فهميدن بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو آزادي ، يك انسان آزادي ، در آزادي هايت قانون هايي را براي خودت مي نويسي ، براي اعتقادات خودت ، نه اعتقاداتي كه از دين سرچشمه مي گيرد يا از اخلاقيات ، تو اخلاقيات خودت را براي خودت مي نويسي و چه زيبا مي نويسي ، حرام هايي را بر خود حلال مي كني و حلالهايي را بر خود حرام ! تو پيغمبر دين خودت شده اي ! تو مازياري ! فكر مي كني كه خيلي مي فهمي و فهميدن براستي بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو در اگزيستانسياليسم غرق شده اي ، بدنبال ذات ها و جوهرها هستي ، همان ذات هايي كه قانون هاي زندگي ات را بر اساس آن نوشتي ، همان قانون هايي كه سخت پايبندش بودي و هستي ، همان قانون هاي كه دينت بود و از آن قانونها لذت مي بردي ، شايد انسان اشتياقي بيهوده باشد براي چه نمي دانم ، اما مي دانم كه انسان اشتياقي بيهوده است ...
آزادي آزادي !
بااينكه بشر را محكوم به آزادي مي داني اما مي داني كه تا زماني كه زنده هستي و شايد تا چند قرن ديگر اين محكوميت آغاز نشود ، اما مي خواهي براي خودت در كنج اتاقت آزاد باشي ! مي گردي بدنبال راه هايي براي رسيدن به آزادي ! به يك آزادي شخصي ! آزادي از قيدها و بندها كه مثل زنجير از كودكي بر گردن ات انداخته اند ، زنجيرها را پاره مي كني ، چه مي يابي ؟! جز زنجيرهاي پاره !؟ تا روزي كه بر گردن زنجير داري دردت فقط زنجير است ! اما روزي كه زنجيرها پاره مي شود ، دردها آغاز مي شوند ، درد فهميدن !
يك آنارشيستي ! نه يك آنارشيست كه در خيابان فرياد مي زند ، تو مي خواهي هرج و مرج را رگ هاي زندگي ات تزريق كني ، خسته شده اي از اين نظم ، خسته شده اي حتي از قانون هاي دوست داشتني ات ، خسته شده اي از اخلاقياتي كه بسيار محكم تر از آن زنجيرها بر گردنت بسته بودي ، خسته شده اي از اعتقاد داشتن ، كمي آنارشي چرخ دنده هاي خشك قانون هاي زندگي را گريس كاري مي كند ... اما هيچ وقت اين گريس بين چرخ دنده هاي زندگي ات اندازه نيست ... هيچ وقت ...
اندكي كمونيستي ! ماركس را دوست داري و حرفهايش را تا حدي قبول ! عدالت و برابري را فرياد مي زني در حرف هايت ! اما آيا حاضر هستي كسي را در ثروتت شريك كني !؟
تو آزادي ، يك انسان آزادي ، در آزادي هايت قانون هايي را براي خودت مي نويسي ، براي اعتقادات خودت ، نه اعتقاداتي كه از دين سرچشمه مي گيرد يا از اخلاقيات ، تو اخلاقيات خودت را براي خودت مي نويسي و چه زيبا مي نويسي ، حرام هايي را بر خود حلال مي كني و حلالهايي را بر خود حرام ! تو پيغمبر دين خودت شده اي ! تو مازياري ! فكر مي كني كه خيلي مي فهمي و فهميدن براستي بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو در اگزيستانسياليسم غرق شده اي ، بدنبال ذات ها و جوهرها هستي ، همان ذات هايي كه قانون هاي زندگي ات را بر اساس آن نوشتي ، همان قانون هايي كه سخت پايبندش بودي و هستي ، همان قانون هاي كه دينت بود و از آن قانونها لذت مي بردي ، شايد انسان اشتياقي بيهوده باشد براي چه نمي دانم ، اما مي دانم كه انسان اشتياقي بيهوده است ...
آزادي آزادي !
بااينكه بشر را محكوم به آزادي مي داني اما مي داني كه تا زماني كه زنده هستي و شايد تا چند قرن ديگر اين محكوميت آغاز نشود ، اما مي خواهي براي خودت در كنج اتاقت آزاد باشي ! مي گردي بدنبال راه هايي براي رسيدن به آزادي ! به يك آزادي شخصي ! آزادي از قيدها و بندها كه مثل زنجير از كودكي بر گردن ات انداخته اند ، زنجيرها را پاره مي كني ، چه مي يابي ؟! جز زنجيرهاي پاره !؟ تا روزي كه بر گردن زنجير داري دردت فقط زنجير است ! اما روزي كه زنجيرها پاره مي شود ، دردها آغاز مي شوند ، درد فهميدن !
يك آنارشيستي ! نه يك آنارشيست كه در خيابان فرياد مي زند ، تو مي خواهي هرج و مرج را رگ هاي زندگي ات تزريق كني ، خسته شده اي از اين نظم ، خسته شده اي حتي از قانون هاي دوست داشتني ات ، خسته شده اي از اخلاقياتي كه بسيار محكم تر از آن زنجيرها بر گردنت بسته بودي ، خسته شده اي از اعتقاد داشتن ، كمي آنارشي چرخ دنده هاي خشك قانون هاي زندگي را گريس كاري مي كند ... اما هيچ وقت اين گريس بين چرخ دنده هاي زندگي ات اندازه نيست ... هيچ وقت ...
اندكي كمونيستي ! ماركس را دوست داري و حرفهايش را تا حدي قبول ! عدالت و برابري را فرياد مي زني در حرف هايت ! اما آيا حاضر هستي كسي را در ثروتت شريك كني !؟
عشق را ايماني مي داني و ايمانت به اين ايمان بسيار محكم تر از هر ايمان ديگرت است ... اما افسوس كه سالهاست كه عشق مرده است ... و ايمانت ...
در برابر تمام عقل گرايي هايت كوهي از الهام ، اشراق و علم حضوري ايستاده است ! كه به آنها هم تا حدي ايمان داري !
در دریای تفکرات غرق شده ای ٬ در كوير هستي دچار هبوط شده اي ...
نفهمیدن چه برکت بزرگی است برای کسی که نمی فهمد .
مازیار
در برابر تمام عقل گرايي هايت كوهي از الهام ، اشراق و علم حضوري ايستاده است ! كه به آنها هم تا حدي ايمان داري !
در دریای تفکرات غرق شده ای ٬ در كوير هستي دچار هبوط شده اي ...
نفهمیدن چه برکت بزرگی است برای کسی که نمی فهمد .
مازیار