جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

تو را دوست می داشتم ...
همچو خارک های بر بالای نخل ...
تو را دوست می داشتم ...
همچو شعله های سرکشیده در بیابان

خورشید خانه چه زود غروبت آغاز گردید ...
تا شب بسیار مانده بود ...
اما تو هوای غروب داشتی ...
و پایان غروبت ، آغاز شب من ...

پاییز را با فصل مهاجرت پرستوها می شناختم ...
اما هیچ وقت نمی پنداشتم که تمام آرزوهایم را پرستوها خواهند برد ...
برگ برگ درختان چنار می ریزد و تک تک قطرات اشک ...
در انتظار اغازین برف زمستان خواهم بود تا مثل کبک سر در آن کنم ...
تا شاید هیچ نبینم ...
رفتنت را ...
نبودت را ...
و شاید آغوشت را ...
زمستان امسال بسیار سرد خواهد بود
با نخلهای سر بریده ...
با شعله های خاموش ...
و لانه های بی پرستو ...