tag:blogger.com,1999:blog-36908452008-02-24T15:46:24.404+03:30mazash.blogspot.commaziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comBlogger325125tag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-53027789657049443972008-02-24T15:42:00.002+03:302008-02-24T15:46:24.435+03:30سلام و خداحافظ وبلاگستانmaziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-11466805972430975772007-09-03T16:28:00.000+03:302007-09-03T16:29:26.449+03:30نوشته هایی که چند ساعت پیش ، چند روز پیش ، چند ماه پیش نوشته شده بودند...<br /><br /><br />1- <br />باز باران با ترانه... <br />کيک مي خوريم به رنگ سبز منهاي آبي ... عاشق مي شويم، تايتانيکي غرق مي شويم ... وام مي گيريم بنزين مي زنيم .. قسط مي دهيم سه ليتر سه ليتر ... <br />هاي يا ايها الناس ؟! مومنين و مومناتمان کجاس؟! <br />با خيابان خدا ازدواج موقت مي کنيم ... ساعتي 300 تومن ! مبارک باشد! راه مي رويم شاتوت مي خوريم بدون ه دو چشم ! قدم مي زنيم پاستا مي خوريم با سس خامه ! آهاي اي مردمان بي خامه ؟ دلداران را چه شد ؟ <br />کو جو کو ؟! کجاييد ؟! ز اينجا و آنجا دگر من کس نمي بينم ! اي کس بي کسان ! <br />با رب العالمين ! با اين عالمين هستي ؟ <br />ما که همه مستيم ! <br />مي خوريم کباب مانچي با طمع پيتزاي بيکن کرانچي ، کله پاچه با سس قارچ ، آبگوشت کالباس ، بابا کجاست اين مشتي عباس ؟! هنوزم مردهاي مست کوچه تلو تلو مي خورن تو پيچ تاب کوچه؟ <br />گرد مي زنيم ، گردباد مي رويم ، اسپايسي مي شويم ، روي تردميل تباهي مي دويم ! <br />من جيغ مي زنم روي پلي در ميان لنگرگاه .... من فرياد مي زنم ميان چهار خانه هاي آبي و سپيد ، من مي رقصم ميان نارنجي هاي غروب ... <br />دستانت گرم است ، لبانت بوسيدني و من بي تابتت ! اي همه تابم ! نمي دانم تا کي تاب من داري اي بي تاب ترينم ! <br />با باران با ترانه ! <br />مي چکد بر بام خانه ! <br /><br />2-<br />ندارد يار ياد ... <br />ندارد ياد يار ... <br />يار ياد مارا ديگر ندارد و ياد ما نيز از يار دگر چيزي بر يادش نمانده است... <br />اين رسم روزگاريست که در ميان حرکت دو مهره شطرنجش تو نفس مي کشي ... <br />ثانيه ها مي گذرد بدون لمس عشق <br /><br /><br />3-<br />به دنبال چه آمده ايد به اينجا ؟! <br />بگذاريد که خاک بخورد، فراموش شود، اينجا ديگر حياتي نيست، مردي نيست، زني نيست، اينجا توقفگاه نوشته هاي بدردنخوري است که براي اسقاط آورده شده اند، اينجا گورستان يادهاست، فرياد يا نجوا چه فرقي دارد، زماني که گوشها نمي خواهند بشنوند فرياد همان را بدست آورد که نجوا بدست مي آورد، پوچستاني در هيچستان، ما بزرگ شده ايم و تقريبا پير، احساس ديگر غريب است براي اين جسم اين خاک اين آب اين سرزمين... <br />قصه هاي بي پايان را دوست دارم، قصه عشقهاي بي پايان را دوست دارم، اما حيف که پامچال ها عمرشان يکسال است... <br />مي شنوي عزيزم ؟! آيا عزيزي هست هنوز که مرا ياري دهد ؟! <br />گالان اوجا دلم تنگ است براي قصه هاي صحرا... مي خواهم گندم ها را آتش بزنم ...maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-81435666629899741772007-05-24T12:37:00.000+03:302007-05-24T12:39:39.441+03:3026تمام شد ...<br />27 آغاز شد<br />این خوب است یا بد ؟!maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-30319642407845892452007-05-04T00:25:00.000+03:302007-05-04T00:39:32.119+03:30<div align="right">1.<br />هیچ مگویم که که گفتن گویای هیچ گفتنی نیست ...<br /><br />2.<br />زیر پتویی از برف سهند آرام بخواب که ما نیز زیر پتویی از خاطره خفته ایم ...<br /><br />3.<br />James Blunt …. Chasing Time The Bedlam Sessions آهنگ Goodbye my lover می چسبد ...<br /><br /></div><div align="center">Did I disappoint you or let you down?<br />Should I be feeling guilty or let the judges frown?