پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳

كسي مرا نساخت جز خودم كه خدايم بود ، خودي كه در خود ديگري غرق شد و آنگاه آن خود جديد، خداي شد . خدايي بي مانند ، خدايي زميني كه مانند بتي به پيشگاه اش احساس را هديه مي بردم و غرور را قرباني اش مي كردم ... خداي مرد ، بت شكست ... نه ديگر احساسي مانده بود و نه ديگر غروري كه بر قربانگاه خداي ديگري ببرم ، من ماندم و آن خودي كه سالهاي دور خدايم بود ، ايمانم بود و سرچشمه همه اعمالم ... من ماندم و خودي فراموش شده ، خودي كه لاي دست نوشته هاي كهنه دفن شده بود . از صندوقچه قديمي خود را بيرون مي كشم ، اي كمي كهنه شده است ، خاك در جان اين خود نفوذ كرده ، كمي فرسوده و شايد زوار در رفته ، اما اين خود را دوست دارم ، چون متعلق به من است و روزگاري خدايم بوده ، نمي توانم بجاي خدا باورش كنم ، اما به عنوان يك اثر باستاني دوستش دارم و برايش ارزش قائل ام ، گرد و غبارها را از روي خودم كنار مي زنم و مي بينم آن چهره مازيار كودك را ، هي اين من بودم ، چه زود فراموشش كردم ، چه زود ... مثل همه آنهايي كه زود فراموش كرديم شان ، فراموشمان كردند ...
كسي مرا نساخت جز اين خود كهنه كه خدايم بود ، شكستمش تا خداي ديگري بگيرم و گرفتم ... اما افسوس آنقدر در باور خداي جديد غرق شدم كه از خداي جديد هم بتي ساخته شد و آنهم شكسته شد . دنيا يك ابراهيم تمام عيار است ، هر چه را كه مي پرستي و دوست داري برايت با تبر در چشم بهم زدني خرد خواهد كرد ...
ترجيح مي دهم بي خدا و كافر باشم ، تا شايد از گزند تبرهاي ابراهيم در امان باشم .