شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۳

خداوند کسي را که maziar@gmail.com را زودتر از ما گرفت لعنت فرمايد !الهي آمين !اين مازيار ٬ مازياري ملعون ٬ کسي جز همان maziar.blogspot.com نيست ! يا همان مازيار که زماني در وبلاگ ژيوار مي نوشت !! او يک آبکشي خون آشام است !!! اونقدر برات ميل فوروارد مي کنم تا يک گيگ فضاي gmail ات پر شود تا مشت محکمي بر دهان آبکش و ايادي آن را منطقه بزنم ! لعنت صد باره خداوند بر کسي باد که چند سال است www.maziar.com را گرفته و استفاده نمي کند ! کاربران قديمي و فعال blogger مي توانند از نسخه بتا gmail استفاده کنند !‌ آدرسي زشت تر از www.maziar.ir@gmail.com ديده بوديد ؟!‌‌

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳

گرمي يك دست ... گرمي يك قلب ... گرمي يك عكس ... گرمي يك صدا ... گرمي يك نگاه ... دستي كه وقتي توي دستت مي گيري گرمت مي كنه ، قلب گرمي كه من توش هستم اين گرما رو بيشتر مي كنه ، عكسي كه هميشه نگاهش مي كنم ، صداي گرمي كه سيم هاي مسي تلفن درمي نورده تا مي ره مي شينه روي قلبت ، روي احساست ... و گرم گرمت مي كنه ، اما اون نگاه كودكانه و معصوم وقتي مياد جلو چشمام ، ديگه در برابر اين گرما نمي تونم طاقت بيارم و آتيش مي زنه به دلم ... دل تنگ مثل هيزم خشك خوب آتيش مي گيره ، وقتي كه روز ديدار مياد و اون نگاه رو با خودش سوغاتي مياره ، گرماي عشق اونقدر زياد ميشه كه همه چيز رو در خودش ذوب مي كنه ، توي خودش انتظار و دوري رو ذوب مي كنه ، اشكها ، نگاه هاي منتظر ، دستهاي يخ زده رو محو مي كنه ، جاي اشك توي چشماي آدم يه نوري مياد ، يه برقي مياد ، انگار تازه متولد شدي و داري به دنيا واسه اولين بار نگاه مي كني ، برات يه برگ چنار كلي معني ميده ، همون برگي كه تا ديروز از كنارش رد مي شدي و بي تفاوت از كنارش مي گذشتي به گلبرگهاي پامچالهاي توي حياط ... يه جور ديگه نگاه مي كني ، توي يه گلبرگ يه دنيا رو مي بيني و دنيا رو با لطافت يك گلبرگ ... يه لحظه مي ايستي تا ديگه صداي پاهات رو نشوني ... اونوقت توي درخت بالاي سرت صداهايي رو مي شنوي كه تا اون روز نشنيده بودي ، صداي پرنده ها رو از ميون شاخهاي سرو مي شنوي ، با دقت تر گوش مي دي ، صداي گنجشك رو اول تشخيص مي دي ، بدش صداي پرستو رو ، صداي يه طوطي ، يادت مياد كه شنيده بودي تهرون يه زماني پر بود از طوطي ، هنوز اگه يه خورده دقت كني صداش رو مي توني بشنوي ... نفس مي كشي ، بوي خاك خيس رو حس مي كني ، بويي كه هيچ عطري توي دنيا بوي اون رو نداره ، حس مي كني كه زنده ت مي كنه اين بو، مي برتت به كودكي هات ، بوي حياط مادر بزرگ رو مي ده ، وقتي كه آب پاشيش مي كرد و با يه جارو خاك ها رو هوا مي كرد ، مي رفتي لب حوض گلدونهاي شمعدوني رو مي انداختي وسط حوض ... با همون جارو دنبالت مي كردند و چهار تا فحشت مي دادند ... آره دوباره متولد شدي ، زندگي يه رنگ ديگه داره ، يه بوي ديگه ، يه طعم ديگه ، حتي حس لامسه ات عوض شده ، وقتي كه با دست تيغ هاي كاكتوس رو لمس مي كني انگار داري يك گل رو لمس مي كني ، دستت روي تيغ ها مي كشي و مثل اينكه داري يك گربه رو نوازش مي دي ، تيغ ها مثل موهاي گربه زير دستت خم مي شوند ، اما توي دستت نمي رن ، حتي تيغ ها هم باهات كنار ميان ، تيغ هايي كه تا ديروز توي دستت فرو مي رفتند ... زميني كه تا ديروز شوره زاري جلوي چشمت نبود ، تبديل شده به جنگلي سر سبز ، فكر مي كني معجزه شده ، يا مسيرت رو اشتباهي اومدي ، توي اين توهم هستي كه بارون مي گيره ، اما برعكس هميشه كه چترت رو زود بالاي سرت مي گرفتي ، چترت رو مي بندي و مي گذاري صورتت گلوله باران قطره هاي بارون لمس كنه ، بارون از ميان موهات مثل يك رودخونه مي ره پايين از روي پيشوني رودخونه مسيرش رو خم مي كنه از كنار ابروها پايين مياد ، قطره ها رو لپهات سرسره بازي مي كنند ، روي سرسره اي كه تا چند وقت پيش فقط سرسره ي قطره هاي اشك بود ، قطره هاي بارون شروع مي كنند به بازي كردن ، غسلت مي دهند ، پاك ات مي كنند و آماده براي برداشتن گامهاي بزرگهاي ، گامهايي كه تا ديروز براي اون مرد كوچيك خيالي بيش نبودند ، ولي امروز گامهايي هستند در پيش رو ... و فردا گامهايي در...

