یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۱

دلم براي عاشق در اين روزگار مي سوزد
عاشقي كه عده اي او را ديوانه پنداشتند ... و عده اي دگر او را دروغگو...
همان عاشقي كه جدش به حلاج مي رسيد ... همان عاشقي كه به جاي فرياد
اناالحق جدش ... فرياد من عاشقم سر داد ... همان عاشقي كه قلبش را بر
بالاي دار بردند تا كلاغهاي سياه شهرمان آنرا تكه تكه بخورند ....
براستي مردمان شهر حق داشتند كه او را ديوانه يا دروغگو پندارند!?
آري ... براستي حق دارند ! در روزگاري كه نامه هاي مجنون به ليلي با
كامپيوتر و فاكس مي رسد ... در روزگاري كه شعله زردهاي مادربزرگ بوي
رنگ مي دهد ، نه زعفران ... در روزگاري كه مادربزرگ در گلدانهايش گل هاي
پلاستيكي شمعداني را مي گذارد و در جانمازش جاي گل ياس ، افشانه از گل ياس
را مي زند ... در روزگاري كه عشق را مي فروشند و مي خرند ... در روزگاري
كه نجابت واژه غريبي گشته و مردانگي غريب تر از آن ... در روزگاري كه
نظم مكانيكي يك ماشين ، نظام يك موجود زنده به نام انسان را تعيين مي كند
در روزگاري كه ارزش يك انسان از يك ماشين كمتر است .... در اين روزگار
مي توان عاشقي را ديوانه نپنداشت !? باز مي توان او را دروغگو نپنداشت !?
دوستي بيهوده نگفته بود كه دوست داشتن اكنون دستمال چركيست كه كثافت
دستانشان را مردمان با آن پاك مي كنند ... دوست داشتن اكنون پري غريبيست
كه بر سر جسد خود مي گريد .... در روزگاري كه مردمانش عشق را دستمال
كثيف و آلوده اي مي بينند ، عاشقانش را ديوانگاني مي بينند كه در ميان
سطل هاي زباله بدنبال همين دستمال هاي چرك مي گردند ...

مازیار