دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۳

ثانیه ها خوابشون گرفته ... روی ساعت پتو می اندازم که ثانیه ها شب سردشون نشه ...

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳

فصل حكومت اصوات است ، فصل در پيله تنهايي ماندن ... *
من در پيله هستم اي كودك قرن ، نمي دانم سرنوشتم چيست ، شايد نخ ابريشم روسري دختركي در سمرقند شوم ، يا شايد پروانه آزاد براي خودم شوم .
مرگ در آبجوش هزينه نخ ابريشم شدن است و هزينه پروانه شدن دو روز عاشقانه زيستن است و سپس مرگ .
نمي دانم كدام بهتر است و كدام بدتر ! مي گذارم رود خودش مسيرش را پيدا كند .
شب بخير درخت توت .
مازيار
پ ن : * خط اول وامي بود از نادرابراهيمي

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳

دم هکری که اینجا رو هکید اما پسوردشو عوض نکرد شدیدا" گرم !

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۳

بمان به آنچه اعتقاد داري بمان!!!!!!!!!!!!!!يك دوست

پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳

كسي مرا نساخت جز خودم كه خدايم بود ، خودي كه در خود ديگري غرق شد و آنگاه آن خود جديد، خداي شد . خدايي بي مانند ، خدايي زميني كه مانند بتي به پيشگاه اش احساس را هديه مي بردم و غرور را قرباني اش مي كردم ... خداي مرد ، بت شكست ... نه ديگر احساسي مانده بود و نه ديگر غروري كه بر قربانگاه خداي ديگري ببرم ، من ماندم و آن خودي كه سالهاي دور خدايم بود ، ايمانم بود و سرچشمه همه اعمالم ... من ماندم و خودي فراموش شده ، خودي كه لاي دست نوشته هاي كهنه دفن شده بود . از صندوقچه قديمي خود را بيرون مي كشم ، اي كمي كهنه شده است ، خاك در جان اين خود نفوذ كرده ، كمي فرسوده و شايد زوار در رفته ، اما اين خود را دوست دارم ، چون متعلق به من است و روزگاري خدايم بوده ، نمي توانم بجاي خدا باورش كنم ، اما به عنوان يك اثر باستاني دوستش دارم و برايش ارزش قائل ام ، گرد و غبارها را از روي خودم كنار مي زنم و مي بينم آن چهره مازيار كودك را ، هي اين من بودم ، چه زود فراموشش كردم ، چه زود ... مثل همه آنهايي كه زود فراموش كرديم شان ، فراموشمان كردند ...
كسي مرا نساخت جز اين خود كهنه كه خدايم بود ، شكستمش تا خداي ديگري بگيرم و گرفتم ... اما افسوس آنقدر در باور خداي جديد غرق شدم كه از خداي جديد هم بتي ساخته شد و آنهم شكسته شد . دنيا يك ابراهيم تمام عيار است ، هر چه را كه مي پرستي و دوست داري برايت با تبر در چشم بهم زدني خرد خواهد كرد ...
ترجيح مي دهم بي خدا و كافر باشم ، تا شايد از گزند تبرهاي ابراهيم در امان باشم .

جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۳

فهميدن بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو آزادي ، يك انسان آزادي ، در آزادي هايت قانون هايي را براي خودت مي نويسي ، براي اعتقادات خودت ، نه اعتقاداتي كه از دين سرچشمه مي گيرد يا از اخلاقيات ، تو اخلاقيات خودت را براي خودت مي نويسي و چه زيبا مي نويسي ، حرام هايي را بر خود حلال مي كني و حلالهايي را بر خود حرام ! تو پيغمبر دين خودت شده اي ! تو مازياري ! فكر مي كني كه خيلي مي فهمي و فهميدن براستي بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو در اگزيستانسياليسم غرق شده اي ، بدنبال ذات ها و جوهرها هستي ، همان ذات هايي كه قانون هاي زندگي ات را بر اساس آن نوشتي ، همان قانون هايي كه سخت پايبندش بودي و هستي ، همان قانون هاي كه دينت بود و از آن قانونها لذت مي بردي ، شايد انسان اشتياقي بيهوده باشد براي چه نمي دانم ، اما مي دانم كه انسان اشتياقي بيهوده است ...
آزادي آزادي !
بااينكه بشر را محكوم به آزادي مي داني اما مي داني كه تا زماني كه زنده هستي و شايد تا چند قرن ديگر اين محكوميت آغاز نشود ، اما مي خواهي براي خودت در كنج اتاقت آزاد باشي ! مي گردي بدنبال راه هايي براي رسيدن به آزادي ! به يك آزادي شخصي ! آزادي از قيدها و بندها كه مثل زنجير از كودكي بر گردن ات انداخته اند ، زنجيرها را پاره مي كني ، چه مي يابي ؟! جز زنجيرهاي پاره !؟ تا روزي كه بر گردن زنجير داري دردت فقط زنجير است ! اما روزي كه زنجيرها پاره مي شود ، دردها آغاز مي شوند ، درد فهميدن !
يك آنارشيستي ! نه يك آنارشيست كه در خيابان فرياد مي زند ، تو مي خواهي هرج و مرج را رگ هاي زندگي ات تزريق كني ، خسته شده اي از اين نظم ، خسته شده اي حتي از قانون هاي دوست داشتني ات ، خسته شده اي از اخلاقياتي كه بسيار محكم تر از آن زنجيرها بر گردنت بسته بودي ، خسته شده اي از اعتقاد داشتن ، كمي آنارشي چرخ دنده هاي خشك قانون هاي زندگي را گريس كاري مي كند ... اما هيچ وقت اين گريس بين چرخ دنده هاي زندگي ات اندازه نيست ... هيچ وقت ...
اندكي كمونيستي ! ماركس را دوست داري و حرفهايش را تا حدي قبول ! عدالت و برابري را فرياد مي زني در حرف هايت ! اما آيا حاضر هستي كسي را در ثروتت شريك كني !؟
عشق را ايماني مي داني و ايمانت به اين ايمان بسيار محكم تر از هر ايمان ديگرت است ... اما افسوس كه سالهاست كه عشق مرده است ... و ايمانت ...
در برابر تمام عقل گرايي هايت كوهي از الهام ، اشراق و علم حضوري ايستاده است ! كه به آنها هم تا حدي ايمان داري !
در دریای تفکرات غرق شده ای ٬ در كوير هستي دچار هبوط شده اي ...
نفهمیدن چه برکت بزرگی است برای کسی که نمی فهمد .
مازیار