پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

از حجم سردرگم تصاوير انتزاعي مي آيم كه مرا غرق در عينيتي نو در آفرينش افكار كرد ، افكاري در رنگ ، كاغذ ، آهن و برنز آفريده شدند اما در جسم و روح رهگذران نفوذ كردند . سرزميني غرق در توهم ، با آواهايي از دور دست ، در دستاني كه در پس زمينه سن بهم رسيده بودند ، تكانهاي شديد ، فريادهاي بلند دست جمعي ، سكوت هاي مطلقي كه شكسته مي شدند ، مرگ بكارت يك دختر در ميان صداي خنده هاي زنان پشت در ، سكوت ها بلندتر مي شوند و فريادها آرامتر ، چه گس است حس لزج قانون طبيعت .

انگورها در زير پاهايت قتل عام مي شوند تا قتل عام شدن آرمانهايت را براي لحظه اي فراموش كني .

بوي روز پنچاه هزار سال مي آيد ، بوي باروت ، بوي خون ، بوي تن هاي دونيم شده ، بوي تجاوز ، بوي كركس هاي گرسنه ، بوي نفت هفتاد دلاري ، بوي ازدست دادن همه چيز به خيال هيچ چيز ، بوي توهم ، بوي توحش ...

زندگي در اين روزها مثل اين مي ماند كه بخواهي با الكل قبل از اينكه رگ دستت را بزنی ، مچ دستت را ضد عفوني كني .