذشت که شتاب گذشتنش از هر نوشتني بيشتر بود ، کودک روز به روز بزرگتر مي شد اما روحش ، جانش همچنان کودکي شيطاني بود که در فکر چيدن آلبالوهاي باغ همسايه بود ! از درخت بالا مي رفت که فرشته اي آمد ، به گمانم همين ديروز بود يا يک هفته پيش ، يک ماه پيش ؟!‌ يا شايد يکسال پيش ؟! مستي آمدن فرشته آن گونه بود که از ياد برديم چند پيک از اين جام شراب نوشيديم !‌ کار ما از شمارش پيک هاي گذشته است ، بايد به شمارش خمره باشيم تا شايد يادمان بيايد که چند پيک از اين شراب ناب نوشيده ايم ... کودک شمشير داشت فرشته به آن صيقل داد ،‌آهن زنگ زده اش را زير ضربه هاي پتک پولادين کرد ، چشمان کدر و بدبين کودک را با زلال ترين آبهاي زمين شست ، ديده اش را پاک کرد ، فکرش را غسل داد ،‌ خاکسترهاي قلب سوخته اش را کنار زد تا زغالهاي نهفته در زير اين خاکستر بار ديگر فرصت گداختن بگيرند . چه گداختني شد اين گداختن ! آتشي بر پا شد که زخم هاي گذشته را سوزاند و جوانه هاي آينده را روياند ! بروي سرزميني که قهارترين کشاورز زمين از کشت بوته خاري ناتوان بود سبزترين جنگل هستي را آفريد ، سرزميني آنچنان آباد که من امروز غرق در سبزي اش هستم و هنوز از مستي اش بيرون نيامده ام که توان بيان کردن اين سرزمين را داشته باشم . براستي چه سرزميني است اين سرزمين ...

مازيار


شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۳

به آفتاب داغ بندر احتياج داشتم ، به لمس برگهاي نخل نياز ... تشنه صداي امواج ، غرق در تماشاي غروب خليج ... سمبوسه لب ساحل ، فلافل تند ، ميگو ، ماهي كبابي ، ساحل خلوت ، خواب زير كولر گازي ، نخل پير ، بوي برگ له شده اكاليپتوس ، هندونه خنك ، خرماي توي ارده ، شاني يخ زده ، قليون كوزه اي ، لمس شنهاي داغ ، گوش كردن صداي بوق كشتي ها ، بوي بازار ماهي فروشها ، كباب فيله كوسه ، چايي نيمرو ، يه پرواز تاخيري و ... به همه اينها احتياج داشتم ... و بيش از هر چيزي توي دنيا به دست گرم و مطمئن تو احتياج داشتم ، دارم و خواهم داشت ...

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۳

اين دهات يا اون دهات مسئله اين است !فوق ليسانس هم مجاز به انتخاب رشته شديم !! اما مونديم که با اين رتبه کدوم دهاتي قبول ميشيم! فکر کنم با رتبه ام که نه زياد خوبه نه زياد بد يه چيزي شهرستان قبول ميشم ! هر کسي تو آشنا و دوست و فاميل و ... پارسال فوق ليسانس عمران (سراسري) قبول شده ٬ اگه ممکنه از اون آشنا يا دوستش بپرسه که رتبش چند بوده :) اطلاعات زير رو خيلي خيلي خيلي ممنون ميشم اگه برام بفرستيد :گرايش مورد نظر ( سازه - خاک - زلزله - سازه هاي هيدروليکي) روزانه يا شبانه يا غير انتفاعيرتبه داوطلباسم شهر و دانشگاه با سپاس فراوان !مازيار

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۳

زلال تر از آب کس نديد ، من ديدم ، تو را ....

شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۳

خداوند کسي را که maziar@gmail.com را زودتر از ما گرفت لعنت فرمايد !الهي آمين !اين مازيار ٬ مازياري ملعون ٬ کسي جز همان maziar.blogspot.com نيست ! يا همان مازيار که زماني در وبلاگ ژيوار مي نوشت !! او يک آبکشي خون آشام است !!! اونقدر برات ميل فوروارد مي کنم تا يک گيگ فضاي gmail ات پر شود تا مشت محکمي بر دهان آبکش و ايادي آن را منطقه بزنم ! لعنت صد باره خداوند بر کسي باد که چند سال است www.maziar.com را گرفته و استفاده نمي کند ! کاربران قديمي و فعال blogger مي توانند از نسخه بتا gmail استفاده کنند !‌ آدرسي زشت تر از www.maziar.ir@gmail.com ديده بوديد ؟!‌‌

