شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۵

برای خودم ...

سلام خودم ، خوبی ؟!
سالها بود که گمت کرده بودم ، مرا ببخش که من تو را گم کردم ، پنج شش سالی می شود ، دلم خیلی تنگ شده بود برات لعنتی ...
میون این همه روزمرگی و توی قالب این و اون رفتن یادم رفت که کی بودم ، می خواستم کجا برم ، امشب کتاب هبوط در کویر رو که کلی خاک روش نشسته بود از توی کتابخانه بعد سالها برداشتم ، حدود 15 سال پیش بود ، یه بچه راهنمایی که زورکی کتابهای درسیش رو می خوند واسه فضولی این که ببینه خواهر بزرگترش چی می خونه کتاب خواهرش رو برداشت و خوند ، زیاد چیزی نمی فهمید ، دوباره خوند ، باز نفهمید ، اما فهمید که یه چیزهایی می گه ، هجده ساله که شد بعد چهار بار خوندن تازه فهمید بعضی جاهاش رو ، امشب جمله ها برق می زدند ، " مرغانی که فقط شکم را سیر می کنند ، نه دل را " جمله ای که حکایت شش سال اخیر زندگی من بود ، " عشق ، در اوج اخلاصش ، به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش ، به قساوت " . آری قساوت ...
یادم رفت که نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن ، نه من می نویسم دکتر ، که به یاد بیاورم خودم را ، خود مازیارم را ، کجایی مازیار ؟! غرق در درس و کار و درس و درس و مدرکی پس مدرک دگر ، غرق در امروز زنگ زدن و فردا زنگ زدن و پس فردا زنگ زدن ... این تلفن نیست که زنگ می زند ، این وجود توست که دارد زنگ می زند و به گودال تاریخ می پیوندد ... امروز بیرون رفتن و فردا بیرون رفتن و پس فردا بیرون رفتن ، این رفتن به کجاست جز قهقرای چندین ساله ، یادت هست ، کوه می ایستد تا ابرها بر قله اش بوسه زنند ...
طبلهای سکوت می نوازنند ... نت هایش را دنبال می کنم ... آیا کسی هست که می شنود ؟!
می خوانم نت ها را
ابدیت
روشنایی
بی زمانی
سکوت
سکوت
نهایت
بی نهایت

بخوان به نام خداوندی که به آن ایمان آوردی
بنام خداوند که قلم را آفرید و قسم خورد به قلم

می شکنم ، به نام خداوندم ، به نام خودم ، این ناخودی که بر خود ، خود ساختم ، می شکنم این بت را ، این تابو را ، این توتم را ... می شکنم این مقدس ناخودم را ... این صلب ، این محکم ، این هزار رنگ که از هر کسی رنگی گرفته است ...

ابراهیم می فهممت ، امشب اسماعیلم را من خواهم کشت ، حتی اگر جبرئیل بیاید ، تبرت را می خواهم تا پوست بیاندازم ...

تشنه ام ، سیرابم کن
نهایت من ؛
بی نهایت من
سیرابم کن ای من ، ای من ذاتی من ، بنویس ای قلم من ، ای دست من ، ای ذهن من ...
می نویسمت تا پیدات کنم
" خودم "


مازیار

تقدیم به همه کسانی که خود مرا ویران کردند و ساختند ...

جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۸۵

چقدر سخته یاد آوردن پسورد بلاگر رو بعد یک قرن !!