زندگي مثل يه جاده است ... يه جاده پر از چاله و چوله ... يه روزش هوا آفتابيه ... يه روزش هوا ابري ... يه روزش باروني ... يه روزش برفي ... بعضي وقتها ... آفتابيش اونقدر سوزنده ميشه که آدم جايي اينکه از اون آفتابه لذت ببره ٬آدم ميخواهدش ازش فرار کنه ... بعضي وقتها دلت بارون و برف ميخواهد ... دوست داري توي سکوت برف تنهايي پياده روي کني ... اما اين سکوت قشنگه تا جايي که تمام زندگيت سکوت نشه ...
بعضي وقتها دوست داري با رفقا باشي ... توي يه جمع شلوغ باشي ... رفيق بازي و اين ور و اون ور رفتن خوبه تا جايي که رفقا نشن تمام زندگيت ... توي جاده زندگي هم ميشه تنها رفت ... هم ميشه باهم ... تنهاييش خوبيش اينه که بار سفرت سبکه ... اما بعضي وقتها اونقدر سبک ميشي که سر پيچها وقتي داري مي پيچي ماشينت چپ مي کنه ... بعضي وقتها هم اونقدر بار مي خواهي با خودت ببري ... اونقدر تو ماشينت سوار مي کني که توي سر بالايي ها گير مي کني و در جا مي زني ... آدم مي تونه عاشق باشه ... اما عشق تمام زندگيش نشه ... بشه يه قسمتي از زندگيش ... آدم مي تونه يه بچه خر خون باشه اما به تفريحاتش هم برسه ... آدم مي تونه تو اينترنت کار کنه اما اينترنت نشه تمام زندگيش ... يه روزهايي توي اين جاده پر پيچ خم اتفاق هايي ميوفته ... يه روز ممکنه اوني که بقل دستت بود توي يه تصادف بره ... ممکنه ماشينت خراب شه ... ممکنه داغ کني ... چه خودت ... چه ماشينت ... چه اون بقل دستيت ...
آدم خوبه واسه کسي که ميره پيرهن سياه بپوشه اما آيه از آسمون نيومده که تا دنيا دنياست و تا خورشيد توي آسمونهاست تو پيرهن سياه بپوشي ... هفت روز ؟! ده روز؟! چهل روز ؟! يکسال ؟! بلاخره بايد روزي پيرهنت رو عوض کني ... لازم نيست وقتي عوض مي کني حتما يه پيرهن قرمز گوجه اي بپوشي ... از مشکي بزن تو سورمه اي ... از سورمه اي تو آبي ... از آبي به سفيد ...
مازيار