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۳

صاحب خانه دل من ...کوچکي خانه ات را به دلتنگي من ببخش ...

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۳

ابولمشاغل می گوید : " شادی نداشتن غم نیست ؛ بلکه داشتن کوهی از غم ، و غلبه بر این کوه است .بی مشغله می گوید : قبل از هر کوهی ، کوهپایه ای است ، کوهپایه ای با تپه های کوچک و بزرگ ! زیبای من ، تپه های نچندان کوچک و نچندان بزرگ را با هم فتح کردیم و از این فتوحات شادمان ، کوهی جلوی من و توست ، کوهی شاید به بلندای دماوند ! برای فتح دماوند ابتدا باید از کوهپایه ها و تپه ها گذشت ! در کوهپایه ها باید آموخت چگونه قلاب کردن طناب را ، چگونه میخ را در سینه کوه کوبیدن را ، چگونه محکم کردن جای پا در صخره ها را ... در کوهپایه ها سقوط کردن بی درد نیست اما جانگیر هم نیست ، اما سقوط در کوه ها مرگبار است ! میخ کوبیدن را باید خوب یاد بگیریم چون قله های بلندی انتظار گامهای ما را می کشند ، نباید قله ها را از خودمان ناامید کنیم . کوله ات را ببند ! فقط انسانهای پست در دشت های پست زندگی می کنند ، دشت هایی حتی بدون داشتن یک تپه از مشکلات ، انسانهایی غرق در بیهودگی و روزمرگی . من از روزمرگی بیزارم ! از انسانهایی که کوه را در افق می بینند اما هیچ وقت حتی پاهایشان به دامنه ها نمی رسد ، از انسانهایی که سالها آسمان را دیدند ، ابرها را دیدند اما آرزوی پرواز را ، لمس کردن ابرها را با خود به گور بردند . آنانی که سپیدی دماوند را از دور دیدند اما دستشان هیچگاه به برفهای کوهپایه های البرز نخورد . از آنانی که گنج را بی رنج می خواستند ، اما اگر می دانستند نارنجی که با رنج بدست آمده باشد چه طمعی دارد ، چه عطری دارد هرگز بی رنجی را انتخاب نمی کردند ! هرگز نقطه صفر را برای آغاز انتخاب نمی کردند ، از صفر به یک رسیدن بسیار سخت تر از نود و نه به صد رسیدن است .کوله ات را سنگین نکن ، برای صعود باید سبک رفت ! باید دل کند از همه چیز ، از همه آسودگی ها ! بندهای پوتین ات را محکم ببند ، بندهای پوتین زندگی را جوری محکم ببند که تا آخر زندگی مجبور به دوباره بستنشان نشوی ! بندهایی که باز می شود ، حادثه آفرین است ؛ حادثه در کوه مرگبار ! شاید روزی کودکانمان عکس فتحمان را ببینند و بر ما بخندند . بگویند چه پدران و مادران دیوانه ای داشتیم ! هیچ چیز برایم از این زیباتر نخواهد بود که فرزندانم به من بگویند دیوانه ! آنروز خواهم فهمید که فرزندانی عاقل دارم !به بهار می نگرم و آغاز زیستن ، به مزارع گندم که تازه سبز شده اند ، به درختانی پر از شکوفه . زندگی هم خزان دارد ، هم بهار . هم صعود دارد هم سقوط . بر خلاف همگان خزان درختان را دوست دارم ، درخت برگهایش میمرد ، شاخه هایش خشک می شود اما ریشه اش زنده است و در حال سیراب شدن با آبهای خنک و گوارای زمستانی . باید ریشه نهال زندگی مان بقدری بزرگ و قوی باشد که با خزان ، درختمان نمیرد . فرق یک درخت با یک بوته در همین است ؛ بوته زود رشد می کند ، زود گل می دهد و زود میمرد . اما درخت ؛ آرام آرام می روید ، بعد از چند سال گل می دهد و سالها میوه می دهد . من از کوه هایی که یک ساعته فتح می شوند بیزارم . از اینکه سوار تله کابین شوم و قله توچال را فتح کنم بیزارم . راستی داشت یادم می رفت ، یخ شکنهای پوتین هایمان را حتما با خود ببریم ، گاهی اوقات در کوه زندگی پای آدم لیز می خورد ، گاهی اوقات یخ های کوه بسیار لیز می شوند و در کوه ها لیز خوردن مرگبار ! برای فتح قله فقط داشتن یخ شکن ، بندهای محکم کفش ، خوب میخ کوبیدن و داشتن طنابهای محکم کافی نیست ، گرچه لازم است ! باید ایمان داشت به کوه ، به خداوند کوه ، باید ایمان داشت