دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

نوشته هایی که چند ساعت پیش ، چند روز پیش ، چند ماه پیش نوشته شده بودند...


1-
باز باران با ترانه...
کيک مي خوريم به رنگ سبز منهاي آبي ... عاشق مي شويم، تايتانيکي غرق مي شويم ... وام مي گيريم بنزين مي زنيم .. قسط مي دهيم سه ليتر سه ليتر ...
هاي يا ايها الناس ؟! مومنين و مومناتمان کجاس؟!
با خيابان خدا ازدواج موقت مي کنيم ... ساعتي 300 تومن ! مبارک باشد! راه مي رويم شاتوت مي خوريم بدون ه دو چشم ! قدم مي زنيم پاستا مي خوريم با سس خامه ! آهاي اي مردمان بي خامه ؟ دلداران را چه شد ؟
کو جو کو ؟! کجاييد ؟! ز اينجا و آنجا دگر من کس نمي بينم ! اي کس بي کسان !
با رب العالمين ! با اين عالمين هستي ؟
ما که همه مستيم !
مي خوريم کباب مانچي با طمع پيتزاي بيکن کرانچي ، کله پاچه با سس قارچ ، آبگوشت کالباس ، بابا کجاست اين مشتي عباس ؟! هنوزم مردهاي مست کوچه تلو تلو مي خورن تو پيچ تاب کوچه؟
گرد مي زنيم ، گردباد مي رويم ، اسپايسي مي شويم ، روي تردميل تباهي مي دويم !
من جيغ مي زنم روي پلي در ميان لنگرگاه .... من فرياد مي زنم ميان چهار خانه هاي آبي و سپيد ، من مي رقصم ميان نارنجي هاي غروب ...
دستانت گرم است ، لبانت بوسيدني و من بي تابتت ! اي همه تابم ! نمي دانم تا کي تاب من داري اي بي تاب ترينم !
با باران با ترانه !
مي چکد بر بام خانه !

2-
ندارد يار ياد ...
ندارد ياد يار ...
يار ياد مارا ديگر ندارد و ياد ما نيز از يار دگر چيزي بر يادش نمانده است...
اين رسم روزگاريست که در ميان حرکت دو مهره شطرنجش تو نفس مي کشي ...
ثانيه ها مي گذرد بدون لمس عشق


3-
به دنبال چه آمده ايد به اينجا ؟!
بگذاريد که خاک بخورد، فراموش شود، اينجا ديگر حياتي نيست، مردي نيست، زني نيست، اينجا توقفگاه نوشته هاي بدردنخوري است که براي اسقاط آورده شده اند، اينجا گورستان يادهاست، فرياد يا نجوا چه فرقي دارد، زماني که گوشها نمي خواهند بشنوند فرياد همان را بدست آورد که نجوا بدست مي آورد، پوچستاني در هيچستان، ما بزرگ شده ايم و تقريبا پير، احساس ديگر غريب است براي اين جسم اين خاک اين آب اين سرزمين...
قصه هاي بي پايان را دوست دارم، قصه عشقهاي بي پايان را دوست دارم، اما حيف که پامچال ها عمرشان يکسال است...
مي شنوي عزيزم ؟! آيا عزيزي هست هنوز که مرا ياري دهد ؟!
گالان اوجا دلم تنگ است براي قصه هاي صحرا... مي خواهم گندم ها را آتش بزنم ...