یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۳

دخملک سربی
برای تو مینویسم
برای التهاب بدنت
و همه ی زخمهای کهنه ای که به دوش میکشی.
میدانستی
امتداد تنهاییت
سکوتیست متروک
که در آنجا
هستی ، لایتناهیست
اندیشه ، صامت است
و نجوای سنگ فرشهای خاطرات
تکرار میشوند
تکرار میشوند
و تکرار میشوند .
کنار من بنشین
تا ترانه ای از درد برایت بسرایم

از sacrifice

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۳

* من بزرگ شده ام ... هیچستانی بزرگ شده است .... رود مسیر جریانش را پیدا کرده است ... بدنبال رود می رویم تا دریا ... از دریا با دریا می رویم از این دریا به آن دریا !
* زندگی شاید به کهنگی کاغذ دیواری های کافه نادری باشه ، کاغذهایی که کهنه اند اما زیبا ، مهم اینه که هر چیزی رو میشه زیبا دید اگه من بخواهم، تو بخواهی ... ما بخواهیم ... مهم خواستن هاست ، خواستن هایی که فقط بوی حرف نمی دهند ، خواستن هایی که بوشون مثل بوی قهوه فروشی های جمهوری می پیچیه توی خیابون و مستت می کنه ...
زندگی شاید به تندی غذا مکزیکی های پیتزا پنتری باشه ، با اینکه تنده و می سوزننت دوست داری بازم بخوری ! حتی وقتی غذات تموم شد باز هوس می کنی که یه پرس دیگه سفارش بدی ! عشق ، زندگی ، گاهی به همین تندیست ... به تندی قدم هایت زمانی که از خیابان رد می شوی ...
مازیار
پ ن :‌چقدر حرف خوردنی زدم ! گرسنه ام شد !‌

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳

ماهي از بوم نقاشي بيرون آمده است و در تنگ قلب شروع به شنا کردن کرده است ....

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۳

زندگی شاید به تلخی صدای آکاردون پسرک ۱۶ ساله جلوی شیرینی لادن باشد که هر روز صورت تمام سوخته اش را می بینم و برایم سلطان قلبها می خواند ...

صدای آکاردونش مثل جزام روحم را می خورد ....

سه‌شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۳

براي تمام ثانيه هايي كه مي خندند ...

ثانيه ها مي آيند و مي روند اما فقط برخي از آنها مي خندند ...
اگر ثانيه هايي كه مي خندند را فراموش كني دقيقه ها برايت ناله مي كنند و ساعت ها برايت گريه ...
ثانيه هايي را كه مي خندند فراموش نكن !

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۳

قسم به پاكي آب ...
نتوان گفت كه در اين ذهن آشفته چيست ... ذهن خود نمي داند ... نتوان گفت دگر در اين دل چيست ... دل خود نمي داند ... نتوان گفت كه كينه اي است از او ... كينه خود نمي داند ... نتوان گفت كه يادش هنوز هست ... ياد خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين دل جرقه آتشي هست ... جرقه خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين قلم هنوز جوهري هست ... قلم خود نمي داند ...
فقط مي توان گفت كه در جام ، شرابي است مرد افكن ... فقط مي توان گفت كه بهار زياد دور نيست ، اما آنچنان هم نزديك نيست ... فقط مي توان گفت كه گفتني ها زياداند اما سكوت بايد كرد ... سكوت ... مصلحت سكوت را فرياد مي زند ... حقيقت هم مصلحت را اين بار استثنا" تاييد مي كند ...
پيكي ديگر ...
ثانيه مي گذرند ... نمي دانم براي كه اينقدر تند مي روند ، همان ثانيه هايي كه به عقربه دقيقه شمار وفا دار نمادند و از آن سبقت گرفتند براي چه !؟ خودشان هم نمي دانند ... فقط مي دانستند كه بايد سبقت بگيرند و بروند بسوي هيچستانك هايشان ...
پيكي ديگر ...
هيچستان ... هيچستاني من باز شده است همبازي توهمات من ... نمي دانم آخر داستان هيچستان و پوچستان به كجا ختم مي شود ... نه هيچستاني مي داند نه پوچستاني ... مصلحت مي گويد كه پوچستاني پوچستاني بماند ، هيچستاني هيچستاني ... اما .... اما ....
بگذار رود مسير خودش را خودش انتخاب كند مهندس ارشد آب !
كمي صبر كن ...
پيكي ديگر ...
از دور دست صداي پايي مي آيد ... صداي پايي كه مي دود اما صداي دويدنش را مي خواهي نشنوي ، شايد يك لجبازي باشد ... صداي پايي كه سالها منتظرش بودي ... اما حالا كه صدايش را مي شنوي مي خواهي سكوت كند ... دور شود ... تاريخ مصرفش شايد سالهاست كه گذشته ... سالهاست ...
پيكي ديگر ...
و اين پيك چقدر وحشتناك است ... چقدر وحشتناك ... زماني كه هوشيار شوي و ببيني كه ده روز ديگر بايد سر جلسه امتحان بنشيني مهندس !
ديگر پيكي نيست ... شرابي نيست ...
مستي هست با ناخوشي ها و خوشي هايش ...
مستي هست با مصلحت ها و حقيقت هايش ...
مستي هست تنها ... شايد تنها ... نمي داند كه تنهايي چيست ... سالهاست كه شايد تنهاست ... و شايد سالهاست كه خيلي ها با اويند ... نمي داند كه براستي تنها كيست !؟ و تنهايي كجاست !؟
ماهي از بوم نقاشي بيرون آمده است و ........
مازيار

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳

Man is free ; But he finds his law in his very freedom