چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۴


آيا روح بيداري هست !؟

تمامي روحهاي سرزمينم خوابيده اند ، هيچ روحي نيست كه احضارش كنيم ، هيچ روحي نيست كه شب صداي شيشه هاي اتاق را در بياورد ، در سرزمينم همه خوابيده اند ، حتي آناني كه با چشمان باز حرف مي زنند، راه مي روند،در سرزمينم سكوت بيداد مي كند ، رخوت در عضله هاي گربه ملوس تا بدان جا مي رسد كه پاهايش در خشكي هامون مي سوزد ، دستانش در آتش فقر در مسجد سليمان فرياد مي كشد ، سر و سينه اش بوي جدايي مي دهد ، گربه ملوس سالهاست كه خوابيده است ، فقط در انتظار اينم كه گربه ملوس اصحاب كهف روزي از اين غار بيرون بيايد، اما ترسي در دل و جان بيداد مي‌كند كه آن روز سكه در جيب گربه ملوس به تكه استخوان پا مرغي نيرزد .

پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۴



گويند كه زمان شعرهاي عاشقانه ام به پايان رسيده است . گويند كه پير شده اي و عقيم ، بد بيراه نگفته اند ، اما خوب هنوز تكه دلي هست كه مي تپد و اندكي شهوت كه تنم را گرم مي كند .

سرد بودم شايد چند روزي ، شايد چند هفته اي ، شايد بيش از هر چيز در تاريخي غرق بودم كه در آن تاريخ چند باركي همان تكه دلك كه هنوز مي تپد ، چند ثانيه اي از تپش ايستاد . روز و ساعتش را يادم نيست ، روز ريزش برگهاي درختهاي خيابان وليعصر بود همين ، تاريخ من ماه ندارد ، ساعت ندارد هر وقت كه برگها بريزند من هم با آنها مي ريزم بر كف همان خيابان دوست داشتني ، ساعتهايم را با فصل ته نشيني انگورهاي ته خم تنظيم مي كنم ، ثانيه صفر ، حالا شايد بداني اين چند هفته براي مازيار يعني چه ، نه در گذشته نيستم ، اكنون زندگي مي كنم ، اما خوب كمي باور كن تاريخ را ، تاريخي كه در آن هزار بار انسانهايي را به صليب كشيده اند ، اما اندك در اين تاريخ زماني را بيابي كه معجزه گري جسد بي جاني را جان بخشد.

مي خوانمت به بستري گرم ، به آوازي بلند در كوه به بوسه اي سريع اما به ياد ماندني در هنگام رانندگي ، مي خوانمت به تمامي خواسته هايت ، معجزه گر من !


مازيار
پ ن : شرابهای كهنه به سلامتي تمامي تكه احساسکهای تاریخی ام .

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴

چقدر دوست داشتم الان مي شستم پشت پيانو سفيدم ، از پشت عينك زردم زن ژاپنيم رو نگاه مي كردم و آهنگ Imagine جان لنون رو براش مي خوندم .
فقط چندتا مشكل دارم ، اول كه پيانو ندارم ، دوم عينك زرد ندارم و سوم اينكه زن ژاپني پيدا نميشه تو اين مملكت !


خيلي تلخ شدم ، مثل شرابهايي كه با خوشه انداخته مي شوند ، نگاهم تلخ است ، مي دانم ، تحملم مي كني ، چند روز ديگر نمي دانم ، اما خودم ديگر خودم را تحمل نمي كنم ، نياز به دگرديسي دارم ، از اين شفيرهگي بيزارم ، از اين ندانستن ، از اين پيله لعنتي كه بدور خودم بافتم ، شما كه بيرون نشسته ايد از من ابريشمي سفيد مي بينيد اما نمي دانيد كه در درون اين پيله ابريشمي سفيد انساني در گند و كثافت محبوس است ، هي شمايي كه اون بيرون نشسته ايد همون بيرون ، توي دنياي خودتون بمونيد.

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴

لفتش نده لعنتي ، نشستي داري لوله تفنگت رو تميز مي كني !؟ مثل احمق ها يه وصيت نامه مي نويسي كه فقط بدرد اين مي خوره كه دخترهاي 14 ساله وقتي مي خوننش بشينند برات زارزار گريه كنند .
لفتش نده لعنتي ، اون گلوله رو تو مخت خالي كن و اينقدر با تفنگت لاس نزن . تموم كن اين زندگي سگي رو ، تمومش كن زندگي رو با دست هاي خودت ، قبل از اينكه زندگي تو رو تموم كنه .

شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۴

من از اسارت جغرافيايي رنگها ... در جستجوي حجمي آزاد در آغوشم ...

نوشتن راهي براي در رفتن از سمينار!
بعضي وقتها يه ويري ميوفته تو جونت كه بنويسي ، حتي وقتي كه هيچ وقت اضافه اي نداري و مجبوري تا صبح بيدار بموني ، چون مجبوري سمينار پر ازپيچش كارشناسي ارشد رو مثل پروژه هاي دوره ليسانست بگذاري نصف كارهاشو شب آخر ! اين شب آخر هم انصافا" شب يه !مثل الان كه ساعت 11 شبه ميگي اووووووه كلي مونه تا صبح يه 10 ساعتي تا ساعت 9 صبح مونده كه بري پيش دكتر عزيز!
كودكي هات رو پيدا كردم ، زير همون درخت آلبالو لعنتي ، همون درختي كه توي حزب بهش مي گفتند درخت مقدس ، همون درختي كه اولين هم آغوشيمون زيرش بود ،اولين املت دونفره اونهم با تخم مرغهاي نيم پز ، تو واسه حزب منو مي خواستي من حزب رو مي خواستم براي تو ، تو بچه مونو براي يك هم حزبي ديگر مي خواستي من حزب رو براي جوجه كشي . تو بوي باروت و جووني مي دادي ، من موندم اماالان تنها فقط با يك كبريت سوخته ، كبريتي كه ديگه اسمش كبريت نيست ، يه تيكه چوب سرسوخته كه باهاش تو و اون حزب لعنتي رو منفجر كردم .
لای دندونم يه تيكه گوشت گير كرده ، اون تنها يادگاري تو كجاست !؟

دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۴

"خر حسين آقا گم شد"
خركم كجايي !؟
خرك نازنين
خركم !
آي خركم !
آي خرك خوشگلم
گر بيايي برايت 5 كيلو جو مي خرم !
خركم
آي خركم !
بي تو چه كنم !؟
آي خركم !
...
آي خركم !
آخر خر تويي !؟
يا من خرم !؟
اين آوازهاي حسين آقا تنها پيرمرد شب ها و روزهاي گلاب دره ، در كلبه اي تنها بين باغ افشار و وزباد است ، آوازهايي شايد طنز . من و او در در خلوت ترين كوهستان تهران با پايان آوازش صداي قهقه مان سكوت كوهستان را مي شكند.
پيرمرد مي خند ، اما درونش از سرماي زمستان و كپسول هاي خالي گاز، منبع خالي نفت مي لرزد

مازيار

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴


روزهاي سرد پاييزي

روزهاي تهي پاييزي ، رخوت بيداد مي كند ، سرد دردهاي مزمن زني كه به پيشواز يائسگي مي رود ، ترس دختركي از دير شدن عادتش و هراس از مادر شدن ، رسوا شدن ، قتل عام هزاران كودك توسط پسرك 14 ساله اي در حمام .

رخوت همچنان بيداد مي كند ، حتي براي تراشيدن مدادي كه بسختي ديگر بر كاغذ سر مي خورد ، نوشته هاي كج و ماوج كلفت ، واژه هاي قريح ، كلمات نامناسب ، جملات بي فعل ، بي فاعل ، بي مفعول !

شلوغي صبح هنگام اول مهر ، صداهاي بوق ، بچه هاي لوس مدرسه اي ، پسرهاي شيطون دم مدرسه دخترونه ، بوي وباي آب و نمك بلالي ، بنگ بنگ !

دنده هاي چرخي كه بجاي اينكه بر هم بچرخند برهم جوش داده شدند ، نظم نوين جهاني كه در افق به آتشكده اي مي رود كه پايه اش چهار درخت ، در فراسوي نگاه هاي دوست داشتني تو ، سنگيني كتابي در دست ، دو فنجان قهوه ترك لطفا! "

پيغام زيبايي كه برايم نوشته بود: "عشق در تو چون خورشيد در كوير است كه تنها در لحظه طلوع و غروب آنست كه مي توان مرز بين عقل و احساسات را ديد و در بقيه لحظات شاهد سرابي "

شراب پاييزه ام همين است .

