یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۳

یک آواز بلوچی در گوشم زمزمه مى كند:
از مرگ نمى ترسم
چون دريا در كنار من آرميده است
خورشيد بايد بداند
كه گرسنگى كودكان مرا بزرگ خواهد كرد

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۳

وقتهایی هست که جوهر قلم می خشکد و فقط می خواهی کاغذ را با قلم بی جوهری خراش بدهی !

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۳

e e e e
این وبلاگ دو سال و دو روزاش شد
چقدر جفنگیات خورد مردم دادم !!!


خداحافظ ...
خداحافظ دوران لیسانس ! خداحافظ زنجان ! خداحافظ چایی کیسه ای ! خداحافظ نیمرو ! خداحافظ سوسیس بندری ! خداحافظ فتوکپی های دوست داشتنی جلوی دانشگاه ! خداحافظ کاروان سرا ! خداحافظ قلیونهای چاق ! خداحافظ چاقوی تیز ! خداحافظ معجون بستنی زیبا ! خداحافظ علی ساندویچی ! خداحافظ حسین سگ پز ! خداحافظ شبهای امتحان ! خداحافظ تقلبهای توی ماشین حساب ! خداحافظ اینترنت مزخرف زنجان ! خداحافظ نون چایی ! خداحافظ ماکارونی ! خداحافظ خورشهای یخ زده ! خداحافظ اتحادیه ! خداحافظ گروه جنگل ۷۹ ! خداحافظ بیمارستان شفیعیه ! خداحافظ علی ! خداحافظ اروین ! خداحافظ کامبیز ! خداحافظ همه دانشجوهایی که در کنارمون مردند ... ! خداحافظ خاطره های خوب و بد چهار ساله من ! خداحافظ پا شکستن ! خداحافظ بیست و یک های تا ۷ صبح ! خداحافظ حلیم های انصاریه ! خداحافظ کبابهای یاشار ! خداحافظ جاده تبریز ! خداحافظ سر کار گذاشتنها ! خداحافظ سر کار رفتن ها ! خداحافظ قهوه آبی ! خداحافظ هویج بستنی های چهار راه ! خداحافظ سکوت شبها ! خداحافظ سرمای صبحهای امتحان ! خداحافظ سیبری ایران ! خداحافظ ترکها ! خداحافظ کلاغهای دانشگاه ! خداحافظ گروه عمران ! خداحافظ کافورهای سلف ! خداحافظ همبرگرهای بوفه ! خداحافظ زن جان های زنجانی !! خداحافظ زنجان !