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳

گرمي يك دست ... گرمي يك قلب ... گرمي يك عكس ... گرمي يك صدا ... گرمي يك نگاه ... دستي كه وقتي توي دستت مي گيري گرمت مي كنه ، قلب گرمي كه من توش هستم اين گرما رو بيشتر مي كنه ، عكسي كه هميشه نگاهش مي كنم ، صداي گرمي كه سيم هاي مسي تلفن درمي نورده تا مي ره مي شينه روي قلبت ، روي احساست ... و گرم گرمت مي كنه ، اما اون نگاه كودكانه و معصوم وقتي مياد جلو چشمام ، ديگه در برابر اين گرما نمي تونم طاقت بيارم و آتيش مي زنه به دلم ... دل تنگ مثل هيزم خشك خوب آتيش مي گيره ، وقتي كه روز ديدار مياد و اون نگاه رو با خودش سوغاتي مياره ، گرماي عشق اونقدر زياد ميشه كه همه چيز رو در خودش ذوب مي كنه ، توي خودش انتظار و دوري رو ذوب مي كنه ، اشكها ، نگاه هاي منتظر ، دستهاي يخ زده رو محو مي كنه ، جاي اشك توي چشماي آدم يه نوري مياد ، يه برقي مياد ، انگار تازه متولد شدي و داري به دنيا واسه اولين بار نگاه مي كني ، برات يه برگ چنار كلي معني ميده ، همون برگي كه تا ديروز از كنارش رد مي شدي و بي تفاوت از كنارش مي گذشتي به گلبرگهاي پامچالهاي توي حياط ... يه جور ديگه نگاه مي كني ، توي يه گلبرگ يه دنيا رو مي بيني و دنيا رو با لطافت يك گلبرگ ... يه لحظه مي ايستي تا ديگه صداي پاهات رو نشوني ... اونوقت توي درخت بالاي سرت صداهايي رو مي شنوي كه تا اون روز نشنيده بودي ، صداي پرنده ها رو از ميون شاخهاي سرو مي شنوي ، با دقت تر گوش مي دي ، صداي گنجشك رو اول تشخيص مي دي ، بدش صداي پرستو رو ، صداي يه طوطي ، يادت مياد كه شنيده بودي تهرون يه زماني پر بود از طوطي ، هنوز اگه يه خورده دقت كني صداش رو مي توني بشنوي ... نفس مي كشي ، بوي خاك خيس رو حس مي كني ، بويي كه هيچ عطري توي دنيا بوي اون رو نداره ، حس مي كني كه زنده ت مي كنه اين بو، مي برتت به كودكي هات ، بوي حياط مادر بزرگ رو مي ده ، وقتي كه آب پاشيش مي كرد و با يه جارو خاك ها رو هوا مي كرد ، مي رفتي لب حوض گلدونهاي شمعدوني رو مي انداختي وسط حوض ... با همون جارو دنبالت مي كردند و چهار تا فحشت مي دادند ... آره دوباره متولد شدي ، زندگي يه رنگ ديگه داره ، يه بوي ديگه ، يه طعم ديگه ، حتي حس لامسه ات عوض شده ، وقتي كه با دست تيغ هاي كاكتوس رو لمس مي كني انگار داري يك گل رو لمس مي كني ، دستت روي تيغ ها مي كشي و مثل اينكه داري يك گربه رو نوازش مي دي ، تيغ ها مثل موهاي گربه زير دستت خم مي شوند ، اما توي دستت نمي رن ، حتي تيغ ها هم باهات كنار ميان ، تيغ هايي كه تا ديروز توي دستت فرو مي رفتند ... زميني كه تا ديروز شوره زاري جلوي چشمت نبود ، تبديل شده به جنگلي سر سبز ، فكر مي كني معجزه شده ، يا مسيرت رو اشتباهي اومدي ، توي اين توهم هستي كه بارون مي گيره ، اما برعكس هميشه كه چترت رو زود بالاي سرت مي گرفتي ، چترت رو مي بندي و مي گذاري صورتت گلوله باران قطره هاي بارون لمس كنه ، بارون از ميان موهات مثل يك رودخونه مي ره پايين از روي پيشوني رودخونه مسيرش رو خم مي كنه از كنار ابروها پايين مياد ، قطره ها رو لپهات سرسره بازي مي كنند ، روي سرسره اي كه تا چند وقت پيش فقط سرسره ي قطره هاي اشك بود ، قطره هاي بارون شروع مي كنند به بازي كردن ، غسلت مي دهند ، پاك ات مي كنند و آماده براي برداشتن گامهاي بزرگهاي ، گامهايي كه تا ديروز براي اون مرد كوچيك خيالي بيش نبودند ، ولي امروز گامهايي هستند در پيش رو ... و فردا گامهايي در...

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۳

صاحب خانه دل من ...کوچکي خانه ات را به دلتنگي من ببخش ...

