Thursday, April 26, 2007
در شهرمان
در شهر ما
در شهر من
تهران
چه چيز ها که نميبيني
در شهر ما
در شهر من
تهران
چه چيز ها که نميبيني
ديروز در شهرمان چيزهايه عجيبي ديدم.
ديروز در يک آن پسري ديدم .
پسري ديدم که عشق ميورزيد.
پسري که به دختر رهگذري عشق ميورزيد .
عشقي پاک
عشقي پاک تر از عشق مادري به فرزندش.
ديروز مرد خياطي ديدم .
مرد خياط شاگردي داشت.
مرد خياط به شاگردش ميگفت آقايه ..
ديروز پدري ديدم .
پدري متشخص
پدر پسري داشت
هوي توله سگ بيا اينجا
ديروز در شهرمان تهران
ديروز پشت چراغ
دخترکي ديدم ميرقصيد
چه زيبا ميرقصيد
عروسکي بود
عروسکي بود در آن ميان
در ميان آهن پاره ها
فقر عروسک گردان او بود.
چه عروسک گردان زبر دستي.
ديروز مردي ديدم ميگريست.
زندگي او را ميگرياند.
مردي ديدم .
شايد مدتها بود مرد نديده بودم.
شايد ديگر مردي نبينم.
پدري متشخص
پدر پسري داشت
هوي توله سگ بيا اينجا
ديروز در شهرمان تهران
ديروز پشت چراغ
دخترکي ديدم ميرقصيد
چه زيبا ميرقصيد
عروسکي بود
عروسکي بود در آن ميان
در ميان آهن پاره ها
فقر عروسک گردان او بود.
چه عروسک گردان زبر دستي.
ديروز مردي ديدم ميگريست.
زندگي او را ميگرياند.
مردي ديدم .
شايد مدتها بود مرد نديده بودم.
شايد ديگر مردي نبينم.
ديروز دزدي ديدم
دست نداشت.
ديروز دزدي ديدم
دزدي ديدم
با دستانش گلويه يک ملت را ميفشرد.
ديروز فاحشه اي ديدم.
فاحشه اي پاک.
ديروز زن پاکي ديدم
زن پاکي
زن پاکي فاحشه.
ديروز مردي ديدم
مردي ديدم
غذايش را با محتاجي تقسيم کرد.
ديروز ربا خواري ديدم
رباخواري ديدمم
خيرات ميداد.
ديروز رفتگري ديدم کنار خيابان
کنار خيابان
نماز ميخواند
ديروز در آئينه
در آئينه
پسري ديدم در آرزويه دو رکعت نماز
نوشته از خودم نیست ، مال برادر ستمکس است در سایتی در ناکجا آباد!