جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

پاک کردن نام هایی که بروی قلبت حک کرده ای چقدر سخت است ... چقدر سخت است ...

چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۳

كوه ايستاده است ، تا ابرها بر قله اش بوسه زنند !
من هم ايستاده ام در كنار خياباني تا آب و گل هاي كف خيابان بر من بوسه بزنند ... من ايستاده ام تا باد نامه اي بياورد كه در آن نوشته شده باشد بردي از يادم ، دادي بر بادم ! من ايستاده ام ، تا عزرائيل بي آيد و با او كاپوچينو بخورم ! من ايستاده ام ، بسان تمامي ايستادني هاي دنيا ، كه در ظاهر خيلي محكم اند اما در درون فروپاشيده اند ، گريه نمي كنم براي پر پر شدن قاصدك ها ، فقط فوت مي كنم ، فقط فوت ...
بايد محكم و ايستاده باشم مثل چنارهاي باغ فردوس ! اما چه سود همه مي دانند كه روزهاي آخر عمرم است ، تنه ام پر شده است از كرمهايي كه جانم را مي خورند ، ريشه هايم در فاضلاب غرق شده اند ... من ماندم همين چند برگ زرد ، كه برف امروز ، همين چند برگ زردم را با خود خواهد برد و من باز دل خوش خواهم كرد به اينكه " كوه ايستاده است ، تا ابرها بر قله اش بوسه زنند " پس من هم مي ايستم به اندازه تمام دلخوشي هاي دنيا ، به اندازه تمام دلخوشي هايي كه سرتاسر توهم است و زاييده خيال ، مثل حباب ها كه در بچگي درست مي كرديم ، هرچه بيشتر فوت مي كرديم ، بزرگتر مي شدند ، توهمات من هم بزرگتر مي شوند ...
فوت مي كنم ...
فوت مي كند ...
فوت نمي كند ...
فوت مي كنم ...
فوت مي كنم ...
فوت مي كنم ...
نمي تركد ...
نمي تركد ...
مي تركم ...
تو اين وسط چه مي كني !؟ به تماشاي جان دادن حباب ها آمده اي !؟ اينجا مردمانش ارثي جز جزام نمي گذارند ، بدنبال ارثيه نيا ، كه مردمان اين سرزمين از سنگ اند و تيشه نگاهت هرگز آن ها را خرد نخواهد كرد ، مرهم لبانت زخمهاي جزامشان را خوب نخواهد كرد ، نوازش دستانت كوفتگي هايشان را علاج نخواهد كرد ...
اينان بيماراند ، بيمارهاي رواني ، بيمارهايي كه خود نمي دانند كه چه مي خواهند ، چه مي كارند ، چه برداشت مي كنند ، شايد هم بدانند ، آري آنان مرض مي كارند تا مرگ درو كنند ، آنها عشق مي كارند در قلبهايي كه شخم خورده اند و شهريورماه نفرت درو مي كنند ، آنها قلبهاي شخم خورده را دوست دارند،قلبهاي شخم خورده محصول بيشتر مي دهند ، پر محصول ترين و مرغوب ترين نفرت هاي دنيا را قلبهاي شخم زده به بار مي آورند ...
فرار كن ! تا سه مي شمارم ! اگر جزام گرفتي ، اگر در قلبت عشق كاشتم و ديدي روزي كه سرتاسر قلبت پر از نفرت شده است بر من خرده مگير ...
بر من خرده مگير ...
فوت بكن ...
در حباب ها ...
فوت بكن ...
می شمارم
سه
دو
یک

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳

دين يعني قانون گذاشتن براي عشق به خدا ، عاشق همه چيزي دارد جز قانون ... قانون عشق بي قانونيست ... براستي كه بزرگترين كافران تاريخ دينداران اند ... بي ديني ، دين عاشق است و كفر مذهب اش !
دين تو ...
كفر من ...
دين من ...
كفر تو ...
زمانی که به زیستن بیاندیشیم ، مرگ به ما خواهدخندید !
زمانی که به زیستن بیاندیشیم ، مرگ به ما خواهدخندید !
و خندید ...

نوشته های اینجا سوخته اند ...توهماتی بیش نیستند نوشته های اینجا !
مهم این است که زندگی جریان دارد با او یا بی او ...
من ماندم و قبرستانی از نوشته هایی که هرکدام بویی می دهد ... بوی گلی که پر پر شد در زمستان ... بوی قاصدکی که در دستم بود و باد باخودش آنرا برد ...
من ماندم ...و باز این وبلاگ در پیت ! من ماندم نوشته هایی که فقط برای فراموش کردن خواهم نوشت ... فراموش کردن نوشته هایی که نوشته شدند برای او ... اویی که دیگر نیست ...
تستی برای وبلاگی که می نوشتم در آن برای او ... برای اویی که دیگر نیست ... من هستم و یادهایی که مرا به باد می دهند