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۳

ابولمشاغل می گوید : " شادی نداشتن غم نیست ؛ بلکه داشتن کوهی از غم ، و غلبه بر این کوه است .بی مشغله می گوید : قبل از هر کوهی ، کوهپایه ای است ، کوهپایه ای با تپه های کوچک و بزرگ ! زیبای من ، تپه های نچندان کوچک و نچندان بزرگ را با هم فتح کردیم و از این فتوحات شادمان ، کوهی جلوی من و توست ، کوهی شاید به بلندای دماوند ! برای فتح دماوند ابتدا باید از کوهپایه ها و تپه ها گذشت ! در کوهپایه ها باید آموخت چگونه قلاب کردن طناب را ، چگونه میخ را در سینه کوه کوبیدن را ، چگونه محکم کردن جای پا در صخره ها را ... در کوهپایه ها سقوط کردن بی درد نیست اما جانگیر هم نیست ، اما سقوط در کوه ها مرگبار است ! میخ کوبیدن را باید خوب یاد بگیریم چون قله های بلندی انتظار گامهای ما را می کشند ، نباید قله ها را از خودمان ناامید کنیم . کوله ات را ببند ! فقط انسانهای پست در دشت های پست زندگی می کنند ، دشت هایی حتی بدون داشتن یک تپه از مشکلات ، انسانهایی غرق در بیهودگی و روزمرگی . من از روزمرگی بیزارم ! از انسانهایی که کوه را در افق می بینند اما هیچ وقت حتی پاهایشان به دامنه ها نمی رسد ، از انسانهایی که سالها آسمان را دیدند ، ابرها را دیدند اما آرزوی پرواز را ، لمس کردن ابرها را با خود به گور بردند . آنانی که سپیدی دماوند را از دور دیدند اما دستشان هیچگاه به برفهای کوهپایه های البرز نخورد . از آنانی که گنج را بی رنج می خواستند ، اما اگر می دانستند نارنجی که با رنج بدست آمده باشد چه طمعی دارد ، چه عطری دارد هرگز بی رنجی را انتخاب نمی کردند ! هرگز نقطه صفر را برای آغاز انتخاب نمی کردند ، از صفر به یک رسیدن بسیار سخت تر از نود و نه به صد رسیدن است .کوله ات را سنگین نکن ، برای صعود باید سبک رفت ! باید دل کند از همه چیز ، از همه آسودگی ها ! بندهای پوتین ات را محکم ببند ، بندهای پوتین زندگی را جوری محکم ببند که تا آخر زندگی مجبور به دوباره بستنشان نشوی ! بندهایی که باز می شود ، حادثه آفرین است ؛ حادثه در کوه مرگبار ! شاید روزی کودکانمان عکس فتحمان را ببینند و بر ما بخندند . بگویند چه پدران و مادران دیوانه ای داشتیم ! هیچ چیز برایم از این زیباتر نخواهد بود که فرزندانم به من بگویند دیوانه ! آنروز خواهم فهمید که فرزندانی عاقل دارم !به بهار می نگرم و آغاز زیستن ، به مزارع گندم که تازه سبز شده اند ، به درختانی پر از شکوفه . زندگی هم خزان دارد ، هم بهار . هم صعود دارد هم سقوط . بر خلاف همگان خزان درختان را دوست دارم ، درخت برگهایش میمرد ، شاخه هایش خشک می شود اما ریشه اش زنده است و در حال سیراب شدن با آبهای خنک و گوارای زمستانی . باید ریشه نهال زندگی مان بقدری بزرگ و قوی باشد که با خزان ، درختمان نمیرد . فرق یک درخت با یک بوته در همین است ؛ بوته زود رشد می کند ، زود گل می دهد و زود میمرد . اما درخت ؛ آرام آرام می روید ، بعد از چند سال گل می دهد و سالها میوه می دهد . من از کوه هایی که یک ساعته فتح می شوند بیزارم . از اینکه سوار تله کابین شوم و قله توچال را فتح کنم بیزارم . راستی داشت یادم می رفت ، یخ شکنهای پوتین هایمان را حتما با خود ببریم ، گاهی اوقات در کوه زندگی پای آدم لیز می خورد ، گاهی اوقات یخ های کوه بسیار لیز می شوند و در کوه ها لیز خوردن مرگبار ! برای فتح قله فقط داشتن یخ شکن ، بندهای محکم کفش ، خوب میخ کوبیدن و داشتن طنابهای محکم کافی نیست ، گرچه لازم است ! باید ایمان داشت به کوه ، به خداوند کوه ، باید ایمان داشت که آیا کوه من همین کوه است یا کوهم را اشتباه انتخاب کرده ام ؟! آیا براستی من مرد یا زنی هستم که حاضر باشم دشت و زندگی آسوده آن را ترک کنم ؟! هزاران سال پدران ما از همین دشت به کوه نگاه می کردند ، از همین زمین به آسمان ها و ابرها نگاه می کردند . چرا باید من از میان این همه مردمان دشت کوه را برگزینم ؟! آه چقدر هوس کردم به کوه بروم ، زیر آبشار بیاستم ، بدنم تا مغز استخوانش یخ بزند ، دندانهایم از لرزش ناشی از سرما مورس وار روی هم بخورند ، سپس بوته خشک گونی را آتش بزنم در آن سیب زمینی بریزم و با گلپرهای وحشی بخورم . تو هم با من میایی ؟!از کوه می گفتم از خود کوه ... از خود کوه ... بهمن را یادم رفت ! کولاک را ... از سرمایی که به مغز استخوان نفوذ می کند اما نباید گذاشت که به درون قلبمان نفوذ کند ، محمد را یادت است ؟! اوراز را می گویم ، مرد کوه ها را می گویم ، بسیاری از کوه ها هنوز جای پای او را در خود دارند ، جای میخ های کوبیده شده توسط او بر سینه هایشان .... کوه در عین زیبایی بی رحم است و بر خوبان بی رحمتر ! باران زیباست ، آب مایه حیات است ، اما هنگامی که زیاد می شود مایه ممات است و سیلاب ! برف روی کوه ها زیباست ؛ کوه را همچون عروسی سپیدپوش می کند و سرمایه زیستن رودها و سیراب کننده مردمان دشت در تابستانهای گرم ! نیرویشان عظیم است و صدایشان هولناک ، بهمن را می گویم ! از خوبیها گفتن زیباست اما بدیها را نباید فراموش کرد . اینجا سرزمین من است ، سرزمین بی رحم من ! اما من تو در این سرزمین در این کوه بدنیا آمده ایم ، باید بجنگیم با صخره های این سرزمین ، دست و پنجه و نرم کنیم با مردمان بداندیش این سرزمین ! مردمان بداندیش چون خود بد اند ، به دیگران بد نگاه می کند ! آری آنان غرق اند در کثافت ، آنگاه می خواهند من و تو را به راه راست هدایت کنند ، عجب راه راستی است راه راست اینان . همانهایی که آیین کوه را تحریف کردند ، در آیین مقدس کوه بند و تبصره آوردند و خواستند در برابر طبیعت بیاستند ! در برابر زیبایی ... در برابر عشق ! نام مقدس کوه را در آیین شان آلوده کردند و از آن سوء استفاده ! در سرزمینی که بداندیشان زمام قدرت را در دست می گیرند جای خوب اندیشان در غارهای کوه است ، بد اندیشان گناهانی که خود در دل دارند را به خوب اندیشان نسبت می دهند و انگ بدنامی را به آنان ، اما چه می شود کرد در برابر هجوم این غوم مغول ! هوای آلوده که از شش های مصمومشان بیرون می دمند حتی در انتهای غارهای کوه استثشام می شود . باید جنگید یا صلح کرد ؟! مردمان ضعیف با آنان می سازند و همرنگ آنان می شوند تا نشوند رسوا ! اما جنگ ! تو قانون جنگ را خوب می دانی ... قانون جنگ خون است ... خون ... اما برای جنگ باید قوی بود ! بازی شطرنج یادت است ؟ فرق میان مهره شاه و سرباز ... باید آذوقه روزهای جنگ را جمع کرد ، شمشیرها را صیقل داد . اما تا آن زمان چه باید کرد ، آیا باید همانند مردمان سست با آنان ساخت ؟! هرگز ... هرگز ! نه جنگ کرد نه صلح ! باید زیست ، اما نه مثل آنها ، در کنار آنها به آیین قدیم کوه ، آیینی که در آن تبصره و بندهای مردمان بداندیش کوته اندیش وارد نشده است ! اگر کتاب آیین قدیمی را پیدا نکردیم ، خودمان آن را خواهیم نوشت ، دست در دست ! باید قلمهایمان را بتراشیم که نوشتی طولانی در راه است ، آیین هایی که مادربزرگ در قصه هایش برایمان می گفت ... آیین آزاد و بااندیشه زیستن ! در کنار آنان زیستن می دانم دردهای خود را دارد ، می دانم که هر روز باید نگاه های بداندیش این مردمان را تحمل کنیم ! می دانم که انگ همه گناهان را به ما خواهند زد ! چون عشق حتی این اصلی ترین قانون طبیعت را گناه می دانند چه برسد به دیگر چیزها ... اما زیبای من صبر کن ! همه روزهای زندگی روزهای بد نیستند ، همه ماه ها ، ماه های سخت نیستند ! درخت را یادت است ؟! زمستان می آید و خزان می کند ! اما ریشه هایش زنده است و در حال سیراب شدن ، در بهار یک روزه خواهی دید هزاران شکوفه از شاخه هایی که تا دیروز به ظاهر مرده بودند بیرون می زند ! مطمئن باش ! این قانون طبیعت است و آنان محکوم اند به پذیرفتن بهار ، همانطور که ما محکوم بودیم به تحمل خزان ! ریشه هایمان در حال سیراب شدن است ، اگر در دستهایمان را محکم بهم بدهیم هیچ نیرویی ما را نمی تواند از هم جدا کند و گرمای این نیرو روزی درختان را پر شکوفه خواهد کرد ! مردمان بداندیش می خواهند ما را تحقیر کنند ، کوچک کنند با انگ هایشان ! اما آنانی که ایمان استوار دارند ، ایمانشان را با این انگ ها از دست نمی دهند ، بلکه ایمانشان قوی تر می شود ، آنان می خواستند با تحقیر و کوچک کردن ما ما را خرد کنند اما بدان که کوچک نشدن و تحقیر نشدن ما باعث تحقیر آنان و کوچک شدن آنان می شود و شکستن بت های آنان ، آنان با دست خود خود را می شکنند ؛ صیادی که دام برای صیدش می گذاشت عاقبت در دام گرفتار شد ! اما سنگینی گامهای کوه نوردان ، آنانی که در کوله اندیشه هایشان بسیار با خود بار دارند ، باید گامهایت را روی سنگهای بزرگ و محکم بگذاری که تاب و تحمل گامهای تو را داشته باشد ، نه کلوخهایی که در زیر پایت خرد می شوند و تو را بسوی ته دره ها می برند ، کوله سنگین هم مشکلات خود را دارد ، گاهی اوقات در صعود ناچاری از سراشیبی هایی بگذری که خاک اش بسیار سست است و زیر پایت را خالی می کند ، لالون - تلخاب را یادت است ؟! جایی بود در راه که مسیر بسیار راه بسیار سست بود ، با بیل جای پا را درست می کردیم ، اما به محض اینکه پا را روی جاپاها میگذاشتی خاک زیرش ریزش می کرد . باید سریع می دویدی قبل از اینکه خاک ریزش کند ، نباید به خاک امان می دادی که بیاندیشد که چه نیرویی بر آن تحمیل می شود و باز برای نفر بعدی جای پاها را درست می کردیم ... می دانم خاک سرزمین من برای گامهای تو بسیار کم تحمل است و گاهی بی تحمل ، اما باید صعود کرد ! آری تو بزرگ تر از آنی هستی که در شناسنامه ات نوشته اند و برای مردمان بداندیش این گناهی است نابخشودنی ! اندیشیدن در آیین آنان گناه است چه برسد به خوب و زود اندیشیدن ! اما من و تو ثابت خواهیم کرد که حتی در آنجا که کوه در زیر پایت ریزش می کند می تواند بالا رفت و صعود کرد ، فقط باید سرعت دویدنت از سرعت ریزش بیشتر باشد ، اندکی تعلل مرگبار است ، می دانم که سخت است ، اما شدنی است ، من و تو بسیاری از ناشدنی ها را شدنی کردیم ! این را هم می توانیم ! سرزمین ام پر است از پلهای قدیمی و کهنه ای که طاقت عبورر ماشین های سنگین را ندارد ، در جاده زندگی مان پر است از نوع پلها ... پلهایی که پدر بزرگ شاهد ساختنشان بود ، در آنروزها بسیار محکم بود ، البته در برابر وزن گارهای چوبی ! نباید در جلوی این پلها ایستاد و زانوی غم را بقل کرد و آنسوی رود را تماشا ! من و تو پلهایی خواهیم ساخت استوار و محکم ! بعضی ها خود را سبک می کنند ، کوله هایشان را خالی و از این پلها می گذرند ، این آسان ترین راه است ، اما بهترین راه نیست ! ما بار کوله هایمان را به آسانی بدست نیاورده ایم که بخواهیم به راحتی از دست بدهیم ! آستین هایت را بالا بزن ! باید پلی بسازیم !اما اگر روزی در این جنگ و نبرد شکست خوردیم و بداندیشان درخت مقدسمان را با تبر تحجرشان قطح کردند و من و تو را به صلیب کشیدند . هرگز ناراحت نباش ! در بهار جوانه هایی از کنار تنه بریده مان خواهد زد و باز درختی خواهد روید ! صلیب عیسی را در آغوش گرفت و دنیا مصلوب را ......

