شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴

لفتش نده لعنتي ، نشستي داري لوله تفنگت رو تميز مي كني !؟ مثل احمق ها يه وصيت نامه مي نويسي كه فقط بدرد اين مي خوره كه دخترهاي 14 ساله وقتي مي خوننش بشينند برات زارزار گريه كنند .
لفتش نده لعنتي ، اون گلوله رو تو مخت خالي كن و اينقدر با تفنگت لاس نزن . تموم كن اين زندگي سگي رو ، تمومش كن زندگي رو با دست هاي خودت ، قبل از اينكه زندگي تو رو تموم كنه .

شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۴

من از اسارت جغرافيايي رنگها ... در جستجوي حجمي آزاد در آغوشم ...

نوشتن راهي براي در رفتن از سمينار!
بعضي وقتها يه ويري ميوفته تو جونت كه بنويسي ، حتي وقتي كه هيچ وقت اضافه اي نداري و مجبوري تا صبح بيدار بموني ، چون مجبوري سمينار پر ازپيچش كارشناسي ارشد رو مثل پروژه هاي دوره ليسانست بگذاري نصف كارهاشو شب آخر ! اين شب آخر هم انصافا" شب يه !مثل الان كه ساعت 11 شبه ميگي اووووووه كلي مونه تا صبح يه 10 ساعتي تا ساعت 9 صبح مونده كه بري پيش دكتر عزيز!
كودكي هات رو پيدا كردم ، زير همون درخت آلبالو لعنتي ، همون درختي كه توي حزب بهش مي گفتند درخت مقدس ، همون درختي كه اولين هم آغوشيمون زيرش بود ،اولين املت دونفره اونهم با تخم مرغهاي نيم پز ، تو واسه حزب منو مي خواستي من حزب رو مي خواستم براي تو ، تو بچه مونو براي يك هم حزبي ديگر مي خواستي من حزب رو براي جوجه كشي . تو بوي باروت و جووني مي دادي ، من موندم اماالان تنها فقط با يك كبريت سوخته ، كبريتي كه ديگه اسمش كبريت نيست ، يه تيكه چوب سرسوخته كه باهاش تو و اون حزب لعنتي رو منفجر كردم .
لای دندونم يه تيكه گوشت گير كرده ، اون تنها يادگاري تو كجاست !؟

دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۴

"خر حسين آقا گم شد"
خركم كجايي !؟
خرك نازنين
خركم !
آي خركم !
آي خرك خوشگلم
گر بيايي برايت 5 كيلو جو مي خرم !
خركم
آي خركم !
بي تو چه كنم !؟
آي خركم !
...
آي خركم !
آخر خر تويي !؟
يا من خرم !؟
اين آوازهاي حسين آقا تنها پيرمرد شب ها و روزهاي گلاب دره ، در كلبه اي تنها بين باغ افشار و وزباد است ، آوازهايي شايد طنز . من و او در در خلوت ترين كوهستان تهران با پايان آوازش صداي قهقه مان سكوت كوهستان را مي شكند.
پيرمرد مي خند ، اما درونش از سرماي زمستان و كپسول هاي خالي گاز، منبع خالي نفت مي لرزد

مازيار

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴


روزهاي سرد پاييزي

روزهاي تهي پاييزي ، رخوت بيداد مي كند ، سرد دردهاي مزمن زني كه به پيشواز يائسگي مي رود ، ترس دختركي از دير شدن عادتش و هراس از مادر شدن ، رسوا شدن ، قتل عام هزاران كودك توسط پسرك 14 ساله اي در حمام .

رخوت همچنان بيداد مي كند ، حتي براي تراشيدن مدادي كه بسختي ديگر بر كاغذ سر مي خورد ، نوشته هاي كج و ماوج كلفت ، واژه هاي قريح ، كلمات نامناسب ، جملات بي فعل ، بي فاعل ، بي مفعول !

شلوغي صبح هنگام اول مهر ، صداهاي بوق ، بچه هاي لوس مدرسه اي ، پسرهاي شيطون دم مدرسه دخترونه ، بوي وباي آب و نمك بلالي ، بنگ بنگ !

دنده هاي چرخي كه بجاي اينكه بر هم بچرخند برهم جوش داده شدند ، نظم نوين جهاني كه در افق به آتشكده اي مي رود كه پايه اش چهار درخت ، در فراسوي نگاه هاي دوست داشتني تو ، سنگيني كتابي در دست ، دو فنجان قهوه ترك لطفا! "

پيغام زيبايي كه برايم نوشته بود: "عشق در تو چون خورشيد در كوير است كه تنها در لحظه طلوع و غروب آنست كه مي توان مرز بين عقل و احساسات را ديد و در بقيه لحظات شاهد سرابي "

شراب پاييزه ام همين است .

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴

تمام شرابهای زمین را برای تمام دردهای زمین می خواهم....