<br />‘Cause I saw the end before we’d begun,<br />Yes I saw you were blinded and I knew I had won.<br />So I took what’s mine by eternal right.<br />Took your soul out into the night.<br />It may be over but it won’t stop there,<br />I am here for you if you’d only care.<br />You touched my heart you touched my soul.<br />You changed my life and all my goals.<br />And love is blind and that I knew when,<br />My heart was blinded by you.<br />I’ve kissed your lips and held your head.<br />Shared your dreams and shared your bed.<br />I know you well, I know your smell.<br />I’ve been addicted to you.<br />Goodbye my lover.<br />Goodbye my friend.<br />You have been the one.<br />You have been the one for me.<br />I am a dreamer but when I wake,<br />You can’t break my spirit - it’s my dreams you take.<br />And as you move on, remember me,<br />Remember us and all we used to be<br />I’ve seen you cry, I’ve seen you smile.<br />I’ve watched you sleeping for a while.<br />I’d be the father of your child.<br />I’d spend a lifetime with you.<br />I know your fears and you know mine.<br />We’ve had our doubts but now we’re fine,<br />And I love you, I swear that’s true.<br />I cannot live without you.<br /><br />Goodbye my lover.<br />Goodbye my friend.<br />You have been the one.<br />You have been the one for me.<br /><br />And I still hold your hand in mine.<br />In mine when I’m asleep.<br />And I will bear my soul in time,<br />When I’m kneeling at your feet.<br />Goodbye my lover.<br />Goodbye my friend.<br />You have been the one.<br />You have been the one for me.<br />I’m so hollow, baby, I’m so hollow.<br />I’m so, I’m so, I’m so hollow<br /><br /> </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-57764911555052833162007-04-26T01:32:00.000+03:302007-04-26T01:40:17.627+03:30<div align="right">در شهرمان<br />در شهر ما<br />در شهر من<br />تهران<br />چه چيز ها که نميبيني </div><div align="right"><br />ديروز در شهرمان چيزهايه عجيبي ديدم.<br />ديروز در يک آن پسري ديدم .<br />پسري ديدم که عشق ميورزيد.<br />پسري که به دختر رهگذري عشق ميورزيد .<br />عشقي پاک<br />عشقي پاک تر از عشق مادري به فرزندش.<br /></div><div align="right"><br />ديروز مرد خياطي ديدم .<br />مرد خياط شاگردي داشت.<br />مرد خياط به شاگردش ميگفت آقايه .. </div><div align="right">ديروز پدري ديدم .<br />پدري متشخص<br />پدر پسري داشت<br />هوي توله سگ بيا اينجا<br /><br /><br />ديروز در شهرمان تهران<br />ديروز پشت چراغ<br />دخترکي ديدم ميرقصيد<br /> چه زيبا ميرقصيد<br />عروسکي بود<br />عروسکي بود در آن ميان<br />در ميان آهن پاره ها<br />فقر عروسک گردان او بود.<br />چه عروسک گردان زبر دستي.<br /><br /><br />ديروز مردي ديدم ميگريست.<br />زندگي او را ميگرياند.<br />مردي ديدم .<br />شايد مدتها بود مرد نديده بودم.<br />شايد ديگر مردي نبينم.<br /></div><div align="right"><br />ديروز دزدي ديدم<br />دست نداشت.<br />ديروز دزدي ديدم<br />دزدي ديدم<br />با دستانش گلويه يک ملت را ميفشرد.<br /><br /><br />ديروز فاحشه اي ديدم.<br />فاحشه اي پاک.<br />ديروز زن پاکي ديدم<br />زن پاکي<br />زن پاکي فاحشه.<br /><br /><br />ديروز مردي ديدم<br />مردي ديدم<br />غذايش را با محتاجي تقسيم کرد.<br />ديروز ربا خواري ديدم<br />رباخواري ديدمم<br />خيرات ميداد.<br /><br /><br />ديروز رفتگري ديدم کنار خيابان<br />کنار خيابان<br />نماز ميخواند<br />ديروز در آئينه<br />در آئينه<br />پسري ديدم در آرزويه دو رکعت نماز<br /></div><div align="right"><br />نوشته از خودم نیست ، مال برادر ستمکس است در سایتی در ناکجا آباد!