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

من صحرا را باور دارم ، قانونهاي صحرا را ، حتي براي مردمان شهر ، زنان صحرا در چادرهايشان بز آرام نمي خواهند ، مرد مي خواهند ، مردان صحرا سوار اسبهاي آرام نمي شوند ، در جستجوي اسبي سركش هستند ... من روييدن گندم را در دشت باور دارم ، روييدن هزار دانه از يك دانه ، من ريختن خون را در دشت باور دارم ، ريختن هزار خون براي يك خون ... زندگي گاهي بهايش خيلي كم مي شود ، زماني كه خون ريختن همچون نوشيدن جرعه اي آب باشد ، خاك بوي خون مي دهد ، بوي مرگ ، بوي باروت ! اما در ميان همين خاك بذر گندمي جوانه مي زند ، پرنده اي آواز مي خواند ، دختري موهايش را مي بافد و پسركي عاشق مي شود و باز بوي باروت دشت را پر مي كند ،من و تو از سفر به صحرا مي آييم ، از سرزميني در خيال ، سرزميني كه حتي من و تو خونريزترين مردش را دوست داشتيم ، شعرهايش را زمزمه كرديم ، عاشقي اش را مزمزه ، گندم زارهاي مردمان آنسوي رود را آتش زد ، نكوهشش كرديم اما باز دوستش داشتيم ، خون ريختن هايش از روي عشق بود ، و عشقش از روي جنون و جنونش حاصل يك تنفر ، يك انتقام ، اما باز ما دوستش داشتيم ! براستي كه صحرا يك مادر بيشتر ندارد ، قانون صحرا خون است و بهاي خون ، خون ! تا روزي كه در صحرا ديگر خوني نمانده باشد تا ريخته شود ... در همين سرزمين بي رحم باز دختران صحرا نقش عشق را در قالي هايشان مي بافند ... پسرانش گوسفندان را به دشت مي برند و پر سوز در ني هايشان مي دمند ... من و تو سفر به اين سرزمين را دوست داشتيم ، افسانه هايش را ، قصه هايش را ، شعرهايش را ... .... اوچي ! امشب .... اوجا ، شاعر وحشي به چادرت حمله مي كند، به برادرهايت بگو تنفگهايشان را پر كنند ! دواي درد سينه ي پر از عشق اين شاعر وحشي يا گلوله هاي سربي برادرانت است يا خود تو ! مازيار

چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۳

دارم پرواز مي کنم !تنها مسافر قلب من ! کمربندت رو محکم ببند !

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۳


باران آمد ، اما طراوت تو را نداشت ... برف آمد ، اما سپيدي دل تو را نداشت ... زلزله آمد ، اما قدرت ويرانگري عشق تو را نداشت ... سيل آمد ، اما آب چشمان گريان مرا نداشت ... رعدي از آسمان آمد ، اما برق چشمان تو را نداشت ... خورشيد از پشت كوه ها آمد ، اما گرمي دستان تو را نداشت ... ماه آمد ، اما زيبايي روي تو را نداشت ... ساقي آمد ، اما شرابش گيرايي لبان تو را نداشت ... خدا آمد ، اما ايمان مرا به عشق نداشت ...
مازيار


سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۳


يه اسكله كوچيك قديمي ، يه درياي آروم ، يه غروب خورشيد ، صداي مرغهاي ماهي خوار ، يه ليوان ماالعشير غير اسلامي كه كنارش يه نصفه ليمو باشه ، به نسيم ملايم ، يه كشتي كه داره توي افق گم ميشه ، چند تا ابر خوشگل اون بالا ، زيباست ! مگه نه !؟
يه دست كوچيك مهربون توي دستت ، يه نگاه آروم كه داره با تو غروب خورشيد نگاه مي كنه ، كنارت داره به سمفوني مرغهاي ماهي خوار گوش مي ده و يه آسمون پر از ابرهاي عشق كه داره توي قلبت مي باره ، خيلي خيلي زيباست ! مگه نه !؟
مازيار

دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۲


به نگاه هاي عاشقانه اي مي انديشم كه مرا از انديشيدن به همه چيز جز صاحب آن نگاه ها رهايي مي بخشد ، رهايي ، رهايي ، رها شدن از همه چيز ، آزادي ، بودن ، هستن ، وجود ، اطمينان ، استقلال ، مالكيت و عشق برايم معني مي گيرد ، بزرگ مي شوم ، بزرگانه فكر مي كنم ، لااقل بچگانه فكر نمي كنم ، عجب حكايتيست حكايت من و تو ، ابرهاي بالاي سرم بر زمين لنگر مي اندازند تا باد آنها را از استشمام بوي تو در وجودم محروم نسازد ، من ابرها رو دوست ندارم ، چون آنها هم بوي تو را دوست دارند چون من ، هيچ رقيبي در زمين و حتي آسمان نمي توانم تحمل كنم ، چه بيرحمانه است قانون عشق ، مثل قناري هايي كه به جرم زيبايي مردمان شهر آنها در قفس مي اندازند من تو را در قفس آيا خواهم انداخت !؟ مهربانانه به قناري ها نگاه خواهم كرد و بايد توقع داشته باشم كه آنها مرا - زندان بانشان - نيز عاشقانه نگاه كنند ، چه پر توقع است انسان ، حتي اگر عاشق خداوند هم باشد ، تحمل حضور بنده اي عاشقتر از خود را نخواهد داشت ، چه برسد به عشق زميني ، با وسوسه هاي موجود زميني ، من دوست دارم بنشينم در كنار جاده و چاي بخورم و به تو بي انديشم و به جاده ، به زيبايي درختان كنار جاده ، به نوازشگري صداي آب رودخانه ، به سبزي جلبك هاي كنار آبشار و غرق شوم در صداي ني چوپان ... اما ناگهان تابلو پيچ خطرناك ، خطرمرگ روياهايم را به كابوس تبديل مي كند ، به برگهاي تاريخ مي انديشم و انسانهايي كه در اين پيچ جان باخته اند ، آنها هم به زيبايي درختان مي انديشدند !؟ به نوازشگري صداي رودخانه !؟ به سبزي جلبك هاي كنار آبشار !؟ آنها هم يك فال گردو خريده بودند از زن كنار جاده !؟ باز به برگهاي تاريخ نگاه مي كنم و مسافراني كه به سلامت از اين جاده گذشتند ، به مسافراني كه باهم ، دست در دست هم از اين پيچ ها گذشتند و به دريا رسيدند ، راستي گردوها تمام شد ، بريم باهم يك فال ديگر گردو بخريم ...
من زيبا ديدن را با تو آموخته ام ، زيبا ديدن از آفريدن زيبايي ها سخت تر است ، ذهن زيباست كه آفرينش مي كند و آفريدگار عشق حتما زيباترين ذهن را داشته است ،زيبايست كه زيبايي مي آفريند، باران زيباست كه زندگي مي آفريند و تو حتما زيباترين زيبايي زمين بودي كه اينگونه مي توانم همه چيز را زيبا و ناب ببينم ، من اين ناب ديدن را دوست دارم ، ناب شنيدن را ، ناب خواندن را ، من هنوز غرق در اين سوال كه عشق ضرورت زندگي است يا زندگي ضرورت عشق !؟ هدف زندگي است يا عشق !؟ آنان براي عشق جان دادند هدفشان عشق بود نه زندگي ، اين ثابت مي كند كه هدف عشق بوده است !؟‌ نه نمي دانم پس آناني كه عاشق بودند و زندگي كردند هدفشان عشق نبوده است ؟ هدفشان فقط اين بوده است كه زندگي را عاشقانه بگذرانند ، اما مي دانم آناني كه عشق بهانه اي بود براي همبستر شدن جزو هيچ يك از اين دو گروه نبودند ، زيرا كه آنان عاشق نبودند، نه آنها هم عاشق بودند، اما عاشق عشق نبودند عاشق بستر بيش از همبستر بودند، آه خداوندا، خدايي كه من نمي دانم چقدر به تو هنوز ايمان دارم ، چگونه مي توانم صدايت كنم زماني كه در زمين خداوندگاري دارم كه بيش از آنكه به تو ايمان داشته باشم به او ايمان دارم ، ايماني به محكمي تبر ابراهيم ، كه همه بت ها را شكست ! حتي شايد ايمان من به او از تبر ابراهيم محكم تر بوده است كه مي ترسم در جدال ايمان من به او و به تو ، ايمان به او تركي بر ندارد .... اما نمي دانم ما انسانها چرا هميشه جدال را انتخاب مي كنيم ، من اين كفر را كه دو خدا داشته باشم بهتر از نبرد خدايانم با هم مي دانم ، زيرا اين كفر حيات است و جدال خدايان زوال من است ، من كافرم و اين كفر را دوست دارم ، مثل گلهاي پامچال حياط كه زير لحاف برف خوابيده اند و آفتاب را دوست دارند ، آفتاب من ، بهار خواهد رسيد و فصل در آغوش كشيدن خورشيد و گلبرگهاي پامچال ...
مازيار

شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۲


مستم ... بهتر بگويم سر مستم ! عجب مي است اين مي عشق ، كه هر چه از لبانش مي نوشم ، تشنه تر اش مي شوم ! چه جاميست اين جام عشق ، دست گرمت جام مي من است ، دست گرمي كه آنرا با هيچ جامي عوض نخواهم كرد ، دست گرمي كه با نوشته هايش روح مرا نوازش مي كند، نوشته هايي كه انديشه هايي پشت آن است ، انديشه هايي كه سلولهاي خاكستري مغزم را نوازش مي كند! چه عشق بازيست امشب در روح ، فكر و جان من ! عشق بازي كه رسمش صداقت است و راهش راستي ! اهدنا الصراط المستقيم ! به راستي كه راست ترين راه همين راه است ! راهي بي انتها! راهي كه حتي انتهايش مرگ نيست !زيرا كه نوشته ها نمي ميرند! انديشه در زير خاك پوسيده نمي شوند، زيباي من ! مهربان من ! نويسنده كوچك دوست داشتني من ! من ديوانه ام ! ديوانه ي تو !
اين ديوانگي را دوست دارم ! همين ديوانه گيست كه بندهاي زميني بودن را پاره مي كند ، بندهايي كه عاقلان هميشه به دستان و پاهاي خود مي بندد - ديوانگي راز پرواز انسان است - پرواز بسوي عالمي كه هيچ كس نامي بر آن ننهاده است ، عالمي برتر ، عالمي كه در آن بندي نيست ، زنجيري نيست ! مي دانم تو نيز هم اين عالم را مي فهمي ! زيرا تو هم ديوانه اي ! اگر ديوانه نبودي اينگونه ديوانه وار در كنار چنين ديوانه اي زندگي نمي كردي ! چه جمله رومانتيكي است وقتي كه صدايم مي كني " ديوانه " اين جملت را با هزاران جمله عاشقانه عوض نمي كنم ! زيباي من ! مهربان من ! من ديوانه ام ! ديوانه ي تو !
مازيار

