گويند كه زمان شعرهاي عاشقانه ام به پايان رسيده است . گويند كه پير شده اي و عقيم ، بد بيراه نگفته اند ، اما خوب هنوز تكه دلي هست كه مي تپد و اندكي شهوت كه تنم را گرم مي كند .
سرد بودم شايد چند روزي ، شايد چند هفته اي ، شايد بيش از هر چيز در تاريخي غرق بودم كه در آن تاريخ چند باركي همان تكه دلك كه هنوز مي تپد ، چند ثانيه اي از تپش ايستاد . روز و ساعتش را يادم نيست ، روز ريزش برگهاي درختهاي خيابان وليعصر بود همين ، تاريخ من ماه ندارد ، ساعت ندارد هر وقت كه برگها بريزند من هم با آنها مي ريزم بر كف همان خيابان دوست داشتني ، ساعتهايم را با فصل ته نشيني انگورهاي ته خم تنظيم مي كنم ، ثانيه صفر ، حالا شايد بداني اين چند هفته براي مازيار يعني چه ، نه در گذشته نيستم ، اكنون زندگي مي كنم ، اما خوب كمي باور كن تاريخ را ، تاريخي كه در آن هزار بار انسانهايي را به صليب كشيده اند ، اما اندك در اين تاريخ زماني را بيابي كه معجزه گري جسد بي جاني را جان بخشد.
مي خوانمت به بستري گرم ، به آوازي بلند در كوه به بوسه اي سريع اما به ياد ماندني در هنگام رانندگي ، مي خوانمت به تمامي خواسته هايت ، معجزه گر من !
مازيار
پ ن : شرابهای كهنه به سلامتي تمامي تكه احساسکهای تاریخی ام .