شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۴





روزهاست كه ننوشتم ، انگار نوشتن را فراموش كرده ام ، جاي دكمه هاي كيبورد برايم غريب شده است ، حتي اين اديتور قديمي كه بوي دوران dos را مي دهد. شايد پوست انداخته ام ، پوست جديدام شايد كمي زمخت شده باشد، شايد آنقدر زمخت كه قلم نمي تواند در ميان انگشتانم برقصد ، پير شده ام ، محتاط و به مقداري محافظه كار . دلكش و قمر گوش مي دهم ، لباس هاي پيرمردي مي پوشم ، به حرفهاي احمقانه مردم لبخند مي زنم و ترجيحا در تمامي بحث ها سكوت مي كنم ، تئاتر خونم زياد شده ، از سينما و تمامي تصويرهاي مجازي فراري شده ام ، دنياي رئال را تجربه مي كنم ، بدون هيچ واسطه اي ، عشق را ميان دستان گرم حس مي كنم ، تا در ميان آواهاي اختراع گراهام بل . خوب شايد هم اين نوعي زندگي باشد ، با هست ها زندگي كردن .
به احمق ها مي خندم ، به تمامي فعالين سياسي ، حتي همين راننده هاي تاكسي !! به نت ورک ماركتينگ ها ، به اين ملتي كه در توهم زندگي مي كند ، به ملتي كه دوست دارد بخوابد و ميليونر شود ، دوست دارد توي تاكسي با بحث سياسي كليه مشكلات مملكتش را حل كند ، صبح كه بيدار مي شود توي جوراب هاي كنار شومينه اش پاپانوئل برايش دموكراسي به عيدي آورد ...
من به توهم مي خندم ، به با يادها زندگي كردن ، به در ماوراالطبيعه زندگي كردن ، به در متافيزيك غرق شدن و به در آرزوها خفه شدن .
من اين هم ، هميني كه بر اين صندلي نشسته است ، دستاني كه كيبورد را لمس مي كند ، چشماني كه مانيتور را مي بيند ، زباني كه مزه مي كند ، بينيي كه مي بويد و گوشهايي كه مي شنود، جز اين ها هيچ چيز ديگري نيستم .

ميم چه من
دوستت دارم با تمامي حس هاي پنچگانه ام !
مازیار