که آیا کوه من همین کوه است یا کوهم را اشتباه انتخاب کرده ام ؟! آیا براستی من مرد یا زنی هستم که حاضر باشم دشت و زندگی آسوده آن را ترک کنم ؟! هزاران سال پدران ما از همین دشت به کوه نگاه می کردند ، از همین زمین به آسمان ها و ابرها نگاه می کردند . چرا باید من از میان این همه مردمان دشت کوه را برگزینم ؟! آه چقدر هوس کردم به کوه بروم ، زیر آبشار بیاستم ، بدنم تا مغز استخوانش یخ بزند ، دندانهایم از لرزش ناشی از سرما مورس وار روی هم بخورند ، سپس بوته خشک گونی را آتش بزنم در آن سیب زمینی بریزم و با گلپرهای وحشی بخورم . تو هم با من میایی ؟!از کوه می گفتم از خود کوه ... از خود کوه ... بهمن را یادم رفت ! کولاک را ... از سرمایی که به مغز استخوان نفوذ می کند اما نباید گذاشت که به درون قلبمان نفوذ کند ، محمد را یادت است ؟! اوراز را می گویم ، مرد کوه ها را می گویم ، بسیاری از کوه ها هنوز جای پای او را در خود دارند ، جای میخ های کوبیده شده توسط او بر سینه هایشان .... کوه در عین زیبایی بی رحم است و بر خوبان بی رحمتر ! باران زیباست ، آب مایه حیات است ، اما هنگامی که زیاد می شود مایه ممات است و سیلاب ! برف روی کوه ها زیباست ؛ کوه را همچون عروسی سپیدپوش می کند و سرمایه زیستن رودها و سیراب کننده مردمان دشت در تابستانهای گرم ! نیرویشان عظیم است و صدایشان هولناک ، بهمن را می گویم ! از خوبیها گفتن زیباست اما بدیها را نباید فراموش کرد . اینجا سرزمین من است ، سرزمین بی رحم من ! اما من تو در این سرزمین در این کوه بدنیا آمده ایم ، باید بجنگیم با صخره های این سرزمین ، دست و پنجه و نرم کنیم با مردمان بداندیش این سرزمین ! مردمان بداندیش چون خود بد اند ، به دیگران بد نگاه می کند ! آری آنان غرق اند در کثافت ، آنگاه می خواهند من و تو را به راه راست هدایت کنند ، عجب راه راستی است راه راست اینان . همانهایی که آیین کوه را تحریف کردند ، در آیین مقدس کوه بند و تبصره آوردند و خواستند در برابر طبیعت بیاستند ! در برابر زیبایی ... در برابر عشق ! نام مقدس کوه را در آیین شان آلوده کردند و از آن سوء استفاده ! در سرزمینی که بداندیشان زمام قدرت را در دست می گیرند جای خوب اندیشان در غارهای کوه است ، بد اندیشان گناهانی که خود در دل دارند را به خوب اندیشان نسبت می دهند و انگ بدنامی را به آنان ، اما چه می شود کرد در برابر هجوم این غوم مغول ! هوای آلوده که از شش های مصمومشان بیرون می دمند حتی در انتهای غارهای کوه استثشام می شود . باید جنگید یا صلح کرد ؟! مردمان ضعیف با آنان می سازند و همرنگ آنان می شوند تا نشوند رسوا ! اما جنگ ! تو قانون جنگ را خوب می دانی ... قانون جنگ خون است ... خون ... اما برای جنگ باید قوی بود ! بازی شطرنج یادت است ؟ فرق میان مهره شاه و سرباز ... باید آذوقه روزهای جنگ را جمع کرد ، شمشیرها را صیقل داد . اما تا آن زمان چه باید کرد ، آیا باید همانند مردمان سست با آنان ساخت ؟! هرگز ... هرگز ! نه جنگ کرد نه صلح ! باید زیست ، اما نه مثل آنها ، در کنار آنها به آیین قدیم کوه ، آیینی که در آن تبصره و بندهای مردمان بداندیش کوته اندیش وارد نشده است ! اگر کتاب آیین قدیمی را پیدا نکردیم ، خودمان آن را خواهیم نوشت ، دست در دست ! باید قلمهایمان را بتراشیم که نوشتی طولانی در راه است ، آیین هایی که مادربزرگ در قصه هایش برایمان می گفت ... آیین آزاد و بااندیشه زیستن ! در کنار آنان زیستن می دانم دردهای خود را دارد ، می دانم که هر روز باید نگاه های بداندیش این مردمان را تحمل کنیم ! می دانم که انگ همه گناهان را به ما خواهند زد ! چون عشق حتی این اصلی ترین قانون طبیعت را گناه می دانند چه برسد به دیگر