پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

از حجم سردرگم تصاوير انتزاعي مي آيم كه مرا غرق در عينيتي نو در آفرينش افكار كرد ، افكاري در رنگ ، كاغذ ، آهن و برنز آفريده شدند اما در جسم و روح رهگذران نفوذ كردند . سرزميني غرق در توهم ، با آواهايي از دور دست ، در دستاني كه در پس زمينه سن بهم رسيده بودند ، تكانهاي شديد ، فريادهاي بلند دست جمعي ، سكوت هاي مطلقي كه شكسته مي شدند ، مرگ بكارت يك دختر در ميان صداي خنده هاي زنان پشت در ، سكوت ها بلندتر مي شوند و فريادها آرامتر ، چه گس است حس لزج قانون طبيعت .

انگورها در زير پاهايت قتل عام مي شوند تا قتل عام شدن آرمانهايت را براي لحظه اي فراموش كني .

بوي روز پنچاه هزار سال مي آيد ، بوي باروت ، بوي خون ، بوي تن هاي دونيم شده ، بوي تجاوز ، بوي كركس هاي گرسنه ، بوي نفت هفتاد دلاري ، بوي ازدست دادن همه چيز به خيال هيچ چيز ، بوي توهم ، بوي توحش ...

زندگي در اين روزها مثل اين مي ماند كه بخواهي با الكل قبل از اينكه رگ دستت را بزنی ، مچ دستت را ضد عفوني كني .
در جستجوي سايه های شهرم ، سايه های کوتاه قد سر ظهر يا سايه های بلند قد دم غروب ...
سایه هایی که از عمرشان چند ساعت مانده است یا سایه هایی فقط چند ثانیه تا مرگشان فاصله دارند ...

شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۴





روزهاست كه ننوشتم ، انگار نوشتن را فراموش كرده ام ، جاي دكمه هاي كيبورد برايم غريب شده است ، حتي اين اديتور قديمي كه بوي دوران dos را مي دهد. شايد پوست انداخته ام ، پوست جديدام شايد كمي زمخت شده باشد، شايد آنقدر زمخت كه قلم نمي تواند در ميان انگشتانم برقصد ، پير شده ام ، محتاط و به مقداري محافظه كار . دلكش و قمر گوش مي دهم ، لباس هاي پيرمردي مي پوشم ، به حرفهاي احمقانه مردم لبخند مي زنم و ترجيحا در تمامي بحث ها سكوت مي كنم ، تئاتر خونم زياد شده ، از سينما و تمامي تصويرهاي مجازي فراري شده ام ، دنياي رئال را تجربه مي كنم ، بدون هيچ واسطه اي ، عشق را ميان دستان گرم حس مي كنم ، تا در ميان آواهاي اختراع گراهام بل . خوب شايد هم اين نوعي زندگي باشد ، با هست ها زندگي كردن .
به احمق ها مي خندم ، به تمامي فعالين سياسي ، حتي همين راننده هاي تاكسي !! به نت ورک ماركتينگ ها ، به اين ملتي كه در توهم زندگي مي كند ، به ملتي كه دوست دارد بخوابد و ميليونر شود ، دوست دارد توي تاكسي با بحث سياسي كليه مشكلات مملكتش را حل كند ، صبح كه بيدار مي شود توي جوراب هاي كنار شومينه اش پاپانوئل برايش دموكراسي به عيدي آورد ...
من به توهم مي خندم ، به با يادها زندگي كردن ، به در ماوراالطبيعه زندگي كردن ، به در متافيزيك غرق شدن و به در آرزوها خفه شدن .
من اين هم ، هميني كه بر اين صندلي نشسته است ، دستاني كه كيبورد را لمس مي كند ، چشماني كه مانيتور را مي بيند ، زباني كه مزه مي كند ، بينيي كه مي بويد و گوشهايي كه مي شنود، جز اين ها هيچ چيز ديگري نيستم .

ميم چه من
دوستت دارم با تمامي حس هاي پنچگانه ام !
مازیار