چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۴


آيا روح بيداري هست !؟

تمامي روحهاي سرزمينم خوابيده اند ، هيچ روحي نيست كه احضارش كنيم ، هيچ روحي نيست كه شب صداي شيشه هاي اتاق را در بياورد ، در سرزمينم همه خوابيده اند ، حتي آناني كه با چشمان باز حرف مي زنند، راه مي روند،در سرزمينم سكوت بيداد مي كند ، رخوت در عضله هاي گربه ملوس تا بدان جا مي رسد كه پاهايش در خشكي هامون مي سوزد ، دستانش در آتش فقر در مسجد سليمان فرياد مي كشد ، سر و سينه اش بوي جدايي مي دهد ، گربه ملوس سالهاست كه خوابيده است ، فقط در انتظار اينم كه گربه ملوس اصحاب كهف روزي از اين غار بيرون بيايد، اما ترسي در دل و جان بيداد مي‌كند كه آن روز سكه در جيب گربه ملوس به تكه استخوان پا مرغي نيرزد .

پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۴



گويند كه زمان شعرهاي عاشقانه ام به پايان رسيده است . گويند كه پير شده اي و عقيم ، بد بيراه نگفته اند ، اما خوب هنوز تكه دلي هست كه مي تپد و اندكي شهوت كه تنم را گرم مي كند .

سرد بودم شايد چند روزي ، شايد چند هفته اي ، شايد بيش از هر چيز در تاريخي غرق بودم كه در آن تاريخ چند باركي همان تكه دلك كه هنوز مي تپد ، چند ثانيه اي از تپش ايستاد . روز و ساعتش را يادم نيست ، روز ريزش برگهاي درختهاي خيابان وليعصر بود همين ، تاريخ من ماه ندارد ، ساعت ندارد هر وقت كه برگها بريزند من هم با آنها مي ريزم بر كف همان خيابان دوست داشتني ، ساعتهايم را با فصل ته نشيني انگورهاي ته خم تنظيم مي كنم ، ثانيه صفر ، حالا شايد بداني اين چند هفته براي مازيار يعني چه ، نه در گذشته نيستم ، اكنون زندگي مي كنم ، اما خوب كمي باور كن تاريخ را ، تاريخي كه در آن هزار بار انسانهايي را به صليب كشيده اند ، اما اندك در اين تاريخ زماني را بيابي كه معجزه گري جسد بي جاني را جان بخشد.

مي خوانمت به بستري گرم ، به آوازي بلند در كوه به بوسه اي سريع اما به ياد ماندني در هنگام رانندگي ، مي خوانمت به تمامي خواسته هايت ، معجزه گر من !


مازيار
پ ن : شرابهای كهنه به سلامتي تمامي تكه احساسکهای تاریخی ام .

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴

چقدر دوست داشتم الان مي شستم پشت پيانو سفيدم ، از پشت عينك زردم زن ژاپنيم رو نگاه مي كردم و آهنگ Imagine جان لنون رو براش مي خوندم .
فقط چندتا مشكل دارم ، اول كه پيانو ندارم ، دوم عينك زرد ندارم و سوم اينكه زن ژاپني پيدا نميشه تو اين مملكت !


خيلي تلخ شدم ، مثل شرابهايي كه با خوشه انداخته مي شوند ، نگاهم تلخ است ، مي دانم ، تحملم مي كني ، چند روز ديگر نمي دانم ، اما خودم ديگر خودم را تحمل نمي كنم ، نياز به دگرديسي دارم ، از اين شفيرهگي بيزارم ، از اين ندانستن ، از اين پيله لعنتي كه بدور خودم بافتم ، شما كه بيرون نشسته ايد از من ابريشمي سفيد مي بينيد اما نمي دانيد كه در درون اين پيله ابريشمي سفيد انساني در گند و كثافت محبوس است ، هي شمايي كه اون بيرون نشسته ايد همون بيرون ، توي دنياي خودتون بمونيد.