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۲


خيلي هوس کردم که مثل قديمها بنشينم پشت کيبورد و شروع کنم به تايپ کردن مثل يه پيانيستي که داره نت ها رو کنار هم مي چينه و يه آهنگ دلنشين رو داره مي سازه ٬ بنشينم و کلمه ها رو پشت هم قرار بدم و يک جمله يا چند سطر زيبا بنويسم ٬ اما خيلي وقته نمي دونم که چرا وقتي پشت کيبورد دارم تايپ مي کنم ٬ اون حسي که يه پيانيست موقع ساختن آهنگ داره و من ندارم ! نمي دونم يه حس خاص مي خواهدش ٬ يه حس که اگه غمگين و افسرده باشي خيلي راحت اون حس بهت دست ميده و ناخودآگاه شروع مي کني به نوشتن ٬ به نواختن کلمه ها پشت سر هم ٬ کلمه هايي که جمله مي شوند و جمله هايي که يک متن يا شعر مي شوند ٬ من مدتهاست بدنبال اين هستم که بفهمم که چرا قلم تلخ و غمگين زيباتر از قلم شاد و شيرين است ؟! نمي دونم ٬ شايد تلخيها و غم ها واقعي تر از شاديهايند ؟!

چهارشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۲


فصل گلهاي ابريشم تمام مي شود . فصل در پيله تنهايي ماندن است - فصل حکومت اصوات . *
....
نمي دونم چرا اين جمله با همه دردناکيش بهم چسبيد !! ولي اي کاش فصل گلهاي ابريشم پاياني نداشته باشد ...
....
* نادر ابراهيمي

جمعه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۲


زندگي يعني گوش کردن به نوار پيانو مورد علاقه ات ٬ زندگي يعني نگاه کردن به گوشتکوب روي ميز و تجسم کردن زماني که يکي باهاش مي زنه توي کله ات ٬ زندگي يعني بري پيش محسن بالاي کوه قليون بکشي ... زندگي يعني تا صبح بشيني سر حليم صبح ورق بازي کني ... زندگي يعني چيزبرگر با پنير اضافه ... زندگي يعني بندري با نون اضافه ... زندگي يعني بري لب جاده توي کثيف ترين رستوران دنيا ٬ خوشمزه ترين ديزي دنيا رو بخوري ... زندگي يعني دم در سردخونه واسه دوستات گريه کني ... زندگي يعني با قورمه سبزي سلف نسکافه بخوري ... زندگي يعني نصفه شب از ديوار خونه بچه ها بالا بري و صداي روح در بياري ! ... زندگي يعني يه روز براي هم بميري و شايد يه روز با مشت و لگد به جون هم بيوفتي ... زندگي يعني نصف شب قاطي کني و براش اس ام اس بفرستي ... زندگي يعني توي يه کوچه قديمي به صداي جوي آب گوش کني و غرق اون بشي ... زندگي يعني به يه درخت خشکيده نگاه کني اما زندگي رو توي اون ببيني ... زندگي يعني به يه ماشين زنگ زده نگاه کني ٬ اما حرکت رو توي اون ببيني ... زندگي يعني به يه ديوار کج نگاه کني و بگي راه ما صافه و ديوارها کج اند ... زندگي يعني وقتي که دستش رو توي دستت محکم فشار ميدي حس کني که خوشبخترين مرد زميني ... زندگي يعني وقتي که روي تخت بيمارستانه براش گريه کني ... زندگي يعني يه شمع که روز روشن ميشه ... يه روز هم خاموش ... اما مي دوني ٬ اگه از نورش و حرارتش استفاده کني ٬ هيچ وقت از خاموش شدنش ناراحت نميشي ...
مازيار ...

دوشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۲


در محرم امسال آرمان حسين ٬ آزادي را شهيد کردند ... اينجا ايران است ٬ صحراي کربلاي قرن ۲۱ ٬ که در آن جلوي رودهاي آزادي - نشريات - را مي گيرند و صدايشان در سدهاي تحجر خفه مي کنند .
به راديو گوش مي کنم و صداي نماينده هاي مجلسي که امروز از هميشه شجاع تر بودند ٬ چون چيزي براي از دست دادن نداشتند ! امروز در صحن مجلس اسلامي که در ايران است را هم تراز اسلام طالباني کردند ٬ امروز نماينده اي فرياد زد نيمي از جمهوريت نظام مرد و نماينده اي در جوابش از پرداختن کردن حقوق چغندرکاران فلان جا حرف زد !! نماينده اي از کردستان امروز از تهديد به مرگ نمايندگان صحبت کرد ... امروز در ايران خيلي خبرها هست !!
فردا را خدا مي داند !!‌
خدا به ما رحم کند !!


جمعه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۲


جمعه هم رسيد ... تا چند ساعت ديگه انتخابات ميشه ... ميزان شرکت مردم در اين انتخابات خيلي چيزها رو نشون ميده ... پس تا فردا صبر مي کنيم و زود نتيجه نمي گيريم :)
از سياست و کثيفيش بگذريم ! چه برف قشنگي مياد امشب ... کف کوچه يه ذره سفيد شده ...

دوشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۲


ضبط رو روشن مي کنم ... به آهنگ پيانويي که موقع حرف زدنمون از بلندگوي تلفن همراه با صدايت نوازشگر گوشهايم بود ٬ ديوانه وار گوش مي کنم ... نمي دانم چرا با اين آهنگ ياد خيلي چيزها مي افتم ... ياد اولين نوشته ام براي تو ! ... ياد فيلم پيانيست ! اون قسمتي که بدون اينکه پيانو رو لمس کنه ٬ شروع مي کنه به نواختن و توي ذهنش به آهنگ گوش مي کنه ! من هم دارم آهنگ رو گوش مي دم و در خيالم اون رو با صداي تو همراه مي کنم ! راستي امشب هواي اينجا خيلي سرد شده ! يه لحظه صبر کن ٬ آب روي گاز جوش اومده ! برم از روي گاز برش دارم !
... اومدم ! ببخشيد يه ذره دير شد ٬ آخه مثل هميشه شيرجوش رو تا خرخره پر از آب کرده بودم و آب سر رفت ! مجبور شدم گاز رو تميز کنم ! نسکافه مي خوري ؟! از همون مارکيه که توي اولين نسکافه مشترکمون اون روز صبح با هم خورديم ٬ برات شکر بريزم يا تلخ مي خوري ؟ نمي دونم امشب اينجا لمست مي کنم ٬ با اينکه چند صد کيلومتر باهم فاصله داريم ٬ راستي واحد نزديکي روح آدمها بهم چيه ؟! اونم واحدش کيلومتره ؟! تاحالا به اين فکر کردي که خيلي آدمها ممکنه هر روز بقل هم ديگه باشند اما روح هاشون از هم ديگه کيلومترها فاصله داشته باشه ؟! يا اينکه دو نفر که خيلي از هم دور اند ٬ آيا مي تونه دلهاشون بقل هم باشه ؟!
راستي نسکافه ات داره يخ مي کنه ! من جاي تو مي خورمش ٬ اي مازيار شکمو ! تو رو بهانه کردم تا دو تا فنجون نسکافه بخورم ! اون جمله رومانتيک شکمو وارم اومد توي ذهنم !‌ تو همان سيب مقدس زميني ٬ مي خواهم گازي به گونه ات بزنم تا از زمين به بهشت تبعيدم کنند ! و باز تو با خنده به من بگويي اي مازيار شکمو ! امشب عقربه هاي ساعت چه دقيق حرکت مي کنند ! سه بار به نوار پيانو گوش کرده ام و دقيقا سه ساعت گذشته است ! بيچاره همسايه هايم ! ساعت سه نصفه شب هم بايد صداي ضبط مرا تحمل کنند ! راستي يه سوال تو ارسطو را بيشتر دوست داري يا افلاطون رو ؟!
مازيار

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۲


۱.راهپيمايي ۲۲ بهمن !
امسال در راهپيمايي شديدا حضور داشتم !! فقط نمي دونم چرا جاي مسير انقلاب - آزادي !‌ توي کوچه پس کوچه هاي قديمي نياوران قدم ميزدم ( مي زديم!‌) - يکي از راهپيمايي هاي فراموش نشدني تاريخ ٬ همين راهپيمايي دو نفره بود !!‌ چون هوا خيلي دو نفره بود !!
۲. خوشبختي !
آره خوب خوشبختي ٬ هر روز اين واژه رو توي حرفهامون به هم مي زنيم ... کنار واژه هاي مثل جنگ ٬ ترافيک ٬ انتخابات ٬ آلودگي هوا ٬ گروني و ... ! اما اين واژه يه فرقهايي با بقيه واژه ها داره ٬ اين فرق رو داره که کل واژه هاي زندگيمون يه جوري توي اين خوشبختي تاثير دارن ! نمي دونم چه حکايتي هستش که اگه بخواهي خوب بياري ٬ جفت شش مياري و همه چيزت رو به راه ! اگر هم خدايي ناکرده بخواهي بد بياري اگه توي آسمون يه گنجشک هم باشه بايد اون روي سرت يادگاري بگذاره ! الان فکر مي کنم که خوشبختم ! گرچه که خوشبختي نسبيه ! ممکنه الان فکر کنم خيلي همه چيز خوبه ! اما خوب نبايد از اينکه فردا چي ميشه بترسم ٬ آره تحمل مشکلات بعد از يه مدت طولاني بي مشکلي خيلي سخته ! اميدوارم که اون روز نياد ! ممم اما مي دوني آش کشک خالست بخوري پاته ٬ نخوري پاته ! بلاخره روز مشکلات هم مياد ٬ اما نميشه از حالا دست و پات واسه اون روز بلرزه ... هر وقت موقع هر چيزي بشه ٬‌ چه آدم خودش رو بکشه چه نکشه از قبل اون اتفاقي که بخواهد بيوفته ٬ ميوفته !
۳. خداحافظ لوگو هويجي من !!
ياد لوگو مرحوم قبلي گرامي !! يادش بخير رضا پرشين بلاگ برام درستش کرده بود ٬ مرده اون هويجش بودم ! گرچه که هويج بودن اون لوگو و نارنجي بودن اينجا حکايت ها داره ٬ ولي خوب اين لوگو جديد هم حکايت خودش رو داره ... توي همون راهپيمايي پرشکوه ۲۲ بهمن تو نياوران تابلو يه بن بست ديدم به اسم مازيار !!! همينجوري با انگشت نشون دادم گفتم اين لوگو اه !! دقيقا نسبت طول و عرض تابلو برابر نسبت طول و عرض لوگو استاندارد هستش !!‌ امروز با آرش و حامد بنايي پاشديم رفتيم عکس بياندازيم از لوگو جديد من !!
۴.
به کوچه ها نگاه مي کنم
به جوي هاي پر از آب
به درختي خشکيده اما پير
به ماشيني زنگ زده زير سايه برجي زيبا
به دستانم نگاه مي کنم و دستي که در آن است ...
به چشمانم نگاه مي کنم و چشمي که در آن است ...
به روياهايم نگاه مي کنم و رويايي که در برابرم است ...
به صداي آب جوي گوش مي کنم و غرق در خوابهايي که در بيداري مي بينم ...
مازيار
۲۳/۱۱/۸۲

سه‌شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۲


خوب ديگه ! قالب اين وبلاگ هم عوض شد ٬ گرچه که قالب قبلي رو خيلي دوست داشتم :) اما بايد آدم تحول داشته باشه يه خورده ! مثلا امسال يه زن بگيره‌ ! سال ديگه يه زن ديگه !!‌:)) اوه اوه يادم نبود خانم عزيز اينجا رو ميخونه ! نمي دونم راه انداختن اين سايت چطوري هماهنگ شد با ۲۲ بهمن !! مثل مملکت ما شده ! هر چي سد و کارخانه مي سازند يه ۵ ۶ ماه افتتاحش رو عقب مي اندازند که به ۲۲ بهمن بخوره !! نظري چيزي داشتين درباره اين تغييرات بهم بگين :) ممنون مي شم !

