چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۳

دارم پرواز مي کنم !تنها مسافر قلب من ! کمربندت رو محکم ببند !

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۳


باران آمد ، اما طراوت تو را نداشت ... برف آمد ، اما سپيدي دل تو را نداشت ... زلزله آمد ، اما قدرت ويرانگري عشق تو را نداشت ... سيل آمد ، اما آب چشمان گريان مرا نداشت ... رعدي از آسمان آمد ، اما برق چشمان تو را نداشت ... خورشيد از پشت كوه ها آمد ، اما گرمي دستان تو را نداشت ... ماه آمد ، اما زيبايي روي تو را نداشت ... ساقي آمد ، اما شرابش گيرايي لبان تو را نداشت ... خدا آمد ، اما ايمان مرا به عشق نداشت ...
مازيار


سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۳


يه اسكله كوچيك قديمي ، يه درياي آروم ، يه غروب خورشيد ، صداي مرغهاي ماهي خوار ، يه ليوان ماالعشير غير اسلامي كه كنارش يه نصفه ليمو باشه ، به نسيم ملايم ، يه كشتي كه داره توي افق گم ميشه ، چند تا ابر خوشگل اون بالا ، زيباست ! مگه نه !؟
يه دست كوچيك مهربون توي دستت ، يه نگاه آروم كه داره با تو غروب خورشيد نگاه مي كنه ، كنارت داره به سمفوني مرغهاي ماهي خوار گوش مي ده و يه آسمون پر از ابرهاي عشق كه داره توي قلبت مي باره ، خيلي خيلي زيباست ! مگه نه !؟
مازيار

دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۲


به نگاه هاي عاشقانه اي مي انديشم كه مرا از انديشيدن به همه چيز جز صاحب آن نگاه ها رهايي مي بخشد ، رهايي ، رهايي ، رها شدن از همه چيز ، آزادي ، بودن ، هستن ، وجود ، اطمينان ، استقلال ، مالكيت و عشق برايم معني مي گيرد ، بزرگ مي شوم ، بزرگانه فكر مي كنم ، لااقل بچگانه فكر نمي كنم ، عجب حكايتيست حكايت من و تو ، ابرهاي بالاي سرم بر زمين لنگر مي اندازند تا باد آنها را از استشمام بوي تو در وجودم محروم نسازد ، من ابرها رو دوست ندارم ، چون آنها هم بوي تو را دوست دارند چون من ، هيچ رقيبي در زمين و حتي آسمان نمي توانم تحمل كنم ، چه بيرحمانه است قانون عشق ، مثل قناري هايي كه به جرم زيبايي مردمان شهر آنها در قفس مي اندازند من تو را در قفس آيا خواهم انداخت !؟ مهربانانه به قناري ها نگاه خواهم كرد و بايد توقع داشته باشم كه آنها مرا - زندان بانشان - نيز عاشقانه نگاه كنند ، چه پر توقع است انسان ، حتي اگر عاشق خداوند هم باشد ، تحمل حضور بنده اي عاشقتر از خود را نخواهد داشت ، چه برسد به عشق زميني ، با وسوسه هاي موجود زميني ، من دوست دارم بنشينم در كنار جاده و چاي بخورم و به تو بي انديشم و به جاده ، به زيبايي درختان كنار جاده ، به نوازشگري صداي آب رودخانه ، به سبزي جلبك هاي كنار آبشار و غرق شوم در صداي ني چوپان ... اما ناگهان تابلو پيچ خطرناك ، خطرمرگ روياهايم را به كابوس تبديل مي كند ، به برگهاي تاريخ مي انديشم و انسانهايي كه در اين پيچ جان باخته اند ، آنها هم به زيبايي درختان مي انديشدند !؟ به نوازشگري صداي رودخانه !؟ به سبزي جلبك هاي كنار آبشار !؟ آنها هم يك فال گردو خريده بودند از زن كنار جاده !؟ باز به برگهاي تاريخ نگاه مي كنم و مسافراني كه به سلامت از اين جاده گذشتند ، به مسافراني كه باهم ، دست در دست هم از اين پيچ ها گذشتند و به دريا رسيدند ، راستي گردوها تمام شد ، بريم باهم يك فال ديگر گردو بخريم ...
من زيبا ديدن را با تو آموخته ام ، زيبا ديدن از آفريدن زيبايي ها سخت تر است ، ذهن زيباست كه آفرينش مي كند و آفريدگار عشق حتما زيباترين ذهن را داشته است ،زيبايست كه زيبايي مي آفريند، باران زيباست كه زندگي مي آفريند و تو حتما زيباترين زيبايي زمين بودي كه اينگونه مي توانم همه چيز را زيبا و ناب ببينم ، من اين ناب ديدن را دوست دارم ، ناب شنيدن را ، ناب خواندن را ، من هنوز غرق در اين سوال كه عشق ضرورت زندگي است يا زندگي ضرورت عشق !؟ هدف زندگي است يا عشق !؟ آنان براي عشق جان دادند هدفشان عشق بود نه زندگي ، اين ثابت مي كند كه هدف عشق بوده است !؟‌ نه نمي دانم پس آناني كه عاشق بودند و زندگي كردند هدفشان عشق نبوده است ؟ هدفشان فقط اين بوده است كه زندگي را عاشقانه بگذرانند ، اما مي دانم آناني كه عشق بهانه اي بود براي همبستر شدن جزو هيچ يك از اين دو گروه نبودند ، زيرا كه آنان عاشق نبودند، نه آنها هم عاشق بودند، اما عاشق عشق نبودند عاشق بستر بيش از همبستر بودند، آه خداوندا، خدايي كه من نمي دانم چقدر به تو هنوز ايمان دارم ، چگونه مي توانم صدايت كنم زماني كه در زمين خداوندگاري دارم كه بيش از آنكه به تو ايمان داشته باشم به او ايمان دارم ، ايماني به محكمي تبر ابراهيم ، كه همه بت ها را شكست ! حتي شايد ايمان من به او از تبر ابراهيم محكم تر بوده است كه مي ترسم در جدال ايمان من به او و به تو ، ايمان به او تركي بر ندارد .... اما نمي دانم ما انسانها چرا هميشه جدال را انتخاب مي كنيم ، من اين كفر را كه دو خدا داشته باشم بهتر از نبرد خدايانم با هم مي دانم ، زيرا اين كفر حيات است و جدال خدايان زوال من است ، من كافرم و اين كفر را دوست دارم ، مثل گلهاي پامچال حياط كه زير لحاف برف خوابيده اند و آفتاب را دوست دارند ، آفتاب من ، بهار خواهد رسيد و فصل در آغوش كشيدن خورشيد و گلبرگهاي پامچال ...
مازيار

شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۲


مستم ... بهتر بگويم سر مستم ! عجب مي است اين مي عشق ، كه هر چه از لبانش مي نوشم ، تشنه تر اش مي شوم ! چه جاميست اين جام عشق ، دست گرمت جام مي من است ، دست گرمي كه آنرا با هيچ جامي عوض نخواهم كرد ، دست گرمي كه با نوشته هايش روح مرا نوازش مي كند، نوشته هايي كه انديشه هايي پشت آن است ، انديشه هايي كه سلولهاي خاكستري مغزم را نوازش مي كند! چه عشق بازيست امشب در روح ، فكر و جان من ! عشق بازي كه رسمش صداقت است و راهش راستي ! اهدنا الصراط المستقيم ! به راستي كه راست ترين راه همين راه است ! راهي بي انتها! راهي كه حتي انتهايش مرگ نيست !زيرا كه نوشته ها نمي ميرند! انديشه در زير خاك پوسيده نمي شوند، زيباي من ! مهربان من ! نويسنده كوچك دوست داشتني من ! من ديوانه ام ! ديوانه ي تو !
اين ديوانگي را دوست دارم ! همين ديوانه گيست كه بندهاي زميني بودن را پاره مي كند ، بندهايي كه عاقلان هميشه به دستان و پاهاي خود مي بندد - ديوانگي راز پرواز انسان است - پرواز بسوي عالمي كه هيچ كس نامي بر آن ننهاده است ، عالمي برتر ، عالمي كه در آن بندي نيست ، زنجيري نيست ! مي دانم تو نيز هم اين عالم را مي فهمي ! زيرا تو هم ديوانه اي ! اگر ديوانه نبودي اينگونه ديوانه وار در كنار چنين ديوانه اي زندگي نمي كردي ! چه جمله رومانتيكي است وقتي كه صدايم مي كني " ديوانه " اين جملت را با هزاران جمله عاشقانه عوض نمي كنم ! زيباي من ! مهربان من ! من ديوانه ام ! ديوانه ي تو !
مازيار

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۲


خيلي هوس کردم که مثل قديمها بنشينم پشت کيبورد و شروع کنم به تايپ کردن مثل يه پيانيستي که داره نت ها رو کنار هم مي چينه و يه آهنگ دلنشين رو داره مي سازه ٬ بنشينم و کلمه ها رو پشت هم قرار بدم و يک جمله يا چند سطر زيبا بنويسم ٬ اما خيلي وقته نمي دونم که چرا وقتي پشت کيبورد دارم تايپ مي کنم ٬ اون حسي که يه پيانيست موقع ساختن آهنگ داره و من ندارم ! نمي دونم يه حس خاص مي خواهدش ٬ يه حس که اگه غمگين و افسرده باشي خيلي راحت اون حس بهت دست ميده و ناخودآگاه شروع مي کني به نوشتن ٬ به نواختن کلمه ها پشت سر هم ٬ کلمه هايي که جمله مي شوند و جمله هايي که يک متن يا شعر مي شوند ٬ من مدتهاست بدنبال اين هستم که بفهمم که چرا قلم تلخ و غمگين زيباتر از قلم شاد و شيرين است ؟! نمي دونم ٬ شايد تلخيها و غم ها واقعي تر از شاديهايند ؟!

چهارشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۲


فصل گلهاي ابريشم تمام مي شود . فصل در پيله تنهايي ماندن است - فصل حکومت اصوات . *
....
نمي دونم چرا اين جمله با همه دردناکيش بهم چسبيد !! ولي اي کاش فصل گلهاي ابريشم پاياني نداشته باشد ...
....
* نادر ابراهيمي