سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۴

عقلانيت واژه اي است كه سالها بود گمش كرده بودم ، واژه اي كه در لابه لاي مصلحت انديشي هايم قرباني شد ، وجودي بودم كه غرق در احساس ميشد و احساس چشمانش را كور مي كرد ، گوشهايش را كر و قلمش را پر از تملق ...
من امروز زنده شدم با تو ، اما نه با چشماني كور ، اما نه با گوشهايي كر ، من امروز زنده شدم باتو كه بي تو زيستن را به من آموختي ، بي تو زيستني كه خود زيستن را به من آموخت و به جاي تحجر چشم ظاهر بين به من عقلانيت را هديه كرد ، ميوه عقلانيت آگاهيست و اين كودك بازيگوش در جستجوي راهيست براي چيدن ميوه ممنوعه .
ميم چه من ...
آزادي و آزادمرد زيستن را با تو تجربه كردم ، آموختم كه بيزار باشم از تبديل شدن به قفسي براي مرغ عشق هايي كه فقط در نامشان عشق است ، وجود مرغ عشق ها را تنفر از ميله هاي قفس پر مي كند . آموختم كه درخت باشم تا پرستوهاي آزاد بر شاخه هايم لانه كنند و تو پرستوي آزاد من شدي و من آشياني براي تو ، آشياني نمي دانم تا كي ، شايد تا زمان فصل كوچ و يا شايد تا ...
ميم چه من ...
زانوهايم را محكم گذاشتم تا ديگر بروي صخره ها نلرزند ، من به محكمي اين چهار زانو ايمان دارم ، چه اين زانوها بروي هم باشند و چه دور از هم ...
شب بخیر میم چه من ...