</div><div align="right"> </div><div align="right"> </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-35552455266768140752007-04-24T22:12:00.001+03:302007-04-24T22:12:28.874+03:30<div align="right">دیگر کسی آوای شرقی سر نمی دهد ...</div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-44399647956955208902007-04-17T00:29:00.000+03:302007-04-17T00:35:44.104+03:30<div align="right">1.<br />شازده کوچولو امشب به سیاره من آمد<br />گفت چه کار می کنی ...<br />گفتم می می خورم<br />گفت می می خوری که چی را فراموش کنی ؟<br />گفتم خودم را ...<br />گفت که چرا خودت را می خواهی فراموش کنی ؟<br />گفتم می خواهم خودم را فراموش کنم تا خودم را پیدا کنم ...<br />شازده کوچولو در حالی که زیر لب می گفت این آدم نابزرگها راستی راستی چقدر عجیب اند، گیج تر از همیشه رفت !<br /><br /><br />2.<br />ساعت ها به احترام ثانیه هایی که میمیرند 3600 ثانیه سکوت می کنند ... !<br /><br /><br />3.<br />چند روزی دلم برای آقای رئیس جمهور تنگ شده ، توی تیتر اخبار BBC نمی بینمش !<br /><br /><br />4.<br />سه ماه و اندی گذشت ... خورشید هنوز همان خورشید و ماه هنوز همان ماه است و من هم هنوز با همان حال و هوا !<br /><br /><br />5.<br />توی شهر که راه می روم ...<br />یه دوست به یه دوست گفت ، یه دوست دختر گرفتم خوشگل ، خوشتیپ و خوش هیکل ...<br />دوست زیر لب خندید ...<br />دنیا این روزها همه چیزش بوی سکس و اسکناس گرفته ! چه سری است که اسکناس بدون انا می شود سکس!!<br />توی شهر که راه می روم ...<br />جلوی ساندویچی شلوغه، جلوی لباس فروشی شلوغه، جلوی کبابی دربند شلوغه یه کتاب فروشی دیدم رفتم توش، خوشحال شدم یه نفر توی کتاب فروشی دیدم، رفت که دم صندوق حساب کنه، 2 تا کتاب داشت، برطرف کردن چین و چروک صورت با ماساژ ! دومیش راهنمای مسائل جنسی !<br />توی شهر دیگه راه نمی روم !<br /><br /><br />6.<br />دستمال من زیر درخت آلبالو همچنان گم شده ...<br /><br /><br />7.<br />زمین هایی که زیر آنها لوله گاز رد شده است را شخم نزنید ! </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-53299138741596930412007-04-01T18:59:00.000+03:302007-04-01T19:02:30.232+03:30<div align="right">روزها می گذرد ، انگار عاشقی را فراموش کرده ام …کتابهایی که 10 سال پیش می خواندم توی کتابخانه چشمک می زند ، می گویند بیا منو بخون … بی اختیار یکی یکی کتابها از توی کتابخونه به سمت تخت خوابم پرواز می کند ، مثل پرستوهایی که آشیانشان را پیدا کرده اند … سلام شازده کوچولو … سلام کویر … سلام نادر ابراهیمی … سلام شریعتی … سلام سارتر …<br />سلام مازیار …<br />داره عاشقی یادم میاد … اما خوب خیلی کنده … ما مسخ شده ایم توی روزمرگی … توی پول … توی مشروب … توی همش توی فکر این بودن که امشب چطوری بیشتر خوش بگذرونیم … توی اینکه آخر هفته کجا بریم …<br />خیلی دلم تنگ شده واسه اینکه موقع خوابیدن به کسی فکر کنم … صبح که از خواب پا می شم به کسی فکر کنم … دلم واسه خودم دلم تنگ شده …<br />فوق لیسانس یه ماهه دیگه تمومه … دلم خیلی وقته واسه کلاسهای دانشگاه تنگ شده … دلم می خواهد امسال کنکور لیسانس بدم … شک دارم که ریاضی بخونم یا فلسفه شایدم پزشکی … هرچی باشه مهندسی نیست …<br />سی دی های ده سال بهم دارن می گن بیا منو گوش کن … برم سراغشون !<br /><br />فعلاً<br /> </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-75042830881487356512007-03-26T01:52:00.000+03:302007-03-26T01:56:35.840+03:30آیا می توانیم یک مرد باشیم و اندکی هم چشم پاک باشیم ؟!maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-66695075794275361312007-03-19T02:10:00.000+03:302007-03-19T02:15:12.313+03:30<div align="right">تنگ دل ما ماهی سرخ نداشت ...</div><div align="right">اصلا شاید تنگی نبوده است ...