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴

تمام شرابهای زمین را برای تمام دردهای زمین می خواهم....

پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

از حجم سردرگم تصاوير انتزاعي مي آيم كه مرا غرق در عينيتي نو در آفرينش افكار كرد ، افكاري در رنگ ، كاغذ ، آهن و برنز آفريده شدند اما در جسم و روح رهگذران نفوذ كردند . سرزميني غرق در توهم ، با آواهايي از دور دست ، در دستاني كه در پس زمينه سن بهم رسيده بودند ، تكانهاي شديد ، فريادهاي بلند دست جمعي ، سكوت هاي مطلقي كه شكسته مي شدند ، مرگ بكارت يك دختر در ميان صداي خنده هاي زنان پشت در ، سكوت ها بلندتر مي شوند و فريادها آرامتر ، چه گس است حس لزج قانون طبيعت .

انگورها در زير پاهايت قتل عام مي شوند تا قتل عام شدن آرمانهايت را براي لحظه اي فراموش كني .

بوي روز پنچاه هزار سال مي آيد ، بوي باروت ، بوي خون ، بوي تن هاي دونيم شده ، بوي تجاوز ، بوي كركس هاي گرسنه ، بوي نفت هفتاد دلاري ، بوي ازدست دادن همه چيز به خيال هيچ چيز ، بوي توهم ، بوي توحش ...

زندگي در اين روزها مثل اين مي ماند كه بخواهي با الكل قبل از اينكه رگ دستت را بزنی ، مچ دستت را ضد عفوني كني .
در جستجوي سايه های شهرم ، سايه های کوتاه قد سر ظهر يا سايه های بلند قد دم غروب ...
سایه هایی که از عمرشان چند ساعت مانده است یا سایه هایی فقط چند ثانیه تا مرگشان فاصله دارند ...

شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۴





روزهاست كه ننوشتم ، انگار نوشتن را فراموش كرده ام ، جاي دكمه هاي كيبورد برايم غريب شده است ، حتي اين اديتور قديمي كه بوي دوران dos را مي دهد. شايد پوست انداخته ام ، پوست جديدام شايد كمي زمخت شده باشد، شايد آنقدر زمخت كه قلم نمي تواند در ميان انگشتانم برقصد ، پير شده ام ، محتاط و به مقداري محافظه كار . دلكش و قمر گوش مي دهم ، لباس هاي پيرمردي مي پوشم ، به حرفهاي احمقانه مردم لبخند مي زنم و ترجيحا در تمامي بحث ها سكوت مي كنم ، تئاتر خونم زياد شده ، از سينما و تمامي تصويرهاي مجازي فراري شده ام ، دنياي رئال را تجربه مي كنم ، بدون هيچ واسطه اي ، عشق را ميان دستان گرم حس مي كنم ، تا در ميان آواهاي اختراع گراهام بل . خوب شايد هم اين نوعي زندگي باشد ، با هست ها زندگي كردن .
به احمق ها مي خندم ، به تمامي فعالين سياسي ، حتي همين راننده هاي تاكسي !! به نت ورک ماركتينگ ها ، به اين ملتي كه در توهم زندگي مي كند ، به ملتي كه دوست دارد بخوابد و ميليونر شود ، دوست دارد توي تاكسي با بحث سياسي كليه مشكلات مملكتش را حل كند ، صبح كه بيدار مي شود توي جوراب هاي كنار شومينه اش پاپانوئل برايش دموكراسي به عيدي آورد ...
من به توهم مي خندم ، به با يادها زندگي كردن ، به در ماوراالطبيعه زندگي كردن ، به در متافيزيك غرق شدن و به در آرزوها خفه شدن .
من اين هم ، هميني كه بر اين صندلي نشسته است ، دستاني كه كيبورد را لمس مي كند ، چشماني كه مانيتور را مي بيند ، زباني كه مزه مي كند ، بينيي كه مي بويد و گوشهايي كه مي شنود، جز اين ها هيچ چيز ديگري نيستم .

