جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

عليرضا قزوه
گروه خوني من درياست

آدم بالا مي‌آورد
از بس بالا و پايين مي‌دود
سد اميركبير تير خورده است
چرا اخبار نمي‌گويد؟
ناصرالدين شاه با قليانش شليك مي‌كند
چرا اخبار نمي‌گويد؟
آب‌ها هرز مي‌روند وآدم‌ها هرز
چرا اخبار نمي‌گويد؟
در هر اداره‌اي
ناصرالدين شاه
ايستاده با تپانچه‌اش
به انتظار من!
به سبيل مباركت قسم آقاي دكتر!
من ديوانه نيستم
فقط آدم بالا مي‌آورد
و پايين مي‌رود آدم
سقوط مي‌كنند برج‌هاي مراقبت
اين قرص‌ها را از بلاد خارجه آوردند
تا من غني سازي شوم
صد ديپلمات بالا مي‌روند و
چند ميليارد مي‌سوزد نفس‌هايم
(گفتم كه من نفسم مي‌گيرد
به بوي الكل اين تب سنج‌ها هم حساسم)
دارم صندوق‌هاي مهمات را مي‌شمارم از اول
هزار صندوق پايين
ده تابوت بالا
سهام مرگ چند است حالا؟
لطفا با آن ماشين حسابت اين‌ها را ضرب كن در من
مرا ضرب كن در ستاره و موشك
موشك را ضرب كن در باران و باران را ضرب كن در گل
تمام زخم‌ها را ضرب كن در تمام درياها
ببينم! دلتنگي‌ام چند شد؟
دارند تير خلاص مي‌زنند به ما
وقت نداريم
من مي‌پرسم تو كوتاه جواب بده!
اگر تو ناصرالدين شاه نيستي
كه روپوش سپيد پوشيده
و اين كه بر گوشت گذاشته‌اي
تپانچه نيست
لطفاً بگو:
چه مي‌شوند استخوان‌ها و گوشت‌ها؟
- خاك!
و خاك‌ها و جمجمه‌ها؟
- شايد زغال، شايد نفت!
و نفت‌ها؟
- دلار!
دلارها؟
- باروت!
- چه مي‌شوند چشم‌ها و نفس‌ها؟
- باران!
و سنگ‌ها و ميزها و عصاها؟
- خاكستر!
و گريه‌ها و خاطرات و غزل‌ها؟
- طوفان!
چه مي‌شوند شهيدان؟
- شعر!
(اين‌ها را من گفتم و تو سكوت كردي)
به ساعت اتاق شما
هنوز چند دقيقه‌ي ديگر فرصت هست
لطفا با قلمت شليك نكن!
اين هفت هزار تومان ديگر
فقط شليك نكن!
يادت هست آن همه نخلستان
كه مي‌دويد رد صدايم؟
حالا در اين شلوغي ممتد
دارد تمام مي‌شود اين ماه
اين دريا
اين كوه
اين درخت
كه پشت سر هم گلوله مي‌خورد و شهادتين مي‌گويد!

آن روز كه گفتي بيمارستان
در بيمارستان به من يك برگه‌ دادند و
سه النگوي مادرم پرنده شد!
گفتند: نام كوچك‌تان...
گفتم: دريا!
گفتند: از كدام شهر...
گفتم: دريا!
گفتند گروه خوني‌تان...
گفتم: دريا!
دريا پلاك گردن من بود
دريا لباس خاكي من بود
و نام دسته‌ي ما هم دريا بود
و نام تمام گردان‌ها درياست
اروند هم به دريا مي‌ريزد
آن‌ها به جاي تماشاي اروند
به من كپسول اكسيژن خالي دادند
و قرص‌هايي كه بوي سير له شده مي‌داد
و آمپول‌ها
آن‌قدر كه مرگ ذله شد از دستم
و گريه كرد
حالا نشسته‌ام اين‌جا
و التماس نمي‌كنم به مرگ
با زخم‌هايم مي‌خندم گاهي
و مي‌خندم به سرنيزه‌هاي وطني
به آدم‌هايي كه نمي‌پرسند دزدي يا قديس؟
تانكي يا پروانه؟
سنگي يا فرشته؟
به شب‌هاي باراني
به گريه هم حساسم
و به دكترهايي كه سبيل ناصرالدين شاهي دارند
به مجريان تلويزيون هم حساسم
به انسان ام‌پي‌تري
انسان سخت دل سخت‌افزار
انسان كولديسك
به انسان يك مگابايتي
كه حافظه‌اش را ريخته است در memory ها
و ممكن است پاك شود هر لحظه
ديليت شود
فرمت شود
(باشد، يك هفت هزار توماني ديگر دود مي‌كنم، اما شليك نكن)
شب‌ها نفس شكنجه است و باد شكنجه
گرما شكنجه است و سرما شكنجه
به روزنامه‌ها هم حساسم
اخبار بوي سيب ترشيده مي‌دهد
حتي گاهي لحاف تركش مي‌شود و
صداي نفس‌ها تركش
باد تركش مي‌شود و من منور مي‌شوم در آسمان اتاقم
تمام آسمان سيني آتش مي‌شود و
نفس‌هايم اسپند سوخته
با اين همه
هنوز هفت هزار تومان ديگر دارم
و يك كپسول بيست هزاري ديگر
آقاي دكتر!
به رژها و لاك‌ها
به استون و شوينده‌ها و ادوكلن ها هم حساسم

گفتم كه تب ندارم
و فكر مي‌كنم كه شما شيميايي شده‌ايد!
تمام آدم‌ها شيميايي‌اند و نمي‌دانند!
وگرنه چرا
كسي نفس نمي‌كشد اين‌جا؟
در پيش چشم اين همه ناصرالدين شاه
چشم حسود كور
دارم نفس مي‌كشم آقاي دكتر!

from : http://www.baztab.com/news/34505.php