یکشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۶

روزها می گذرد ، انگار عاشقی را فراموش کرده ام …کتابهایی که 10 سال پیش می خواندم توی کتابخانه چشمک می زند ، می گویند بیا منو بخون … بی اختیار یکی یکی کتابها از توی کتابخونه به سمت تخت خوابم پرواز می کند ، مثل پرستوهایی که آشیانشان را پیدا کرده اند … سلام شازده کوچولو … سلام کویر … سلام نادر ابراهیمی … سلام شریعتی … سلام سارتر …
سلام مازیار …
داره عاشقی یادم میاد … اما خوب خیلی کنده … ما مسخ شده ایم توی روزمرگی … توی پول … توی مشروب … توی همش توی فکر این بودن که امشب چطوری بیشتر خوش بگذرونیم … توی اینکه آخر هفته کجا بریم …
خیلی دلم تنگ شده واسه اینکه موقع خوابیدن به کسی فکر کنم … صبح که از خواب پا می شم به کسی فکر کنم … دلم واسه خودم دلم تنگ شده …
فوق لیسانس یه ماهه دیگه تمومه … دلم خیلی وقته واسه کلاسهای دانشگاه تنگ شده … دلم می خواهد امسال کنکور لیسانس بدم … شک دارم که ریاضی بخونم یا فلسفه شایدم پزشکی … هرچی باشه مهندسی نیست …
سی دی های ده سال بهم دارن می گن بیا منو گوش کن … برم سراغشون !

فعلاً