ميم چه من
دوستت دارم با تمامي حس هاي پنچگانه ام !
مازیار

پنجشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۴

نوجوان که بودم شریعتی معلم و پیامبرم بود ، سالها بود که کتابهایش در کنج کتابخانه خاک می خورد ، نمی دانم چه شد که نوشته هایش امروز مرا سیراب کرد ، سیراب از تعقل ، سیراب از نفرت از تحجر.

پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۴

دارم خفه می شم !
ای کاش آبشش داشتم !

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۴


Subject:
ESRI Global Accounts
Date:
Tue, 5 Jul 2005 08:45:44 -0700
From:
"Accounts"
To:
maziar_civil@yahoo.com

Hello Maziar,
Export of ESRI software and technical information pertaining to ESRI software is controlled by U.S. export law administered by the U.S. Department of Commerce. The U.S. government has imposed restrictions that prohibit export of ESRI technology to, or trade with, Iran. These restrictions also prohibit export of any ESRI technology to foreign nationals of Iran, wherever the foreign national is located.
Under compliance with the U.S. export law, we must immediately place a hold on your Global Account. If you think you received this e-mail in error please let us know.
We recognize the above action will cause inconvenience, but because the ESRI family of software is of U.S. origin, the software is governed by U.S. export law and compliance is mandatory.
Regards, ESRI

سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۴

عقلانيت واژه اي است كه سالها بود گمش كرده بودم ، واژه اي كه در لابه لاي مصلحت انديشي هايم قرباني شد ، وجودي بودم كه غرق در احساس ميشد و احساس چشمانش را كور مي كرد ، گوشهايش را كر و قلمش را پر از تملق ...
من امروز زنده شدم با تو ، اما نه با چشماني كور ، اما نه با گوشهايي كر ، من امروز زنده شدم باتو كه بي تو زيستن را به من آموختي ، بي تو زيستني كه خود زيستن را به من آموخت و به جاي تحجر چشم ظاهر بين به من عقلانيت را هديه كرد ، ميوه عقلانيت آگاهيست و اين كودك بازيگوش در جستجوي راهيست براي چيدن ميوه ممنوعه .
ميم چه من ...
آزادي و آزادمرد زيستن را با تو تجربه كردم ، آموختم كه بيزار باشم از تبديل شدن به قفسي براي مرغ عشق هايي كه فقط در نامشان عشق است ، وجود مرغ عشق ها را تنفر از ميله هاي قفس پر مي كند . آموختم كه درخت باشم تا پرستوهاي آزاد بر شاخه هايم لانه كنند و تو پرستوي آزاد من شدي و من آشياني براي تو ، آشياني نمي دانم تا كي ، شايد تا زمان فصل كوچ و يا شايد تا ...
ميم چه من ...
زانوهايم را محكم گذاشتم تا ديگر بروي صخره ها نلرزند ، من به محكمي اين چهار زانو ايمان دارم ، چه اين زانوها بروي هم باشند و چه دور از هم ...
شب بخیر میم چه من ...

پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۴

خداحافظ دنیای دیجتالی ! ‌خداحافظ آدمهای دیجتالی ! خداحافظ تجربه ۸ ساله من !

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۴

شايد دوره شعرهاي عاشقانه به پايان رسيده باشد ، اما گوشهايم صداهايي را از درونم مي شوند که لبريز است از همان شعرهاي عاشقانه که شايد دوره اش متعلق به اين روزگار نباشد ، شعرهايي براي ناخن هاي کوتاه بي لاک ! نقطه سر خط

چهارشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۴

عيد شما مبارك نقطه سر خط
اميدوارم سال خوبي براي شما و خانواده شما باشد نقطه سر خط
با آرزوي موفقيت و شادكامي شما در سال جديد نقطه سر خط
و ده ها و ده ها نقطه سر خط ديگر .
نه اميدوارم و نه آرزويي برايتان مي كنم نه تبريك مي گويم براي سال جديد
من ايمان دارم كه سال جديد را ما خواهيم ساخت ،سال جديد خوب خواهد بود اگر ما خوب بسازيم ، سال جديد پر از موفقيت خواهد بود اگر ما موفقيت ها را بوجود بياوريم ، سال جديد شايد سال آزادي ما باشد از نقطه سرخط ها ، بشرطي كه كمي آزاد انديش باشيم و اندكي آزادمرد
من اميدوارم به اين ساختن هايمان . تبريك بخاطر ساختن هايمان و بهترين ساختن ها را برايتان آرزو مي كنم ، سالي بدون نقطه بدون سرخط

مازیار

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۳

برف ۱ متر و چند سانتی متر آب شد !هیچستانی ام در کوچه ها قدم می زند !و من می اندیشم به تمامی بودن هایم با هیچستانی ام !

دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۳

ثانیه ها خوابشون گرفته ... روی ساعت پتو می اندازم که ثانیه ها شب سردشون نشه ...

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳

فصل حكومت اصوات است ، فصل در پيله تنهايي ماندن ... *
من در پيله هستم اي كودك قرن ، نمي دانم سرنوشتم چيست ، شايد نخ ابريشم روسري دختركي در سمرقند شوم ، يا شايد پروانه آزاد براي خودم شوم .
مرگ در آبجوش هزينه نخ ابريشم شدن است و هزينه پروانه شدن دو روز عاشقانه زيستن است و سپس مرگ .
نمي دانم كدام بهتر است و كدام بدتر ! مي گذارم رود خودش مسيرش را پيدا كند .
شب بخير درخت توت .
مازيار
پ ن : * خط اول وامي بود از نادرابراهيمي

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳

دم هکری که اینجا رو هکید اما پسوردشو عوض نکرد شدیدا" گرم !

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۳

بمان به آنچه اعتقاد داري بمان!!!!!!!!!!!!!!يك دوست

پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳

كسي مرا نساخت جز خودم كه خدايم بود ، خودي كه در خود ديگري غرق شد و آنگاه آن خود جديد، خداي شد . خدايي بي مانند ، خدايي زميني كه مانند بتي به پيشگاه اش احساس را هديه مي بردم و غرور را قرباني اش مي كردم ... خداي مرد ، بت شكست ... نه ديگر احساسي مانده بود و نه ديگر غروري كه بر قربانگاه خداي ديگري ببرم ، من ماندم و آن خودي كه سالهاي دور خدايم بود ، ايمانم بود و سرچشمه همه اعمالم ... من ماندم و خودي فراموش شده ، خودي كه لاي دست نوشته هاي كهنه دفن شده بود . از صندوقچه قديمي خود را بيرون مي كشم ، اي كمي كهنه شده است ، خاك در جان اين خود نفوذ كرده ، كمي فرسوده و شايد زوار در رفته ، اما اين خود را دوست دارم ، چون متعلق به من است و روزگاري خدايم بوده ، نمي توانم بجاي خدا باورش كنم ، اما به عنوان يك اثر باستاني دوستش دارم و برايش ارزش قائل ام ، گرد و غبارها را از روي خودم كنار مي زنم و مي بينم آن چهره مازيار كودك را ، هي اين من بودم ، چه زود فراموشش كردم ، چه زود ... مثل همه آنهايي كه زود فراموش كرديم شان ، فراموشمان كردند ...
كسي مرا نساخت جز اين خود كهنه كه خدايم بود ، شكستمش تا خداي ديگري بگيرم و گرفتم ... اما افسوس آنقدر در باور خداي جديد غرق شدم كه از خداي جديد هم بتي ساخته شد و آنهم شكسته شد . دنيا يك ابراهيم تمام عيار است ، هر چه را كه مي پرستي و دوست داري برايت با تبر در چشم بهم زدني خرد خواهد كرد ...
ترجيح مي دهم بي خدا و كافر باشم ، تا شايد از گزند تبرهاي ابراهيم در امان باشم .

جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۳

فهميدن بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو آزادي ، يك انسان آزادي ، در آزادي هايت قانون هايي را براي خودت مي نويسي ، براي اعتقادات خودت ، نه اعتقاداتي كه از دين سرچشمه مي گيرد يا از اخلاقيات ، تو اخلاقيات خودت را براي خودت مي نويسي و چه زيبا مي نويسي ، حرام هايي را بر خود حلال مي كني و حلالهايي را بر خود حرام ! تو پيغمبر دين خودت شده اي ! تو مازياري ! فكر مي كني كه خيلي مي فهمي و فهميدن براستي بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو در اگزيستانسياليسم غرق شده اي ، بدنبال ذات ها و جوهرها هستي ، همان ذات هايي كه قانون هاي زندگي ات را بر اساس آن نوشتي ، همان قانون هايي كه سخت پايبندش بودي و هستي ، همان قانون هاي كه دينت بود و از آن قانونها لذت مي بردي ، شايد انسان اشتياقي بيهوده باشد براي چه نمي دانم ، اما مي دانم كه انسان اشتياقي بيهوده است ...
آزادي آزادي !
بااينكه بشر را محكوم به آزادي مي داني اما مي داني كه تا زماني كه زنده هستي و شايد تا چند قرن ديگر اين محكوميت آغاز نشود ، اما مي خواهي براي خودت در كنج اتاقت آزاد باشي ! مي گردي بدنبال راه هايي براي رسيدن به آزادي ! به يك آزادي شخصي ! آزادي از قيدها و بندها كه مثل زنجير از كودكي بر گردن ات انداخته اند ، زنجيرها را پاره مي كني ، چه مي يابي ؟! جز زنجيرهاي پاره !؟ تا روزي كه بر گردن زنجير داري دردت فقط زنجير است ! اما روزي كه زنجيرها پاره مي شود ، دردها آغاز مي شوند ، درد فهميدن !
يك آنارشيستي ! نه يك آنارشيست كه در خيابان فرياد مي زند ، تو مي خواهي هرج و مرج را رگ هاي زندگي ات تزريق كني ، خسته شده اي از اين نظم ، خسته شده اي حتي از قانون هاي دوست داشتني ات ، خسته شده اي از اخلاقياتي كه بسيار محكم تر از آن زنجيرها بر گردنت بسته بودي ، خسته شده اي از اعتقاد داشتن ، كمي آنارشي چرخ دنده هاي خشك قانون هاي زندگي را گريس كاري مي كند ... اما هيچ وقت اين گريس بين چرخ دنده هاي زندگي ات اندازه نيست ... هيچ وقت ...
اندكي كمونيستي ! ماركس را دوست داري و حرفهايش را تا حدي قبول ! عدالت و برابري را فرياد مي زني در حرف هايت ! اما آيا حاضر هستي كسي را در ثروتت شريك كني !؟
عشق را ايماني مي داني و ايمانت به اين ايمان بسيار محكم تر از هر ايمان ديگرت است ... اما افسوس كه سالهاست كه عشق مرده است ... و ايمانت ...
در برابر تمام عقل گرايي هايت كوهي از الهام ، اشراق و علم حضوري ايستاده است ! كه به آنها هم تا حدي ايمان داري !
در دریای تفکرات غرق شده ای ٬ در كوير هستي دچار هبوط شده اي ...
نفهمیدن چه برکت بزرگی است برای کسی که نمی فهمد .
مازیار

یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۳

دخملک سربی
برای تو مینویسم
برای التهاب بدنت
و همه ی زخمهای کهنه ای که به دوش میکشی.
میدانستی
امتداد تنهاییت
سکوتیست متروک
که در آنجا
هستی ، لایتناهیست
اندیشه ، صامت است
و نجوای سنگ فرشهای خاطرات
تکرار میشوند
تکرار میشوند
و تکرار میشوند .
کنار من بنشین
تا ترانه ای از درد برایت بسرایم

از sacrifice

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۳

* من بزرگ شده ام ... هیچستانی بزرگ شده است .... رود مسیر جریانش را پیدا کرده است ... بدنبال رود می رویم تا دریا ... از دریا با دریا می رویم از این دریا به آن دریا !
* زندگی شاید به کهنگی کاغذ دیواری های کافه نادری باشه ، کاغذهایی که کهنه اند اما زیبا ، مهم اینه که هر چیزی رو میشه زیبا دید اگه من بخواهم، تو بخواهی ... ما بخواهیم ... مهم خواستن هاست ، خواستن هایی که فقط بوی حرف نمی دهند ، خواستن هایی که بوشون مثل بوی قهوه فروشی های جمهوری می پیچیه توی خیابون و مستت می کنه ...
زندگی شاید به تندی غذا مکزیکی های پیتزا پنتری باشه ، با اینکه تنده و می سوزننت دوست داری بازم بخوری ! حتی وقتی غذات تموم شد باز هوس می کنی که یه پرس دیگه سفارش بدی ! عشق ، زندگی ، گاهی به همین تندیست ... به تندی قدم هایت زمانی که از خیابان رد می شوی ...
مازیار
پ ن :‌چقدر حرف خوردنی زدم ! گرسنه ام شد !‌

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳

ماهي از بوم نقاشي بيرون آمده است و در تنگ قلب شروع به شنا کردن کرده است ....

