0000
بايگانی وبلاگ
◄
2021
(1)
◄
فوریهٔ
(1)
◄
2019
(1)
◄
فوریهٔ
(1)
◄
2013
(6)
◄
نوامبر
(1)
◄
اکتبر
(5)
◄
2010
(2)
◄
فوریهٔ
(2)
◄
2008
(2)
◄
دسامبر
(1)
◄
فوریهٔ
(1)
▼
2007
(15)
◄
سپتامبر
(1)
◄
مهٔ
(2)
◄
آوریل
(4)
▼
مارس
(6)
آیا می توانیم یک مرد باشیم و اندکی هم چشم پاک باشی...
تنگ دل ما ماهی سرخ نداشت ...اصلا شاید تنگی نبوده ا...
دوستان شرح پربيشاني من گوش كنيدداستان غم پنهاني من...
نیم بزرگتر است یا یک ؟ چهارده قرن درد ما این است ...
مرغ ماهی خوار بود یا حشره خوار ... نمی دانم ...دره...
سکوت ....این سکوت فریادها گوشهایم را کر کرد
◄
فوریهٔ
(2)
◄
2006
(5)
◄
اکتبر
(2)
◄
آوریل
(1)
◄
مارس
(1)
◄
ژانویهٔ
(1)
◄
2005
(33)
◄
نوامبر
(3)
◄
اکتبر
(6)
◄
سپتامبر
(3)
◄
ژوئیهٔ
(3)
◄
ژوئن
(1)
◄
آوریل
(2)
◄
مارس
(2)
◄
فوریهٔ
(6)
◄
ژانویهٔ
(7)
◄
2004
(51)
◄
دسامبر
(6)
◄
اکتبر
(2)
◄
سپتامبر
(5)
◄
اوت
(4)
◄
ژوئیهٔ
(5)
◄
ژوئن
(3)
◄
مهٔ
(3)
◄
آوریل
(5)
◄
مارس
(7)
◄
فوریهٔ
(7)
◄
ژانویهٔ
(4)
◄
2003
(97)
◄
دسامبر
(5)
◄
نوامبر
(8)
◄
اکتبر
(6)
◄
سپتامبر
(7)
◄
اوت
(9)
◄
ژوئیهٔ
(8)
◄
ژوئن
(3)
◄
مهٔ
(10)
◄
آوریل
(11)
◄
مارس
(7)
◄
فوریهٔ
(17)
◄
ژانویهٔ
(6)
◄
2002
(123)
◄
دسامبر
(16)
◄
نوامبر
(15)
◄
اکتبر
(19)
◄
سپتامبر
(32)
◄
اوت
(41)
درباره من
maziar
مشاهده نمایه کامل من
پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵
مرغ ماهی خوار بود یا حشره خوار ... نمی دانم ...
درها را پشت سر خودم قفل می کردم ...
درها را باز می کرد با منقارش ...
ترسیده بودم و عرق می کردم ...
به من رسید ... به پاهایم نوک زد ...
گردنش را گرفتم و فریاد زدم ...
از خواب بیدار شدم ...
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی