دوشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۶
دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵
جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵
دوستان شرح پربيشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه ئ بي سر وساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل ودين باخته ، ديوانه رويي بوديم
بسته ئ سلسله ئ سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سر و سامان دارد
چاره اينست و ندارم به ازاين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد ازاين راي من اينست وهمين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يارنو و ياركهن هردو يكي است
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي است
قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو يكي است
نغمه ئ بلبل و غوغاي زغن هردو يكي است
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه ئ مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نو گلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه برجانم ازاو دم به دم آزاري هست
مي توان يافت كه بردل زمنش باري هست
از من و بندگي من اگرش عاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويدم بس است
راه سد باديه ئ درد بريدم بس است
قدم از راه طلب باز كشيدم بس است
اول و آخر اين مرحله ديدم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به سد افسانه وافسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
اي پسر چند بكام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه ئ عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند
يار اين طايفه ئ خانه برانداز مباش
ازتوحيف است به اين طايفه دمسازمباش
مي شوي شهره به اين فرقه هم آوار مباش
غافل از لعب حريفان دغا باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را
در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پردرد زتو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه زتو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصدتو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه فقايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل ازكوي تو رفت
با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
وحشی بافقی
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه ئ بي سر وساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل ودين باخته ، ديوانه رويي بوديم
بسته ئ سلسله ئ سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سر و سامان دارد
چاره اينست و ندارم به ازاين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد ازاين راي من اينست وهمين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يارنو و ياركهن هردو يكي است
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي است
قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو يكي است
نغمه ئ بلبل و غوغاي زغن هردو يكي است
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه ئ مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نو گلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه برجانم ازاو دم به دم آزاري هست
مي توان يافت كه بردل زمنش باري هست
از من و بندگي من اگرش عاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويدم بس است
راه سد باديه ئ درد بريدم بس است
قدم از راه طلب باز كشيدم بس است
اول و آخر اين مرحله ديدم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به سد افسانه وافسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
اي پسر چند بكام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه ئ عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند
يار اين طايفه ئ خانه برانداز مباش
ازتوحيف است به اين طايفه دمسازمباش
مي شوي شهره به اين فرقه هم آوار مباش
غافل از لعب حريفان دغا باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را
در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پردرد زتو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه زتو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصدتو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه فقايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل ازكوي تو رفت
با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
وحشی بافقی
شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵
پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵
دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵
دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵
شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۵
برای خودم ...
سلام خودم ، خوبی ؟!
سالها بود که گمت کرده بودم ، مرا ببخش که من تو را گم کردم ، پنج شش سالی می شود ، دلم خیلی تنگ شده بود برات لعنتی ...
میون این همه روزمرگی و توی قالب این و اون رفتن یادم رفت که کی بودم ، می خواستم کجا برم ، امشب کتاب هبوط در کویر رو که کلی خاک روش نشسته بود از توی کتابخانه بعد سالها برداشتم ، حدود 15 سال پیش بود ، یه بچه راهنمایی که زورکی کتابهای درسیش رو می خوند واسه فضولی این که ببینه خواهر بزرگترش چی می خونه کتاب خواهرش رو برداشت و خوند ، زیاد چیزی نمی فهمید ، دوباره خوند ، باز نفهمید ، اما فهمید که یه چیزهایی می گه ، هجده ساله که شد بعد چهار بار خوندن تازه فهمید بعضی جاهاش رو ، امشب جمله ها برق می زدند ، " مرغانی که فقط شکم را سیر می کنند ، نه دل را " جمله ای که حکایت شش سال اخیر زندگی من بود ، " عشق ، در اوج اخلاصش ، به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش ، به قساوت " . آری قساوت ...
یادم رفت که نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن ، نه من می نویسم دکتر ، که به یاد بیاورم خودم را ، خود مازیارم را ، کجایی مازیار ؟! غرق در درس و کار و درس و درس و مدرکی پس مدرک دگر ، غرق در امروز زنگ زدن و فردا زنگ زدن و پس فردا زنگ زدن ... این تلفن نیست که زنگ می زند ، این وجود توست که دارد زنگ می زند و به گودال تاریخ می پیوندد ... امروز بیرون رفتن و فردا بیرون رفتن و پس فردا بیرون رفتن ، این رفتن به کجاست جز قهقرای چندین ساله ، یادت هست ، کوه می ایستد تا ابرها بر قله اش بوسه زنند ...