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۳

زندگی شاید به تلخی صدای آکاردون پسرک ۱۶ ساله جلوی شیرینی لادن باشد که هر روز صورت تمام سوخته اش را می بینم و برایم سلطان قلبها می خواند ...

صدای آکاردونش مثل جزام روحم را می خورد ....

سه‌شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۳

براي تمام ثانيه هايي كه مي خندند ...

ثانيه ها مي آيند و مي روند اما فقط برخي از آنها مي خندند ...
اگر ثانيه هايي كه مي خندند را فراموش كني دقيقه ها برايت ناله مي كنند و ساعت ها برايت گريه ...
ثانيه هايي را كه مي خندند فراموش نكن !

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۳

قسم به پاكي آب ...
نتوان گفت كه در اين ذهن آشفته چيست ... ذهن خود نمي داند ... نتوان گفت دگر در اين دل چيست ... دل خود نمي داند ... نتوان گفت كه كينه اي است از او ... كينه خود نمي داند ... نتوان گفت كه يادش هنوز هست ... ياد خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين دل جرقه آتشي هست ... جرقه خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين قلم هنوز جوهري هست ... قلم خود نمي داند ...
فقط مي توان گفت كه در جام ، شرابي است مرد افكن ... فقط مي توان گفت كه بهار زياد دور نيست ، اما آنچنان هم نزديك نيست ... فقط مي توان گفت كه گفتني ها زياداند اما سكوت بايد كرد ... سكوت ... مصلحت سكوت را فرياد مي زند ... حقيقت هم مصلحت را اين بار استثنا" تاييد مي كند ...
پيكي ديگر ...
ثانيه مي گذرند ... نمي دانم براي كه اينقدر تند مي روند ، همان ثانيه هايي كه به عقربه دقيقه شمار وفا دار نمادند و از آن سبقت گرفتند براي چه !؟ خودشان هم نمي دانند ... فقط مي دانستند كه بايد سبقت بگيرند و بروند بسوي هيچستانك هايشان ...
پيكي ديگر ...
هيچستان ... هيچستاني من باز شده است همبازي توهمات من ... نمي دانم آخر داستان هيچستان و پوچستان به كجا ختم مي شود ... نه هيچستاني مي داند نه پوچستاني ... مصلحت مي گويد كه پوچستاني پوچستاني بماند ، هيچستاني هيچستاني ... اما .... اما ....
بگذار رود مسير خودش را خودش انتخاب كند مهندس ارشد آب !
كمي صبر كن ...
پيكي ديگر ...
از دور دست صداي پايي مي آيد ... صداي پايي كه مي دود اما صداي دويدنش را مي خواهي نشنوي ، شايد يك لجبازي باشد ... صداي پايي كه سالها منتظرش بودي ... اما حالا كه صدايش را مي شنوي مي خواهي سكوت كند ... دور شود ... تاريخ مصرفش شايد سالهاست كه گذشته ... سالهاست ...
پيكي ديگر ...
و اين پيك چقدر وحشتناك است ... چقدر وحشتناك ... زماني كه هوشيار شوي و ببيني كه ده روز ديگر بايد سر جلسه امتحان بنشيني مهندس !
ديگر پيكي نيست ... شرابي نيست ...
مستي هست با ناخوشي ها و خوشي هايش ...
مستي هست با مصلحت ها و حقيقت هايش ...
مستي هست تنها ... شايد تنها ... نمي داند كه تنهايي چيست ... سالهاست كه شايد تنهاست ... و شايد سالهاست كه خيلي ها با اويند ... نمي داند كه براستي تنها كيست !؟ و تنهايي كجاست !؟
ماهي از بوم نقاشي بيرون آمده است و ........
مازيار

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳

Man is free ; But he finds his law in his very freedom