</div><div align="right">اینجا دیگر نه ماهی سرخی است و نه تنگی و نه دلی و دلداری</div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-26985810580408896522007-03-16T00:32:00.000+03:302007-03-16T00:37:56.029+03:30دوستان شرح پربيشاني من گوش كنيد<br />داستان غم پنهاني من گوش كنيد<br />قصه ئ بي سر وساماني من گوش كنيد<br />گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد<br />شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي<br />سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي<br />روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم<br />ساكن كوي بت عربده جويي بوديم<br />عقل ودين باخته ، ديوانه رويي بوديم<br />بسته ئ سلسله ئ سلسله مويي بوديم<br />كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود<br />يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود<br />نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت<br />سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت<br />اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت<br />يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت<br />اول آن كس كه خريدار شدش من بودم<br />باعث گرمي بازار شدش من بودم<br />عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او<br />داد رسوايي من شهرت زيبايي او<br />بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او<br />شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او<br />اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد<br />كي سر برگ من بي سر و سامان دارد<br />چاره اينست و ندارم به ازاين راي دگر<br />كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر<br />چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر<br />بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر<br />بعد ازاين راي من اينست وهمين خواهد بود<br />من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود<br />پيش او يارنو و ياركهن هردو يكي است<br />حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي است<br />قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو يكي است<br />نغمه ئ بلبل و غوغاي زغن هردو يكي است<br />اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود<br />زاغ را مرتبه ئ مرغ خوش الحان نبود<br />چون چنين است پي كار دگر باشم به<br />چند روزي پي دلدار دگر باشم به<br />عندليب گل رخسار دگر باشم به<br />مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به<br />نو گلي كو كه شوم بلبل دستان سازش<br />سازم از تازه جوانان چمن ممتازش<br />آن كه برجانم ازاو دم به دم آزاري هست<br />مي توان يافت كه بردل زمنش باري هست<br />از من و بندگي من اگرش عاري هست<br />بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست<br />به وفاداري من نيست در اين شهر كسي<br />بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي<br />مدتي در ره عشق تو دويدم بس است<br />راه سد باديه ئ درد بريدم بس است<br />قدم از راه طلب باز كشيدم بس است<br />اول و آخر اين مرحله ديدم بس است<br />بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر<br />با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر<br />تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود<br />آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود<br />وين محبت به سد افسانه وافسون نرود<br />چه گمان غلط است اين برود چون نرود<br />چند كس از تو و ياران تو آزرده شود<br />دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود<br />اي پسر چند بكام دگرانت بينم<br />سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم<br />مايه ئ عيش مدام دگرانت بينم<br />ساقي مجلس عام دگرانت بينم<br />تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند<br />چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند<br />يار اين طايفه ئ خانه برانداز مباش<br />ازتوحيف است به اين طايفه دمسازمباش<br />مي شوي شهره به اين فرقه هم آوار مباش<br />غافل از لعب حريفان دغا باز مباش<br />به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را<br />اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را<br />در كمين تو بسي عيب شماران هستند<br />سينه پردرد زتو كينه گذاران هستند<br />داغ بر سينه زتو سينه فكاران هستند<br />غرض اينست كه در قصدتو ياران هستند<br />باش مردانه كه ناگاه فقايي نخوري<br />واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري<br />گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت<br />وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت<br />شد دل آزرده و آزرده دل ازكوي تو رفت<br />با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت<br />حاش لله كه وفاي تو فراموش كند<br />سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند<br /><br />وحشی بافقیmaziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-65035248934026724492007-03-10T01:19:00.000+03:302007-03-10T01:22:23.548+03:30<div align="right">نیم بزرگتر است یا یک ؟</div><div align="right"> چهارده قرن درد ما این است ... </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-37729940407985999562007-03-08T22:36:00.000+03:302007-03-08T22:42:49.472+03:30مرغ ماهی خوار بود یا حشره خوار ... نمی دانم ...<br />درها را پشت سر خودم قفل می کردم ...<br />درها را باز می کرد با منقارش ...<br />ترسیده بودم و عرق می کردم ...<br />به من رسید ... به پاهایم نوک زد ...<br />گردنش را گرفتم و فریاد زدم ...<br />از خواب بیدار شدم ...maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-46244735850132134302007-03-05T16:46:00.000+03:302007-03-05T16:48:29.456+03:30سکوت ....<br />این سکوت فریادها گوشهایم را کر کردmaziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-84703334975453692942007-02-26T22:35:00.000+03:302007-02-26T22:38:04.067+03:30شاخه های عشق بریده می شوند بی آنکه ریشه ها بخشکند … وای بر آن روزی که جنگلی از ریشه باقی بماند …maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1171626093186901382007-02-16T15:08:00.000+03:302007-02-16T15:11:33.203+03:30<div align="right">من از تلنبار ثانیه های کپک زده ای می آیم ...</div><div align="right"> </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1161988649712909212006-10-28T02:05:00.000+03:302006-10-28T02:07:29.726+03:30<div align="right">برای خودم ...<br /><br />سلام خودم ، خوبی ؟!<br />سالها بود که گمت کرده بودم ، مرا ببخش که من تو را گم کردم ، پنج شش سالی می شود ، دلم خیلی تنگ شده بود برات لعنتی ...<br />میون این همه روزمرگی و توی قالب این و اون رفتن یادم رفت که کی بودم ، می خواستم کجا برم ، امشب کتاب هبوط در کویر رو که کلی خاک روش نشسته بود از توی کتابخانه بعد سالها برداشتم ، حدود 15 سال پیش بود ، یه بچه راهنمایی که زورکی کتابهای درسیش رو می خوند واسه فضولی این که ببینه خواهر بزرگترش چی می خونه کتاب خواهرش رو برداشت و خوند ، زیاد چیزی نمی فهمید ، دوباره خوند ، باز نفهمید ، اما فهمید که یه چیزهایی می گه ، هجده ساله که شد بعد چهار بار خوندن تازه فهمید بعضی جاهاش رو ، امشب جمله ها برق می زدند ، " مرغانی که فقط شکم را سیر می کنند ، نه دل را " جمله ای که حکایت شش سال اخیر زندگی من بود ، " عشق ، در اوج اخلاصش ، به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش ، به قساوت " . آری قساوت ...<br />یادم رفت که نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن ، نه من می نویسم دکتر ، که به یاد بیاورم خودم را ، خود مازیارم را ، کجایی مازیار ؟! غرق در درس و کار و درس و درس و مدرکی پس مدرک دگر ، غرق در امروز زنگ زدن و فردا زنگ زدن و پس فردا زنگ زدن ... این تلفن نیست که زنگ می زند ، این وجود توست که دارد زنگ می زند و به گودال تاریخ می پیوندد ... امروز بیرون رفتن و فردا بیرون رفتن و پس فردا بیرون رفتن ، این رفتن به کجاست جز قهقرای چندین ساله ، یادت هست ، کوه می ایستد تا ابرها بر قله اش بوسه زنند ...