چیزها ... اما زیبای من صبر کن ! همه روزهای زندگی روزهای بد نیستند ، همه ماه ها ، ماه های سخت نیستند ! درخت را یادت است ؟! زمستان می آید و خزان می کند ! اما ریشه هایش زنده است و در حال سیراب شدن ، در بهار یک روزه خواهی دید هزاران شکوفه از شاخه هایی که تا دیروز به ظاهر مرده بودند بیرون می زند ! مطمئن باش ! این قانون طبیعت است و آنان محکوم اند به پذیرفتن بهار ، همانطور که ما محکوم بودیم به تحمل خزان ! ریشه هایمان در حال سیراب شدن است ، اگر در دستهایمان را محکم بهم بدهیم هیچ نیرویی ما را نمی تواند از هم جدا کند و گرمای این نیرو روزی درختان را پر شکوفه خواهد کرد ! مردمان بداندیش می خواهند ما را تحقیر کنند ، کوچک کنند با انگ هایشان ! اما آنانی که ایمان استوار دارند ، ایمانشان را با این انگ ها از دست نمی دهند ، بلکه ایمانشان قوی تر می شود ، آنان می خواستند با تحقیر و کوچک کردن ما ما را خرد کنند اما بدان که کوچک نشدن و تحقیر نشدن ما باعث تحقیر آنان و کوچک شدن آنان می شود و شکستن بت های آنان ، آنان با دست خود خود را می شکنند ؛ صیادی که دام برای صیدش می گذاشت عاقبت در دام گرفتار شد ! اما سنگینی گامهای کوه نوردان ، آنانی که در کوله اندیشه هایشان بسیار با خود بار دارند ، باید گامهایت را روی سنگهای بزرگ و محکم بگذاری که تاب و تحمل گامهای تو را داشته باشد ، نه کلوخهایی که در زیر پایت خرد می شوند و تو را بسوی ته دره ها می برند ، کوله سنگین هم مشکلات خود را دارد ، گاهی اوقات در صعود ناچاری از سراشیبی هایی بگذری که خاک اش بسیار سست است و زیر پایت را خالی می کند ، لالون - تلخاب را یادت است ؟! جایی بود در راه که مسیر بسیار راه بسیار سست بود ، با بیل جای پا را درست می کردیم ، اما به محض اینکه پا را روی جاپاها میگذاشتی خاک زیرش ریزش می کرد . باید سریع می دویدی قبل از اینکه خاک ریزش کند ، نباید به خاک امان می دادی که بیاندیشد که چه نیرویی بر آن تحمیل می شود و باز برای نفر بعدی جای پاها را درست می کردیم ... می دانم خاک سرزمین من برای گامهای تو بسیار کم تحمل است و گاهی بی تحمل ، اما باید صعود کرد ! آری تو بزرگ تر از آنی هستی که در شناسنامه ات نوشته اند و برای مردمان بداندیش این گناهی است نابخشودنی ! اندیشیدن در آیین آنان گناه است چه برسد به خوب و زود اندیشیدن ! اما من و تو ثابت خواهیم کرد که حتی در آنجا که کوه در زیر پایت ریزش می کند می تواند بالا رفت و صعود کرد ، فقط باید سرعت دویدنت از سرعت ریزش بیشتر باشد ، اندکی تعلل مرگبار است ، می دانم که سخت است ، اما شدنی است ، من و تو بسیاری از ناشدنی ها را شدنی کردیم ! این را هم می توانیم ! سرزمین ام پر است از پلهای قدیمی و کهنه ای که طاقت عبورر ماشین های سنگین را ندارد ، در جاده زندگی مان پر است از نوع پلها ... پلهایی که پدر بزرگ شاهد ساختنشان بود ، در آنروزها بسیار محکم بود ، البته در برابر وزن گارهای چوبی ! نباید در جلوی این پلها ایستاد و زانوی غم را بقل کرد و آنسوی رود را تماشا ! من و تو پلهایی خواهیم ساخت استوار و محکم ! بعضی ها خود را سبک می کنند ، کوله هایشان را خالی و از این پلها می گذرند ، این آسان ترین راه است ، اما بهترین راه نیست ! ما بار کوله هایمان را به آسانی بدست نیاورده ایم که بخواهیم به راحتی از دست بدهیم ! آستین هایت را بالا بزن ! باید پلی بسازیم !اما اگر روزی در این جنگ و نبرد شکست خوردیم و بداندیشان درخت مقدسمان را با تبر تحجرشان قطح کردند و من و تو را به صلیب کشیدند . هرگز ناراحت نباش ! در بهار جوانه هایی از کنار تنه بریده مان خواهد زد و باز درختی خواهد روید ! صلیب عیسی را در آغوش گرفت و دنیا مصلوب را ......

