پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

در شهرمان
در شهر ما
در شهر من
تهران
چه چيز ها که نميبيني

ديروز در شهرمان چيزهايه عجيبي ديدم.
ديروز در يک آن پسري ديدم .
پسري ديدم که عشق ميورزيد.
پسري که به دختر رهگذري عشق ميورزيد .
عشقي پاک
عشقي پاک تر از عشق مادري به فرزندش.

ديروز مرد خياطي ديدم .
مرد خياط شاگردي داشت.
مرد خياط به شاگردش ميگفت آقايه ..
ديروز پدري ديدم .
پدري متشخص
پدر پسري داشت
هوي توله سگ بيا اينجا


ديروز در شهرمان تهران
ديروز پشت چراغ
دخترکي ديدم ميرقصيد
چه زيبا ميرقصيد
عروسکي بود
عروسکي بود در آن ميان
در ميان آهن پاره ها
فقر عروسک گردان او بود.
چه عروسک گردان زبر دستي.


ديروز مردي ديدم ميگريست.
زندگي او را ميگرياند.
مردي ديدم .
شايد مدتها بود مرد نديده بودم.
شايد ديگر مردي نبينم.

ديروز دزدي ديدم
دست نداشت.
ديروز دزدي ديدم
دزدي ديدم
با دستانش گلويه يک ملت را ميفشرد.


ديروز فاحشه اي ديدم.
فاحشه اي پاک.
ديروز زن پاکي ديدم
زن پاکي
زن پاکي فاحشه.


ديروز مردي ديدم
مردي ديدم
غذايش را با محتاجي تقسيم کرد.
ديروز ربا خواري ديدم
رباخواري ديدمم
خيرات ميداد.


ديروز رفتگري ديدم کنار خيابان
کنار خيابان
نماز ميخواند
ديروز در آئينه
در آئينه
پسري ديدم در آرزويه دو رکعت نماز

نوشته از خودم نیست ، مال برادر ستمکس است در سایتی در ناکجا آباد!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

دیگر کسی آوای شرقی سر نمی دهد ...

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

1.
شازده کوچولو امشب به سیاره من آمد
گفت چه کار می کنی ...
گفتم می می خورم
گفت می می خوری که چی را فراموش کنی ؟
گفتم خودم را ...
گفت که چرا خودت را می خواهی فراموش کنی ؟
گفتم می خواهم خودم را فراموش کنم تا خودم را پیدا کنم ...
شازده کوچولو در حالی که زیر لب می گفت این آدم نابزرگها راستی راستی چقدر عجیب اند، گیج تر از همیشه رفت !


2.
ساعت ها به احترام ثانیه هایی که میمیرند 3600 ثانیه سکوت می کنند ... !


3.
چند روزی دلم برای آقای رئیس جمهور تنگ شده ، توی تیتر اخبار BBC نمی بینمش !


4.
سه ماه و اندی گذشت ... خورشید هنوز همان خورشید و ماه هنوز همان ماه است و من هم هنوز با همان حال و هوا !


5.
توی شهر که راه می روم ...
یه دوست به یه دوست گفت ، یه دوست دختر گرفتم خوشگل ، خوشتیپ و خوش هیکل ...
دوست زیر لب خندید ...
دنیا این روزها همه چیزش بوی سکس و اسکناس گرفته ! چه سری است که اسکناس بدون انا می شود سکس!!
توی شهر که راه می روم ...
جلوی ساندویچی شلوغه، جلوی لباس فروشی شلوغه، جلوی کبابی دربند شلوغه یه کتاب فروشی دیدم رفتم توش، خوشحال شدم یه نفر توی کتاب فروشی دیدم، رفت که دم صندوق حساب کنه، 2 تا کتاب داشت، برطرف کردن چین و چروک صورت با ماساژ ! دومیش راهنمای مسائل جنسی !
توی شهر دیگه راه نمی روم !


6.
دستمال من زیر درخت آلبالو همچنان گم شده ...


7.
زمین هایی که زیر آنها لوله گاز رد شده است را شخم نزنید !

یکشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۶

روزها می گذرد ، انگار عاشقی را فراموش کرده ام …کتابهایی که 10 سال پیش می خواندم توی کتابخانه چشمک می زند ، می گویند بیا منو بخون … بی اختیار یکی یکی کتابها از توی کتابخونه به سمت تخت خوابم پرواز می کند ، مثل پرستوهایی که آشیانشان را پیدا کرده اند … سلام شازده کوچولو … سلام کویر … سلام نادر ابراهیمی … سلام شریعتی … سلام سارتر …
سلام مازیار …
داره عاشقی یادم میاد … اما خوب خیلی کنده … ما مسخ شده ایم توی روزمرگی … توی پول … توی مشروب … توی همش توی فکر این بودن که امشب چطوری بیشتر خوش بگذرونیم … توی اینکه آخر هفته کجا بریم …
خیلی دلم تنگ شده واسه اینکه موقع خوابیدن به کسی فکر کنم … صبح که از خواب پا می شم به کسی فکر کنم … دلم واسه خودم دلم تنگ شده …
فوق لیسانس یه ماهه دیگه تمومه … دلم خیلی وقته واسه کلاسهای دانشگاه تنگ شده … دلم می خواهد امسال کنکور لیسانس بدم … شک دارم که ریاضی بخونم یا فلسفه شایدم پزشکی … هرچی باشه مهندسی نیست …
سی دی های ده سال بهم دارن می گن بیا منو گوش کن … برم سراغشون !

فعلاً