یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۱


ديکته


نمي دونم چرا توي دوستي هامون دوست داريم که عشق رو به طرف مقابلمون زورکي ديکته بگيم ... زورکي مي خواهيم که طرف ما رو دوست داشته باشه ... مي خواهيم عشق رو دوستي رو مثل غذا دادن به يه بچه زورکي تو حلقش فرو کنيم !
يادمه بچه بودم صبحونه نمي خوردم ! تا مادرم روي نون تست با عسل شکل مي کشيد و من هم گول مي خوردم و کلي نون و عسل رو توي همين بازي مي خوردم ... اما اگه قرار بود کسي بهم بگه اين رو بخور غير ممکن بود که من يه لقمه هم بخورم !‌ حکايت عشق همون حکايت نون و عسله هست .... بعضي وقتها از يکي خوشمون مياد ... يا يکي از ما خوشش مياد ... نمي دونم چرا از همون روز اول توقع داريم که دوستي بشه عين عشق ليلي و مجنون ! يا بشيم شيرين و فرهاد !‌ مي خواهيم ره صد ساله رو يک روزه بريم ... البته حق هم شايد داشته باشيم ... اونقدر از اون شخص خاص خوشمون اومده که مي خواهيم هر چه سريعتر بهش برسيم ... اما خوب زياد تند رفتن هم خوب نيست ... جاده دوستي اونقدر پر پيچ و خم هست که اگه از يه حدي تندتر بري ميوفتي تو دره ! يا ميخوري تو سينه کوه .... از دبستان بهمون ياد دادن که ديکته بنويسيم ... درسها رو زورکي کردن توي مخمون بدون اينکه يک ذره روي نکته اي بخواهيم فکر کنيم کل درسها رو مثل يه نوار ضبط و صوت توي اون مخمون حفظ کرديم ! دوست داريم به همين روش عشق رو تجربه کنيم ... يا دوستي رو تجربه کنيم ! مي خواهيم زورکي به طرف ديکته بگيم ... طرف ديکته بنويسه دوستت دارم عزيزم ... و انوقت هم توقع داريم که طرف اين ديکته رو بفهمه و بهش عمل کنه ! در حالي که اصلا عشق اينجوري نيست ! دوستي اصلا اينجوري نيست ... بايد اون رو مثل قصه نوشت ... اون هم نه دست تنها ... بلکه باهم ديگه ... چون قصه شخصي خود آدم نيست که آدم تنهايي بنويسه ... قصه زندگي دو نفره ... که بايد خود اون دو نفر بنويسنش ... و البته اين قصه بدون غصه رو دو طرف بايد خودشون از روي علاقه و ميل بنويسند ... حکايت خوندن شعر حافظ ميمونه ... خوندن يه شعر حافظ توي کلاس دبيرستان يا دانشگاه چقدر خواب آوره و دردناکه ... در حاليکه همون شعر رو وقتي خودت توي تنهاي هات يه فال حافظ مي گيري و اون شعر رو مي خوني ... اون شعر برات مثل قند شيرين ميشه ... شعر همون شعر ... و خواننده شعر همون خواننده ... اينجا عاشق همون عاشقه ... و معشوق همون معشوق ... اما خوب ... اينجا کلاس درس نيست ... که توش ديکته بگي ... و بخواي شعر معني کني ... اينجا کلاس زندگيه ... يه کلاس که نه توش تخته سياه هست ... نه ميزي و نه نيمکتي ... سقف اين کلاس آسمونه .... و کف اين کلاس جاي سراميک هاي کثيف مدرسه زميني که بعضي جاهاش خاکه ... بعضي جاهاش سنگه ... و بعضي جاهاش چمن زار ... اينجا نميشه ديکته گفت ... يا ديکته نوشت ... روي اين زمين بچه ها ميون بازيهاشون با هم دوست ميشن ... ميون همين خنده ها ... همين خنده هايي که بعدا اسمش ميشه رفاقت ... بهم مي گن رفيق ... همون رفيقي که واسه رفيقش جون مي داد ... حالا يکي از اين رفقا که از قضاي روزگار غير همجنس هم هست ميشه اسمش معشوق ... و شايد بجاي کلمه رفاقت بينشون کلمه عشق رد و بدل ميشه ... اما ذات و معني رفاقت و عشق يکيه ... فقط ديکته هاشون با هم فرق داره .... ديکته هايي که اگه بد گفته بشه نمره هم اوني که داره ديکته ميگه صفره ... هم اوني که داره اون ديکته رو مي نويسه ....

مازيار