دوشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۲


ضبط رو روشن مي کنم ... به آهنگ پيانويي که موقع حرف زدنمون از بلندگوي تلفن همراه با صدايت نوازشگر گوشهايم بود ٬ ديوانه وار گوش مي کنم ... نمي دانم چرا با اين آهنگ ياد خيلي چيزها مي افتم ... ياد اولين نوشته ام براي تو ! ... ياد فيلم پيانيست ! اون قسمتي که بدون اينکه پيانو رو لمس کنه ٬ شروع مي کنه به نواختن و توي ذهنش به آهنگ گوش مي کنه ! من هم دارم آهنگ رو گوش مي دم و در خيالم اون رو با صداي تو همراه مي کنم ! راستي امشب هواي اينجا خيلي سرد شده ! يه لحظه صبر کن ٬ آب روي گاز جوش اومده ! برم از روي گاز برش دارم !
... اومدم ! ببخشيد يه ذره دير شد ٬ آخه مثل هميشه شيرجوش رو تا خرخره پر از آب کرده بودم و آب سر رفت ! مجبور شدم گاز رو تميز کنم ! نسکافه مي خوري ؟! از همون مارکيه که توي اولين نسکافه مشترکمون اون روز صبح با هم خورديم ٬ برات شکر بريزم يا تلخ مي خوري ؟ نمي دونم امشب اينجا لمست مي کنم ٬ با اينکه چند صد کيلومتر باهم فاصله داريم ٬ راستي واحد نزديکي روح آدمها بهم چيه ؟! اونم واحدش کيلومتره ؟! تاحالا به اين فکر کردي که خيلي آدمها ممکنه هر روز بقل هم ديگه باشند اما روح هاشون از هم ديگه کيلومترها فاصله داشته باشه ؟! يا اينکه دو نفر که خيلي از هم دور اند ٬ آيا مي تونه دلهاشون بقل هم باشه ؟!
راستي نسکافه ات داره يخ مي کنه ! من جاي تو مي خورمش ٬ اي مازيار شکمو ! تو رو بهانه کردم تا دو تا فنجون نسکافه بخورم ! اون جمله رومانتيک شکمو وارم اومد توي ذهنم !‌ تو همان سيب مقدس زميني ٬ مي خواهم گازي به گونه ات بزنم تا از زمين به بهشت تبعيدم کنند ! و باز تو با خنده به من بگويي اي مازيار شکمو ! امشب عقربه هاي ساعت چه دقيق حرکت مي کنند ! سه بار به نوار پيانو گوش کرده ام و دقيقا سه ساعت گذشته است ! بيچاره همسايه هايم ! ساعت سه نصفه شب هم بايد صداي ضبط مرا تحمل کنند ! راستي يه سوال تو ارسطو را بيشتر دوست داري يا افلاطون رو ؟!
مازيار