طبلهای سکوت می نوازنند ... نت هایش را دنبال می کنم ... آیا کسی هست که می شنود ؟!
می خوانم نت ها را
ابدیت
روشنایی
بی زمانی
سکوت
سکوت
نهایت
بی نهایت
بخوان به نام خداوندی که به آن ایمان آوردی
بنام خداوند که قلم را آفرید و قسم خورد به قلم
می شکنم ، به نام خداوندم ، به نام خودم ، این ناخودی که بر خود ، خود ساختم ، می شکنم این بت را ، این تابو را ، این توتم را ... می شکنم این مقدس ناخودم را ... این صلب ، این محکم ، این هزار رنگ که از هر کسی رنگی گرفته است ...
ابراهیم می فهممت ، امشب اسماعیلم را من خواهم کشت ، حتی اگر جبرئیل بیاید ، تبرت را می خواهم تا پوست بیاندازم ...
تشنه ام ، سیرابم کن
نهایت من ؛
بی نهایت من
سیرابم کن ای من ، ای من ذاتی من ، بنویس ای قلم من ، ای دست من ، ای ذهن من ...
می نویسمت تا پیدات کنم
" خودم "
مازیار
تقدیم به همه کسانی که خود مرا ویران کردند و ساختند ...
سلام خودم ، خوبی ؟!
سالها بود که گمت کرده بودم ، مرا ببخش که من تو را گم کردم ، پنج شش سالی می شود ، دلم خیلی تنگ شده بود برات لعنتی ...
میون این همه روزمرگی و توی قالب این و اون رفتن یادم رفت که کی بودم ، می خواستم کجا برم ، امشب کتاب هبوط در کویر رو که کلی خاک روش نشسته بود از توی کتابخانه بعد سالها برداشتم ، حدود 15 سال پیش بود ، یه بچه راهنمایی که زورکی کتابهای درسیش رو می خوند واسه فضولی این که ببینه خواهر بزرگترش چی می خونه کتاب خواهرش رو برداشت و خوند ، زیاد چیزی نمی فهمید ، دوباره خوند ، باز نفهمید ، اما فهمید که یه چیزهایی می گه ، هجده ساله که شد بعد چهار بار خوندن تازه فهمید بعضی جاهاش رو ، امشب جمله ها برق می زدند ، " مرغانی که فقط شکم را سیر می کنند ، نه دل را " جمله ای که حکایت شش سال اخیر زندگی من بود ، " عشق ، در اوج اخلاصش ، به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش ، به قساوت " . آری قساوت ...
یادم رفت که نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن ، نه من می نویسم دکتر ، که به یاد بیاورم خودم را ، خود مازیارم را ، کجایی مازیار ؟! غرق در درس و کار و درس و درس و مدرکی پس مدرک دگر ، غرق در امروز زنگ زدن و فردا زنگ زدن و پس فردا زنگ زدن ... این تلفن نیست که زنگ می زند ، این وجود توست که دارد زنگ می زند و به گودال تاریخ می پیوندد ... امروز بیرون رفتن و فردا بیرون رفتن و پس فردا بیرون رفتن ، این رفتن به کجاست جز قهقرای چندین ساله ، یادت هست ، کوه می ایستد تا ابرها بر قله اش بوسه زنند ...
طبلهای سکوت می نوازنند ... نت هایش را دنبال می کنم ... آیا کسی هست که می شنود ؟!
می خوانم نت ها را
ابدیت
روشنایی
بی زمانی
سکوت
سکوت
نهایت
بی نهایت
بخوان به نام خداوندی که به آن ایمان آوردی
بنام خداوند که قلم را آفرید و قسم خورد به قلم
می شکنم ، به نام خداوندم ، به نام خودم ، این ناخودی که بر خود ، خود ساختم ، می شکنم این بت را ، این تابو را ، این توتم را ... می شکنم این مقدس ناخودم را ... این صلب ، این محکم ، این هزار رنگ که از هر کسی رنگی گرفته است ...
ابراهیم می فهممت ، امشب اسماعیلم را من خواهم کشت ، حتی اگر جبرئیل بیاید ، تبرت را می خواهم تا پوست بیاندازم ...
تشنه ام ، سیرابم کن
نهایت من ؛
بی نهایت من
سیرابم کن ای من ، ای من ذاتی من ، بنویس ای قلم من ، ای دست من ، ای ذهن من ...
می نویسمت تا پیدات کنم
" خودم "
مازیار
تقدیم به همه کسانی که خود مرا ویران کردند و ساختند ...
جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۸۵
اشتراک در:
پستها (Atom)