<br />طبلهای سکوت می نوازنند ... نت هایش را دنبال می کنم ... آیا کسی هست که می شنود ؟!<br />می خوانم نت ها را<br />ابدیت<br />روشنایی<br />بی زمانی<br />سکوت<br />سکوت<br />نهایت<br />بی نهایت<br /><br />بخوان به نام خداوندی که به آن ایمان آوردی<br />بنام خداوند که قلم را آفرید و قسم خورد به قلم<br /><br />می شکنم ، به نام خداوندم ، به نام خودم ، این ناخودی که بر خود ، خود ساختم ، می شکنم این بت را ، این تابو را ، این توتم را ... می شکنم این مقدس ناخودم را ... این صلب ، این محکم ، این هزار رنگ که از هر کسی رنگی گرفته است ... <br /><br />ابراهیم می فهممت ، امشب اسماعیلم را من خواهم کشت ، حتی اگر جبرئیل بیاید ، تبرت را می خواهم تا پوست بیاندازم ...<br /><br />تشنه ام ، سیرابم کن<br />نهایت من ؛<br />بی نهایت من<br />سیرابم کن ای من ، ای من ذاتی من ، بنویس ای قلم من ، ای دست من ، ای ذهن من ...<br />می نویسمت تا پیدات کنم<br />" خودم "<br /><br /><br />مازیار<br /><br />تقدیم به همه کسانی که خود مرا ویران کردند و ساختند ... </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1160163474382723412006-10-06T23:05:00.000+03:302006-10-06T23:07:54.396+03:30<div align="right">چقدر سخته یاد آوردن پسورد بلاگر رو بعد یک قرن !!</div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1144968021317973042006-04-14T02:03:00.000+03:302006-04-14T02:10:21.330+03:30<div align="right">عليرضا قزوه<br /></div><div align="right"><strong>گروه خوني من درياست</strong></div><div align="right"> </div><div align="right"><br />آدم بالا مي‌آورد<br />از بس بالا و پايين مي‌دود<br />سد اميركبير تير خورده است<br />چرا اخبار نمي‌گويد؟<br />ناصرالدين شاه با قليانش شليك مي‌كند<br />چرا اخبار نمي‌گويد؟<br />آب‌ها هرز مي‌روند وآدم‌ها هرز<br />چرا اخبار نمي‌گويد؟<br />در هر اداره‌اي<br />ناصرالدين شاه<br />ايستاده با تپانچه‌اش<br />به انتظار من!<br />به سبيل مباركت قسم آقاي دكتر!<br />من ديوانه نيستم<br />فقط آدم بالا مي‌آورد<br />و پايين مي‌رود آدم<br />سقوط مي‌كنند برج‌هاي مراقبت<br />اين قرص‌ها را از بلاد خارجه آوردند<br />تا من غني سازي شوم<br />صد ديپلمات بالا مي‌روند و<br />چند ميليارد مي‌سوزد نفس‌هايم<br />(گفتم كه من نفسم مي‌گيرد<br />به بوي الكل اين تب سنج‌ها هم حساسم)<br />دارم صندوق‌هاي مهمات را مي‌شمارم از اول<br />هزار صندوق پايين<br />ده تابوت بالا<br />سهام مرگ چند است حالا؟<br />لطفا با آن ماشين حسابت اين‌ها را ضرب كن در من<br />مرا ضرب كن در ستاره و موشك<br />موشك را ضرب كن در باران و باران را ضرب كن در گل<br />تمام زخم‌ها را ضرب كن در تمام درياها<br />ببينم! دلتنگي‌ام چند شد؟<br />دارند تير خلاص مي‌زنند به ما<br />وقت نداريم<br />من مي‌پرسم تو كوتاه جواب بده!<br />اگر تو ناصرالدين شاه نيستي<br />كه روپوش سپيد پوشيده<br />و اين كه بر گوشت گذاشته‌اي<br />تپانچه نيست<br />لطفاً بگو:<br />چه مي‌شوند استخوان‌ها و گوشت‌ها؟<br />- خاك!<br />و خاك‌ها و جمجمه‌ها؟<br />- شايد زغال، شايد نفت!<br />و نفت‌ها؟<br />- دلار!<br />دلارها؟<br />- باروت!<br />- چه مي‌شوند چشم‌ها و نفس‌ها؟<br />- باران!<br />و سنگ‌ها و ميزها و عصاها؟<br />- خاكستر!<br />و گريه‌ها و خاطرات و غزل‌ها؟<br />- طوفان!<br />چه مي‌شوند شهيدان؟<br />- شعر!<br />(اين‌ها را من گفتم و تو سكوت كردي)<br />به ساعت اتاق شما<br />هنوز چند دقيقه‌ي ديگر فرصت هست<br />لطفا با قلمت شليك نكن!<br />اين هفت هزار تومان ديگر<br />فقط شليك نكن!<br />يادت هست آن همه نخلستان<br />كه مي‌دويد رد صدايم؟