دوشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۶

آیا می توانیم یک مرد باشیم و اندکی هم چشم پاک باشیم ؟!

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

تنگ دل ما ماهی سرخ نداشت ...
اصلا شاید تنگی نبوده است ...
اینجا دیگر نه ماهی سرخی است و نه تنگی و نه دلی و دلداری

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

دوستان شرح پربيشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه ئ بي سر وساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل ودين باخته ، ديوانه رويي بوديم
بسته ئ سلسله ئ سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سر و سامان دارد
چاره اينست و ندارم به ازاين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد ازاين راي من اينست وهمين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يارنو و ياركهن هردو يكي است
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي است
قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو يكي است
نغمه ئ بلبل و غوغاي زغن هردو يكي است
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه ئ مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نو گلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه برجانم ازاو دم به دم آزاري هست
مي توان يافت كه بردل زمنش باري هست
از من و بندگي من اگرش عاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويدم بس است
راه سد باديه ئ درد بريدم بس است
قدم از راه طلب باز كشيدم بس است
اول و آخر اين مرحله ديدم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به سد افسانه وافسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
اي پسر چند بكام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه ئ عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند
يار اين طايفه ئ خانه برانداز مباش
ازتوحيف است به اين طايفه دمسازمباش
مي شوي شهره به اين فرقه هم آوار مباش
غافل از لعب حريفان دغا باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را
در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پردرد زتو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه زتو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصدتو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه فقايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل ازكوي تو رفت
با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

وحشی بافقی

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵

نیم بزرگتر است یا یک ؟
چهارده قرن درد ما این است ...

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

مرغ ماهی خوار بود یا حشره خوار ... نمی دانم ...
درها را پشت سر خودم قفل می کردم ...
درها را باز می کرد با منقارش ...
ترسیده بودم و عرق می کردم ...
به من رسید ... به پاهایم نوک زد ...
گردنش را گرفتم و فریاد زدم ...
از خواب بیدار شدم ...

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

سکوت ....
این سکوت فریادها گوشهایم را کر کرد