از اين به بعد برويد به http://maziar.ir

شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۲


اينجا گريه است ! همان گريه اي که با وجود تو از ياد رفته بود ... همان گريه اي که سالها تنها مونس من بود ... شوري اشکها را يادم رفته بود ... امشب باز چشيدمشان ...
اينجا سرتاسر دل نگرانيست ! دلي که سرتاسراش از توست ... دلي که امشب در خون است ...
اينجا انتظار است ! پر از نگاه هاي منتظر ... نمي دانم امشب بر بالين دوست داشتني ترين ٬ دوست داشتي زمين کدامين دکتر خواهد بود ... اما از خدا مي خواهم که بهترينش باشد ... زيرا که بهترين من بروي تخت است ...
اينجا چشمان اشکباري است که نوشته هايت را مي خواند ... از نامه هاي زيبايت ... تا نوشته هايت در چهلچراغ و کاپوچينو ...
نوشته هايت را مي خوانم مثل ديوانه ها گريه مي کنم ٬ مي خندم و باز گريه مي کنم ... نوشته بودي "‌ بايد صبر کنم " ٬ باشد صبر مي کنم ... اما قول نمي دهم که گريه نکنم ... وقتي که اسمت رو تو ذهنم ميارم ياد خيلي چيزها مي افتم ... ياد پيانو ٬ ياد از درخت بالا رفتن ٬ ٬ ياد دزيره ٬ ياد خودکار بيک ٬ ياد گلهاي نرگس ٬ ياد دلفين ! و شايد ياد تمامي چيزهاي زيباي زندگي ...
اينجا هنوز سرتاسر دل نگرانيست ... و قلم تنها آرامش بخش دل نگران من ... گرچه دوز آرامش بخشي اش زياد نيست ٬ يا شايد دوز دل نگراني من بالا باشد ... اما تنها داروي موجود دل نگراني من است ...
نمي دانم ... چرا امشب جمله اي که چند ماه پيش در يک وبلاگ کامنت گذاشتم در سرم هزاران بار تکرار شد ... " از مرگ مي هراسم ٬ چون تنها ديواريست که ميان من و تو فاصله مي اندازد " ... واي بر من ... واي بر من ! که فکرم تا اين حد بدبين است ... اي کاش انسانها فکر نداشتند تا فکر کنند ! تا صبح فکرها مسلسل وار روي اعصابم رژه خواهند رفت ...
خداوند امشب چه نزديک است ... نمي دانم چرا وقتي که نياز به معجزه دارم خدا را اينقدر نزديک مي بينم... چون صدايش مي کنم ... ازش خواهش مي کنم ... به درگاهش سجده مي کنم ...
جوهر قلم خشکيد ... اما اشکهاي من هرگز ...

شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۲


خيلي وقته توي اتوبوس نديدم يه جووني جاش رو به يه پيرمرد بده ٬ آخه خيلي وقته که سوار اتوبوس نشدم !!

یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۲


قافيه همه شعرهايم دلتنگيست ...
در اين دنياي پر ملال جز دوري تو ٬ ملالي نيست ... در اين خانه تنهايي جز ياد تو ٬ يادي نيست ... بر ضريح امامزاده جز دخيل تو ٬ دخيلي نيست ... در برابر خداي عشقت ٬ خدايي را توان نيست ... ستاره اي جز تو ٬ در اين آسمان ابري نيست ... در چشمان اشکبارم جز هقهق و ناله ٬ چيزي نيست ... دردي جز درد فراق ٬ در اين جسم و جان نيست ... در اين مستي شبانه جز پيک سلامتي تو ٬ پيکي نيست ... در دل ديوانه ام جز آروزي ديدار تو ٬ آرزوي ديگر نيست ...
مازيار
۲۵/۱۰/۸۲


یکشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۲


۱. بم بود و غم بود ...
توي زندگي همه ما بايد اتفاقاتي بيوفته که تا خودمون رو پيدا کنيم ... نمي دونم چرا تا وقتي که اين اتفاقات نيوفته ٬ خودمون رو نمي تونيم پيدا کنيم . قدر اون چيزهايي رو که بيشترمون داريم ٬ مثل يک سقف بالاي سرمون ... زمين لرزيد و همه ما لرزيديم ٬ بم ويران شد و ما آباد شديم ٬ نمي دونم هميشه براي آباد شدنمون بايد يکجايي رو ويران کنيم ٬ انگارکي زماني که همه چيز خوبه و رو به راه نمي تونيم به خودمون بياييم ٬ مثل قلم که هميشه از جدايي ها خيلي زيباتر از نزديکي ها مي نويسه ٬ شايد ما انسانها توي ذاتمون يه چيزي هست که هميشه بايد در رنج و عذاب باشيم که پيشرفت کنيم ٬ به خودمون بياييم ٬‌خودمون رو پيدا کنيم ٬ حتي واسه پيشرفت اقتصادي هم دوست داريم مثل آلمان و ژاپن بعد از جنگ روي ويرانه ها کارخانه درست کنيم ... اي کاش ٬ بدون اينکه آدمها بميرند و خانه ها ويران بشه ما آدمها مي تونسيم خودمون رو پيدا کنيم ...
۲. مادر زن !!
آقا من شکايت دارم ! از مادر زن عزيزم شکايت دارم ! البته حق با اونه ! ولي خوب حقيقت تلخه ! ولي آدم تا وقتي که مادر زن نداره بخودش ميگه : مگه مادر زن چيکار مي کنه که اين همه مردم باهاشون مشکل دارند ! اما وقتي مادرزن دار ميشي ميگي : مادر زن چيکار نميکنه !!!‌:)) اما يه ضرب المثل چيني مي گه : مادر زنها هميشه قبل از ازدواج اذيت مي کنند ٬ اما مادر شوهر بعد از ازدواج !!‌:)) خدا به دادت برسه خانم عزيز !!‌‌ :))
۳. اسمشو نبر !
دانشگاه همه چيزش خوبه ٬ جز اين اسمشو نبر که آخر ترم سراغ آدم مياد ٬‌ يه ترم همش به فکر همه چيز هستي جز درس خوندن ٬‌اما وقتي زمان اين اسمشو نبر مي رسه ٬ روزگار آدم سياه ميشه ٬ لعنت بر تو اي امتحان !
بوي قهوه !
بوي جزوه تا نخورده !
بوي شب بيداري !
بوي تقلب !
بوي ته گرفتن فسفر مغز سر جلسه امتحان !
اما يکي از معجزات شبهاي امتحان اينه که همونطوري که قرآن به پيغمبر در شب قدر نازل شد ٬ کل يک کتاب به آدم نازل ميشه !!!
۴. حلول ماه ژانويه !
ببخشيد که دير شد ! از اونجايي که امسال وبلاگرها کلي خارجکي شدند و همه کريسمس و سال نوي ميلادي رو تبريک مي گويند ! واسه اينکه ما دنيا عقب نباشيم حلول ماه مبارک ژانويه را خدمت تمامي مسلمين جهان ٬ مخصوصا شيعيان جهان تبريک عرض مي کنيم !
مازيار