<br />حالا در اين شلوغي ممتد<br />دارد تمام مي‌شود اين ماه<br />اين دريا<br />اين كوه<br />اين درخت<br />كه پشت سر هم گلوله مي‌خورد و شهادتين مي‌گويد!<br /><br />آن روز كه گفتي بيمارستان<br />در بيمارستان به من يك برگه‌ دادند و<br />سه النگوي مادرم پرنده شد!<br />گفتند: نام كوچك‌تان...<br />گفتم: دريا!<br />گفتند: از كدام شهر...<br />گفتم: دريا!<br />گفتند گروه خوني‌تان...<br />گفتم: دريا!<br />دريا پلاك گردن من بود<br />دريا لباس خاكي من بود<br />و نام دسته‌ي ما هم دريا بود<br />و نام تمام گردان‌ها درياست<br />اروند هم به دريا مي‌ريزد<br />آن‌ها به جاي تماشاي اروند<br />به من كپسول اكسيژن خالي دادند<br />و قرص‌هايي كه بوي سير له شده مي‌داد<br />و آمپول‌ها<br />آن‌قدر كه مرگ ذله شد از دستم<br />و گريه كرد<br />حالا نشسته‌ام اين‌جا<br />و التماس نمي‌كنم به مرگ<br />با زخم‌هايم مي‌خندم گاهي<br />و مي‌خندم به سرنيزه‌هاي وطني<br />به آدم‌هايي كه نمي‌پرسند دزدي يا قديس؟<br />تانكي يا پروانه؟<br />سنگي يا فرشته؟<br />به شب‌هاي باراني<br />به گريه هم حساسم<br />و به دكترهايي كه سبيل ناصرالدين شاهي دارند<br />به مجريان تلويزيون هم حساسم<br />به انسان ام‌پي‌تري<br />انسان سخت دل سخت‌افزار<br />انسان كولديسك<br />به انسان يك مگابايتي<br />كه حافظه‌اش را ريخته است در memory ها<br />و ممكن است پاك شود هر لحظه<br />ديليت شود<br />فرمت شود<br />(باشد، يك هفت هزار توماني ديگر دود مي‌كنم، اما شليك نكن)<br />شب‌ها نفس شكنجه است و باد شكنجه<br />گرما شكنجه است و سرما شكنجه<br />به روزنامه‌ها هم حساسم<br />اخبار بوي سيب ترشيده مي‌دهد<br />حتي گاهي لحاف تركش مي‌شود و<br />صداي نفس‌ها تركش<br />باد تركش مي‌شود و من منور مي‌شوم در آسمان اتاقم<br />تمام آسمان سيني آتش مي‌شود و<br />نفس‌هايم اسپند سوخته<br />با اين همه<br />هنوز هفت هزار تومان ديگر دارم<br />و يك كپسول بيست هزاري ديگر<br />آقاي دكتر!<br />به رژها و لاك‌ها<br />به استون و شوينده‌ها و ادوكلن ها هم حساسم<br /><br />گفتم كه تب ندارم<br />و فكر مي‌كنم كه شما شيميايي شده‌ايد!<br />تمام آدم‌ها شيميايي‌اند و نمي‌دانند!<br />وگرنه چرا<br />كسي نفس نمي‌كشد اين‌جا؟<br />در پيش چشم اين همه ناصرالدين شاه<br />چشم حسود كور<br />دارم نفس مي‌كشم آقاي دكتر!<br /><br />from : http://www.baztab.com/news/34505.php</div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1142539293984524152006-03-16T23:29:00.000+03:302006-03-16T23:36:52.350+03:30<div align="right"><span style="color:#8b0000;">نمی دونم این نوشته مال کیه ! ولی خوب مال هر کسی هست زمانی بوده که 100 تومنی توی اقتصاد کشور اعتبار داشته !!! </span></div><div align="right"><span style="color:#8b0000;"></span></div><div align="right"><span style="color:#8b0000;"></span></div><div align="right"><span style="color:#8b0000;"></span> </div><div align="right"><span style="color:#8b0000;"></span> </div><div align="right"><span style="color:#8b0000;">مادر روسپي خوبم<br />تنت گاهي کبود<br />گاهي سرخ<br />تنت رنگين کمان است مادر<br /><br />صد توماني هاي ما<br />بوي عطر هاي مردانه مي دهد<br />نانوا با ما مهربان نيست مادر<br /><br />بزرگ مي شوم<br />برايت شربت سينه مي خرم<br />براي خواهرم مداد رنگي هزار رنگ مي خرم<br /><br />رنگين کمان به آسمان بر مي گردد<br />و شبها کنارت خواهيم خوابيد .... </span></div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1137747725933168002006-01-20T12:30:00.000+03:302006-01-20T12:32:05.956+03:30این وبلاگ هنوز زنده است !!!!!<br /><br />به جان شما !!!maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1133297353952137632005-11-30T00:14:00.000+03:302005-11-30T00:19:13.963+03:30<div align="justify"><br />آيا روح بيداري هست !؟