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

من صحرا را باور دارم ، قانونهاي صحرا را ، حتي براي مردمان شهر ، زنان صحرا در چادرهايشان بز آرام نمي خواهند ، مرد مي خواهند ، مردان صحرا سوار اسبهاي آرام نمي شوند ، در جستجوي اسبي سركش هستند ... من روييدن گندم را در دشت باور دارم ، روييدن هزار دانه از يك دانه ، من ريختن خون را در دشت باور دارم ، ريختن هزار خون براي يك خون ... زندگي گاهي بهايش خيلي كم مي شود ، زماني كه خون ريختن همچون نوشيدن جرعه اي آب باشد ، خاك بوي خون مي دهد ، بوي مرگ ، بوي باروت ! اما در ميان همين خاك بذر گندمي جوانه مي زند ، پرنده اي آواز مي خواند ، دختري موهايش را مي بافد و پسركي عاشق مي شود و باز بوي باروت دشت را پر مي كند ،من و تو از سفر به صحرا مي آييم ، از سرزميني در خيال ، سرزميني كه حتي من و تو خونريزترين مردش را دوست داشتيم ، شعرهايش را زمزمه كرديم ، عاشقي اش را مزمزه ، گندم زارهاي مردمان آنسوي رود را آتش زد ، نكوهشش كرديم اما باز دوستش داشتيم ، خون ريختن هايش از روي عشق بود ، و عشقش از روي جنون و جنونش حاصل يك تنفر ، يك انتقام ، اما باز ما دوستش داشتيم ! براستي كه صحرا يك مادر بيشتر ندارد ، قانون صحرا خون است و بهاي خون ، خون ! تا روزي كه در صحرا ديگر خوني نمانده باشد تا ريخته شود ... در همين سرزمين بي رحم باز دختران صحرا نقش عشق را در قالي هايشان مي بافند ... پسرانش گوسفندان را به دشت مي برند و پر سوز در ني هايشان مي دمند ... من و تو سفر به اين سرزمين را دوست داشتيم ، افسانه هايش را ، قصه هايش را ، شعرهايش را ... .... اوچي ! امشب .... اوجا ، شاعر وحشي به چادرت حمله مي كند، به برادرهايت بگو تنفگهايشان را پر كنند ! دواي درد سينه ي پر از عشق اين شاعر وحشي يا گلوله هاي سربي برادرانت است يا خود تو ! مازيار