سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

1.
شازده کوچولو امشب به سیاره من آمد
گفت چه کار می کنی ...
گفتم می می خورم
گفت می می خوری که چی را فراموش کنی ؟
گفتم خودم را ...
گفت که چرا خودت را می خواهی فراموش کنی ؟
گفتم می خواهم خودم را فراموش کنم تا خودم را پیدا کنم ...
شازده کوچولو در حالی که زیر لب می گفت این آدم نابزرگها راستی راستی چقدر عجیب اند، گیج تر از همیشه رفت !


2.
ساعت ها به احترام ثانیه هایی که میمیرند 3600 ثانیه سکوت می کنند ... !


3.
چند روزی دلم برای آقای رئیس جمهور تنگ شده ، توی تیتر اخبار BBC نمی بینمش !


4.
سه ماه و اندی گذشت ... خورشید هنوز همان خورشید و ماه هنوز همان ماه است و من هم هنوز با همان حال و هوا !


5.
توی شهر که راه می روم ...
یه دوست به یه دوست گفت ، یه دوست دختر گرفتم خوشگل ، خوشتیپ و خوش هیکل ...
دوست زیر لب خندید ...
دنیا این روزها همه چیزش بوی سکس و اسکناس گرفته ! چه سری است که اسکناس بدون انا می شود سکس!!
توی شهر که راه می روم ...
جلوی ساندویچی شلوغه، جلوی لباس فروشی شلوغه، جلوی کبابی دربند شلوغه یه کتاب فروشی دیدم رفتم توش، خوشحال شدم یه نفر توی کتاب فروشی دیدم، رفت که دم صندوق حساب کنه، 2 تا کتاب داشت، برطرف کردن چین و چروک صورت با ماساژ ! دومیش راهنمای مسائل جنسی !
توی شهر دیگه راه نمی روم !


6.
دستمال من زیر درخت آلبالو همچنان گم شده ...


7.
زمین هایی که زیر آنها لوله گاز رد شده است را شخم نزنید !