<br /> <br />تمامي روحهاي سرزمينم خوابيده اند ، هيچ روحي نيست كه احضارش كنيم ، هيچ روحي نيست كه شب صداي شيشه هاي اتاق را در بياورد ، در سرزمينم همه خوابيده اند ، حتي آناني كه با چشمان باز حرف مي زنند، راه مي روند،در سرزمينم سكوت بيداد مي كند ، رخوت در عضله هاي گربه ملوس تا بدان جا مي رسد كه پاهايش در خشكي هامون مي سوزد ، دستانش در آتش فقر در مسجد سليمان فرياد مي كشد ، سر و سينه اش بوي جدايي مي دهد ، گربه ملوس سالهاست كه خوابيده است ، فقط در انتظار اينم كه گربه ملوس اصحاب كهف روزي از اين غار بيرون بيايد، اما ترسي در دل و جان بيداد مي‌كند كه آن روز سكه در جيب گربه ملوس به تكه استخوان پا مرغي نيرزد . </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1132256277902876122005-11-17T23:06:00.000+03:302005-11-17T23:11:15.023+03:30<div align="justify"><br /><br />گويند كه زمان شعرهاي عاشقانه ام به پايان رسيده است . گويند كه پير شده اي و عقيم ، بد بيراه نگفته اند ، اما خوب هنوز تكه دلي هست كه مي تپد و اندكي شهوت كه تنم را گرم مي كند .<br /><br />سرد بودم شايد چند روزي ، شايد چند هفته اي ، شايد بيش از هر چيز در تاريخي غرق بودم كه در آن تاريخ چند باركي همان تكه دلك كه هنوز مي تپد ، چند ثانيه اي از تپش ايستاد . روز و ساعتش را يادم نيست ، روز ريزش برگهاي درختهاي خيابان وليعصر بود همين ، تاريخ من ماه ندارد ، ساعت ندارد هر وقت كه برگها بريزند من هم با آنها مي ريزم بر كف همان خيابان دوست داشتني ، ساعتهايم را با فصل ته نشيني انگورهاي ته خم تنظيم مي كنم ، ثانيه صفر ، حالا شايد بداني اين چند هفته براي مازيار يعني چه ، نه در گذشته نيستم ، اكنون زندگي مي كنم ، اما خوب كمي باور كن تاريخ را ، تاريخي كه در آن هزار بار انسانهايي را به صليب كشيده اند ، اما اندك در اين تاريخ زماني را بيابي كه معجزه گري جسد بي جاني را جان بخشد.<br /><br />مي خوانمت به بستري گرم ، به آوازي بلند در كوه به بوسه اي سريع اما به ياد ماندني در هنگام رانندگي ، مي خوانمت به تمامي خواسته هايت ، معجزه گر من !<br /><br /><br />مازيار<br />پ ن : شرابهای كهنه به سلامتي تمامي تكه احساسکهای تاریخی ام . </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1130927455680496262005-11-02T13:57:00.000+03:302005-11-02T14:00:55.693+03:30<div align="right">چقدر دوست داشتم الان مي شستم پشت پيانو سفيدم ، از پشت عينك زردم زن ژاپنيم رو نگاه مي كردم و آهنگ Imagine جان لنون رو براش مي خوندم .<br />فقط چندتا مشكل دارم ، اول كه پيانو ندارم ، دوم عينك زرد ندارم و سوم اينكه زن ژاپني پيدا نميشه تو اين مملكت ! <br /><br /><br />خيلي تلخ شدم ، مثل شرابهايي كه با خوشه انداخته مي شوند ، نگاهم تلخ است ، مي دانم ، تحملم مي كني ، چند روز ديگر نمي دانم ، اما خودم ديگر خودم را تحمل نمي كنم ، نياز به دگرديسي دارم ، از اين شفيرهگي بيزارم ، از اين ندانستن ، از اين پيله لعنتي كه بدور خودم بافتم ، شما كه بيرون نشسته ايد از من ابريشمي سفيد مي بينيد اما نمي دانيد كه در درون اين پيله ابريشمي سفيد انساني در گند و كثافت محبوس است ، هي شمايي كه اون بيرون نشسته ايد همون بيرون ، توي دنياي خودتون بمونيد. <br /> </div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3690845.post-1130614578807722882005-10-29T23:03:00.000+03:302005-10-29T23:06:18.816+03:30<div align="right"> لفتش نده لعنتي ، نشستي داري لوله تفنگت رو تميز مي كني !؟ مثل احمق ها يه وصيت نامه مي نويسي كه فقط بدرد اين مي خوره كه دخترهاي 14 ساله وقتي مي خوننش بشينند برات زارزار گريه كنند . </div><div align="right">لفتش نده لعنتي ، اون گلوله رو تو مخت خالي كن و اينقدر با تفنگت لاس نزن . تموم كن اين زندگي سگي رو ، تمومش كن زندگي رو با دست هاي خودت ، قبل از اينكه زندگي تو رو تموم كنه .</div>maziarhttp://www.blogger.com/profile/00273950286467105024noreply@blogger.com