چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴

چقدر دوست داشتم الان مي شستم پشت پيانو سفيدم ، از پشت عينك زردم زن ژاپنيم رو نگاه مي كردم و آهنگ Imagine جان لنون رو براش مي خوندم .
فقط چندتا مشكل دارم ، اول كه پيانو ندارم ، دوم عينك زرد ندارم و سوم اينكه زن ژاپني پيدا نميشه تو اين مملكت !


خيلي تلخ شدم ، مثل شرابهايي كه با خوشه انداخته مي شوند ، نگاهم تلخ است ، مي دانم ، تحملم مي كني ، چند روز ديگر نمي دانم ، اما خودم ديگر خودم را تحمل نمي كنم ، نياز به دگرديسي دارم ، از اين شفيرهگي بيزارم ، از اين ندانستن ، از اين پيله لعنتي كه بدور خودم بافتم ، شما كه بيرون نشسته ايد از من ابريشمي سفيد مي بينيد اما نمي دانيد كه در درون اين پيله ابريشمي سفيد انساني در گند و كثافت محبوس است ، هي شمايي كه اون بيرون نشسته ايد همون بيرون ، توي دنياي خودتون بمونيد.