دختران دشت مي بافند هنوز عشق را ... غم را ... و شايد نان شب را
هنوز مي بافند غم هايشان را در ميان اين تار و پودهاي رنگين ...
دختران دشت بختشان سياه است ... اما بافته هايشان رنگارنگ ، نگاه هايشان
خسته از بافتن ... از اين همه بافتن و نيافتن ... نيافتن لحظه اي آرامش
... لحظه اي براي آراميدن بر بافته هاي خويشتن ... دار قالي دختران دشت ،
دار نفرين شده اي است كه چشمان دختران دشت بر آن آويخته مي شود ...
دختران دشت فريادهايشان را با گره زدن مي زنند... و ما چه راحت روي اين
فريادها راه مي رويم ...
مازيار