یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۳


قلمم پير شده است ، قلمم به سن يائسگي اش رسيده ، دستانم مي لرزد هنگام نوشتن ، مي ترسم ، مي ترسم از اين بزرگ شدن ، از اين محتاط شدن ، از اين مصلحت انديش شدن ... دلم تنگ شده است براي كاغذهايي كه پشت سر هم در سطل آشغال سقط مي شدند ، براي كاغذهاي باروري كه امروز در آرزوي نوشتن خطي از آنها هستم ، كاغذهايي پر از شور ، پر از آرمان ، پر از ايده آل هاي يك جوان ، پر از اعتراض ، پر از خون ... كاغذها را به جرم اينكه فرياد اعتراضشان كمرنگ بود در سطل اشغال سقط مي كردم ، تا كودكي با صداي بلندتر و فريادي پر خون تر در كاغذ بي آفرينم ... چه گناه نابخشودني است سقط كردن ...
اين بزرگ شدن را دوست ندارم ، اين آرام بودن ، اين راضي بودن به هر چيزي كه داري ، اين دروغ گفتن هاي به خويشتن خويش را ، اين توجيه هاي منطقي را ... اين پيراهن تنگ حال مرا بهم مي زند نمي گذارد كه نفس بكشم ، مي خواهم شش هايم را پر از هواي جواني كنم ، اما اين پيراهن تنگ دگمه بسته نمي گذارد ، كودكي هايم را مي خواهم ، صداقت ام را ، پاكي را ، بي ريايي ام ...
آري آري ... هر كس كه مرا مي بيند مي گويد چه جوان موفقي ، من اين موفقيت ها را دوست ندارم ، خسته شدم از گرفتن اين مدرك پشت آن مدرك ، اين كتاب پشت آن كتاب ، از خواندن و حفظ كردن هزارها و هزارها فرمول و راه حل ، كه آخرش چه !؟ كه باز در اين مرداب پر از مصلحت خويش غرق باشم ، واقعيت را زير پاهايم لگدمال مي كنم ، فريادهايم را در گلو خفه مي كنم كه خداي ناكرده با كفش روي قالي مصلحت راه نروم ... خسته ام ، از اين منطقي انديشيدن ، از اين كهنه انديشيدن ، از اين انديشيدني كه در آن انديشه اي نيست ، بلكه تكرار كاغذهاي كهنه ايست كه هزاران و هزاران زن و مرد قبل از من خوانده اند ، انديشيدني را مي خواهم كه انديشه اي را بزايد،نه اين انديشه هايي كه مانند تخمك بارور شده اي در رحم مغزم مي گذارند و مي خواهند كه من روزي انديشه ايي بزايم ، اين انديشه من حرامزاده اي بيش نخواهد بود ... من فقط بزرگش كردم ، فقط چند خطي زير آن چند خط نوشتم ، مال من نيست نطفه ي اين انديشه ... خسته ام ، هواي آزاد مي خواهم ، هوايي كه بهايش ميله آهنين است ، اما من بزرگ شده ام ، ترسو شده ام ، خموش شده ام و توان بهايش را ندارم ، پس مثل هميشه دروغها را به خودم مي گويم ، به مرداب مصلحت خويش بسنده مي كنم ، از خروش رود واقعيت مي هراسم ، آرامش را انتخاب مي كنم ، حتي آرامشي خفه و سنگين ، مثل آرامش اين مردابي كه در آن هستم ... دل را خوش مي كنم به همه خوشي هاي ظاهري زمين ، دل را خوش مي كنم به كوباندن تصوير مدركي بر ديوار سرد اتاق ، دل را خوش مي كنم به توجيه هايم ، به هزار و صد دليل و مثال خودم را راضي مي كنم ، اما باز خواهم دانست كه واقعيت را كتمان كرده ام و مصلحت را برگزيده ام ... چقدر انساني كه مي فهمد از خود بيزار مي شود زماني كه خود را به نفهميدن مي زند ... چقدر قلم از دستي بيزار مي شود زماني كه دستي لرزان آنرا مي گيرد ، لرزان مي نويسد ، لرزان حرف مي زند ، لرزان زندگي مي كند و لرزان ميمرد، شايد زيستنم تا روز مرگ اينگونه باشد ... عقل اينگونه زيستن را فرياد مي زند ولي جنونم فرياد زدن را فرياد مي زند ... جنونم را بايد در جلوي بت بزرگ شدنم قرباني عقل ام بكنم ...
نوشتن امروزم ، مانند سعي زن يائسه اي است كه مي خواهد باردار شود ...
اما افسوس
كمي پير شده ام ... و تهوع بيداد ...

مازیار

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۳


چه گويم كه گفتني ها كم نيست ، خواستنت كم نيست ، چه گويم كه چه گويم هايم كم نيست ، گويند كه خداوند در آسمان است ، ولي من در زمين یافتمش مي گويند كه كفر مي گويي ، مي گويم كه كافر من ام ! خداي تويي !تو !و مي گويند بت پرستي ! چه گويم جز اين كه من بت پرست ترين بت پرست زمينم ! كسي از دور فرياد سر مي دهد "خونت حلال باد" چه گويم جز اين كه خون دادن در راه خدايت ، بت ات ، هستي ات ، زندگي ات ، .....ات شيرين ترين شهد زمين است ...

مازيار
ارديبهشت 83