اينجا گريه است ! همان گريه اي که با وجود تو از ياد رفته بود ... همان گريه اي که سالها تنها مونس من بود ... شوري اشکها را يادم رفته بود ... امشب باز چشيدمشان ...
اينجا سرتاسر دل نگرانيست ! دلي که سرتاسراش از توست ... دلي که امشب در خون است ...
اينجا انتظار است ! پر از نگاه هاي منتظر ... نمي دانم امشب بر بالين دوست داشتني ترين ٬ دوست داشتي زمين کدامين دکتر خواهد بود ... اما از خدا مي خواهم که بهترينش باشد ... زيرا که بهترين من بروي تخت است ...
اينجا چشمان اشکباري است که نوشته هايت را مي خواند ... از نامه هاي زيبايت ... تا نوشته هايت در چهلچراغ و کاپوچينو ...
نوشته هايت را مي خوانم مثل ديوانه ها گريه مي کنم ٬ مي خندم و باز گريه مي کنم ... نوشته بودي " بايد صبر کنم " ٬ باشد صبر مي کنم ... اما قول نمي دهم که گريه نکنم ... وقتي که اسمت رو تو ذهنم ميارم ياد خيلي چيزها مي افتم ... ياد پيانو ٬ ياد از درخت بالا رفتن ٬ ٬ ياد دزيره ٬ ياد خودکار بيک ٬ ياد گلهاي نرگس ٬ ياد دلفين ! و شايد ياد تمامي چيزهاي زيباي زندگي ...
اينجا هنوز سرتاسر دل نگرانيست ... و قلم تنها آرامش بخش دل نگران من ... گرچه دوز آرامش بخشي اش زياد نيست ٬ يا شايد دوز دل نگراني من بالا باشد ... اما تنها داروي موجود دل نگراني من است ...
نمي دانم ... چرا امشب جمله اي که چند ماه پيش در يک وبلاگ کامنت گذاشتم در سرم هزاران بار تکرار شد ... " از مرگ مي هراسم ٬ چون تنها ديواريست که ميان من و تو فاصله مي اندازد " ... واي بر من ... واي بر من ! که فکرم تا اين حد بدبين است ... اي کاش انسانها فکر نداشتند تا فکر کنند ! تا صبح فکرها مسلسل وار روي اعصابم رژه خواهند رفت ...
خداوند امشب چه نزديک است ... نمي دانم چرا وقتي که نياز به معجزه دارم خدا را اينقدر نزديک مي بينم... چون صدايش مي کنم ... ازش خواهش مي کنم ... به درگاهش سجده مي کنم ...
جوهر قلم خشکيد ... اما اشکهاي من هرگز ...