جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۳

کودکي در بيست و سه سال پيش با پول قرضي ، بدون هماهنگي ، سر زده ، زير بمباران در بيمارستاني در تهران بدنيا آمد ، کودک چهار پا راه رفتن را آموخت و سپس بروي دو پا راه رفتن را، قلم بر دست گرفت و به مدرسه رفت ،‌آتش جنگ سوزانده تر شد ، آسمان پر از پرنده هاي آهنين ، قلم شکست ، مدرسه تعطيل شد ، سفر آغاز شد تا کبوتران سفيد جاي پرنده هاي آهنين را در آسمان شهر بگيرند و باز چيني بند زني قلم شکسته را بند بزند ! روزگاران آنچنان به شتاب گذشت که شتاب گذشتنش از هر نوشتني بيشتر بود ، کودک روز به روز بزرگتر مي شد اما روحش ، جانش همچنان کودکي شيطاني بود که در فکر چيدن آلبالوهاي باغ همسايه بود ! از درخت بالا مي رفت که فرشته اي آمد ، به گمانم همين ديروز بود يا يک هفته پيش ، يک ماه پيش ؟!‌ يا شايد يکسال پيش ؟! مستي آمدن فرشته آن گونه بود که از ياد برديم چند پيک از اين جام شراب نوشيديم !‌ کار ما از شمارش پيک هاي گذشته است ، بايد به شمارش خمره باشيم تا شايد يادمان بيايد که چند پيک از اين شراب ناب نوشيده ايم ... کودک شمشير داشت فرشته به آن صيقل داد ،‌آهن زنگ زده اش را زير ضربه هاي پتک پولادين کرد ، چشمان کدر و بدبين کودک را با زلال ترين آبهاي زمين شست ، ديده اش را پاک کرد ، فکرش را غسل داد ،‌ خاکسترهاي قلب سوخته اش را کنار زد تا زغالهاي نهفته در زير اين خاکستر بار ديگر فرصت گداختن بگيرند . چه گداختني شد اين گداختن ! آتشي بر پا شد که زخم هاي گذشته را سوزاند و جوانه هاي آينده را روياند ! بروي سرزميني که قهارترين کشاورز زمين از کشت بوته خاري ناتوان بود سبزترين جنگل هستي را آفريد ، سرزميني آنچنان آباد که من امروز غرق در سبزي اش هستم و هنوز از مستي اش بيرون نيامده ام که توان بيان کردن اين سرزمين را داشته باشم . براستي چه سرزميني است اين سرزمين ...

مازيار